سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لذت ها» ثبت شده است

توی اتوبوس بودم. تو خیابون به مناسبت نیمه شعبان شربت و شیرینی و چای می دادن. یه جا یکیشون اتوبوس رو نگهداشت یه جعبه شیرینی داد گفت پخش کنید بین مسافرا. 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۴
سورمه

در آفتاب وسط ظهر وایساده بودم منتظر تاکسی. روزهای تعطیل هم که تاکسی کم است. خانمی زد روی ترمز و گفت تا جایی مرا می رساند. اول گفتم نه و این حرف ها بعد دیدم جدی اصرار می کند سوار شدم. 
گفت: یه جا پیاده تون می کنم که انقدر آفتاب نباشه. 
گفتم: فکر کردم نسل آدمایی مثل شما منقرض شده تو این دوره زمونه. 
گفت: اگه بخواید این روزا طبق زمونه پیش برید هیچکار نباید برای هیچکس بکنید. 
و من رو برد تا اونجایی که می خواستم برم و من مدام در حال تشکر بودم... نه فقط برای رسوندن، به خاطر اینکه روزم رو ساخت.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۳
سورمه

عروسک ها در خندوانه

دیشب سازندگان عروسک های بومی مهمان خندوانه بودند و خندوانه از حضور زنان و مردانی با پوشش قسمت های مختلف ایران رنگی تر از شب های دیگر بود.

دلم می خواهد اینجا به رامبد جوان و عوامل خندوانه آفرین و خداقوت بگویم و اعلام کنم که چقدر ممنونم که اینطور روی قومیت های ایران متمرکز شده اند و لباس ها، ترانه ها، گویش ها و زیبایی های متنوع آنها را نمایش می دهند.

تا قبل از خندوانه گویش و لهجه متفاوت قومیت های ایران وسیله ای بود برای خنداندن مردم در سریال های تلویزیون و تلویزیون بدل شده بود به یک سرکوب کننده و تحقیر کننده ی قومیت های ایران، اما حالا خندوانه با همکاری عروسکی با لهجه خوزستانی که می تواند به همه لهجه ها، زبان ها و گویش های  ایران آواز بخواند محبوب دل میلیون ها ایرانی است.

خندوانه دارد آرام آرام عزت نفس را به مردمان جای جای ایران بازمی گرداند و بهشان این پیام را می رساند که به خدا شما با همین زبان و پوشش و موسیقی متفاوتتان خیلی زیباترید. دارد به ما می گوید که ملت ایران ببینید چقدر سرزمینتان زیباست و چقدر قشنگی دارد برای لذت بردن. می گوید ایران فقط تهران نیست.

خندوانه حالم را خوب می کند و آرزو می کنم روزی زندگی واقعیمان در ایران هم شبیه خندوانه باشد. دست در دست هم، مهربان و هم دل، و ایستاده به افتخار خودمان، مردم ایران.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۱۱
سورمه

دیروز بالاخره کارتون Inside Out را دیدم. عالی بود. دیدنش را خیلی بهتان توصیه می کنم.

جالب است بدانید کارگردان این انیمیشن در انیمیشن های Story Toy, Up, Wall E و Monster Inc هم به عنوان نویسنده همکاری داشته است. مغز بعضی آدم ها معرکه است!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۴۷
سورمه

میدون ونک سوار ون شدم. خطی بود و هنوز پر نشده بود. راننده یه مرد میان سال بود با ته ریش و عینک و سمعک و کمی ژولیده. همه که سوار شدن اومد نشست رو صندلیش و یه سبد کوچیک رو گرفت سمت ما که ردیف اول نشسته بودیم. توش آبنبات بود. بعد هم ازمون خواست دست به دست کنیم که همه مسافرها بردارن. موسیقی ماشین پینک فلوید بود، تا آخر مسیر هم همه آهنگ ها ترانه های قدیمی خارجی بودن. کرایه این مسیر رو خیلی از تاکسی ها دو هزار تومن می گیرن، اون هزار و پونصد گرفت. وسط راه تو ترافیک وقتی دید یه خانمی داره یه مردی رو روی ویلچر هل می ده و کاسه گدایی دست گرفته چندتا سکه انداخت تو کاسه اش. خلاصه این آقای راننده روز من رو ساخت. فقط همش داشتم فکر می کردم کاش یه یادگاری کوچولو تو کیفم داشتم به رسم قدردانی بهش می دادم، مثل نِل که به هر کی تو سفر کمکشون می کرد یه عروسک می داد. 

