سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

۳۸ مطلب با موضوع «معرفی خواندنی ها» ثبت شده است

بیشتر پدران و مادران، به زبان، اصرار می کنند که دلشان می خواهد فرزندشان از استعداد بالقوه ای که دارد بهره مند شود ولی عملا طوری رفتار می کنند که گویی موفقیت و خوشبختی فرزندشان جز با پیروی از نظر و خواست آنان میسر نیست. از این وضع چه نتیجه ای می توان گرفت جز اینکه روحا و ناخودآگاه سخت وابسته، چسبیده و آویزان به فرزند خود می باشند و حرفی که می زنند با آنچه در دل دارند یکی نیست. تصور آزاد بار آمدن فرزند، چه دختر چه پسر، در دل پدر و مادر اضطرابی عمیق ایجاد می کند زیرا به وجود توانایی های ذاتی و طبیعی در فرزندشان اعتماد و اطمینان ندارند (شاید هم به این دلیل که به خود و توانایی های خود اعتماد ندارند) در مورد جامعه نیز وضع به همین منوال است زیرا چنان که شواهد تاریخی نشان داده است طبقات حاکم برای حفظ مقام و موقعیت خود از شکستن و خرد کردن میل و اراده مردم هیچ ابا نداشته و خودداری نکرده اند.
وقتی فرزند با تلقینات پدر و مادر معتقد شده باشد که اگر به نظر و خواست آنان تن ندهد گناه کرده است مساله جدی تر و پیچیده تر می شود. او در کوشش برای رها سازی خود از قید و بند خواست پدر و مادر سخت دچار اضطراب و احساس گناه می شود و غالباً در چنین حالی خواب هایی می بیند که هم گناهکار است و هم گناهکار نیست.
از کتاب انسان در جستجوی خویشتن، نوشته رولو می، ترجمه سید مهدی ثریا، نشر دانژه

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۷
سورمه


کتابی که به تازگی خوانده ام ایران در عصر صفوی است. کتاب را راجر سیوری ایرانشناس و متخصص عصر صفوی که بازنشسته دانشگاه تورنتوست، نوشته است و حدود 260 صفحه است. 
کتاب از نظر من خوشخوان و لذتبخش بود و در طول خواندن کتاب چندباری گفتم «مثل حالا»! خوب این خوبی ها و بدی هایی دارد که باید کتاب را بخوانید تا بفهمید. اما واقعا خواندن درباره دوره ای که بسیاری امروز به آن مباهات می کنند و هنوز آثار ارزنده ای از آن در ایران و به خصوص اصفهان باقی مانده است جالب است. با خواندن درباره آن دوران ممکن است بتوان ریشه نظم و ترتیب امروز شهر اصفهان را درک کرد که شاید همان شالوده ای باشد که شاه عباس اول برای آن ریخت یا شاید این فکر به ذهن خطور کند که ارتباطی میان محاصره طولانی و دردناک شهر اصفهان به وسیله محمود افغان و شهرت امروزی مردم آن شهر به مقتصد و بسته بودن وجود دارد.  
من اما هنوز بی اندازه درگیر شخصیت شاه سلطان حسینم. این شخصیت را نمی فهمم و فکر می کنم کتاب هم به اندازه کافی به آن نپرداخته است. امیدوارم این معما برایم حل شود.


حتی در زمان صفویه هم جریان زاینده رود کفاف احتیاجات پایتخت جدید را نمی داد و شاه عباس کوشید بخشی از آب رودخانه کوهرنگ را برای افزایش جریان زاینده رود منحرف سازد. این کار مستلزم شکافتن دیواره کوهستانی میان سرچشمه این دو رودخانه بود که از دو سوی متقابل آب پخشان زاگرس یکی از مرتفع ترین نقاط این رشته کوه نزدیک زردکوه سرچشمه می گیرند. این نقشه بزرگ ابتدا به فکر شاه طهماسب رسید، عباس اول آن را آغاز کرد و نتیجه اش عباس دوم آن را ادامه داد و در 1935م./ 1332 ش. توسط سن الکساندر گیب و همکارانش به پایان رسید. آنها متوجه شدند که خط سیر خندقی که مهندسین شاه عباس حفر کرده اند با مسیر صحیح فاصله اندکی دارد*. /ص 156

