سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه


سال نو مبارک.
این مدت بیشتر از هر کاری خبرهای سیل را مرور می کردم. در مسافرت هم همین وضعیت بود و البته مجبور شدم دیرتر برگردم چون بعضی راه ها بسته بودند. امیدوارم همه دست به دست هم دهیم شرایط را آسان تر کنیم. فکر نمی کنم غر زدن دردی را دوا کند. بهترین این کار شاید این است که غیر از فرستادن کمک های نقدی و غیر نقدی اگر تخصصی داریم که به کار سیل زده ها می آید آستین بالابزنیم و برایشان انجام دهیم یا درباره اش بنویسیم و آگاهی رسانی کنیم. باید تلاش کنیم کمک های نقدی و غیر نقدیمان هم تنها مختص به این روزها نباشد. زندگی سیل زده ها از بین رفته، خیلی ها زمین های کشاورزی و دام هاشان را از دست داده اند که یعنی درآمدشان تحت تاثیر قرار گرفته است. اگر به خودمان تعهد دهیم و هر مبلغی هر چند کم را اما تا چند ماه و به طور مرتب به سیل زده ها اختصاص دهیم کمک بزرگی خواهد بود.
بحث های زیادی در فضای مجازی درباره اینکه دولت باید کمک کند و نه مردم مطرح شده است اما من فکر می کنم هیچ چیز غیر از حال خوش هم وطن نباید برایمان در اولویت باشد همان طور که اگر ما سیل زده بودیم همین انتظار را داشتیم.
مطلب دیگری که زیاد در فضای مجازی می بینم توپیدن به دولت به خاطر سیل است. فکر می کنم می شود به خاطر مدیریت آب، ساخت جاده و مسکن در مسیر رودخانه ها، جاده کشی و زدن تاسیسات نفت در تالاب و عدم رعابت مسائل محیط زیستی به دولت و حتی تمام دولت های پیش از این بسیار انتقاد کرد اما به خاطر سیل، نه. سیل همه جا ممکن است اتفاق بیفتد. در عین حال واقعیت این است که ما مردم هم تفکر محیط زیستی نداریم و این مسائل را جدی نمی گیریم و در الویت هامان جایی ندارند و غیر از محیط زیستی های متخصص که فعلا هیچ جایی در سیستم ندارند و برخی از آنها هم در زندان به سر می برند هر کس دیگری هم اگر در سیستم بود احتمالا همین تصمیم های اشتباه را می گرفت. همین حالا هم برخی می خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند و بر طبل سدسازی و انتقال آب می کوبند.
 امیدوارم آگاهی ما بیشتر شود، هوشیارتر باشیم و مسائل محیط زیستی جز مطالبات اساسی مان قرار بگیرد و بفهمیم که محیط زیست و توجه به آن روی همه ابعاد زندگی ما تاثیر گذار است. شاید سال 98 را باید سال تلنگر محیط زیستی نامگذاری کنیم.
از کشاورزی سررشته ای ندارم اما با توجه به مشکلات زیادی که برای کشاورزان و دامداران به وجود آمده امیدوارم آنهایی که تخصص دارند  راهکار ارائه دهند که چطور باید این وضعیت را مدیریت کرد. لینک چند مطلب مرتبط درباره سیل و کشاورزی را می گذارم، شاید کسانی باشند که در این مورد سررشته داشته باشند و ترجمه شان کنند یا ایده بگیرند و بیشتر در این باره بنویسند و اطلاع رسانی کنند.
 


http://agriculture.vic.gov.au/agriculture/emergencies/recovery/farm-and-land-recovery-after-floods

https://www.soils.org/files/science-policy/caucus/briefings/farming-after-flood.pdf

https://www.nrdc.org/experts/ben-chou/floods-droughts-and-agriculture

https://www.oecd-ilibrary.org/agriculture-and-food/mitigating-droughts-and-floods-in-agriculture_9789264246744-en


