سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

خاطرات وبلاگستان

سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۴۲ ب.ظ

دیشب بعد از مدت ها یاد وبلاگ هایی کردم که خیلی سال پیش می خواندمشان و همین طور وبلاگ های سابق خودم. خیلی عجیب است که انسان در برابر گذشته اش قرار بگیرد. یک زمانی به ما می گفتند آن دنیا که رفتید اعمالتان مثل فیلم برایتان پخش می شود و کارهای بدتان را بهتان نشان می دهند. آن وقت ها کمی غریب بود، حالا اما با وجود اینترنت خیلی هم عجیب نیست به خصوص وقتی اینهمه ردپا از خودت باقی گذاشته باشی، افکار و طرز فکر و عواطفت را می توانی در چندین سال پیش ببینی. می بینی برعکس آنچه فکر می کنی خیلی هم عوض نشده ای و برخی اعتقادات و حرفهایت همان هاست که قبلا هم داشته ای یا از پختگی و درستی برخی حرف هایی که در جوانی و خامی زدی تعجب می کنی و چقدر به دلت مینشیند.

دنیای وبلاگستان قبلا دوست داشتنی تر و عجیب تر بود. الان خیلی ها به اینستاگرام و تلگرام کوچ کرده اند. قبلا یک رازآلودگی در این دنیا بود و یک عمق بیشتر. آدم ها از زوایای پنهان زندگی هاشان یا عقایدشان بیشتر می نوشتند. نوشته ها بلندتر و جذاب تر و پخته تر بود، تحلیل های بیشتری داشت و برایش وقت بیشتری گذاشته شده بود.

دیشب به  وبلاگ 35 درجه سر زدم. آن وقت ها از روابط عاطفی و جنسی اش می نوشت و چقدر خوب می نوشت.  تعجب کردم که هنوز همانجاست. یک مثلی درباره رفقای خوب هست که مثل ستاره توی آسمان هستند حتی اگر ما آنها را نبینیم. آنها همانجایند و هر وقت لازمشان داشته باشیم به کمکمان می آیند. داستان بعضی وبلاگ ها هم انگار اینطوری است برای منی که یک زمانی تفریحم خواندن وبلاگ های مختلف بود. خوابگرد هنوز هم هست خدا رو شکر. آن وقت ها غیر از مطالب خودش از لینک هایی که می گذاشت چقدر مطالب خوب می خواندم. آق بهمن رفت به اینستاگرام با اسم واقعیش. یادش بخیر توی ماجراهای 88 خبرها را از وبلاگش می گرفتیم وقتی هنوز هیچکدام از این شبکه های اجتماعی نبودند و ما در استرس دانستن با بسته شدن همه راه های خبر به غیر از وبلاگ او جای دیگری نداشتیم برویم. به گیس طلا هم سر زدم یک سال است چیزی ننوشته لابد جای دیگری دارد می نویسد. از نوشتنش مطمئنم، آدمی که به نوشتن معتاد است نمی تواند کلا ننویسد.  خیلی وبلاگ ها هم یا نیست و نابود شدند یا مثل خانه ارواح آخرین تاریخ به روز رسانی شان متعلق است به چند سال قبل. از تاریخ به روزرسانیشان یک ترس مبهم من را فرا می گیرد. گاهی فکر می کنم اگر صاحب یک وبلاگ بمیرد هیچوقت از مرگش با خبر نمی شویم ،مگر اینکه معروف باشد و با اسم خودش بنویسد.