بسیاری از مسافران اروپایی میزان امنیت شاهراه های ایران [در زمان شاه عباس اول] را در مقایسه با عثمانی خوب دانسته اند. به عنوان مثال تاورنیه بر این امر تاکید می ورزد که بعد از ایروان، «جدا شدن از کاروان یا حتی سفر کردن کاملا بی خطر» بود. کاروان تونو بعد از رسیدن به ایران نگهبان شبانه نمی گذاشت. دیگران رفتار راهداران ایرانی را با رفتار همکارانشان در سایر کشورها مقایسه کرده اند: اولیاریوس از تفاوت بین خشونت و بی تربیتی روس ها و ادب و تربیت ایرانیان تحت تاثیر قرار گرفته و فرایر از تفاوت میان ظاهر و رفتار هندیان یا ایرانیان شگفت زده شده است. راهداران «دستور داشتند هر کسی را که تنها و از جاده های پرت سفر می کند و برای آنها کاملا ناشناخته است متوقف سازند زیرا امکان داشت به جرم دزدی تحت تعقیب باشد». سایر مسافرین از پیدا شدن  سریع اثاثه شان که به سرقت رفته بود سخن رانده اند. /ص 190

از کتاب ایران عصر صفوی، نوشته راجر سیوری، ترجمه کامبیز عزیزی، نشر مرکز

* این مطلب آدم را به فکر می اندازد که از زمان شاه طهماسب تاکنون راه بهتری غیر از تونل آب نداشته ایم؟

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۰
سورمه

برای آشنا شدن با سند 2030 یونسکو که اهداف توسعه پایدار را مدنظر قرار داده است می توانید سند انگلیسی و ترجمه فارسی آن را از دانلود کنید. دوره خوبی هم خواهد بود برای آشنایی با مفهوم توسعه پایدار در دنیا. 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۷
سورمه

ویژه نامه نوروز اندیشه پویا پرونده ای در ارتباط با فیلم ماجرای نیمروز منتشر کرده که توصیه می کنم اول فیلم را ببینید و بعد بخوانیدش. حرف های مهدویان درباره فیلمش جالب است و البته اگر با فضا و آدم های آن سال ها آشنایی ندارید شاید سرنخ هایی بهتان بدهد که در سرچ هایتان به دنبال چه اسامی و کلید واژه هایی بگردید. همین طور نظر بعضی از کسانی که آن روزها را به چشم دیده اند درباره فیلم آمده است.

-------------------------------------------

مهدویان: اصلا اینکه اعتراضات مسالمت آمیز در کشور ما برای سال ها خشکید، علتش را در سی ام خرداد شصت و ترورهای بعد از آن باید جستجو کرد. موقع ساختن فیلم یک روز سر ناهار با پدرم درباره این موضوع حرف زدم. می دانستم به بنی صدر رای داده است. پدرم سال هاست که دیگر به سیاست توجهی ندارد. از او پرسیدم آیا شما از عزل بنی صدر ناراحت بودی. گفت بله. گفتم چرا اعتراضی نکردی؟ گفت «تو فضای آن سال را ندیده ای. مجاهدین شروع کردند به کشت و کشتار. همه ترسیدند من هم ترسیدم. جوری بود که دو نایلون پر از روزنامه انقلاب اسلامی و چند کارتن کتاب شریعتی را که داشتم از ترسم زیر همین خانه چال کردم. فضا جوری شد که خشک و تر سوختند. اصلا موضوع اعتراض سیاسی خفه شد.» مساله من نمایش این فضاست. اتفاقا تماشاگری که پیش زمینه تاریخی درباره فیلم ندارد فیلم را خوب فهمیده. علت استقبال از فیلم در جشنواره نیز همین بود. او سردرگم نیست و می داند موضوع فیلم خشونت و اضطراب است. برخلاف تحلیلگران که سردرگم هستند من می خواستم تماشاچی را روی صندلی میخکوب کنم که از خود بپرسد این چه وضعیت جامعه است؟ یک اپوزیسون که سهمش را نگرفته، چرا این وضع را درست کرده؟ چه حقی زایل شده که باید این شکل از آدم کشی رواج یابد؟


