سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۰۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایران» ثبت شده است

یک قانونی باید بگذراند برای همه نماینده ها، دولتی‌ها، وکلا، وزرا، حضرات، و همه این دوستانی که نفسشان از جای گرم بلند می شود و جیبشان به پول نفت و مالیات ما وصل است. این دوستان باید ملزم شوند به رفت و آمد با وسایل حمل و نقل عمومی. مطمئنم از فردایش خیلی چیزها تغییر می کند. اما خوب سوال این است که کی این قانون را تصویب کند؟ مثل این ماجرای شفاف سازی حقوق هاست، یا شفافیت آرا و مثال‌های دیگری که ذهنم یاری نمی‌کند. ولی مهم تر این است که مطالبه‌اش به  وجود بیاید. این روزها که مردم در مترو و اتوبوس به قولی فشار قبر را تجربه می کنند شاید بیشتر حساس شوند به اتومبیل هایی با چراغ  ال‌ای‌دی دار جلوی شیشه شان که بی بازخواست از خط بی‌آر‌تی عبور می‌کنند یا وضعیت حمل و نقل عمومی. بماند که مردم فعلا از غم و عصبانیت خشمشان را سر هم خالی می‌کنند. اما کم کم این خشم راهش را پیدا می کند به سمت کسانی که باید.

۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۸ ، ۱۶:۳۰
سورمه

دیشب با چند دوست دورهم جمع بودیم. روی موبایل یکی از بچه ها یک پروکسی برای آیفون آمد، از یک دوست. فقط یکنفر در جمع آیفون داشت. پروکسی را زد و بعد همه یکی یکی به عزیزانشان تصویری زنگ زدند. یکی به خواهرش در اروپا زنگ زد، دیگری به برادرش در کانادا، یکی هم چند روز بود آمده بود سفر و  زن و بچه اش را در شهرستان ندیده بود. مثل قدیمها شده بود که یکنفر توی محل تلفن داشت و همه جمع می شدند خانه اش و تلفن هاشان را می زدند. چقدر اینترنت فاصله هایمان را کم کرده بود و چقدر این روزها بینمان فاصله انداخته اند و دلمان را فشرده اند. 

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۲:۱۳
سورمه

اول اینکه دسترسیم به بیان از اینترنت وای فای از دیروز قطع شده.

دوم، الان فهمیدم احکام بدوی محیط زیستی ها صادر شده. لعنت بهتون که انقدر ترسویید و گذاشتید الان که شبکه های اجتماعی قطعه تا کسی بهتون اعتراض نکنه.

سوم، این زخم ها هیچوقت خوب نمیشه. 

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۸ ، ۰۰:۰۴
سورمه

عیدها می رفتیم شهرستان خانه بابابزرگ مامان بزرگ. همه فامیل هم جمع می شدند آنجا. بازار برنامه های نوروزی هم داغ بود و خیلی وقت ها دسته جمعی می نشستیم به سریال دیدن. بعد بابابزرگ ساعت اخبار که می شد بی توجه به همه ما که میخ سریال بودیم کانال را عوض می کرد و می گذاشت روی اخباری که یکساعت قبل تر از یک شبکه دیگر همان ها را شنیده بود.

 آن وقت ها خیلی حرص این اخلاق بابابزرگ را می خوردم. در دیکتاتوریش شکی نبود و البته نمی فهمیدم در یکساعت چه خبر جدیدی ممکن است پخش شود و آنقدر مهم باشد که به خاطرش ما نتوانیم بفهمیم دختر و پسر سریال امشب تا چه مرحله ای پیش می روند.

