سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
آخرین مطالب

فرق تهران و شهرستان اینه که برای آلودگی هوا تو تهران سلبریتی ها خودشون رو کشتن ولی اهواز چند روزه که خاک شدیده و خیلی از تهران در زمان آلودگیش آلوده تره ولی نه خبری تو فضای مجازی هست و نه فضای واقعی. بدتر از اون مجلس هم با دهن کجی تمام عدم تضویب بودجه برا ریزگردها رو می ذاره دقیقا همین حالا. بعد یادم میاد تو آلودگی های تهران بعضی از دوستانی که گویا جد اندر جدشون تهرانی بوده اعتراض داشتن که این شهرستانیا چی از جون تهران می خوان که اومدن اینجا و باعث آلودگی هوا شدن!
فکر می کنم باید یه مدت دوستان دولت و مجلس به صورت اجباری کوچ داده بشن به خوزستان و همون جا زندگی و کار کنن ببینیم نتیجه ای داره یا نه. گرچه احتمالا نتیجه اش اینه که کلا همه روزهای هفته رو برای همه موجودات شُش دار تعطیل اعلام کنن یا دعا کنن باد نیاد این بار! دیگه توانایی دوستان در همین حده ظاهرا.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۸
سورمه

چه خوبه بعد مرگُم
هله والله بگویند
نهنگی مرده و وِی
هله دریاش گوره
هله دریاش گوره


لینک آهنگ هله دریا شورن 

درباره نیمه خوانی

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۱
سورمه

از دیگران:

مصاحبه مجله چلچراغ با هوشنگ ابتهاج/سایه

- الان من را خیلی‌ها می‌شناسند. در کوچه به من سلام می‌کنند، سر کرایه تاکسی یا پول سبزی با من تعارف می‌کنند که فلانی شاعر است و فلان است. اما آیا این‌ها امتیاز است؟ این‌ها که فضیلت نیست. بین آدم‌های تحصیل‌نکرده دور و بر ما انسان‌های فوق‌العاده‌ای هستند. حیف که ما یاد نگرفته‌ایم دنبال آدم بگردیم. داریم دنبال مدرک دانشگاهی یا شغل فلان می‌گردیم. دوستی داشتیم که از ابتدایی با هم همکلاس بودیم. در کنکور در سراسر ایران نفر ششم شد، بعد هم شد کارمند عالی‌رتبه شرکت نفت. خب مثل بقیه آدم‌ها مرد. در بهشت زهرا یک نفر آمد بر جنازه‌اش نماز میت خواند و رفت. اصلا کسی نبود جنازه‌اش را از زمین بلند کند، بگذارد داخل آمبولانس. من مطمئنم دیگر هیچکس سر خاکش نرفته است. دو هفته بعدش داشتم از در خانه‌اش رد می‌شدم، دیدم چراغش روشن است. یعنی وارث بلافاصله رسیده بود! این رفتاری است که دارد با آدمیزاد می‌شود. این آدم فوق‌العاده بود. بی‌نظیر بود. اما اصلا کسی دنبال آدم نمی‌گردد. همه ما این‌طوریم. آدم‌ها غریب و بی‌پناه مانده‌اند. دارند در خودشان می‌پوسند.

- چند نفر از این آدم‌ها که به من می‌گویند آرمان‌گرا، خودشان پی آرمانی هستند؟ نه آرمان من؛ که هر آرمانی. انگار ماجرا این است که مثلا می‌گویند یک همچین آدمی هست! ببینید چقدر سماجت دارد سر آرمانش. هنوز می‌گوید مرغ یک پا دارد! این برایشان همان‌ قدر که ستودنی است، مسخره کردنی هم هست. می‌شود این‌طور درباره‌اش فکر کرد که فلانی هنوز هم در جهل مرکب است . هنوز خیال می‌کند می‌شود دنیا را درست کرد.

