سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تبعیض» ثبت شده است

خبرهای این روزها درباره بچه دزدی ها و آزارکودکان و قتل و تجاوز به آنها ناامید کننده و ترسناک است. این فکر مدام در ذهنم رژه می رود که آدمیزاد چگونه موجودی است. چطور می شود در حق یک بچه انقدر بی رحم بود.
خارج از بحث های احساسی و ناراحتی هایی که فکر می کنم این روزها شامل حال خیلی از ما می شود اما فکر می کنم رسانه ای شدن این اتفاقات را باید به فال نیک گرفت. حقیقت این است که قبل از بنیتا و آتنا و ستایش هم چنین اتفاقاتی می افتاده است اما خیلی از آنها پوشیده می ماندند. به خصوص که بسیاری از کودک آزاری ها در چهاردیواری خانه و به وسیله نزدیکترین افراد خانواده صورت می گیرد. گرچه هنوز هم بیمارستان ها و مراکز درمانی ملزم نیستند موارد این چنین را گزارش دهند و نهادی وجود ندارد که والدین و سرپرستان کودک را به سزای اعمالشان برساند یا حداقل بچه را از آنها بگیرد.
یادم هست که وقتی مدرسه راهنمایی می رفتم برای اولین بار درباره خانواده ای شنیدم که بچه شان را در خانه آزار می دادند و انقدر به این کار ادامه داده بودند که بچه مرده بود. این خانواده همسایه یکی از هم کلاسی هایمان بودند و اینطور بود که خبرها به ما می رسید.  کودک را با سیگار و کفگیر داغ سوزانده بودند، بارها و بارها و آخرین بار از ضربه ای به سرش مرده بود. بچه هنوز به سن مدرسه هم نرسیده بود. برای منی که آن وقت ها دوازده سیزده ساله بودم چنین خبری مثل پتک بود. آدم توی آن سن و سال فکر نمی کند همچین اتفاقی ممکن باشد! شاید از همان روزها کم کم به این واقعیت پی بردم که خانه های زیادی در شهر هست که اتفاقاتی مشابه در آنها رخ می دهد اما هیچ فریاد رسی نیست. 
اینکه مردم با اطلاعاتی که امروز به دستشان می رسد درک کنند که ما دچار چه خلاهای قانونی عجیبی هستیم و چه تبعیض هایی را به نام قانون در محکمه هایمان اجرا می کنیم خوب است. این تعجبی که در مردم می بینم خوشحالم می کند، وقتی که ماجرای تفاضل دیه را می شنوند و می فهمند در قانون ما بابت اعدام مردی که به عمد زنی را کشته باید نصف دیه را به خانواده قاتل پرداخت.
ولی امیدوارم مردم به دنبال دانستن بیشتر درباره قانون باشند. مثلا بفهمند که قانون  ما پدری را که بچه اش را می کشد قصاص نمی کند. بدانند که قانون ما در هیچ حالتی وارد چهاردیواری خانه ها نمی شود حتا اگر بچه ای در حال مرگ باشد یا به او تجاوز شده باشد. 
وقتی مردم بدانند واکنش نشان می دهند و می توان این ها را تغییر داد اما تا وقتی واکنشی نشان نمی دهیم وضعیت به همین ترتیب ادامه خواهد داشت. 

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱
سورمه

مراجعم ارمنی بود. گفت ما اقلیت های مذهبی نمی تونیم تو شرکتای دولتی استخدام بشیم. فکر کردم به ظلمی که می کنیم به خاطر دین. فکر نکنم خدا از بنده های بی خدا هم فرصت هاشون رو نمی گیره. چه برسه به هموطن ارمنی که خداپرسته،فقط روش پرستیدنش فرق می کنه یا شاید از خیلی از مسلمون ها روش بهتری داشته باشه. کی می دونه کدوممون مومن تریم؟ بماند که سوال اصلی باید این باشه که آیا دین اشخاص غیر از شخصی بودن ربطی به عملکرد سازمانیشون داره؟