خیلی سال پیش یک وبلاگ هم بود به نام من پیامبرم، فکر کنم همین بود. دانیال نامی می نوشتش. دلنشین و شاعرانه بود. اصلا آدرس ویلاگش یادم نیست که بدانم هنوز هست یا نه. آدم فکر نمی کند سال ها بعد ممکن است روزی دنبال وبلاگی که دوستش داشته بگردد. اصلا آدم به تغییرات زمانه فکر نمی کند. مثل ماجرای نوار کاست و سی دی و دی وی دی و فلش و پادکست است. کی ممکن است از قبل به اینهمه تغییر فکر کرده باشد. اما اتفاق می افتد و ما هم کم کم با آن سازگار می‌شویم. دنیای اینترنت هم همینطور است. اینترنت دایال آپ با آن صدای عجیب وصل شدنش و سرعتی که آن وقت ها خیلی نمی فهمیدیم کم است و خیلی سایت ها که فیلتر نبود و بعدتر فیلتر شد و شبکه های اجتماعی جورواجور از یاهو سیصد و شصت و اورکات تا حالا که رسیده ایم به واتس اپ و اینستاگرام. یک چیز دیگری هم بود به نام گوگل رید که فید وبلاگ هایی که دوست داشتیم می ریختیم آنجا و در زمان فیلتر شدن بلاگر و وردپرس خیلی به دادمان رسید و هیچوقت نفهمیدم گوگل چه مشکلی باهاش پیدا کرد که حذفش کرد. آن وقت ها در یاهو چقدر چت می کردیم و حیفم می آید از خیلی از مکالمه هایی که نمی دانستم باید نگهشان داشت و در فضای بی در و پیکر اینترنت ناپدید شدند.

یک نفر باید بنشیند تاریخ اینترنت در ایران را بنویسد و تاریخ روابط عاطفی داخل چت ها را. برعکس خیلی ها من فکر نمی‌کنم ارزشش از نامه های عاشقانه ی پدران و مادرانمان کمتر باشد. یک نفر باید بنشیند زبان چت هایمان را هم توضیح بدهد و آن فینگیلیش نوشتن ها با خلاصه های خاص خودمان. تاریخی که حالا اثری هم شاید ازش نمانده باشد و در قرن بیست و یک جایی در فضای عجیب اینترنت گم شده یا نیست و نابود شده باشد. یک نفر باید بنشیند تاریخ فیلترینگ در ایران را بنویسد. چقدر فراز و فرود که نه، فقط فرود داشت این یکی. آن وقت ها که فیس بوک هنوز فیلتر نبود یا ما در بلاگر و وردپرس می نوشتیم و بعد همه یکی یکی فیلتر شدند. یک سایتی هم بود به نام بالاترین. شاید هنوز هم باشد. به مطالب نمره می دادند و مطالب محبوب تر می آمد بالا و بیشتر خوانده می شد و آنهم فیلتر شد بعدها.

 

توی وبلاگستان پر از آدم های عمیق بود که با مطالبشان دنیا را بهتر شناختم و به خصوص از زن بودن بیشتر خواندم. وبلاگستان دنیایی بود که زن ها می توانستند درباره خودشان بیشتر بگویند کاری که قبلا خیلی کمتر می شد انجام داد. از عشق ها، بوسه ها، ترس ها، محدودیت ها، خشونت های پشت درهای بسته خانه ها، و همه چیزهایی که نمی شد درباره اش راحت حرف زد.

وبلاگستان قسمتی از خاطرات من است و شاید قسمتی از شخصیت مرا هم شکل داده باشد. من واقعا یک عاشق اینترنت هستم به خاطر همین فضای چند صدایی و چند بعدی که به ما داد برای ثبت آنچه نمی شد گفت. برای دادن تریبون به آدم های معمولی. برای پراکندن انواع نظرها و عقاید.

 

بعضی وبلاگ هایی که می خواندم و هنوز هستند یا آدرس جدیدشان را به خاطر همین خاطره بازی پیدا کردم اینجا می گذارم و شاید به تدریج این لیست را کاملتر کنم.

شما هم می توانید از وبلاگ هایی که باهاشان خاطره دارید بگویید و حالشان را بپرسید و ببینید هنوز زنده  اند یا نه.

 

خوابگرد

35درجه

گیس طلا

یک پزشک 

کمانگیر

ناتور

خواب بزرگ

تجربه های آزاد

آهو نمی شوی بدین جست و خیز گوسپند

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۸/۰۸/۱۴

نظرات  (۶)

یکی از حسرت‌هام از دست رفتنِ کامنت‌های بلاگفاست. و غم غریبی که نمی‌دونم چرا شبیه حس غربت هست، وقتی یکی از بلاگ‌هایی که می‌خونم اعلام می‌کنه دیگه قرار نیست به‌روز بشه، بهم دست می‌ده. 