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۱۵
سورمه



من هیچوقت اهل ورزش نبودم. بچه ساکت و خجالتی بودم که خیلی جنب و جوش نداشت. بیشتر وقت ها یک جا پنهان می شدم و کتاب می خواندم. ورزش برایم مثل یک وظیفه یا مسئولیت جدی بود که علاقه ای به آن نداشتم به خصوص که هیچوقت نمی توانستم بارفیکس بروم و همین برایم مثل یک شکست و سرخوردگی بود. ورزش جدی گرفته نمی شد و هیچکس درباره اش طوری حرف نمی زد که برای سلامت ما ضروری است. یک درس بود که خیلی هم برایش تره خورد نمی کردند و قرار نبود جزیی از زندگی ما باشد یا مثل ریاضی تحویلش بگیرند. کل سال یک جوری می گذشت تا برسد به امتحان دراز و نشست و بارفیکس یا حداقل فقط همینش در ذهنم مانده. غیر از اینها زمان دبیرستان چون باید یک ورزش گروهی انتخاب می کردم و قدم بلند بود به سمت بسکتبال کشیده شدم که برای بدن غیر ورزیده و روحیه ی خجالتی من بیش از حد خشن بود.
خلاصه من و ورزش هرگز قرابتی با هم نداشتیم تا رسیدیم به حوالی سی سالگی و من در سازمانی کار می کردم که برای دیدن مدیر باید از پله بالا و پایین می رفتم و آن وقت بود که فهمیدم چندتا پله ی ناقابل نفس مرا می گیرد. از خودم خجالت کشیدم و به فکر پیری و کوری ام افتادم و فکر کردم که ای دل غافل با این وضع تا ده سال دیگر نمی توانم از جایم تکان بخورم. این بود که آن روزها رفتم و در یک باشگاه برای کلاس ایروبیک ثبت نام کردم. برنامه ام این شده بود که هفته ای سه جلسه بعد از کار بروم ایروبیک. دلیل ایروبیک رفتنم هم تصور فضای شادی بود که ازش داشتم و فکر می کردن روحیه ام را خوب می کند اما مدت زیادی طول نکشید که بفهمم باشگاه و ایروبیک خیلی با من جور نیستند یا در واقع من با آنها جور نبودم.
 مربی های باشگاه همه دختران جوان زیبا و خوش اندام و پرانرژی بودند که لابد قرار بود شبیه آنها بشویم. هر جلسه لباس ها و کفش های مارک می پوشیدند که با جلسات قبل متفاوت بود و مهمتر از همه استاد گرفتن اعتماد به نفس زن ها درباره بدن هایشان بودند. به یکی می گفتند شکمش بزرگ است، دیگری رانهایش را باید آب می کرد و وزن آن دیگری زیادی زیاد بود. روزی که رفتم و گفتم برای این آمده ام که قدرت جسمانی ام بیشتر شود انگار حرف غریبی زده بودم. خلاصه هر کس حتما ایرادی در بدنش  داشت و باید آن ایراد را برطرف می کرد. اینجا هم که همه ادعا می کردند رشته تحصیلی شان تربیت بدنی بوده و مدرک مربیگری دارند هیچ صحبتی درباره سلامتی و ارتباط ورزش با آن نبود. ما قرار بود مانکن های زیبایی شویم شبیه مربی هایمان.