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۷
سورمه

این کلمه خاله خانباجی نمی دانم از کجا آمده یا این توهم  که خاله زنک بازی فقط مختص زن هاست. ممکن است دلیل اصلیش این باشد که قلم عموما در دست مردان بوده و البته تا مدت های مدید زنان را به فضای مردانه راهی نبوده تا از نزدیک ببینند بین مردان هم خاله خانباجی به وفور یافت می شود و هم خاله زنک فراوان است. اما خوب فرهنگنامه ها و شعرها و کتاب ها را هم بیشتر مردان نوشته اند و گویا خیلی اهل سوزن زدن به خود هم نبوده اند و همه صفات آزارنده را نسبت داده اند به زنان. به هر حال  امروز که می دانیم مردان پا به پای زنان یا حتی بهتر و قوی تر از آنان در عرصه های خاله خانباجی گری و خاله زنک بازی ظاهر می شوند می توانیم کلمات جدیدی برای خطاب این دوستان ایجاد کنیم تا از اختلاط بی مورد هم جلوگیری کرده باشیم.
 بعد از استفاده از واژه عمومردک به جای خاله زنک  بهتر است معادل مردانه ای هم برای خاله خانباجی اختراع کنیم.
خاله خانباجی از واژه خاله+خان+باجی تشکیل شده. به جای خاله می توانیم از دایی استفاده کنیم. خان هم مخفف خانم است که به جایش می شود آقا گذاشت و باجی هم در ترکی به معنای خواهر است که معادل مردانه اش می شود گارداش یا همان برادر. در نتیجه به واژه دایی-آقا-گارداش می رسیم. یکجور خوش آهنگی هم هست. 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۸
سورمه

راه افتادیم برویم پارکینگ پروانه. خیابانها خلوت بود. از حافظ انداختیم توی جمهوری. یک ماشینی آمد کنارمان. حواسم نبود. شنیدم طرف با یک لحن ولنگاری می گوید «چطوری مامان» برگشتم دیدم بله، دارند به مامان متلک می اندازند. به عادت همه سالهایی که توضیح لازم شده ایم باید بگویم که مامان یک فرهنگی بازنشسته است با ظاهر بی نهایت ساده، انقدر که گاهی بهش غر زده ام یک چیزهایی را که هر دختری بلد است به من یاد نداده.
نگاهشان کردم، با تعجب. انگار که تازه متوجه من شده باشند یک لبخند گندی زدند توام با یک نگاه گندتر.  دیگر نگاهشان نکردیم. دور شدیم. هیچ چیز نگفتیم. حتی با هم حرف نزدیم.  ولی معلوم بود حالمان بد شده چون پارکینگ را رد کرده بودیم بی آنکه متوجه باشیم. رفتیم پایین، از میدان توپخانه دوباره آمدیم بالا، یک چراغ را هم رد کردیم... 

به همین سادگی لحظه ها خراب می شوند.
البته با حال و هوای پارکینگ و خریدهایمان همه چیز یادمان رفت...

 شاید هم نرفت.

***
دارم درباره زنان و شهر مطلب می خوانم. جالب است که خیلی از مشکلاتی که ما اینجا داریم بقیه زن ها هم در بقیه دنیا دارند. فرقش این است که آنها درباره اش کلی مطلب نوشته اند و دنبال راه حل اند، ما اما نه.
یک جایی خواندم خیلی از مردها مزاحمت های خود برای زنان را کم اهمیت تلقی می کنند و فکر نمی کنند زنان را ناراحت می کند. البته باید دید اصلن مردها به «آرامش» زن ها چقدر فکر می کنند، حتی به آرامش زنانی که دوستشان دارند، و منظور از آرامش چیست. 