این کارای کوچیک خیلی بزرگن، خیلی.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۸
سورمه

بالاخره «در دنیای تو ساعت چند است؟» را دیدم و لذت بردم. خیلی خوب است دیدن فیلم وطنی و لذت بردن. من نه در فیلم، نه در کتاب، و نه در موسیقی ادعای شناس بودن ندارم، به نظرم اینها باید به دل آدم بنشینند و حال آدم را خوش کنند. «در دنیای تو ساعت چند است؟» حال آدم را خوش می کند به خصوص شخصیت فرهاد با بازی علی مصفا که جایی حوا خانم بهش می گوید «ملنگ خان» و چقدر ملنگ است واقعن. یک ملنگ خوبی که آدم دوست دارد چنین کسی در زندگیش باشد یا اگر هست به خودش افتخار کند.



«شهرزاد» را هم گرفتم و در این دو هفته با مخاطب خاص هشت قسمتش را پشت هم دیدیم و لذت بردیم. به نظرم حداقل تا همین حالا از تمام فیلم هایی که به شبکه خانگی آمده اند یک سر و گردن بالاتر است. حسن فتحی قصه گوی خوبی است و حضور ترانه علیدوستی و شهاب حسینی هم در فیلم عالی است. شهاب حسینی به نظرم در این فیلم خیلی متفاوت است، یکجور ملنگ خان است برای خودش! بامزه است و دوست داشتنی است. البته همه اینها به کنار، اینکه فیلم از بعد از 25 مرداد 1332 شروع می شود و روز کودتای 28 مرداد را هم در خودش جای داده است، من یکی را خیلی به دیدن ادامه فیلم وسوسه می کند. من که عاشق روایت های کودتای 28 مرداد و تاریخ آن دوره ام. همین طور لوکیشن ها و خانه های فیلم و رسم و رسوم آن دوران جذاب است. فتحی این فیلم را هرگز نمی توانست در تلویزیون ملی به این شکل بسازد و چه خوب که در شبکه نمایش خانگی ساختش. گرچه ما مردم هنوز قدر زحمت نمی دانیم و با دانلود غیرقانونی اینهمه تلاش را به راحتی می دزدیم.




اما یک کتاب خوب هم تازگی ها خوانده ام و خیلی لذت برده ام و امیدوارم شما هم بروید بخوانیدش. حجمش خیلی کم است و پرکشش و جذاب و دوست داشتنی است. خرده جنایت های زن و شوهری از اریک امانوئل اشمیت که فقط 88 صفحه است و نشر قطره منتشرش کرده.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۰:۱۷
سورمه

دلم حیاط خانه پدربزرگ را می خواهد با حوض وسطش که پر از آب باشد و تخت چوبی که بنشینم رویش و باران ببارد مثل حالا و من چای بخورم با نبات. 
باران خوب است اما کاش به جای آپارتمان های بسته، خانه های پدربزرگهامان را داشتیم تا از باران بیشتر لذت ببریم و حالمان بهتر شود.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۵:۱۶
سورمه


اینکه کم کم داریم می فهمیم کودکان مهم اند و آموزششان چقدر می تواند در آینده مملکت تاثیر داشته باشد خیلی خوب است. البته امیدوارم آموزش پرورش هم به عنوان بزرگترین نهاد آموزش دهنده کودکان در کشور یک روز این را بفهمد ولی تا آن روز خیلی خوب است که در گوشه و کنار شهر برنامه ها و رخدادهایی در رابطه با کودکان به وجود می آید و برگزار می شود که پشت هرکدامش فکر و خلاقیت و دغدغه بوده است.