غیر از آن من که جلسه اولی بود که به باشگاه می آمدم باید کنار کسی که دو ماه یا ده ماه بود ایروبیک کار می کرد تمرین می کردم و مربی توقع داشت به اندازه همان همکلاسی های باتجربه تر بتوانم حرکات را تکرار کنم. با منی که با وجود ساعت کار غیرمعمولم از آن کله شهر می آمدم باشگاه و کلی پول داده بودم طوری رفتار می شد که انگار مادرم مرا فرستاده و مربی باید تا حد امکان نگذارد من از زیر ورزش در بروم!  ورزش در باشگاه به معنی فشار بود برای زیبا شدن و به قیمت از بین رفتن اعتماد به نفس و حس خوب داشتن. یکی از مربی ها هر هفته دور کمر و وزن شاگردهایش را می گرفت و من استرس و آشفتگی را در چشمانشان می خواندم وقتی منتظر بودند وزن و دور شکمشان بهشان اعلام شود. خلاصه که بعد از یک دوره عطایش را به لقایش بخشیدم و سعی کردم در شهر بیشتر پیاده روی کنم تا کمتر به اعصابم فشار بیاید.
اما بالاخره امسال به فکر افتادم که فکری به حال جسم خسته ام بکنم. چند نفر از دوستان نزدیکم از جمله مامان بهم گفته بودند یوگا با روحیات من جور است. خیلی این حرف را جدی نگرفته بودم. از پیلاتس هم تعریف شنیده بودم. بالاخره با کمی سرچ یک کلاس یوگا دور و برمان پیدا کردم و رفتم کلاس یوگا. از آن روز حدود سه ماه می گذرد و فکر می کنم یکی از بهترین کارهایی بوده که در طول زندگیم انجام داده ام. حرف مامان و آن دوستان کاملا درست بود. البته که مربی و باشگاه هم حتما خیلی مهمند. یک محیط آرام، ساده و بدون حاشیه، که در آن بیشتر از همه روی سلامت و آرامش آدم ها تاکید می شود و نه هیچ چیز دیگر و مدام به آدم ها گفته می شود خودشان را باید با خودشان مقایسه کنند و آرام آرام و با در نظر گرفتن تفاوت های فردی پیشرفت خواهند کرد و حرکات را راحت تر انجام خواهند داد. بدون آهنگ های عجیب و غریب و سر و صدا، بدون لباس ها و آرایش های مختلف و حرف زدن های وسواسی راجع به هیکل و قیافه. بدون ترازو و بدون نابود کردن اعتماد به نفس آدم ها و ایجاد انواع حس های منفی درباره بدنشان. از همه مهم تر و متفاوت تر خودآگاهی است که یوگا با خودش می آورد و به شما یاد می دهد خیلی بیشتر از قبل به خودتان، بدنتان، طرز ایستادن و نشستن و راه رفتنتان و افکارتان توجه کنید. گاهی فکر می کنم چقدر با بدنم و خودم بدرفتار بوده ام و چقدر خودم را ندیده ام و هنوز هم خیلی جای کار دارم.
در تجربه من یوگا جایی بود که ورزش و سلامتی بالاخره بهم رسیدند و اعتماد به نفس و فردیت آدم ها مهم و باارزش شد. خلاصه که من از جلسه دومی که از کلاس یوگا بیرون آمدم دستم به هر کسی رسیده بهش توصیه کرده ام برود یوگا و باید به شما هم همین توصیه را بکنم.
یوگا برای بچه ها و نوجوان ها هم برگزار می شود و خوشبخت است آن کودک یا نوجوانی که خانواده اش نامش را در این کلاس ها می نویسند و یوگا بخشی از زندگی اش می شود. گرچه ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است.