 زن های زیادی را دیده ام یا درباره زنان زیادی شنیده ام که آزارهایی که دیده اند را هرگز برای مردانشان بازگو نکرده اند، احتمالن از ترس اینکه همه چیز بیفتد گردن خودشان یا خاطر مردشان مکدر شود. شاید اینجور وقت ها مردها «خوب» گوش نمی دهند. این خیلی بد است چون مردها فرصت دانستن مشکلات زنان را از دست می دهند و زنان هم حمایتی را که لازم دارند به دست نمی آورند. اگر زن ها برای مردها از تجربه های تلخ خود در خیابان ها، وسایل نقلیه، پل ها، زیرگذرها، پیاده روها و پارک های شهر می گفتند مطمئنم مردهایی بودند که با مراقبت بیشتری رفتار کنند و به فکر کمک باشند.
من همیشه سعی می کنم ترس هایم از شهر را برای مردان اطرافم بازگو کنم. بگویم که می ترسم از کوچه های خلوت و تاریک، و رد شدن از پل های عابر پیاده در شب که با بیلبوردهای بزرگ پوشیده شده اند. بگویم ترجیح می دهم همیشه صندلی جلو تاکسی ها تنها بنشینم و هیچ مردی کنارم نباشد. انقدر تجربه های بد در مینی بوس های شهر داشته ام که از وقتی توانستم دیگر سوارشان نشدم. طنز تلخ ماجرا این بود که مامان و بابا فکر می کردند مینی بوس ها چون شلوغند، امن هم هستند ولی خیلی اشتباه می کردند. رد شدن از بین یک عده مرد که وسط پیاده رو جمع شده اند هنوز برایم سخت است انقدر که از نوجوانی دراین  تجمعات متلک شنیده ام. خیلی طول کشید تا با تنها بیرون رفتن و تنها بودن در شهر راحت شوم. به هر حال تحمل مزاحمت ها وقتی حتی یک زن دیگر با شماست راحتتر است و احساس امنیت بیشتر. 

هر وقت با مردی قدم زده ام بهش گفته ام که اگر او با من نبود مثلن از فلان مسیر نمی آمدم یا فلان مسیر را تا انتها نمی رفتم یا از کنار فلان آدم ها رد نمی شدم، برای اینکه بداند شهری که درش قدم می زند برای من و از چشم من یک شکل دیگر است و با محدودیت هایی که او به دلیل جنسیتش درک و تجربه نمی کند.

 من هنوز نمی دانم در موقعیتی مثل موقعیت بالا عکس العمل درست چیست ولی فکر نمی کنم سکوت باشد، که اگر درست بود تا امروز با اینهمه سکوت باید مزاحم و مزاحمتی وجود نمی داشت. 

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۷
سورمه

ماجرای اعظم را جسته گریخته خوانده بودم. بیشتر تیتر وار. جرات نکرده بودم بروم جزییاتش را بخوانم. می دانستم خیلی ناراحتم خواهد کرد. شماره 18  مجله زنان امروز که آمد درباره اعظم هم مطلب کار کرده بود. نشستم به خواندن. راستش چیزی که به گریه ام انداخت شکنجه های وحشیانه و عجیب غریب شوهر اعظم نبود. چیزی که باعث شد تحمل خواندن ادامه مطلب را  نداشته باشم وساطت پلیس و مسئول کمپ اعتیاد و فشارشان روی اعظم بود که باعث می شود شکایتش را پس بگیرد. حالم بهم می خورد. خیلی دلم می خواهد بدانم الان کجا هستند و از حال اعظم خبر دارند یا نه. از جای سوختگی هایش، از کوفتگی ها و درد بدنش، از زخمهایش چیزی به گوششان خورده؟ دلم می خواهد بدانم حالا هم دوست دارند بیایند پا در میانی؟ می خواهم بدانم آنها که اینجور وقت ها سخنرانی ها در باب بخشش ایراد می کنند بعدش که کتک خوردن ها و آزار و اذیت ها شروع می شود کجا غیبشان می زند. آنها که از بخشش حرف می زنند چرا قبلش از آدم ها نمی پرسند اصلن ماجرا چیست و چه چیزی قرار است بخشیده شود؟ لابد ازشان که بپرسی از جایگاه والای خانواده حرف می زنند و نقش پدر برای بچه ها ولی از خودشان نمی پرسند که پدری که فقط کتک زدن بلد است ممکن است به چه دردی بخورد؟