مهدویان: نسل ما نسلی است که همه چیز ناقص به او رسیده. نسل شلوغی بودیم. در مدرسه در نیمکت سه نفره ما را می نشاندند. ما را به صف عادت دادند. نسل من به باختن عادت دارد. ما یاد گرفتیم در شرایط بحران زندگی کنیم و گلیم از آب بکشیم. زیرا هیچ چیزی برای ما پیش بینی نشده بود. نه نیمکت مدرسه، نه صندلی دانشگاه و نه شغل. برای همه اینها در صف ایستادیم و با هم مسابقه دادیم. ما زیاد بودیم و بخشی از ما یکباره به سینما آمد. وقتی در دهه هفتاد ما پشت میز دبیرستان بودیم، کسی در سینما فکر نکرده بود که ما بزرگ می شویم و به سینما می آییم. بنابراین نسل من با نسل پیشین که تماشاچی ها بلیت به دست  و مشتاق آماده در صف داشت که چهار-پنج کارگردان را تماشا می کردند فرق دارد. الان ما فقط سالی 35 فیلم اولی در سینما داریم. نسل قبلی مخاطب تضمین شده داشت اما ما باید تلاش کنیم فیلم خوب بسازیم و مخاطب را جذب کنیم. خلاصه کنم، باید از آب کره بگیریم.


محسن امین زاده: بی تردید سازمان مجاهدین خلق جنایتکارترین و بدنام ترین گروه تاریخ سیاسی معاصر ایران است اما بدترین ضربات این سازمان، قتل ها و جنایت های تروریستی اش نبود. این سازمان بذر مسموم خشونت، نفاق، دروغ، فریب، بی اعتمادی و تردید را در میان نیروهای سیاسی سالم و اخلاقی کشور کاشت  پدیده ای که فاصله های میان انتقاد و مخالفت و دشمنی را در مناسبات میان نیروهای سیاسی به شدت مخدوش کرد و راه را برای سرکوب منتقد سیاسی به بهانه امنیت و مقابله با ضد امنیت هموار نمود. از آفات بزرگ مبارزه با مجاهدین خلق نیز،شکل گیری متقابل برخی جریان هایی بود که خشونت شان محدود به مجاهدین خلق نماند. آنان ترجمان مشترکی از مخالفان خود و مخالفان نظام داشتند و تمایزی میان منتقد و مخالف و معاند نظام قائل نبودند و علاقمند بودند که هر انتقادی را با ترجمانی افراطی و با شبیه سازی با مفاهیمی چون نفوذ و نفاق، با خشونت پاسخ گویند.