- خانم لوینسون آمریکایی که برنامه گل‌ها را جمع‌آوری کرده و روی اینترنت آرشیو کرده است، آمده‌ بود این‌جا که یکی از برنامه‌های بنان را که خودش نداشت، از من بگیرد. گفت: «ئه! شما با کامپیوتر کار می‌کنید؟» اصلا انتظار نداشت یک پیرمرد با کامپیوتر کار کند ولی شما ببینید، مثلا به واسطه وجود کامپیوتر، خواسته یا ناخواسته، زبان انگلیسی دارد در همه جا گسترده می‌شود. البته قابلیت‌های خود زبان هم هست اما همین الان نگاه کنید ببینید در زبان من و شما واژه‌های انگلیسی مربوط به کامپیوتر دارند چه می‌کنند. من نگرانی‌ام این است که ۱۰۰ سال دیگر مثلا فقط یک‌ سری متخصص باشند که زبان فارسی را بلد باشند. اصلا این زبان دیگر وجود نداشته باشد. یک چندتایی متخصص باشند که ما مثلا یک کتاب ببریم پیششان بگویند بله، این کتابی است مال خواجه حافظ شیرازی که قبلا شب چله از تویش فال می‌گرفتند. آن متخصص کتاب را بخواند و با زبان آن زمان برای ما تعریف کند. یا مثلا چیز خطرناک دیگر این زیرنویس‌ فیلم‌هاست که به زبان عامیانه انجام می‌شود. این دارد پدر زبان فارسی را درمی‌آورد. آرام‌آرام دارد اصلا شکل کلمه‌ها عوض می‌شود. من اصلا گاهی نمی‌توانم این‌ها را دنبال کنم. خیلی از آنها را تا می‌خواهم متوجه شوم، گذشته است. نوشته بودند «میان»، من باید با خودم فکر می‌کردم این میان یعنی وسط یا یعنی می‌آیند. من آدم بدبینی نیستم اما گاهی فکر می‌کنم این حساب‌شده است. یعنی یک هدفی پشتش است. این‌ طور هم که نباشد، به‌ هر حال نتیجه همان است، فرقی ندارد.

- در یک مراسم رسمی یک مقام رسمی خیلی مفصل حرف‌هایش را زد و خیلی درباره شعر من تعریف کرد. من گفتم من باید امروز حرف بزنم. دوستان می‌دانند من پروا نمی‌کنم. این واقعا یک کار حداقلی است. رفتم پشت تریبون و بلاهایی را که به سر خود من آورده بودند، به کنایه گفتم. حالا بعدش من کار دیگری هم کردم. رفتم کنارش گفتم شما عامل اصلی توقیف فلان کتاب من هستید. من در آن کتاب فقط کارهایی را که شما کرده‌اید، توصیف کرده‌ام. یک کلمه غیر از توصیف کارهای شما در آن نیست. اگر بد است، معنی‌اش این است که کارهایی که شده، بد است. گفتم لازم نیست شما بروید در رادیو و تلویزیون استغفار کنید. همین‌جا که ایستاده‌اید، بین همین آدم‌های دوروبرتان بگویید ببینم من اشتباه می‌کنم؟ مثلا شما با موسیقی مخالفت نکردید؟ من در آن کتاب گفته‌ام: به محض آمدن «گیسوی چنگ و گلوی نی برید»ند. شما جلوی موسیقی را نگرفتید؟ شما جوانانی را که ساز حمل می‌کردند، دستگیر نکردید؟ اگر نکردید، جلوی همین جمع بگویید، تا من هم بگویم غلط کردم آن شعرها را گفتم. گفتند که بالاخره کنسرت که هست در کشور. گفتم بله هست اما شما می‌خواهید که باشد؟ مردم می‌خواهند باشد، به شما فشار می‌آورند تا بالاخره از هر ۱۰ تا یکی را به حال خودش می‌گذارید. این حرف‌ها چیزی نیست. گفتنش افتخاری نیست. این‌ها را باید گفت! مگر من را چه‌ کار می‌توانند بکنند؟