وقتی ماجرای اعظم را می خواندم از  خشونت مردی که از انسانیت بویی نبرده است گریه ام نگرفت از بی مسئولیتی خودمان گریه ام گرفت از بی مسئولیتی جامعه و قانونی که انگار برای زن ها و بچه ها نیست و مثلا به نفع نهاد خانواده است، خانواده ای که گاهی زن ها و بچه ها درش کتک می خورند، تحقیر می شوند و حتی می میرند ولی باز هم در و همسایه نمی روند ببینند چه خبر است چون آنچه درون خانواده می گذرد به کسی مربوط نیست، فقط به مرد خانواده مربوط است لابد و در مسائل خصوصی نباید دخالت کرد.  بالاخره در قانون ما مرد صاحب اختیار زن و بچه اش است، نهایتن می کشدشان، چند وقتی می رود زندان و بعد همه چیز فراموش می شود. سر کسی برای دردسر درد نمی کند. بعد هم خودمان را توجیه می کنیم که: لابد قضیه ناموسی بوده و همه چیز تمام می شود، بی اهمیت و مختصر.

اعظم توانسته بود با هر بدبختی که بود از شوهرش شکایت کند ولی از شکایت منصرفش کردند. یکبار دیگر  هنگام کتک خوردن توانسته بود به همسایه پناه ببرد و پلیس خبر کند ولی پلیس برش گردانده بود خانه و گفته بود «بیا خانم برو سر زندگیت. قول داده دیگه کتکت نمی زنه». دوست دارم بدانم همه آنها که اعظم را به درون خانه ای می فرستادند که سخت ترین شکنجه ها را در آن دید حالا کجا هستند؟ وجدانشان درد که نه، حداقل کمی خراش برداشته است؟

اعظم هیچ کاری بلد نیست. هیچ مهارتی ندارد که بتواند پول دربیاورد. شغلی برایش وجود ندارد. هیچ کس را ندارد که ازش حمایت کند. این ماجرا اگر رسانه ای نمی شد هنوز هم هیچ کس را نداشت. بهزیستی تازه بعد از رسانه ای شدن ماجرا و حرف های مولاوردی سراغ این زن آمده است.

و  هنوز در جامعه ما  به زن ها می گویند بنشینید خانه و کار نکنید چون مرد نان آور خانواده است و رییس خانواده. ولی هیچ نمی گویند وقتی رییس خانواده  توی خانه شکنجه تان می کند چه کنید؟ اگر هیچ کس را نداشتید از کجا خرج زندگی را بدهید؟ از آن بدتر اگر کسی را داشتید و او معتاد و خشن و متوهم بود به کجا پناه ببرید؟ اصلا جایی برای پناه بردن هست؟

اگر این ماجرا رسانه ای نمی شد احتمال مرگ این زن بسیار زیاد بود. شاید آنوقت بعضی ها وجدانشان بیشتر درد می گرفت که باعث مردن زنی شده اند. اما دیگر سودی نداشت. شاید حالا هم سودی نداشته باشد برای زنی که از درون مرده است.

نمی دانم کی قرار است زمانش برسد که هر پیوند متعفنی را خانواده ننامیم و بفهمیم که قرار نیست هر چه اجدادمان می کردند بکنیم. شاید وقتش رسیده کمی از مغزهایمان استفاده کنیم و فقط تکرار کننده حرف هایی که شنیده ایم نباشیم. عوض کنیم این فرهنگ پوسیده را که به فردیت آدم ها و خصوصن زن ها بهایی نمی دهد و به زور در فضایی که نمی خواهند نگهشان می دارد. شاید زمانش رسیده که بفهمیم زن و مردی که پدری و مادری کردن بلد نیستند همان بهتر که در کنار فرزندانشان نباشند، چرا که می توانند از هر غریبه ای برای فرزندشان خطرناک تر باشند.