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۲
سورمه

امشب فیلم ماجرای نیمروز را دیدم. فیلم احتمالا برای آنها که آن سال ها را دیده اند و آنهایی که ندیده اند جلوه متفاوتی خواهد داشت. گرچه آنقدر گریم ها و طراحی صحنه و لباس خوبست که آنها را که دیده اند به تمجید وا خواهد داشت و برای آنها که ندیده اند فرصتی فراهم می آورد برای دیدن. 
نمی دانم واقعن علاقه به تصویر کشیدن ماجراهای مجاهدین خلق بیشتر شده یا فضای بازتر این مجال را فراهم کرده است. تاریخ انتشار کتاب گود سال 1393 است. من خبر ندارم که در ارشاد مانده بوده یا نه. فیلم سیانور  در سال 1394 و ماجرای نیمروز در 1395 ساخته شده اند. همه این محصولات که به تاریخ معاصر نگاه کرده اند حالم را خوب می کنند، من را وادار به جستجو می کنند و باعث می شوند در اینترنت به دنبال اسامی و مهم تر از آن واقعیت بگردم و البته احساس حماقت نکنم. حتما کتاب ها و فیلم های دیگری هم هست که من از آنها بی خبرم ولی حداقل در این سه مورد به نظرم نتیجه ی کار بسیار خوب بوده است. حیف است اسم فیلم خوب ایستاده در غبار را نبرم که درباره مجاهدین نیست ولی مستندواره ای  جالب درباره یکی از فرماندهان جنگ است.
جالبتر اینکه برخی از دست اندر کاران اصلی این محصولات در نیمه ی آخر دهه پنجاه و نیمه اول دهه شصت متولد شده اند. برای مثال مهدی افشار نیک نویسنده رمان گود متولد 1355، محمد حسین مهدویان کارگردان ماجرای نیمروز متولد  1360،بهروز شعیبی کارگردان فیلم سیانور متولد 1358 و  سید محمود رضوی تهیه کننده سیانور و ماجرای نیمروز متولد سال 1359 هستند. به نظر می رسد نسلی که آن روزها به دنیا آمده خیلی کنجکاو است که از حقیقت آن سال ها سر در بیاورد. 
دلیلش را شاید بشود حدس زد. نسلی که تا حدی برخی از فضاهای آن دوران را در بچگی تجربه کرده یا از طریق پدر و مادر و دایی و خاله و اقوام دیگر درگیر بعضی اتفاقات آن دوران شده، پدر و مادرش همان هایی بودند که انقلاب کردند یا با آن مخالف بودند، جنگ را تجربه کردند و حتا در آن کشته شدند یا کشته دادند یا به طیف های مختلف سیاسی آن زمان وابستگی هایی داشتند. اما هیچوقت  نخواستند یا نتوانستند برای کودکانشان بسیاری از مسائل آن دوران و تناقض های موجود در آن را توضیح بدهند یا شاید هم توضیحی نداشتند. همه اینها گیجی و سردرگمی را در بچه های این نسل پدید آورد و مدارس هم به جای کمک به حل و توضیح مسائل در کتاب های تاریخ خود بیشتر به این سردرگمی با نگاه تک بعدی دامن زد. در نتیجه آنها امروز به دنبال یافتن پاسخ ها و همین طور ارائه خوانش خودشان از اتفاقاتی هستند که همیشه یک سویه و مغرضانه یا بدون توضیح کافی بهشان نمایش داده شده بود. اقبال عمومی به سمت این فیلم ها و کتاب ها هم شاید نشانه همین کنجکاوی در نسلی باشد که دوست دارد واقعیت ها را بداند بدون اینکه شعورش را دست کم گرفته باشند. 
امیدوارم این روند ادامه داشته باشد، مطمئنن دیدن و شنیدن نگاه های مختلف، تحمل ها را بالا خواهد برد و شکیبایی را بیشتر خواهد کرد و اینها یعنی حرکت به سمت صلح بیشتر بین مردمانی با عقاید مختلف.

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۷
سورمه

اولین بار که کسی از نزدیکانم مرد چهارساله بودم. مادربزرگم مرده بود. خاطرات محوی از آن زمان دارم و یادم نمی آید غمگین بوده باشم. شاید کودک در آن سن درک نکند که مرگ چیست. بزرگتر که شدم فهمیدم مادربزرگم حدود پنجاه سال داشت که مرد و سکته قلبی کرده بود و سیگار می کشید. 
این روزها کتابی را تمام کرده ام که مرا یاد مرگ های مختلفی که در این سال ها دیده و شنیده ام می اندازد. مرگ واقعیت انکار نشدنی زندگی است و به قول مامان تنها چیزی است که چاره ندارد. 
 انگیزه ام از خریدن و خواندن این کتاب کمک به دوستی بود که تازگی ها همسرش را خیلی ناگهانی از دست داد. با جستجوهایم در نت به این کتاب رسیدم و خواندمش تا مطمئن شوم می تواند کمک کند. کتاب خطاب به مشاوران و روانشناسان نوشته شده اما برای هر کسی قابل فهم و خواندن است. کتاب به احساسات فردی که به سوگ نشسته می پردازد و رفتارهای عادی یا نیازمند درمان را معرفی می کند. همینطور برای کسانی که می خواهند به کسی که در سوگ است کمک کنند هم بسیار مفید است و بسیاری از رفتارها و حرف هایی که ما به اشتباه به سوگواران می زنیم را در خود آورده است. فکر می کنم این کتاب را همه باید بخوانیم چون دیر یا زود به آن نیاز پیدا خواهیم کرد. 
 