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۷ ، ۰۲:۱۵
سورمه

چی شد که ما از فرهنگ اسراف نکردن و «یه دونه برنج تو بشقابت نباشه» رسیدیم به سفارش دادن غذای زیاد توی رستوران  و نبردن باقی مونده غذامون که می دونیم دور ریخته می شه؟



۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۷ ، ۱۴:۵۲
سورمه

امشب رفتم به یک دورهمی در کافه ای در تهران برای کسانی که از ایران مهاجرت کرده بودند و بعد دوباره برگشته بودند. البته من شامل این دسته نمی شدم. ماجرا این بود که این رویداد را در تلگرام دیدم و برای یکی از دوستان نزدیکم که مصداق این رویداد بود فرستادم و بعد او اصرار کرد که با هم برویم.
ذهنیتم این بود که رویداد مختص کسانی است که این وضعیت در زندگیشان پیش آمده اما با رفتن به آنجا فهمیدم اشتباه کرده ام. حدود 25 نفر یا بیشتر بودیم که حدود یک سوم افراد جزء به وطن برگشته ها بودند. خیلی ها که قصد مهاجرت داشتند آمده بودند تا بفهمند چه مشکلی وجود داشته که این آدم ها برگشته اند و همانجا در سرزمین رویاها نمانده اند یا آنها که بین ماندن و رفتن مردد بودند آمده بودند تا دلیلی برای خودشان دست و پا کنند که بروند یا بمانند.
  مشکل اینجا بود که آنهایی که تجربه ای در این زمینه نداشتند گاهی بیشتر حرف زدند و حتی لحظاتی از جلسه شکواییه ها سر دادند از وضعیت امروز ایران. البته اشتباه است که بگویم مشکل این بود چون شاید دیدگاه همه آدم ها در بین گفتگوها ملایم تر شد. مثلا یک مرد جوان بود که خشم زیادی از همه چیز داشت. خشم در حرف زدنش موج می زد و فکر می کنم تا آخر جلسه با حرف هایی که شنید شاید آرام تر شد.
در اکثر نظرها اما یک مورد مشترک وجود داشت، خیلی ها نظر خود را جمع می بستند، آنچه خود فکر می کردند را تعمیم می دادند، قضاوت های سیاه و سفید می کردند و نسخه می پیچیدند و در تصور خودشان به جای دیگری مشکل داشتند. مثلا همین آقای عصبانی مدام همه ایرانی ها را به یک چوب راند و انواع صفات منفی را بهشان چسباند. خانمی که از کانادا برگشته بود گفت که زن ها نمی توانند دوری از خانواده را تحمل کنند و مردها می توانند. خانم دیگری که از آمریکا برگشته بود گفت که زن های ایرانی حاضر نیستند بابت برابری هزینه بدهند. و هیچکدام این آدم ها حواسشان نبود که نمی شود اینطور درباره همه ایرانی ها، همه زن ها یا همه هر قشر دیگری صحبت کرد.
خشم هم مزید بر علت بود. یکی از آقایان که از آلمان برگشته بود دلیل برگشتنش را احساس تعلق به ایران عنوان کرد بعد مثال زد که با خودش فکر می کرده اگر ایران به زیر آب برود و دیگر وجود نداشته باشد چه حسی خواهد داشت یا اگر مثل مردم سوریه از روی اجبار در کشور دیگری زندگی کند و این افکار ارزش ایران را برایش پررنگ کرده بودند. وقتی داشت حرف می زد یکی دیگر از آقایان از آن سوی سالن گفت که «کاش برود زیر آب».  آقای دیگری گفت «اگه تا دوسال دیگه خوب بشه این مملکت من می مونم وگرنه اگه بخواد پنجاه سال دیگه خوب می شه که من نیستم اصلا می خوام خوب نشه». به نظرم اینها همه از عصبانیت و نداشتن بود. حتی نمی توانم مطمئن بگویم نداشتن حس تعلق. خشم انقدر زیاد بود که جلوی همه چیز را می گرفت.  یکی از آقایان که موقتا  از آمریکا برگشته بود گفت که خیلی ها به دلیل خشم مهاجرت می کنند و خیلی از پل ها را پشت سرشان خراب می کنند اما بعد که خشمشان فروکش کرد از اینکه راه های برگشت را بسته اند پشیمان می شوند.
در بین صحبت های از به وطن برگشته ها چند نکته مشترک وجود داشت: غصه خوردن از اینکه چرا ایرانی ها مطالبه گر نیستند و اعتراض نمی کنند، چرا فکر می کنند کشورهای دیگر هیچ مشکلی ندارند، چرا مثل بسیاری از کشورها برای بهتر کردن زندگیشان ذره ذره تلاش نمی کنند، چرا نقاط مثبت سرزمینشان را نمی بینند و سختی های زندگی در سرزمینی دیگر را به حساب نمی آورند و چرا نقش خودشان را در تغییر وضعیت به رسمیت نمی شناسند. خیلی هاشان اعتقاد داشتند که در وضعیت فعلی خود مردم هم مقصرند و خیلی وقت ها مردم خودشان حال همدیگر را خراب می کنند، خودشان در صف ها درست نمی ایستند و حق هم را می خورند، خودشان بد رانندگی می کنند و جلوی هم می پیچیند و خیلی کارهای کوچک روزمره دیگر که می تواند شرایط را بهتر کند انجام نمی دهند.
جلسه جالبی بود. این گفتگوها با اینکه گاهی ممکن است عصبانی کننده و بی فایده به نظر برسند اما از نظر من به خصوص برای این روزهای ما بسیار لازم و مفیدند. این روزها ما خسته و خشمگینیم و این گفتگوها می توانند کمک کنند درست تر و شفاف تر مسائل را ببینیم، بیشتر به هم گوش بدهیم، صبورتر باشیم و به یکدیگر اجازه حرف زدن بدهیم. همین طور باعث می شوند بیشتر تحلیل کنیم و کمتر تک بعدی باشیم. این گفتگوها صلح می گسترانند.
 فکر می کنم ایده این جلسه از پادکست رادیو مرز درباره  بازگشت به ایران شکل گرفته بود. اگر این موضوع برایتان جالب است می توانید این پادکست را در کانال تلگرام رادیو مرز یا سایر اپلیکیشن های پادکست  بشنوید.