- شما با خواجه حافظ شیرازی درددل می‌کنید. قسمش می‌دهید به شاخ نباتش. هم‌دم تنهایی‌های شماست. اما با او چه کردید؟ حافظ می‌سراید «بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب/ که رفت موسم و حافظ هنوز می‌ نچشید». این دادگسترا را دارد به کسی می‌‌گوید که گردن چند هزار نفر را زده است. خب چه‌ کسی قرار است این رنج حافظ را جواب بدهد؟ حکیم ابوالقاسم فردوسی یک نسخه از شاهنامه را زیر بغل گرفت و از طوس فرار کرد. امروز ما یادمان رفته با فردوسی چه کردیم. هی از این می‌گوییم که فردوسی فرهنگ ما را نجات داد و چنین کرد و چنان. این‌هایی که این کار را با فردوسی کردند، پدران و اجداد ما بودند. این خط را بگیرید و بیایید تا امروز.


بیشترش را اینجا می توانید بخوانید.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۲۶
سورمه

خیلی روزها بوده که دلم نمی خواسته مدرسه بروم. هیچوقت اما  بلد نبودم خودم را بزنم به دل درد یا مریضی مثلا. به عذاب وجدانی که اگر چنین کاری می کردم بهم دست می داد نمی ارزید. 
چند وقت پیش که توی کاری بودم که دیگر دوستش نداشتم و فکر می کردم بی معناست خیلی به آن روزها که دوست نداشتم مدرسه بروم فکر کردم. به این فکر کردم که دقیقا چیست که دارد مرا مجبور می کند توی کاری بمانم که دوستش ندارم و به این نتیجه رسیدم که همان مدرسه ای که دوست نداشتم بروم. آن روزها به این نتیجه رسیدم که مدرسه ما را برای همین تربیت کرده بود، برای تبدیل شدن به آدم های بله قربان گویی که کارهاشان را دوست ندارند ولی کاری هم برای عوض کردنش نمی کنند. برای تبدیل شدن به آدم هایی در یک سیستم بروکراتیک بی احساس، به جای نیمکت های زمخت حالا باید پشت میزنشینی را تجربه کنند و به جای حرف شنوی از مدیر و ناظم و معلم حالا باید از رییس هاشان حرف شنوی داشته باشند. آدم هایی که به جای تلاش برای تغییر یا بهتر کردن چیزی به شیطنت های ته کلاس یا اذیت کردن های گاه و بیگاه معلم ها دلخوش بودند تا فضا را کمی برای خودشان قابل تحمل تر کنند.
هنوز باورم نمی شود که انقدر به ما دخترهای جوان 15، 16 ساله سختگیری می شد و در سنی که اینقدر دوست داشتیم زیبا و جذاب و خواستنی باشیم مدرسه تمام تلاشش را برای زشت کردنمان به کار می بست، با آن مانتوهای گشاد و بدرنگ و قوانین من درآوردی احمقانه اش. مثلا مقنعه ها حتمن باید چانه دار می بود، یا نمی شد شلوارمان را تنگ کنیم و مانتو نمی دانم چقدر سانت باید پایین زانو می بود. کفش لژ دار که آن وقت ها مد بود ممنوع بود، گاهی می گفتند کیفهامان را در کلاس ها بگذاریم و خودمان برویم توی حیاط تا کیف هایمان را بگردند. آینه ممنوع بود و هنوز نمی فهمم چه چیز نگاه کردن در آینه می توانست بد باشد. ما هم مبارزه های دلخوشکنمان این بود که نوار کاست خواننده های مختلف را یواشکی  رد و بدل می کردیم یا رمان های روز را می آوردیم مدرسه (بله کتاب غیردرسی و روزنامه هم ممنوع بود) و یواشکی می خواندیم یا آستین های مانتویمان را تا می زدیم بالا و شلوارهامان را تنگ می کردیم و کفش لژدار می پوشیدیم. من اما اغلب این خرده جنایت ها را هم انجام نمی دادم که مبادا نمره انضباطم کمتر از بیست شود و جلوی مادر و پدرم سرافکنده شوم و عذاب وجدان بگیرم.
بهش که فکر می کنم می بینم مدرسه های ما مثل جامعه مان بود، مثل همین وضعی که الان داریم. ممنوع بودن چیزهایی که ممنوع بودنشان مسخره است. ممنوع بودن شادی های انسانی و آن روزها شادی های دخترهای نوجوانی که ما بودیم. عذاب وجدان و احساس  گناهی که دائما برای عادی بودن، برای دوست داشتن و برای خوشحال بودن بهمان تزریق می شد. انگار که غم و زشتی و تنهایی جایزه داشت. یادم هست موهایمان را از زیر مقنعه چک می کردند که رنگ نکرده باشیم و زیر ابرو برداشتن سه روز اخراج موقت داشت و یادم نیست خانواده ای به اینها اعتراض کرده باشد یا شاید ما نفهمیدیم. چقدر ضد جنس مخالف برایمان سخنرانی شد به اسم اینکه زن گوهری است در صدف و پسرهای هم سنمان گرگ هایی هستند در لباس میش. مدرسه جایی بود که همان موقع بذر خیلی چیزها را در ما پاشید. بذر بی اعتمادی، احساس همیشه مجرم بودن و احساس گناه برای ذره ای شادی و عشق. احساس گناه برای هر چیزی که در آن سن باید طبیعی قلمداد می شد. مدرسه جایی بود برای تربیت آدم های غیرسالم.
به همه اینها فکر می کردم و به اینکه در سن و سال و موقعیت من می شود خوشی ها را بر خود حرام نکرد و حداقل جایی کار کرد که شبیه آن مدرسه ای که دوست نداشتم بروم نباشد، با آدم هایی که انتظارشان بله قربان گویی و سکوت و گردن کج کردن نیست و از شاد بودن آدم های دور و برشان شاد می شوند. می شود بیشتر تمرین دوست داشتن و باهم بودن کرد، بیشتر جشن گرفت و بامناسبت و بی مناسبت دور هم جمع شد، بیشتر زیبا شد و در آینه ها بیشتر نگاه کرد و انتقام همه روزهای گذشته را گرفت. فکر کردم حالا دیگر می توانم نروم مدرسه یا می توانم مدرسه ام را عوض کنم یا جزو خرابکارهای کلاس شوم و وقتی معلم نداریم دور از چشم ناظم توی کلاس برقصم. 