حالا اما کاملا بابابزرگ را برای اصرارش به شنیدن همه خبرها درک می کنم. البته که هنوز به نظرم جز دیکتاتورترین آدم های روزگار بود ولی وقتی خودم دیروز مدام اخبار را چک می کردم و امشب مدام به ایسنا سر می زنم (البته که نمی شود به جای زیادی سر زد)  مگر خبری از وصل شدن اینترنت گذاشته باشد، و همه اتفاقات دیروز تا حالا،  بهم می گویند که ما در سرزمینی زندگی می کنیم که هر دقیقه ممکن است همه چیز در آن زیر و رو شود. این نه تنها برای نسل ما که برای نسل پدربزرگ های ما و پدران آنها هم صادق بوده است

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۳:۱۱
سورمه

این روزها بحث چند همسری داغ شده. خیلی ها عصبانیند و خیلی ها هم انگار اصرار دارند عصبانی ها را عصبانی تر کنند. کوچک زاده نماینده سابق مجلس که خدا می داند چرا همچین کسی باید نماینده مردم باشد عکس برخی از زنان سرشناس را در صفحه اینستاگرامش منتشر کرده و گفته اینها چون زشتند با چند همسری مخالفند. علی مطهری گفته چند همسری به حل یک معضل اجتماعی می پردازد و اضافه کرده اگر چند همسری  را قبول نکنیم به معنای این است که عده ای از بانوان حق تاهل محروم می شوند چون تعداد بانوان بیشتر از آقایان است.  اینکه عده ای مثل او فکر می کنند که می شود با این توجیهات چند همسری را توجیه کرد نشان از این دارد که دید روشنی از مردم ندارند یا فکر می کنند مردم فقط عده ی خاصی از مردها هستند. علی مطهری همین طور گفته اتفاقاً بشر امروز بیشتر از بشر دیروز به این حکم نیازمند است و  این سوال را در ذهن ایجاد می کند که منظورش از بشر زن ها هم هستند یا نه، و اگر ماجرا برعکس بود و مردها بیشتر از زنان بودند چه راهکاری پیشنهاد می کرد.

 در قرن بیست و یک پیشکش کردن ته مانده ی یک مرد به زن ها با عبارت «محروم شدن از حق تاهل» زننده است. زن ها انتخابگرند و خیلی هاشان ممکن است با اراده و اختیار خودشان نخواهند متاهل باشند و اصلا قرار نیست کسی به هر قیمتی متاهل شود تا سطح تسترون جامعه ذکور را پایین بیاورد. اما زننده تر از آن مردهای معمولی دور و برمان هستند که با شوخی های سخیف و احمقانه به این وضعیت دامن می زنند. مردهایی که مطمئنا هیچگاه قرار نیست زن دوم اختیار کنند اما فکر می کنند باید درباره اش شوخی کنند یا مثل یک خروس سینه جلو دهند و این را یک حق مردانه بدانند.

یک گروه خانوادگی داریم با آدم های معمولی قشر متوسط که فکر نمی کنم مردهایش هیچوقت بخواهند همسر دوم داشته باشند یا شاید هم می خواهند و جرات ابرازش را به صورت جدی ندارند. چند روز پیش  این گروه پر شده بود از همین شوخی های احمقانه. شوخی هایی کاملا زن ستیزانه و آزار دهنده که جرمش به اندازه همان نماینده ایست که علنا از چند همسری با هزار توجیه دفاع می کند.

فکر می کنم باید شروع کنیم و اول از همه تکلیفمان را با همین مردهای معمولی دور و برمان روشن کنیم. بعد هم ببینیم چطور به نمایندگانی رای داده ایم که نه تنها نیمی از جمعیت را جز «بشر» نمی دانند بلکه با آنها سر عناد و ستیز دارند.

۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۲ ۲۰ آبان ۹۸ ، ۲۲:۳۸
سورمه

چند وقت پیش پادکست رادیو مرز گوش می دادم، موضوعش درباره غیرتهرانی ها بود. رادیو مرز هربار موضوعی انتخاب می کند که محل اختلاف بین آدم هاست و ممکن است باعث فاصله بین آنها شود.
ذهن ما برای ساده سازی همه چیز  دسته بندی هایی بسیار سطحی از مسائل انجام می دهد  و باعث می شود که به تدریج ما مساله ساده شده را به عنوان واقعیت بپذیریم در حالی که واقعیت ندارد یا در خوش بینانه ترین حالت تنها قسمتی از واقعیت است. مثلا اینکه مردها یا زن ها جور خاصی فکر یا رفتار می کنند، یا نسبت دادن صفت هایی خاص به قوم یا مذهبی خاص. این کلیشه ها ساده به نظر می رسند اما در واقع  می توانند بسیار خطرناک باشند چون با استفاده از آنها می توان  حق آدم های زیادی را پایمال کرد یا حتی شعله های جنگ را برافروخت.
در پادکست آخر رادیو مرز که درباره غیرتهرانی ها و مشکلاتشان است یکی از مخاطبین چیزی گفت که قبلا درباره اش فکر نکرده بودم. صحبت بر سر شهری مثل تبریز بود که در آن خیلی ها با هم به زبان ترکی حرف می زنند و بعضی ها حتی ممکن است فارسی متوجه نشوند. این دوست گفت کسی که می خواهد برای یک مدت طولانی به شهری برود که اغلب مردم آن شهر به زبان دیگری صحبت می کنند باید زبان آن شهر را یاد بگیرد.
این جمله باعث شد فکر کنم به اینکه واقعا چرا اینطور نیست؟ در ایران زبان های دیگری غیر از فارسی صحبت می شوند. ترکی، کردی، عربی یا گیلکی چندتا از این زبان ها هستند اما هیچ جایی برای یادگیری این زبان ها وجود ندارد. ما وقتی می خواهیم به کشور دیگرای برویم حتما چند وقت یا چند سال زمان می گذاریم و زبان آنجا را یاد می گیریم اما چرا چنین نگاهی به شهرهای مملکت خودمان نداریم؟ تازه برعکس ما ممکن است کسی را که ترکی یا کردی یا هر زبان دیگری صحبت می کند پایین تر از خودمان بدانیم یا اشتباهاتش را در زبان فارسی مسخره کنیم بدون اینکه در نظر بگیریم در واقع فارسی زبان دوم اوست و زبان دومش را با تسلط زیادی صحبت می کند و ما هم ممکن است یک زبان دوم را با اشتباه و با لهجه حرف بزنیم. حتی بدتر از این، مثلا در شهری مثل اهواز که خیلی از مردم عرب زبان هستند هیچ راهنمای عرب زبان یا تابلو به زبان عربی وجود ندارد. من شاهد این بوده ام که مادربزرگی که اصلا فارسی بلد نبود نتوانست منظورش را به مسئولین پرواز منتقل کند و کسی هم نبود که کمک کند. حتی این روزها که عراقی های زیادی وارد کشور می شوند هم این وضعیت تغییری نکرده است. به نظرم یک دلیلش این است که ما ایرانی ها خیلی یاد نگرفته ایم تنوع و تکثر را بپذیریم و با اینکه کشور بسیار متنوعی از لحاظ قومی و زبانی هستیم ولی راه درست برخورد با این تنوع را نیاموخته ایم. نتیجه همه اینها می تواند خیلی بد و تلخ باشد چون در ناآگاهی و عدم انعطاف پذیری ما همان کلیشه های قومی می توانند رشد کنند و در زمان نزاع یا تعارض می شود از این کلیشه ها سواستفاده کرد و مردم را به جان هم انداخت. برای اینکه چنین اتفاقی نیفتد باید از هم درک بیشتری پیدا کنیم و تنوع قومی را به رسمیت بشناسیم و به زبان ها و لهجه های دیگر با احترام نگاه کنیم.
 امیدوارم روزی در کنار کلاس های انگلیسی و فرانسه و آلمانی و ترکی استانبولی بشود ترکی تبریز و عربی خوزستان و کردی را هم یاد گرفت.