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۷ ، ۰۲:۱۰
سورمه

من از دکتر فراریم. دقیقا نمی دونم از کی اینطور شدم ولی به مرور زمان انقدر اعتمادم به دکترها کم شد و برخوردهای بد از سیستم درمانی دیدم که خیلی سخت می رم دکتر. البته عادت بدیه چون به نظرم بهتره به جای فرار از دکتر بگردم و یه خوبشو پیدا کنم. به هر حال این فرار از دکتر باعث شد که سه هفته درگیر سرماخوردگی باشم که شاید خیلی هم بد نباشه و بهتون می گم چرا.
 هفته پیش بالاخره همراه میم که اونم از من گرفته بود دوتایی رفتیم و خودمون رو به درمونگاه چند کوچه بالاتر معرفی کردیم. دکتر یه پیرمردی بود که به نظر مهربون میومد ولی تو این دوره زمونه گول ظاهر مهربون رو نباید خورد. خلاصه دکتر معاینه کرد و نسخه نوشت و گفت آنتی بیوتیک داده و یه آمپول که الان باید بزنم. برای میم هم یه داروهای دیگه داد. 
میم رفت داروها رو از داروخانه گرفت بعد دیدیم برای آمپول من سرنگ ندادن و میم رفت داروخانه که سرنگ بگیره. من یه نگاهی به آمپول انداختم و اصلا آشنا نبود و نفهمیدم این چیه که الان باید بزنم. در نتیجه طبق معمول که چیزی رو نمی دونم رفتم سراغ گوگل. گوگل هم گفت این آمپول، کورتونه. من البته حالم بد بود ولی رو به موت نبودم و البته دوهفته دمنوش نخورده بودم که حالا کورتون بزنم، در نتیجه وقتی میم با سرنگ برگشت گفتم من به جای اتاق تزریقات باید دوباره برم اتاق دکتر. 
از دکتر پرسیدم چرا برام کورتون تجویز کرده و دکتر فرمود به دلیل آبریزش بینی. البته آبریزش بینی ام زیاد بود و سرفه می کردم و حالم خوب نبود ولی بازم به نظرم منطقی نمی اومد. گفتم دکتر کورتون ضرر نداره؟ گفت در این حد ضرری نداره و اینکه من بعد از زدن این آمپول سریع حالم بهتر میشه و توضیح داد مریض های روماتویید مقادیر زیادی کورتون می زنن و چیزیشون نمی شه و من از اینهمه مهربونی دکتر اون رو به شکل یک خاله خرسه بزرگ قهوه ای می دیدم و گفتم به هر حال من این رو نمی زنم اونم گفت که به هرحال بدن خودمه و هر کار دوست دارم می تونم انجام بدم که البته توضیح خوبی بود که آدم نباید اختیار بدن خودش رو به کسی غیر خودش بده، به خصوص این دکتر مهربون که می خواست من سریع خوب بشم.
یادمه یه زمانی در گذشته دکترها غیر از قرص و آمپول یه حرف هایی هم راجع به میوه ها و غذاهایی که برامون خوبه می زدن الان دیگه کلا همه اینها نیست و نابود شده و دکتر فقط به فکر سرعت در درمانه انگار ما در پیست مسابقه ایم و قراره زودتر برسیم به پوکی استخوان و هزار عوارض دیگه ی داروها که البته دکترها انگار نظری درباره شون ندارن و ترجیح می دن به جای عوارض درباره سرعت درمان حرف بزنن که در واقع درمان نیست و نابود کردن علایم بیماریه. 
خلاصه که هربار دکتر رفتن من مساوی با حس بدتری است که نسبت به دکترها پیدا می کنم. چی شد اون موجوداتی که یه زمانی برای کمک به نوع بشر این شغل رو انتخاب می کردن به این موجودات بی مسئولیت و بی تفاوت تبدیل شدن؟