 کاش روزی برسد که فقط وقتی حاضر شدیم در قبال ستمدیده ای مسئولیت بپذیریم، حرفش را بشنویم، کمکش کنیم و تنهایش نگذاریم و بعد از اینکه  حس کردیم ممکن است ذره ای بتوانیم خودمان را جای او بگذاریم، به خودمان اجازه بدهیم درباره بخشش دهان باز کنیم. کاش روزی برسد که هر جا ظلمی دیدیم فارغ از مصلحت اندیشی ها اعتراض کنیم. کاش روزی برسد که به هر زن و مردی اجازه بچه دار شدن ندهند. کاش روزی برسد که برای زنی که سیاه و کبود شده، بدنش سوخته و هزار یک بدبختی کشیده است، جدا شدن و خلاصی از باعث و بانی این بلاها انقدر سخت و طولانی و پر از اما و اگر نباشد. کاش روزی برسد که اعظم ها دیده  شوند، کسی به فکرشان باشد و پناهی داشته باشند.

و کاش روزی برسد که جرم آزار انسان از فکر کردن سنگین تر باشد.

 پیوندهای مرتبط:

اعظم زنده است

نگاهی به زمینه ها و بازدارنده های فاجعه های مشابه اعظم

شوهر اعظم: من بی گناهم

بی تفاوتی جامعه و مسئولان به افزایش خشونت


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۱
سورمه

می دانید بعضی واکنش ها، بعضی حرف ها، انقدر حال آدم را خوب می کنند که آدم دوست دارد برود گوینده شان را محکم بغل کند. به خصوص وقتی در دنیایی زندگی کنید که قحطی ذهن های روشن است یا حداقل تریبون ها کمتر دست کسانی می افتد که ذهن های زیبا دارند.

ترانه علیدوستی در نشست خبری فیلم فروشنده حرف هایی درباره نژادپرستی با اصحاب رسانه زده است که باید آن را طلا گرفت.

متاسفانه در ایران حرف های نژادپرستانه یا جنسیت زده زدن نه تابوست، نه خطری را متوجه کسی می کند. درست است که نژاد پرستی و سکسیسم در همه جای دنیا وجود دارد اما حداقل به دلیل تمام تلاش ها و جنبش ها حقوق بشری و قوانینی که وضع شده آدم ها نمی توانند انقدر راحت حرف های نژادپرستانه و جنسیت زده بزنند.

بله من فکر می کنم ما جز نژادپرست ترین مردمانیم منتها کسی درباره اش تحقیق نکرده است یا نگذاشتند که تحقیق کند. رفتار ما با مهاجران و نظراتمان درباره کشورهای همسایه همه چیز را روشن می کند. آن هم ما ایرانیانی که خودمان در سراسر دنیا مهاجریم. فکر می کنیم حق داریم از امکانات اروپا و آمریکا استفاده کنیم اما افغان ها و عرب ها حق مشابهی ندارند.

ما حتی نسبت به قومیت های سرزمین خودمان هم همین وضعیت را داریم. هر قومیتی خودش را از دیگران برتر می داند و بقیه را تحقیر می کند. بیشتر از همه شاید عرب های خوزستان در تیررس قرار داشته باشند.

در اهواز اگر ماشین جلویی شما پنجره اش باز شود و آشغالی از آن به بیرون پرت شود به احتمال زیاد یکی از سرنشینان همراهتان خواهد گفت :عرب بی فرهنگ! بدون فکر کردن به این موضوع که این صحنه را با کمال تاسف در سراسر ایران می شود دید!

من حتی دیده ام که برخی مدیران هنگام استخدام کارگر به قومیت افراد توجه می کنند و برخی را به دلیل کلیشه های ذهنی که درباره یک قوم دارند به راحتی رد می کنند چون ما در قانون کار هیچ قانونی برای جلوگیری از تبعیض جنسیتی، قومی، نژادی و مذهبی نداریم. دیده ام که می گویند لرها دعواییند، ترک ها نمی فهمند و مازندرانی ها بدجنسند.

