سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

حمله به سوریه به بهانه استفاده از سلاح شیمیایی مرا یاد حلبچه می اندازد. این دنیای دروغ در دروغ جنگ طلبی است که انتخاب های ما هم در آن نقش پررنگی بازی می کند، انتخاب هایی مثل ترامپ یا ترزا می. 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۹
سورمه

اشتباه است که فکر کنیم جنگ ها یا کشتارها یک مرتبه اتفاق می افتند. برای وقوع جنگ، یک نفرت پراکنی تدریجی  لازم است. ما باید آدم هایی را دوست نداشته باشیم که بتوانیم به مُردنشان راضی شویم. آنها که جنگ را برای منافع یا قدرتشان لازم می دانند از این موضوع آگاهند. آنها با تبلیغات واضح یا نامریی، ما را به سمت این نفرت سوق می دهند و ما خیلی وقت ها ناآگاهانه آب را به آسیاب این نفرت پراکنی می ریزیم. گاهی هم این نفرت زاییده ترس است. ما را از یک قوم، از یک دین یا از یک کشور می ترسانند و اطلاعاتی به ما می دهند که در بهترین حالت تحریف شده است.

 آنچه اینجا نقش مهمی بازی می کند «کلیشه های ذهنی» است. در واقع کلیشه همان سیاه و سفید دیدن است. آن گزاره هاییست که با همه یا هیچ شروع می شود. «همه مسلمانان... » «همه یهودی ها ... » «هیچ زنی...» یا «هیچ مردی ... » و این به قومیت ها و کشورها هم تعمیم پیدا می کند. «همه ایرانی ها...» «همه افغانی ها... » «همه کردها...» «همه لرها...» «همه عربها...». 
ذهن ما کلیشه ساز است به این دلیل که لازم دارد اطلاعات را طبقه بندی کند تا بهتر در خاطرش بمانند، اما کلیشه ها در عین حال خطرناکند چون باعث می شوند ما انسان ها را محدود کنیم و نتوانیم واقعیتشان را ببینیم آنهم به دلیل چیزهایی مثل جنسیت، ملیت یا قومیت که هیچ انسانی نمی تواند خودش تعیین کننده آن ها باشد و با آن ها به دنیا آمده است.
کلیشه ها خطرناکند چون  اگر ناآگاهانه استفاده شوند می توانند آدم ها را از هم متنفر کنند، چون می توانند منجر به جنگ شوند، کشورها را تجزیه کنند و کوره های آدم سوزی و اردوگاه های کار اجباری به راه بیندازند. کلیشه ها خیلی کوچک و بی ضرر به نظر می رسند اما می توانند منجر به فاجعه شوند.
حالا وقتی جوک قومیتی تعریف می کنیم، لهجه کسی را مسخره می کنیم، به لباس متفاوت کسی می خندیم و آداب و رسوم دیگری را برنمی تابیم  باید یادمان باشد که هر چند کم، ما پیام آور جنگ هستیم. فقط با شناختن کلیشه ها و استفاده نکردن از آنها ممکن است بتوانیم روی آرامش را ببینیم. با تمرین احترام به تفاوت ها و سیاه و سفید ندیدن آدم ها به دلیل جبر جغرافیایی که در آن متولد شده اند و رشد کرده اند. 

بهتر است تمرین کنیم و مچ خودمان را بگیریم. ببینیم هر روز از چندتا کلیشه ذهنی استفاده می کنیم. چندبار صفتی را به کل یک ملت، یک قوم یا یک جنس تعمیم می دهیم. چندبار همه پیروان یک دین را باهم می نوازیم. در حرف های دیگران هم بگردیم دنبال کلیشه ها، در فیلم ها، در کتاب ها. حساس شویم و کم کم جلوی خودمان را بگیریم و جلوی دیگران را هم. 


پ.ن: نامه مهدی یراحی درباره فیلم لاتاری انگیزه نوشتن این پست شد. 

مرتبط:

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۱۳
سورمه

سال نو مبارک وبلاگستانی ها. امیدوارم سال 97 خبرهای خوبش بیش از خبرهای بدش باشه و حال ایرانمون بهتر بشه. 
شعار امسال رو گذاشتم سال مهربونی بیشتر و تلاش بیشتر. تا ببینیم چی سر راهمون میاد. ضمن اینکه امیدوارم امسال بیشتر بنویسم.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۵
سورمه

این سیستم ترجمه کتاب ها واقعا  یک مشکل است و نمی دانم کجا باید این مشکل را حل کند. رفتم کتابی از فردریک بکمن بخرم. سه ناشر چاپش کرده اند با سه عنوان: من دوستت داشتم، من دوستت دارم، معامله زندگی! این آخری که شاهکار ترجمه است احتمالا.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۳
سورمه

بیا برقصیم، رقص هم این روزها یک راه مبارزه است.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۹
سورمه


سینمایی که چند وقتی است تعطیل است و چه حیف. 

سال ساخت سینما 1337 است.