 

عرض زندگیم با وبلاگ بیشتر شد، دیدگاهم راجع به خیلی مسائل شکل گرفت و عمق پیدا کرد. دنیای دلنشینِ عجیبیه که روابط خاص خودش رو داره و خوشحالم که به قولی یه خونه واسه‌ی خودم ساختم. 

 

و در کنار همه‌ی حس‌های دلچسب این متن، ممنون از اشتراک آدرس وبلاگ‌ها :)

پاسخ:
اون حس غربت رو منم پیدا می کنم وقتی بلاگی دیگه به روز نمی شه. مثل از دست دادن یک دوست می مونه، مهاجرت دوستان، دور شدنشون

اون عرض و عمق رو خیلی موافقم و اینهمه دوست نادیده با افکار مختلف حتما روی آدم تاثیر می ذارن

خواهش می کنم. مثل معرفی دوستان عزیز می مونه

سلام :)

برای من که تازه وارد دنیای وبلاگ‌ها شدم، یه حس جالبی داره خوندن این پست‌ها یه چیزی تو پس زمینه‌ی ذهنم میگه: حواست باشه که چی در انتظاراته. شاید مثل شما و کسانی که اون زمان وبلاگ می‌نوشتند، ما نتونیم اون حس خوب و لذت رو از این دنیای مجاز ببریم.

+برای من هر سه لینک آخر، وبلاگ ناتور رو باز می‌کنه!

پاسخ:
شاید هم شما بتونید وبلاگستان رو با مطالبتون به روزهای اوجش نزدیک کنید

+ممنون که گفتی اصلاحش کردم

من هم هر از گاهی به وبلاگهایی که در پیوندهام دارم سر میزنم و از اینکه به روز نشدن دلم میگیره . وحتی گاهی پیامی میزارم . مثل اینکه آدم بره محله های قدیمی و خونه هایی رو که ازشون خاطره داره درشون رو بزنه  به امید اینکه در رو باز کنن و تجدید خاطره بشه .

پاسخ:
چه تشبیه قشنگی
۱۸ آبان ۹۸ ، ۰۰:۰۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

دنیا، دنیای عجیبیه! هر چی بیشتر بهش فکر کنیم، بیشتر دلگیر می‌شیم

پاسخ:
چرا دلگیر؟ تو زندگی واقعی ما هم آدم های زیادی میان و میرن و بعضیاشون روی ما تاثیراتی می ذارن و خاطراتشون با ما می مونه. .بلاگ ها هم برای من همینطور بودن. فکر می کنم این خاصیت زندگیه و اگه بپذیریمش تو لحظه حال حواسمون بیشتر به آدما و وبلاگ ها و خلاصه هر چی که قراره بعدن به خاطره یا تغذیه روح و روانمون تبدیل بشه هست. اونوقت خودمون رو انقدر راحت در معرض آدما یا رسانه های مختلف قرار نمی دیم.
۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۸:۳۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

آره منم ممظورم فقط مجازی نبود. نمیدونم چرا و چطور ولی گاهی که به آدم‌هایی که بودند و الان نیستند...دنیا زیادی شبیه کاروانسراست.

در علاقه مشترک به وبلاگ ها باهات تا ابد شریکم :)

 

گیس طلا تو اینستا می نویسه عزیزم. تا قبل قطعی اینترنتم تقریبن هر روز مطلب داشت.

 

از وبلاگ های خوب که خیلی کم به روز میشوند ولی هنوز زنده اند: میچکاکلی و آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند (با دومی من کلن بزرگ شدم و بیشتر تجربه های نو زنانه ام در الهام از آیدا بوده :)

پاسخ:
آخ آخ آخ... آهو نمی شوی... خیلی دوستش داشتم... یادم رفته بود.. مرسی که یادم آوردی. از این نکبت خلاص شدیم لینکشو می ذارم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">