شاید در قانون اساسی از برابری جنسیت ها و قومیت ها صحبت شده باشد اما در عمل چنین مفهومی به ندرت در بین ما دیده می شود.

تبعیض مذهبی هم یکی دیگر از انواع تبعیضی است که بسیار به کار می بریم. غیر از حکومت که اجازه پیشرفت مردم با کیش های دیگر را به خصوص در مشاغل دولتی نمی دهد یا مثلا جلوی مهاجرت مردمان سیستان بلوچستان را به دلیل سنی بودن به دیگر نقاط ایران می گیرد ما هنوز هم از ضرب المثل هایی مثل «راوی سنی بوده» استفاده می کنیم یا سال های زیادی زرتشتی ها، سنی ها، یهودی ها، مسیحی ها و صابیین را «نجس» خوانده ایم و شاید هنوز هم می خوانیم.

درباره زنان هم که وضعیت روشن است و برایش مثال هرروزه وجود دارد. مثلا در محل کارم چون مدتی سرپرست مهدکودک کارخانه بوده ام هنوز بعضی همکاران وظیفه خود می دانند من را روشن کنند که مهدکودک هزینه ای بیش نیست و بهتر است که نباشد یا در واقع «باید» که نباشد.

دیروز یک همکار آقا با من صحبت می کرد و می گفت نه تنها مهدکودک هزینه است بلکه به نظرش اصلن نیروی خانم خوب کار نمی کند و مدام در حال وقت تلف کردن است و بهتر است استخدام نشود.

اینکه مردهایی که حتی در سازمان قدرت عزل و نصب و تصمیم گیری درباره استخدام افراد را ندارند و حتی در موقعیتی نیستند که بتوانند چیزی را تعیین کنند، به خود اجازه می دهند مدام درباره حق کار زنان نظر دهند چیزی غیر از یک فرهنگ مریض جنسیت زده نیست.

راه درازی در پیش است و ذهن های پر تبعیض ما زندگی را بر هم نوعانمان سخت می کند و در این برهوت نگاه ها، حرف ها و ذهن های انسانی، آدم هایی مثل ترانه علیدوستی را باید قدر دانست و ازشان یک دنیا ممنون بود که هستند و از تریبون ها نه برای قدرت نمایی و خودی نشان دادن که برای یادآوری ارزش های انسانی استفاده می کنند.


پیوندهای مرتبط:

صحبت های ترانه علیدوستی درباره نگاه نژادپرستانه

حرف های فرهادی، حسینی و علیدوستی در نشست «فروشند»

عکس از اینجا

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۵ ، ۰۷:۳۰
سورمه

در سال 2008 کشور روآندا اولین کشور در دنیا شد که پارلمانی با اکثریت زن داشت (56 درصد کرسی ها). در مارس 2011 روآندا همچنان تنها کشور دنیا بود که اکثریت پارلمان آن را زنان تشکیل می دادند.

اکثر پارلمان های دنیا امروز اکثریتی مردانه دارند و در نتیجه احتمالن دارای سوگیری نگاه مردانه در قانون گذاری هستند (که در آن تجربیات و دیدگاه های مردانه ترویج می شود). در 31 ژانویه 2011 متوسط زنان در پارلمان های دنیا 19 درصد بوده است. در کشورهای شمال اروپاسهم زنان از پارلمان ها بالا و نزدیک به 41 درصد به طور میانگین است اما در بسیاری از کشورهای غربی بسیار پایین تر است (برای مثال نسبت زنان در کنگره آمریکا 19 درصد و در بریتانیا 29 درصد است).