بخش هایی از کتاب:

مردم از هزاران سال پیش از ظهور متخصص بهداشت روانی سوگواری می کرده اند. با وجود این، به تجربه و به واقع می بینیم مردم برای کمک گرفتن در مقابله با ماتم هایشان به سراغ ما می آیند. این تا حدی شاید به سبب دین زدایی در عصر ما باشد. پیشتر مردم در وقت مصیبت از رهبران مذهبی یاری می طلبیدند، اما حالا چون بسیاری از آدم ها به سازمان های مذهبی رسمی تعلق ندارند به سراغ دست اند کاران بهداشت روانی می روند.  در گذشته اعضای خانواده گسترده به یکدیگر نزدیک بودند و محله دارای پیوندی انسجام بخش بود که افراد را در مقابله با ضایعه یاری می داد. اما اکنون شاید دیگر آن نوع جامعه وجود نداشته باشد تا از نزدیک از فرد حمایت کند، خانواده گسترده هم به اندازه گذشته متداول نیست.
 

ماتم را به بیماری بدنی تشبیه کرده اند. در عهد عتیق، اشعیای نبی گوشزد می کند که دلشکستگان را التیام دهید، چنان که گویی ماتم شدید می تواند به قلب آدمی صدمه بزند. هم داغ و هم بیماری بدنی برای التیام یافتن نیاز به زمان دارند و در واقع هر دوی آنها دارای جنبه های عاطفی و جسمی اند.
 

شعارهای کلیشه ای حرف هایی است که دوستان خوش نیت و گاه مشاوران تحویل شخص می دهند. حرف های کلیشه ای غالباً کمکی به کسی نمی کند. بسیاری از زنانی که من روی آنها مطالعه کرده ام می گفتند «وقتی کسی پیشم می آمد و می گفت «می دانم چه احساسی داری» دلم می خواست سرش داد بزنم «تو نمی دانی من چه احساسی دارم و شاید هم هیچ وقت ندانی، چون هیچوقت شوهرت را از دست نداده ای». اظهارنظرهایی از قبیل «بارک الله، شجاع باش»، «زندگی برای زنده هاست»، «این هم زود تمام می شود»، «خوب تحمل می کنی»، «سر یک سال تمام می شود»، «درست می شود»، «خودت را از تک وتا نینداز» به طور کلی هیچ کمکی به مصیبت دیده نمی کند. حتی گفتن اینکه «متاسفم» می تواند نقطه اختتامی باشد برای خودداری از ادامه بحث. کسانی وقتی می خواهند حال کسی را بهتر کنند شروع می کنند به وراجی های پرلفت و لعاب درباره ضایعه ها و فاجعه هایی که در زندگی خودشان اتفاق افتاده است، شاید بی توجه به این نکته که مقایسه کردن مصایب کار مفیدی نیست. آدم های دردمند ما را مستاصل می کنند. این استیصال را می توان با جمله ساده ای مانند «نمی دانم چه بگویم» اذعان کرد.
 
رنج و التیام در سوگواری و داغدیدگی، نوشته ج. ویلیام وردن، ترجمه محمد قائد، نشر طرح نو