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۸
سورمه

چند وقت پیش یک نفر زنگ زد موبایلم. پستچی بود! مجله ای که اشتراکش را گرفته بودم و زمان گرفتن اشتراک آدرس خانه مامان بابا را داده بودم برده بود آنجا و هیچ کس در را باز نگرده بود و از روی شماره ای که روی پاکت مجله بود زنگ زده بود به من. گفتم دیگر آنجا زندگی نمی کنم. گفت فعلا همان دور و برهاست زنگ بزنم ببینم کی می تواند بسته را تحویل بگیرد تا بسته برگشت نخورد اداره پست. زنگ زدم و خلاصه قرار شد یکی از همسایه ها بسته را بگیرد. بهش زنگ زدم و او هم رفت بسته را تحویل آن همسایه داد.
امروز یک پستچی دیگر آمد دم در خانه خودمان. خانه ما طبقه اول است و وقتی در آیفون را باز می کنیم در آپارتمان مشخص است و فاصله اش 5 تا پله بیشتر نیست. پستچی حاضر نشد این 5 تا پله را بیاید بالا و توی چشم هایم نگاه کرد و گفت خانم بیا بگیر بسته ات رو. من هم مجبور شدم بروم شال و کلاه کنم و بروم در کوچه تا بسته را بگیرم.
تفاوت این دو پستچی احتمالا در میزان حس نوعدوستی و همدلی شان بود. آدم ها متفاوتند و فکر می کنم کار ما این است که بفهمیم ریشه این تفاوت ها در چیست و سعی کنیم مداخله هایمان در روان آدم ها، در جامعه، آموزش و برنامه هایمان طوری باشد که این حس نوعدوستی و همدلی را بیشتر کنیم.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۹
سورمه