جایزه لاکپشت پرنده، گوزن زرد و سپیدار هم جز این رویدادها هستند. دیروز اختتامیه جایزه سپیدار با حضور دکتر معصومه ابتکار و شخصیت هایی مانند محمد درویش، فریدون عموزاده خلیلی، هوشنگ مرادی کرمانی، فرهاد حسن زاده و ... برگزار شد. جمع شدن همین چند اسم کنار هم حال من را خوب می کند. 

محمد درویش، معصومه ابتکار، فریدون عموزاده خلیلی و هوشنگ مرادی کرمانی


جایزه سپیدار برای آشنا کردن بیشتر خانواده ها با کتاب های محیط زیستی کودک برگزار شده است و امیدوارم مثل لاکپشت پرنده همه گیر شود و از این به بعد محیط زیست سهم بیشتری از قفسه های کتابخانه های کودکانمان و فکر و ذهن آنها داشته باشد.


فرهاد حسن زاده


احمد مسجد جامعی در کنار سایر دوستان


این خانم خبرنگار برای کسی آشنا نیست؟ :)



منصور ضابطیان و اندیشه فولادوند


عکس ها از سایت سازمان محیط زیست و ایبنا


لینک مرتبط:


گزارش ایبنا

گزارش شهروند امروز


فهرست جوایز

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۲
سورمه


هرکس در جای خودش چقدر می تواند موثر باشد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۸
سورمه

می دانید دلتنگی های من اکثر اوقات به خیابان ولیعصر بالاتر از پارک وی ختم می شود! حالا یا شهرکتاب فرشته، یا باغ هنر ایرانی یا شهرکتاب الف یا  باغ فردوس یا میدان تجریش یا .... بالاخره راه رسیدن به اینها باید ولیعصر زیبا باشد. 


دیروز یک امتحانی داشتم که تقریبن خرابش کردم. هنوز هم بابتش از خودم ناامیدم. اینکه چرا چنین موجودی هستم که نمی توانم اشتباهات یا خرابکاری هایم را ببخشم نمی دانم از کجا آب می خورد ولی اخلاق بسیار بدی است و وقتی این را بدانید و نتوانید درست رفتار کنید بیشتر هم اذیتتان می کند.


به هر حال امتحان در یکی از خیابان های بلوار کشاورز بود و شانسم این بود که بلوار کشاورز هم از آن خیابان های مورد علاقه ام است. برای همین بعد از خراب کردن امتحان حسابی مترش کردم و سری هم زدم به مغازه مبل عزلتی که عاشقش هستم. واقعن پول چیز خوبی است وقتی انقدر چیزهای زیبا برای خریدن هست. البته من یک میز تحریر زیبا در این مغازه نشان کرده ام ولی فعلن دلم نمی آید انقدر پول بابت میز تحریر بدهم! بالاخره سخت است شما حقوق یک ماهتان را در یک روز بدهید و یک میز و صندلی تحویل بگیرید.

تمام دیروز وقتی خیابان ها را متر می کردم هوا خیلی خوب بود و من به این فکر می کردم که چه حیف است که من هر روز باید بی خیال این هوای خوب بشوم و بروم سرکار!


بعد رفتم انارگل بالای میدان ولیعصر و سه تا مانتو دو تا شلوار پرو کردم ولی خدا رو شکر هیچکدام را دوست نداشتم! فقط دوتا شال خریدم که خیلی دوستشان دارم. همین طور ولیعصر را قدم زدم که شنیدم داد می زنند تجریش تجریش و چه کلامی شیرین تر از این! رفتم سوار ماشین های تجریش شدم.