منبع

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۵
سورمه

در کارخانه کار می کنم، با حدود هزار نفر  مرد و سی نفر زن.
قبل ترها  زن و مرد در این کار خانه در یک ناهارخوری غذا می خوردند و زن و شوهر هایی که با هم اینجا کار می کردند می توانستند با هم سر یک میز بنشینند. منظورم از قبل حدود ده سال پیش است. هنوز هم در یک ناهارخوری غذا می خوریم، منتها در دوره مدیریت قبلی یک پارتیشن کشیده اند که ما خانم ها باید برویم پشت آن بنشینیم. می گویند برای راحتی خانم ها این کار کرده اند، بگذریم که ما از صبح تا بعدازظهر با همین همکاران آقا کار می کنیم و سر کله می زنیم.
خیلی از مردهای محل کارم بسیار محترم و مودب هستند اما بعضی ها هم نه. با این توضیح که کارگرهای حالا اکثرن دیپلم دارند و جوان هستند و از پشت کوه نیامده اند، اما ممکن است بدون توجه به اینکه اتاق بغلی یک خانم است بدترین الفاظی که بین مردها رواج دارد را به کار ببرند، در راهرو ناهارخوری یا فضای بسته سیگار بکشند و در ناهارخوری از  سر و صدایشان، صدا به صدا نرسد.
همه اینها را گفتم که به این برسم: دو روز پیش در ناهار خوری، پشت پارتیشن کذایی، سر میز ناهار خیلی خوش گذشت. داشتیم قرار مدار می گذاشتیم که با هم برویم خرید یا پارک یا استخر ... و کلی خندیدیم. فرداش فهمیدیم بعضی دوستان زنگ زده اند تذکر داده اند که صدای خنده تان تا آن طرف می آمده. منظور از آنطرف، طرف دیگر پارتیشن است. کاشف به عمل آمد که این تذکر از آنجا آب می خورد که آن روز یک مدیری هم سر آن میز متذکر! حضور داشته. گویا کارگرها هم مشکلی نداشته باشند مدیران دارند.
خلاصه اینها را همین طوری گفتم که وقایع محل کار در قرن بیست و یک را ثبت کرده باشم و همین.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۸
سورمه


در مهمانی بحثی شروع شد درباره اینکه زن ها به هم رحم نمی کنند و اگر مردها به زن ها خیانت می کنند مقصر زن هایی هستند که می دانند این مرد زن دارد یا در رابطه است  اما باز هم رهایش نمی کنند. بعد یکی از دوستان  اتفاقی که برای خودش افتاده بود تعریف کرد. دوست پسرش به قول او، شیطنتی را با دختر دیگری شروع می کند و مدام دوست ما را می پیچاند و می گوید جلسه دارد. دوست ما هم کم کم بو می برد که خبرهایی هست و می رود آن زن دیگر را پیدا می کند، داستان را برایش تعریف می کند و ازش می خواهد خودش را بکشد کنار. آن زن دیگر مدتی بعد با دوست ما تماس می گیرد و می گوید نمی تواند خودش را کنار بکشد و وابستگی مالی به این مرد دارد و بهتر است دوست ما خودش را بکشد کنار.

حالا دوست ما چه کسی را مقصر می داند و از دست چه کسی عصبانی است؟ آن زن دیگر، و نه دوست پسر خودش. کار دوست پسرش شیطنت است ولی کار آن زن دیگر دزدیدن دوست پسرش است. جالب است که هر دو زن از آن دیگری می خواهد خودش را کنار بکشد و خودش در چنین رابطه ای بماند. هر دو زن از این دروغ نرنجیده اند و آن را شیطنت مردانه قلمداد کرده اند و اصلن مرد را وارد این داستان نکرده اند و انگار از او هیچ توقعی ندارند.