امروز داشتم با «ه» درباره بیزاری ام از انجام کارهای اداری حرف می زدم که من را به مصیبت بزرگتری دچار کرده. انقدر از کار اداری بدم می آید که مدام به تعویقش می اندازم و این به تعویق انداختن باعث می شود در دور طولانی تر و پر مانع تری از کارهای اداری بیفتم. 
به «ه» گفتم دلم می خواهد یک وکیل استخدام کنم تا این کارها را برایم انجام دهد. بعد کمی فکر کردم و گفتم می توانم هم بدلم را پیدا کنم و این مسئولیت خطیر را بسپارم به او! 
«ه» گفت که بهتر است پولی را که می خواهم بدهم به بدلم بگذارم در جیبم و خودم نقش بدلم را بازی کنم و بروم کارهای اداری ام را انجام دهم.
 آخرش نتیجه این شد که خودم نقش بدلم را بازی کنم ولی آن پول را به خودم جایزه بدهم و هر بار که یک کار اداری را انجام دادم  یک کتاب برای خودم بخرم یا خودم را ببرم مغازه ای که تازه در انقلاب کشف کرده ام و کتاب های دست دوم می فروشد و بیشتر از یک کتاب برای خودم بخرم.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۱:۳۴
سورمه

یک سری شروع کردند که پشیمانیم از اینکه به فلانی رای دادیم ، یک سری دیگر هم شروع کردند که افتخار می کنیم رای دادیم به فلانی و آنها که به رییس جمهور 84 و 88 رای دادند بروند پشیمان باشند. بعد نمی دانم با ابراز پشیمانی یا بدتر از آن ابراز افتخار چه چیزی ممکن است حل شود یا آینده چطور ممکن است تغییر کند. تقصیری هم نداریم شاید هنوز نمی دانیم مطالبه مدنی چیست، شاید چون دوست نداشتند یاد بگیریم و یادمان ندادند. 
از طرف دیگر کنار تلویزیون های داخلی و خارجی که کاری غیر از پخش اخبار بد و ناامید کننده ندارند و دولتی که معلوم نیست غیر از ناامید کردن ملت قرار است چه کار دیگری انجام دهد خودمان هم افتاده ایم به جان خودمان، به جان ته مانده امیدی که در هر کسی مانده و نمی ترسیم از روزی که امیدها ناامید شوند. هر فعالیت کوچک درستی هم که می بینیم به جای تشویقش می گوییم چه فایده دارد؟ مگر می شود تغییری ایجاد کرد؟ هر آدم درست و درمانی هم که می بینیم می گوییم اینهم بعدها معلوم می شود چه کاره بوده و چقدر دزدی کرده و خورده و برده. 
من می فهمم برباد رفتن اعتماد را چون خودم هم همین جا زندگی می کنم، ولی نکنیم اینکار را با خودمان با روح و روانمان و روح و روان آنها که دوستشان داریم. بگذاریم یک کورسوی امیدی باقی بماند. بگذاریم کسی اگر خوبی می کند تشویق شود به خوبی بیشتر. کسی اگر صادق است دلش خوش باشد به صداقتش. کسی اگر به فکر مردم است یا مملکت یا محیط زیست ازش تشکر کنیم که حالش خوب شود. انقدر حال همدیگر را نگیریم. انقدر به بچه هامان درباره مملکتمان بد نگوییم. انقدر به ایران نگوییم «این خراب شده». به خدا اینجا خراب شده هم اگر باشد، ما هر جا دیگر هم برویم زندگی کنیم دلمان برایش خواهد سوخت و دوستش خواهیم داشت. اگر می خواهیم برویم هم هیچ اشکالی ندارد ولی امید را از هم و از خودمان دریغ نکنیم. اگر زمین و زمان حال ما را گرفته اند خودمان که می توانیم حال خوش به هم بدهیم. می توانیم خوبی ها را برای هم تعریف کنیم. انقدر متخصص نباشیم برای پخش کردن اخبار بد. بگردیم اخبار خوب را هم پیدا کنیم و پخش کنیم. به خدا اتفاق خوب هنوز توی این مملکت می افتد. 
و به جای پشیمانی یا افتخار، مطالبه گری کنیم و خواسته هامان را مدام تکرار کنیم یا حتی برای محقق شدنش کاری کنیم. عضو تشکل های مردم نهاد شویم یا به تشکل هایی که می شناسیم کمک کنیم یا خودمان تشکلی در راستای دغدغه هایمان ایجاد کنیم.