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۱۵
سورمه

رمانی که تازگی خوانده ام نامش «گود» است. یک داستان سیاسی برای دوره کردن تاریخ معاصر ایران از دهه سی تا اواخر هشتاد. کتابی که همه چیز دارد، سیاست، تاریخ، عشق، جنگ، صلح، شخصیت های واقعی و غیرواقعی از قشرها و گروه های مختلف جامعه و سیاست، حضور زن به معنای حقیقیش و میزان متنابهی تهران و کمی خوزستان.
من تاریخ ایران را دوست دارم و درباره اش کنجکاوم و هرچه می خوانم بیشتر حس می کنم که هیچ چیز نمی دانم. انگار توی مدرسه هیچ چیز به ما یاد ندادند. تاریخ واقعی ایران خیلی پیچیده تر از چیزی است که مدرسه سعی کرده بود به ما بخوراند. دلیل کنجکاوی ام هم همین است. هر چه هم جلوتر رفتیم فهمیدیم که خیلی چیزها را اصلن به ما نگفته اند چه برسد به حرف زدن درباره خوبی یا بدیشان، به خصوص درباره تاریخ معاصر.
حالا گود داستانی است که درباره تاریخ معاصر ایران حرف می زند. راجع به زورخانه ای در بازار تهران که گودش بو گرفته است و سقف بازارچه که در حال ریختن است. درباره چهار زن چریک که هر کدام به راهی کشیده می شوند و سرنوشت متفاوتی پیدا می کنند. 
حضور پررنگ محله ها و خیابان های تهران در کتاب جذاب است. دلتان می خواهد بروید بازارچه نایب السلطنه را از نزدیک ببینید و به حمام قبله سر بزنید. دوست دارید خیابان ادیب الممالک و محله آب منگل و امامزاده یحیی را از نزدیک ببینید. تهران به هم ریخته، تهران مغشوش، تهران خسته، تکه تکه، زخمی.
نگاه کتاب به زن حال آدم را خوب می کند. زن در کتاب دیده شده است، نه به عنوان زن که به عنوان یک آدم با همه اهداف و انگیزه ها و آرزوهایی که آدم ها می توانند داشته باشند. زن های کتاب تصمیم گیرنده و انتخاب کننده اند و تاثیر خودشان و انتخاب هایشان همه جا دیده می شود، برعکس بسیاری از روایت های تاریخی که در آنها از زنان خبری نیست، انگار که وجود نداشته اند یا فقط حضوری سایه وار و بی اهمیت دارند.
همین طور شیوه ی روایت کتاب بسیار جالب است. کتاب هجده فصل دارد که هر فصل متعلق به دوره تاریخی خاصی است اما فصل ها به ترتیب تاریخی شان مرتب نشده اند. مثلا فصل اول در سال 42 اتفاق می افتد و فصل دوم در سال 84 و با همین وضعیت داستان ادامه پیدا می کند و کم کم ابهامات برای خواننده برطرف می شود. شاید اول کمی گیج کننده باشد اما من  دوست داشتم و لذت بردم از این فهم تدریجی.
همین طور کتاب پر است از شخصیت های واقعی که می طلبد مدام بروید و شخصیت ها را گوگل کنید تا کتاب را بهتر بفهمید، تاریختان هم خوب می شود. غیر از  این تلاش برای رمز گشایی از نمادهایی که در کتاب قرار داده شده اند هم خواندن کتاب را جذاب تر می کند.
جاهایی از کتاب صلح را به رخمان می کشد و انسان بودن را. انگار می گوید حواسمان باشد که هریک از ما می توانیم جای هریک از شخصیت های داستان باشیم. انگار می گوید کمتر قضاوت کنیم و بیشتر حواسمان به خودمان باشد. به هر حال ایران را، هر طور که امروز هست، ما ساخته ایم، ما ایرانی ها.
 

بخش هایی از کتاب:

رو کرد به مریم گفت «تو مریمی؟ می دونی نورا کیه؟ ما یه نورا داشتیم که همیشه توی سر من می زد. مثل تو که الان می زنی. اون هم می زد توی سر من که این چیزا چیه؟ من براش یه کتونی سفید خریده بودم. تازه بهش پیتزا هم دادم. مستانه هم بود. شماها می شناسین مستانه رو؟ بعد اون هم گفت این زندگی که دوست داری همینه؟ اون هم می زد. اون هم توی سر من می زد. الان هم که با روسری آبی می آد باز می زنه. تقی هم می زد. با اون دستای پر موش می زد. می گفت باید تغییر ایدئولوژی بدیم. می زد. می گفت باید تز رکود رو بنویسم، باز می زد. می گفت الان وقت رکوده باز می زد. می گفت مرکزیت باید بره خارج، باز می زد. وقتی هم رفت خارج گفت بزنن. الان نورا می آد می زنه. فقط لیلا خوب بود نمی زد. می گفت سرنوشتت توی این روسری آبیه. من با اون روسری شوهر کردم. می دونی من با شهرام عروسی کردم. اون خودش نمی دونست. اما ما زن و شوهر بودیم. اون نمی دونست اما من هم براش بچه آوردم، هم بزرگ کردم. فرستادمش خارج درس بخونه چریک نشه. چریک باید سیانور بخوره. من به بچه م گفتم فقط نون خامه ای بخور. برو زندگی کن کسی هم نذار توی سرت بزنه. تو مریمی؟ مریم که نیستی. تو مستانه ای؟ نیستی که... اونا توی سر من نمی زدن.»
.......................
البته این رو بگم که آدم وقتی ساکسیفون می زنه قیافه اش خیلی مضحک می شه و بهتره کسی نوازنده رو نبینه و فقط به صدای تولید شده گوش بده. اما واسه اون که می زنه، وقتی دهنش رو پر باد می کنه چشم هاش بهتر می بینن. یعنی مجبور می شن بهتر ببینن. فشار از پایین می آد دیگه. کلا من اعتقاد دارم هر چی فشار از پایین باشه اون بالاها رو به واکنش وا می داره. مثل آبجی من که وقتی از پایین داد می زنه بالاخره من اون بالا مجبور می شم جواب بدم. فکر می کنم این مدلی هم که شما روسری تون رو گره می زنین یه جور داد زدن از پایینه تا یکی اون بالا صداتون رو بشنوه. گفتم که روسری شما فقط حجاب نیست. یه جور داد زدنه.  شایدم یه نوع هیپی مذهبیه. راستی امکانش هست مذهبی ها هم هیپی بشن. شما می دونین هیپی چیه؟ همه فکر می کنن من هیپی ام. من اصلا نمی دونم هیپی چی هست، از این مدل مو و سر و وضع خوشم می آد. هم امکانش رو می ده آدم تابلو بشه و بره تو چشم ها، هم این که مردم بگن ولش کن این خاک توسر هیپی رو و کاری به کارم نداشته باشن. من هر دو رو دوست دارم. هم اینکه برم تو چشم و هم این که بگن ولش کن خاک تو سر هیپی رو. مثل همون روز که ساکسیفون نزدم. در این دو حالت حق انتخاب با ماست. هر وقت دلمون خواست و از جو و فشا خوش مون اومد می ریم تو چشم و مثلا ساز می زنیم، اگه هم نه، فقط صدای عرعر ازش در می آریم که همه به مون بگن خاک توسر.
.....................
صاحب این کلاه ها کجان؟ یعنی جنازه ها رو بردن، کلاه ها مونده؟ من دیر رسیدم؟ کار من جنازه جمع کردنه. فرقی داره عراقی یا ایرانی؟ به سید زهرا گفتم اگه عراقی شیعه بود چی؟ اگه مثل بچه های ما عکس کربلا و حرم سیدالشهدا داشت چی؟
گفت «من دیدم. دیدم عراقی ای رو که کشته شده بود، توی جیبش عکس حرم مشهد بود. دخیلم یا رضا»
«چه کردی باهاش؟»
«چه می تونستم بکنم؟ حق و باطل مگه دست منه؟ حکم خداست که نباید جنازه ی مسلمون روی زمین بمونه. اون شیعه، من هم شیعه. لباساش رو درآوردم به اسم رضا تو خاکستون خاکش کردم»
«کفن و غسل چی؟»
«نه ندادم»
«همینا مگه نبودن شهر و دیارت رو ازت گرفتن؟بابات رو؟ داداشت رو؟»
«وقتی قراره خاک کنی باس خاک کنی دیگه... تازه ش هم اگه غسل و کفن می دادمش بچه هامون می فهمیدن شاید نمی ذاشتن.»

از کتاب گود، نوشته مهدی افشار نیک، نشر چشمه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۳۴
سورمه

تا ٣٨‌درصد مرگ‌و‌میرها در کشور ناشی از بیماری‌های قلبی و عروقی است، به‌طوری که ایران رکورددار بالاترین آمار مرگ قلبی در جهان  شده است.

روزانه ٣٠٠ نفر در کشور بر اثر عوارض قلبی جانشان را از دست می‌دهند.

حدود ۱۰‌درصد مردم ایران دیابت دارند و ۲۵‌درصد نیز در ۱۰‌سال آینده دچار دیابت می‌شوند.