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۷ ، ۰۲:۱۷
سورمه

سر کلاس استاد درباره گردشگری جنگ حرف می زند، می گوید مثلا همین راهیان نور اگر خوب اجرا می شد نمونه خوبی از گردشگری جنگ می بود.(در گردشگری جنگ یا War Tourism شما به دیدن مکان هایی می روید که به نوعی با جنگ در ارتباطند). استاد استرالیا را مثال می زند که هنوز کشته شدگان جنگ جهانی را چطور گرامی می دارند. 
بعد یکی از همکلاسی ها دستش را بلند می کند و می گوید خوب آنها واقعا جنگیده اند. استاد می گوید خوب ایرانی ها هم واقعا جنگیده اند. همکلاسی می گوید، خوب آنها که در جنگ جهانی کشته شدند افسر و عالی رتبه بودند نه مردم عادی. استاد می گوید اینکه بدتر است، اینکه مردم عادی جانشان را برای کشورشان بدهند ارزشمندتر نیست؟
 و من داشتم فکر می کردم چه بلایی سرمان آمده که انقدر همه چیزمان برایمان بی ارزش شده و مرغ همسایه غاز که نه دیگر طاووس است انگار. جنگ بقیه جنگ بود، کشته شده های بقیه ارزشمندند و مردم عادی ما که جانشان را گذاشتند کف دستشان ارزش ندارند.

 از آن همکلاسی عصبانی بودم و حالم آن روز بد بود، ولی بعدتر فکر کردم رفتارهای همه این سال ها اینطور ذهن همکلاسی من و امثال او را مسموم کرده. وقتی راهیان نور بدون برنامه ریزی  با بودجه های کلان و به زور اجرا می شود، هدفش تبلیغ است نه جذب گردشگر و هیچ سودی هم به مناطق جنگ زده سابق نمی رساند، وقتی سی سال از جنگ برای تبلیغات سیاسی و خفه کردن عده زیادی از مردم استفاده می شود، وقتی نام همه میدان ها و خیابان ها و گذرها می شود شهید ولی جوری رفتار می شود که شهید از ذهن مردم رخت برمی بندد، وقتی سهمیه هایی به خانواده شهدا تعلق می گیرد که تبعیض آمیز است فقط برای تبلیغ، ولی از آن طرف یارانه دارو برای جانباز شیمیایی قطع می شود و کسی نمی فهمد، این دورویی و ریاکاری طولانی مدت و دامنه دار، این مصادره کردن شهید به نفع یک گروه و دسته و بهره برداری های مالی و غیرمالی از آن،  نتیجه اش می شود حرف های احمقانه ی همکلاسی من که شاید توی کله دیگرانی هم شبیهش باشد ولی به زبانش نیاورند. طفلک آنها که برای این مملکت جان دادند به امید ایرانی بهتر و آبادتر.
اولین چیزی که باید از بین برود همین دورویی و دروغگویی است تا شاید بعد بشود باقی چیزها را نجات داد. 


*از حافظ

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۳:۰۹
سورمه

امروز موقع تماشا کردن یه برنامه، مهمون برنامه تاریخ تولدش رو گفت. سال تولد مامان بود. بعد مجری برنامه گفت آهان یعنی سه سال دیگه می شه شصت سالتون. 

اصلا حواسم نبود که مامان داره شصت سالش می شه. خیلی غصه خوردم. کاش مامان باباها هیچوقت پیر نمی شدن.

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۷ ، ۰۰:۲۲
سورمه

مشغول گذراندن یک دوره ام که به مدرکش نیاز دارم اما مطالب دوره هم بسیار مهم است و مورد نیاز. گذراندن دوره چند ماه طول می کشد و هفته ای سه جلسه باید بروم. برایم جالب و غم انگیز است که ما حتا وقتی از سن مدرسه مان گذشته است و دیگر چوب کسی بالای سرمان نیست چقدر می توانیم مانند بچه مدرسه ای ها از نمره کم بترسیم و امتحان چقدر برایمان مهم و همچنان ترسناک است. یعنی در دوره ای که خودمان پول داده ایم، به اختیار خودمان ثبت نام کرده ایم و به اطلاعات کلاس ها نیاز داریم باز هم فکر می کنیم «وای نمره ام کم نشود». حتا تقلب می کنیم برای نمره بیشتر و وسواس داریم که نمره کم باعث خراب شدن مدرکمان نشود!
 سیستم آموزش پرورش ما البته که در این وضعیت مقصر اصلی است اما ما آدم بزرگ های مختار چرا حواسمان نیست که آب به آسیاب این سیستم نریزیم؟ چرا وقتی می توانیم چیز دیگری باشیم باز هم خودمان را در همان جعبه از پیش تعیین شده محصور می کنیم و چرا خودمان را در حد یک عدد یعنی نمره ای که می گیریم کوچک می کنیم؟ وای به حال بچه های ما اگر ما پدر و مادرشان هستیم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۱:۳۱
سورمه