تو نگو همه به جنگند و زصلح من چه آید
تو یکی نه ای، هزاری، تو چراغ خود برافراوز


می بینید؟ زمانه مولانا هم گویا با امروز خیلی فرقی نداشته است، پس چراغتان را برافروزید لطفن.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۳:۳۸
سورمه

مکان ها پر از احساسند و خاطره. مکان ها می توانند حال شما را خوب یا بد کنند. شما را یاد آدم ها بیندازند. خوشحالتان کنند یا ناراحت یا عصبانی یا حتا مشمئز.یک پارک می تواند شما را ببرد به 10 سال پیش وقتی با کسی  درش قدم می زده اید. البته موسیقی و عطر هم می توانند همین کار را با آدم بکنند. زندگی پدیده غریبی است مثل پازل در حال چینش است که قطعه ها در طی سال ها کنار هم قرار می گیرند و تصویری برای شما می سازند. تصویر خودتان را.
خانه ای بود که چندین سال با بعضی آدم ها درش زندگی کردم. چندی پیش، سال ها بعد از آنکه از آن خانه رفته بودم، خانه نشست کرد و دیوارش ترک بزرگی برداشت و صاحبان خانه مجبور شدند تخلیه اش کنند و بروند در یک برج مدرن زندگی کنند. 