فکر کنید من با دختر دیگری دوست هستم و خیلی هم دوستان خوبی هستیم. بعد از مدتی می فهمم دوستم دیگر با من مثل قبل نیست و از بودن با من به هر دلیلی لذت نمی برد و دوست دیگری پیدا کرده. آیا می روم با آن دوست دیگر حرف می زنم که دست از سر دوست من بردار؟ آیا فایده ای دارد؟ آیا دوستی ما هرگز مثل قبل خواهد شد؟

حالا اگر این دوست من به جای دختر، پسر باشد و ماجرا به جای یک دوستی ساده یک دوستی عمیق یا یک رابطه زناشویی باشد تفاوتش چقدر است؟

سوال بزرگتر این است که وقتی دو نفر به هم متعهد می شوند یا پیمانی می بندند وقتی به هر دلیلی این تعهد شکسته شد از خودشان باید بیشتر متوقع باشند یا از دور و بری هایشان؟ و چرا ما زن ها، خیانت مردها را به کلماتی مانند شیطنت تقلیل می دهیم و انتظاری از او نداریم اما از زن دیگری که با ما هیچ پیوند و دوستی و مراوده ای نداشته به صرف اینکه زن است اینهمه متوقعیم؟ غیر از این است که ما ته ذهنمان به مرد اجازه خیانت می دهیم و برای زن مقابل یا حتا خودمان  حقی قائل نیستیم؟

چرا هیچوقت با خودمان فکر نمی کنیم که این شیطنت ها اگر وجود دارند معطوف به زن خاصی نیستند و ما تا همیشه باید به دنبال مرد زندگیمان بدویم تا مبادا زنی او را از ما بدزدد. چرا مردها را به موجوداتی بی مغز و بی اراده تقلیل می دهیم که  انتظار هیچ تعهدی نباید از آنها داشت و خود را در شرایط عدم امنیت همیشگی قرار می دهیم؟

به نظرم برعکس خیلی از ارزش ها و اخلاقیات که تا حدود زیادی نسبی هستند، اعتماد نسبی نیست. یا وجود دارد یا ندارد و اگر وجود نداشته باشد رابطه تا همیشه خواهد لنگید و به جای آرامش، فقط اضطراب به ما تزریق خواهد کرد. شاید بهتر باشد برای خودمان احترام بیشتری قائل باشیم و از کسانی که به ارتباطشان با ما تعهد ندارند  بخواهیم از زندگیمان بروند بیرون، نه اینکه برای دوباره به دست آوردن ته مانده شان تلاش کنیم و بعد هم انگشت اتهاممان را به سمت همجنسانمان بگیریم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۰۸:۳۶
سورمه

نمی خواستم راجع به روز منع خشونت علیه زنان چیزی بنویسم ، به خاطر اتفاق های این یک ماه اخیر، از عصبانیتم شاید و از اینکه انقدر حجم خشونت بالاست که حس می کنی حرف زدن درباره این روز تاثیری روی هیچ چیز ندارد. اما ماجرای منع اجرای نوازندگان زن در ارکستر سمفونیک تهران در افتتاحیه رقابت های کشتی نطقم را باز کرد.


منع اجرای نوازندگان زن در ارکستر سمفونیک تهران و نوع برخوردی که با آنها صورت گرفته است آنهم برای اجرای سرود ملی بسیار مغرضانه و نمادین به نظر می رسد. جالب است که قطعن برگزار کنندگان با علم به اینکه نیمی از نوازندگان زن هستند آنها را برای اجرا دعوت کرده اند و باز با علم به اینکه نمی خواهند اجازه اجرا به زنان نوازنده بدهند. این چه معنایی غیر از تحقیر عمدی و نمادین زن ها می تواند داشته باشد.


زنان عزیز شما نمی توانید سرود ملی کشورتان را بنوازید پس شاید بهتر باشد به احترامش هم بلند نشوید و نخوانیدش. باز جای خوشحالیست که کل اجرا به این دلیل لغو شد و رهبر ارکستر سمفونیک تهران زیر بار اجرا بدون نیمی از نوازندگانش نرفت.


به نظر می رسد به آینده وضعیت زنان در ایران نباید امید داشت. وقتی می شود به آینده امیدوار بود که دستاوردهایی که سالیان سال به دست آمده اند، آرام و به تدریج به ثمر بنشیند، نه اینکه هر روز شاهد گام به گام عقب رفتن و تخریب دستاوردهای زنان در تمام این سالیان باشیم. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۴ ، ۰۸:۴۵
سورمه