لینک های مرتبط:
مهر: خاطرات زیادی در سینما گلریز خاک می خورد
همشهری محله: روزگار سپری شده سینما گلریز

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۳
سورمه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۱
سورمه


«نگار» هم گویا از آن فیلم هایی است که بعضی ها خیلی دوستش داشتند و بعضی خیلی بدشان آمد. من جز دسته اولم. «نگار» واقعن یک «فیلم» است و نمی خواهد پیام خاصی به آدم بدهد یا بگوید چطور باش و چطور نباش. فیلم می بینی و لذت می بری و تمام و همین خیلی برای من یکی مهم است. 
آخر فیلم را هم بعضی ها دوست نداشتند اما من خیلی پسندیدم. انقدر که باب شده پایان فیلم باز یا تلخ باشد یا پیام اخلاقی خاصی داشته باشد و نگار هیچکدام اینها نیست. یک فیلم متفاوت و عجیب که آدم را درگیر می کند و با خودش می کشد. فیلمی که پیچیدگیش دلنشین و به جاست و وقتی تمام می شود دلتان خنک شده است. دل من یکی که خنک شد لااقل.
فیلم هایی مثل نگار یا اژدها وارد می شود واقعن برای لذت بردن از «فیلم» ساخته می شوند و امیدوارم بیشتر شوند. گرچه ما جامعه ای هستیم با یک «والد» بسیار سختگیرکه تمام تلاشش را می کند ما را در چهارچوب خاصی محصور کند و همش داد از اخلاق و پیام و شعار بزند و خلاقیت را بکشد ولی آدم هایی مثل رامبد جوان «کودک درون» قدرتمندی دارند و راه خودشان را می روند. 
به امید اینکه «کودک های درون» ما حالشان خوب شود و بتوانند فیلم هایشان را بسازند، حرف هایشان را بزنند و خلاقیتشان را نشان دهند.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۵۲
سورمه


توی این روزهای حال خراب کن می خواهم یک کتاب حال خوب کن بهتان معرفی کنم. البته انقدر در این مدت محبوب شده که شاید هم خوانده باشیدش. بله، «مردی به نام اُوه». این کتاب درباره مردی است به نام اُوه که فکر می کنم حداقل این طرف ها نسل آدم هایی شبیه او در حال منقرض شدن است. 

کتاب غم و شادی را باهم در شما ایجاد می کند و ممکن است وسط غم ناگهان شروع کنید به خندیدن. این کتاب را دوستی به من معرفی کرد که زمانی که با مترو اینور و آنور می رود با موبایلش و از طریق فیدیبو کتاب می خواند و من بعد خواندن این کتاب ازش پرسیدم واقعن چطور ممکن است این کتاب را بدون اینکه دیگران فکر کنند آدم دیوانه است توی مترو خواند؟ چون من با کتاب خندیدم و گریه کردم. 
یکی دیگر از جذابیت های کتاب برای ما ایرانی ها، شخصیت ایرانی کتاب است. زنی به نام پروانه که شخصیت جالبی هم دارد. اگر بروید و درباره فردریک بکمن نویسنده کتاب بخوانید می فهمید که او یک نویسنده سوئدی است که همسری ایرانی دارد و جالب است که در مصاحبه ای وقتی ازش می پرسند روشش برای نوشتن چیست پاسخ می دهد که وقتی کمی از رمانش پیش می رود آن را به دست همسرش می دهد تا بخواند و منتظر می ماند تا ببیند کجاهای متن همسرش بلند شروع می کند به خندیدن و بعد به همان سبک ادامه می دهد. از کتاب «مردی به نام اُوه» هم می توان فهمید که نویسنده احتمالن آدمی است که به عشق اهمیت می دهد و برای زن ها احترام زیادی قائل است.
کتاب با دو ترجمه (شاید هم بیشتر!) در بازار کتاب هست که من ترجمه فرناز تیمورازف از نشر نون را خواندم و راضی بودم. این سیستمی که تازگی باب شده و یک کتاب پرفروش با چند ترجمه از ناشرهای مختلف بیرون می آید به نظر خیلی جالب نیست. البته شاید بتوانیم ترجمه بهتر را انتخاب کنیم ولی خیلی هم مطمئن نیستم. فکر می کنم هر سال انقدر کتاب منتشر می شود که جا برای مترجم ها تنگ نباشد، منتها همه حوصله جستجو و انتخاب کتاب خوب را ندارند.

از روی این کتاب فیلمی هم ساخته شده که رقیب فیلم فروشنده اصغر فرهادی در اسکار بود.

خلاصه اگر می خواهید یک کتاب لطیف و حال خوب کن بخوانید این پیشنهاد من است. 


قسمتی از کتاب:
سونیا همیشه می گفت دوست داشتن یک نفر مثه این می مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید می شه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت زده می شه  که یکهو مال خودش شده اند و مدام می ترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یه  اشتباه بزرگ کرده و اصلاً نمی تونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب می شه، چوب هاش در هر گوشه و کناری ترک می خورن و آدم کم کم عاشق خرابی های خونه می شه. آدم از همه سوراخ سنبه ها و چم و خم هایش خبر داره. آدم می دونه وقتی هوا سرد می شه، باید چی کار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه ، کدوم قطعه کف پوش تاب می خوره وقتی آدم پا رویشان می گذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقاً باعث می شن حس کنی توی خونه خودت هستی.

کتاب مردی به نام اُوه، نوشته فردریک بکمن، ترجمه فرناز تیمورازف، نشر نون


لینک های مرتبط: 

کتاب در شهرکتاب آنلاین

کتاب در طاقچه 

ایبنا: کتاب مردی به نام اُوه چگونه جهانی شد

مصاحبه با فردریک بکمن درباره مردی به نام اُوه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۲۵
سورمه

اینجا اهواز است



این یکی کوهدشت لرستان


به نظر می رسد قرار است صبر کنیم همه مملکت این شکلی بشود و بعد همه با هم بمیریم و از ما بهتران هم تشریف ببرند بلاد کفر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۰۳
سورمه