واقعن تجریش یکی از بهترین جاهای دنیاست! همه چیز در تجریش هست. سنت، مدرنیته، کتاب، خوراکی، زیبایی... حتا امامزاده هم دارد. عاشق بازارچه اش هستم و آن میدان وسط بازارچه که انواع و اقسام سبزی ها و میوها به زیباترین شکل کنار هم چیده شده اند. فلفل های خوشرنگ با اندازه ها مختلف و بوی انواع ادویه ها و ترشی ها که به مشام می رسد. از بازارچه کلی زیتون پرورده خریدم. تازگی ها فهمیده ام چقدر عاشق زیتون پرورده ام. واقعن آدم هر چه روی سنش می رود قدر مزه ها را بیشتر می داند. قبلش نمی فهمی زندگی با مزه ها و عاشقشان بودن یعنی چه. 


دیروز روز خریدن شال بود. یکی از این مغازه های بازارچه هست که شال های گل گلی خیلی زیبایی دارد، دوتا شال هم از او خریدم. مادری که مرا در حال انتخاب شال دید گفت هر چه من بخرم او هم برای دخترش می خرد. چقدر مادرها خوبند. شالی را که انتخاب کرده بود نشانم داد، گفتم به نظرم رنگ شادتر انتخاب کند. یک شال خوشرنگ شیری رنگ را نشان داد و گفت اول این را برداشته، گفتم در انتخاب اولش شک نکند. معلوم بود نگران است که دخترش بپسندد یا نه. ما هیچکداممان بچه های خوبی برای مادرهامان نمی شویم، هرچقدر هم که تلاش کنیم.


برای مخاطب خاص برگ بو خریدم! اصلن نمی دانم کی قرار است بهش برسانم ولی خریدم دیگر. برای اولین بار آووکادو خریدم ببینم چه مزه است و البته یک انگشتر نقره هم خریدم برای مامان. گرچه برای مامان ها باید طلا خرید فقط.


بعد به اندازه کافی گرسنه بودم و دلم دلمه برگ مو رستوران فلوت را می خواست. می دانید فلوت کجاست؟ کنار مترو تجریش. آنجا می توانید کوفته، انواع دلمه، آش، لازانیا، ماکارونی و... بخورید و خدا را شکر کنید. رفتم 4تا دلمه برای خودم سفارش دادم. دختری ازم پرسید که چی سفارش بدهد. گفتم اینجا همه غذاهاش خوشمزه است. پرسید کتلت اینجا را خورده ام که جوابم نه بود ولی گفتم دلمه ها و کوفته اش را خورده ام و عالیند. گفتم باید با جمع بیاید فلوت تا هر کس چیزی سفارش بدهد و مزه همه غذاها را بچشد. خلاصه رفتم بالا نشستم. رستوران شلوغ بود و جا کم. دخترک هم چند دقیقه بعد آمد بالا و یک جا نشست. رفتم سر میزش و دعوتش کردم سر میز خودم. البته جای او بهتر بود و من رفتم سر میز او نشستم. دلمه برگ کلم سفارش داده بود. یکی از دلمه هایم را دادم به او و کمی از دلمه اش هم برداشتم. حرف زدیم و برایم روش پخت دلمه برگ مو را توضیح داد. ازم پرسید بچه اینجایم (منظورش تهران بود). گفتم: آره. پرسیدم: چطور؟ گفت: آخه تهرانیا آدم رو سر میزشون دعوت نمی کنن. دلم گرفت ولی نظری درباره تهرانی ها نداشتم واقعن. یاد خاطرات خوابگاه افتادم که همیشه همین ذهنیت وجود داشت که تهرانی ها، خودشان را می گیرند، برای همین طول می کشید تا یخ بین من و هم اتاقی هایم آب شود. 


خلاصه بعد از همه اینها رفتم خانه ولی واقعن حالم خوب بود و از اثرات شوم امتحان کذایی خبری نبود. خوب است آدم گاهی بچسبد به دلش و هر جا دلش رفت باهاش برود.


اینها را هم که می نویسم احتمالن تاثیر نوشته های جدید فانو است و اینکه چند وقتی است نسبت به دفتر خاطراتم بی وفا شده ام، ولی بالاخره باید بنویسم. خیلی بد است که به جای کاغذ و قلم به کیبورد و مونیتور خو بگیرم؟ خودم حس می کنم که بد باشد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۸:۲۹
سورمه