مدت زیادیه که اینورا نیومدم. بارها شد که اومدم چیزی بنویسم و جلوی خودم روگرفتم. نخواستم بیام از وضع موجود و ناراحتی ها و قیمت دلار ناله کنم. به نظرم غر زدن یا گلایه کردن دردی از ما دوا نمی کنه. فکر کردم بد کردن حال همدیگه فقط ناامیدتر و منفعل ترمون می کنه. راه حل به نظرم اینه که آینده رو از خودمون نگیریم و امید داشته باشیم. هم ما هم ملت های دیگه خیلی وقت ها تو سختی و جنگ و ناراحتی و اتفاقات بد بودن ولی دنیا هیچوقت تموم نشده. گاهی مردم کشورها تونستن مشکلات رو حل کنن و گاهی هم نه. کشورها شکست خوردن یا پیروز شدن، تجزیه شدن و از بین رفتن یا با هم متحد شدن. پس زندگی بعد از بدترین روزها و هولناک ترین اتفاقات ادامه داشته. بعد از حمله مغول یا 28 مرداد 32 باز مردم زندگی کردن. پس باید امید داشت و هر کس هر جا که هست ادامه بده و سعی کنه آدم بهتری باشه و فردا رو در حد خودش بهتر از امروز بسازه. ژاپن بعد از بمب اتم یا اروپا بعد از جنگ جهانی بهتر از قبل شدن و سعی کردن راه های صلح و قانون و پیشرفت رو پیدا کنن. ما هم اگر می خوایم پیش بریم باید تجربه های دیگران رو بخونیم ولی راه حل های خودمون رو پیدا کنیم. حقیقتا فکر می کنم یکی از بهترین کارهایی که این روزها باید انجام بدیم تاریخ خوندنه، تاریخ ایران و جهان. تاریخ پیشرفت یا از بین رفتن کشورها، تجزیه شدن یوگسلاوی یا اتفاقات جنگ های جهانی. فکر می کنم مهمه که مغزهای قوی داشته باشیم تا بتونیم خودمون، خانواده هامون، دوستامون و کشورمون رو نجات بدیم و تغذیه مغز کتاب خوبه.

چندتا کتاب هم معرفی می کنم:
استبداد (بیست درس قرن بیستم) از تیموتی اسنایدر
کتاب جمع و جور و کوچیکیه ولی بسیار مهمه

گیرنده شناخته نشد
یک داستان کوچیک و جمع و جور از نشر ماهی که برای دونستن اینکه چی میشه که شستشوی مغزی داده میشیم و بینمون تفرقه می افته و بعد جنگ ها راه می افتن دید خوبی بهمون می ده

بالکان اکسپرس
یک کتاب خوشخوان و نسبتا کم حجم درباره تجزیه یوگسلاوی. مهمه از این نظر که تفرقه اندازی های قومی همیشه در کشور ما بوده و بهتره بیشتر درباره اش بدونیم. گرچه ما و یوگسلاوی قابل مقایسه نیستیم ولی در مثل مناقشه نیست.

اما کسانی که کتاب های قطور می خونن
صلحی که همه صلح ها را بر باد داد و دکترین شوک به نظرم کتاب های خیلی خوبی هستن. 
البته که این روزها خدا رو شکر کتاب های خیلی خوبی در بازار کتاب هست و باید بیشتر وقت گذاشت و استفاده کرد.

پ.ن: دلم برای اینجا تنگ شده بود.


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۵
سورمه


اطلاعات بیشتر اینجا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۴
سورمه