آن خانه برای من نمادی بود از سنت های پوچ، از محدودیت ها، مقیاس کوچکتری بود از یک جامعه بسته و یک جو خفقان، از فضایی که آزارها پاسخی غیر از سکوت نداشتند و آنچه هجوم می آورد تنهایی بود. آن خانه مرا یاد آدم های دو رو می انداخت آدم هایی که ناظران به تار مویشان قسم می خوردند و من می دانستم که چقدر در اشتباهند. آن خانه برایم نماد بزرگی بود از تظاهر، از تصویر ایده آلی که آدم ها از خودشان به دنیا نشان می دهند، آن خانه برایم نماد پوچی بود، اعتقادات پوچ که به دردی نمی خوردند و در شرایط سخت هیچ کمکی از دستشان بر نمی آمد. نماد خدای بداخلاق لجوجی که منتظر اشتباهات بنده هایش نشسته بود تا حسابشان را برسد و مدام تحقیرشان می کرد. نماد مسلم دروغ و دورویی در عین توهم معصومیت.
سال هاست که آنجا زندگی نمی کردم ولی هر از چند گاهی سری به آن خانه و ساکنانش می زدم از روی ادب شاید یا عادت یا اجبار یا شاید دوست داشتن. شبی که شنیدم خانه نشست کرده برای ساکنینش نگران شدم اما برای خانه نه. با اینکه عاشق خانه های قدیمی ام و فکر می کنم باید نگهشان داشت و حفظشان کرد اما از فروریختن این یکی ککم هم نگزید. ترک روی دیوار این خانه برای من مثل ترک خوردن سلول زندان بود، سلولی که مدت ها بود که فکر می کردم اسیرش نیستم اما کیست که از فروریختن زندان سابقش خوشحال نشود؟ 
می دانم، تقصیر از خانه نبود، خانه ها که نمی توانند به کسی آزاری برسانند، خانه ها که نمی توانند روی درها قفل بزنند، خانه ها که کلیدهاشان را از ساکنینشان دریغ نمی کنند آنهم خانه ای که حیاط دارد برای نشستن و حرف زدن و باهم بودن زیر نور خورشیدی که متعلق به همه است. اما مکان ها، مکان ها آدم را یاد آدم ها و اتفاقات می اندازند و تغییرشان یا از بین رفتنشان یا بازسازیشان می تواند نمادی باشد از تغییر آدم های درونشان. 
خانه که فروریخت فکر کردم شاید انقدر آدم هایش تغییر نکردند و درجا زدند که خانه خواست با فروریختنش مجبورشان کند به تغییر. خواست بهشان بگوید تکانی به خودشان بدهند و زندگی شان را ببرند در خانه ای که پنجره های بزرگ رو به نور داشته باشد،  شاید که فکرهاشان هم پر از نور شود. البته «خانه ی نشست کرده» هم پنجره های بزرگی داشت اما با پرده های مخمل ضخیمی که تاریکی را به ارمغان می آورد پوشیده شده بودند. 
می دانم تقصیر از خانه نبود ولی حس مکان ها با آدم می ماند، زنده و کامل. آدم نمی تواند زندان خودش را دوست بدارد یا حداقل اگر روزی فروریخت ناراحت شود.
اورهان پاموک در کتاب «استانبول» از عمارت هایی چوبی حرف می زند که به آنها یالی می گویند. تعریف می کند که خیلی از این یالی ها در سال های متمادی آتش می گرفتند و از بین می رفتند و تفریح مردم این بود که بنشینند و این آتشسوزی را تماشا کنند. پاموک اینطور نتیجه می گیرد که مردم استانبول به خاطر غم و اندوه از دست رفتن یک امپراطوری بزرگ پانصد ساله، به این عمارت های عثمانی به چشم نشانه های شکست و سرافکندگی می نگریسته اند. این عمارت ها آنها را یاد شکستشان می انداخت و در جمهوری جدیدی که قرار بود آنها را غربی کند و هویت سابقشان را ازشان بگیرد دیگر این خانه های چوبی کارایی نداشتند. اما من به این فکر می کنم و احتمالا شما هم که آن عمارت های زیبای عثمانی قسمتی از مردم استانبول بودند و در واقع مردم به آتش گرفتن بخشی از وجود خودشان می نگریسته اند.
شاید من هم از فروریختن بخشی از وجود خودم شادم. بخشی که در آن خانه گذشت و حالا قسمتی از هویت من است. ولی فروریختن آن خانه بخش بزرگی از اندوه مرا با خودش برد یا حتا شاید برعکس، روزی که اندوهم از آن اتفاقات را پشت سر گذاشتم آن خانه هم فروریخت. 

احتمالا اما مثل یالی های استانبول آن خانه هم مرا یاد سرافکندگی هایم می انداخت. یاد تنهایی هایم، غصه هایم و آن قسمت از زندگیم که راحت نمی توان درباره اش حرف زد، یاد ترس ها و ضعف هایم. آن خانه برای من نماد تمام بی کسی هایم بود و از فروریختنش نارحت نشدم. گرچه خوشبختانه فروریختنش خاطره های غم انگیزم را از بین نبرد. همان بهتر که خاطره ی اندوه  می ماند و رسوب می کند، چون بدون اندوه و روزهای سرد تنهایی دیگر روزهای خوشحال و گرم معنای خود را از دست می دهند.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۵
سورمه

امروز وقتى از اتوبوس پیاده مى شدم مردى رو دیدم که براى صدا کردن زنش از قسمت زنونه اتوبوس مى گفت: پیشت، پیشت! فکر کردم گربه شو داره صدا مى کنه. ولی بعد دیدم یه خانوم از اتوبوس پیاده شد. فکر می کردم این مردا منقرض شده باشن ولی گویا هنوز هستن... 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۰:۵۳
سورمه

 درباره بودجه 97 فقط می توانم بگویم یک مفت خوری تمام! توضیح هم ندارد. متاسفم برای همه مان که هنوز امیدواریم. با این فرمان که دولت دارد جلو می رود و با این بودجه که نه قشر پایین، نه متوسط نه مرفه درش دیده نشده اند منتظر دولت بهار دیگری باید بود.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۷:۳۷
سورمه