 نزدیک به ٥٠‌درصد  جمعیت بالای ٥٥‌سال کشور، دارای فشار خون هستند و حدود ٤٠‌درصد هم چربی خون دارند.

۶۷‌درصد ایرانی‌ها دچار اضافه وزن هستند.

طبق آمار مصرف نمک در ایرانی‌ها بالا است و در حالی‌که باید میزان مصرف مجاز نمک برای هر فرد ٢,٥ گرم در روز باشد، ۹ گرم نمک مصرف می‌کنیم.

آمار سنی بروز سکته‌های قلبی و مغزی در ایران حدود ۱۰‌سال پایین‌تر از معیار جهانی است.

بیشتر مواد غذایی ایرانیان  نان و برنج است، در حالیکه مهم‌ترین علت بیماری‌های مزمن و در رأس آنها سکته قلبی و مغزی رژیم غذایی است و رژیم غذایی در ایران به گونه‌ای است که مردم بیش از نیاز بدن‌شان مصرف می‌کنند.

منبع روزنامه شهروند


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۰۶:۴۷
سورمه


Why is effort so terrifying?
There are two reasons. One is that in the fixed mindset, great geniuses are not supposed to need it. So just needing it casts shadow on your ability. The second is that, as Nadja suggests, it robs you of all your excuses, Without effort, you can always say, "I could have been [fill in the blank]." But once you try, you can't say that anymore. Someone once said to me, "I could have been Yo-Yo Ma." If she had really tried for it, she wouldn't have been able to say that.
  
Mindset, Carol S.Dweck

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۷
سورمه

دارم کتاب زندگی و کارنامه علی خسروشاهی را می خوانم. علی خسروشاهی یکی از کارآفرینان قبل از انقلاب و بنیان گذار گروه صنعتی مینو است. این کتاب یکی از مجموعه کتاب هایی است که  علی اصغر سعیدی استاد دانشگاه تهران بر اساس پژوهش های بلند مدت و مفصلش درباره کارآفرینان ایرانی نوشته است. انقدر مصاحبه ها جالب، منابع استفاده شده متنوع و مطالب جذابند که دوست ندارم کتاب را زمین بگذارم.

این کتاب و کتاب های مشابه حرف های زیادی درباره تاریخ اقتصادی ایران برای گفتن دارند و ذهن ما را از این وضعیت سیاه و سفیدی که درون آن هستیم نجات می دهند و می فهمیم که حقیقت خاکستری است. همین طور باعث می شوند به رگه های فرهنگی در برخی مشکلاتمان آگاه شویم.

برداشت من از کتاب این است که یکی از مشکلات ما در اقتصاد احترام نگذاشتن به مالکیت خصوصی در همه دوران هاست که نه فقط از طریق دولت ها که از طرف مردم نیز در جریان بوده است. مثلا با اینکه در دهه 40 شمسی سیاست هایی برای حمایت از تولیدداخلی و در جهت صنعتی شدن ایران، اعمال می شود و واردات بعضی کالاها محدود یا ممنوع می شوند و تسهیلاتی به تولید کنندگان پرداخت می شود اما در دهه 50 از همین کارآفرینان که سرمایه خود را به خطر انداخته اند و با زحمت کارخانه هایی را برپا کرده و هزاران نفر را سرکار آورده اند خواسته می شود که به اجبار مقدار زیادی از سهام کارخانه هایشان را به کارگران و مردم ببخشند.

داستان مصادره ها و ملی کردن صنایع در دوران بعد از انقلاب هم با استدلال حمایت از مردم و مستضعفین حتمن معرف حضورتان هست.

اینطور به نظر می رسد که در همه دوران ها ما با کارآفرین دچار مشکل بوده ایم و دارای خواسته های دو گانه. هم سرمایه و تلاش و ایجاد صنعت را از او انتظار داشته ایم و هم او را جرثومه فساد و عامل استثمار توده ها می دانسته ایم.

باید بیشتر بخوانیم و به خودآگاهی بیشتری برسیم  تا شاید راهی برای ایرانمان بیابیم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۵ ، ۰۸:۵۳
سورمه