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۸ ، ۲۳:۰۸
سورمه

چند وقت پیش داشتم عکس های یکی از روستاهای خراسان رو نگاه می کردم. یک پسر بچه تو عکس بود که رو شلوارش نوشته بود adidas. حس عجیبی بود. این حس که این شلوار نباید پای این بچه باشه و همین طور اون دمپایی های پلاستیکی. تو عکس های دیگه اغلب زن ها زیر چادرهای سیاهشون لباس های سوزن دوزی داشتن و پیرمردها لباس هاشون محلی بود. گرچه اغلب،  دمپایی های پلاستیکی پاشون بود. بعد فکر کردم به خودمون که تو شهر زندگی می کنیم. چطور ما می تونیم هر محصول خارجی یا هر لباسی که روش به یه زبون دیگه چیزی نوشته شده بپوشیم ولی یه بچه تو روستا نتونه این کار رو بکنه؟ چرا برام عجیب نیست که ما هم هر روز لباس هایی می پوشیم که متعلق به ما نیستن؟ به هر حال از بین رفتن لباس های محلی اول از شهرها شروع شده و البته به همین دلیل هم برامون عادی تره چون سال ها به این وضعیت عادت کردیم، ولی رسیدنش به روستاها احتمالا اجتناب ناپذیره مگر اینکه فکری به حال خودمون بکنیم. به خصوص که اول از همه این ما شهری ها بودیم که روستایی ها رو مسخره کردیم و «دهاتی» رو به یک فحش تبدیل کردیم. الان نباید خیلی ناراحت کننده یا عجیب باشه که کسی نخواد دهاتی باشه یا هیچ علامتی از هیچ روستایی با خودش داشته باشه.  اینجوری می شه که کم کم زبان ها، لهجه ها و لباس ها از بین می رن و آخرین بازماندگان انواع هنرها و صنایع دستی تو روستاها می میرن و جوون هایی که به خاطر دهاتی بودن مسخره شدن و به خاطر تو روستا زندگی کردن بی امکاناتی کشیدن شغل پدرها و مادرها رو ادامه نمی دن و رخت و لباسشون رو جمع می کنند و میان به شهر تا دیگه دهاتی نباشن.


۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۸ ، ۲۳:۴۸
سورمه

چی شد که ما از فرهنگ اسراف نکردن و «یه دونه برنج تو بشقابت نباشه» رسیدیم به سفارش دادن غذای زیاد توی رستوران  و نبردن باقی مونده غذامون که می دونیم دور ریخته می شه؟



۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۷ ، ۱۴:۵۲
سورمه

امشب رفتم به یک دورهمی در کافه ای در تهران برای کسانی که از ایران مهاجرت کرده بودند و بعد دوباره برگشته بودند. البته من شامل این دسته نمی شدم. ماجرا این بود که این رویداد را در تلگرام دیدم و برای یکی از دوستان نزدیکم که مصداق این رویداد بود فرستادم و بعد او اصرار کرد که با هم برویم.
ذهنیتم این بود که رویداد مختص کسانی است که این وضعیت در زندگیشان پیش آمده اما با رفتن به آنجا فهمیدم اشتباه کرده ام. حدود 25 نفر یا بیشتر بودیم که حدود یک سوم افراد جزء به وطن برگشته ها بودند. خیلی ها که قصد مهاجرت داشتند آمده بودند تا بفهمند چه مشکلی وجود داشته که این آدم ها برگشته اند و همانجا در سرزمین رویاها نمانده اند یا آنها که بین ماندن و رفتن مردد بودند آمده بودند تا دلیلی برای خودشان دست و پا کنند که بروند یا بمانند.
  مشکل اینجا بود که آنهایی که تجربه ای در این زمینه نداشتند گاهی بیشتر حرف زدند و حتی لحظاتی از جلسه شکواییه ها سر دادند از وضعیت امروز ایران. البته اشتباه است که بگویم مشکل این بود چون شاید دیدگاه همه آدم ها در بین گفتگوها ملایم تر شد. مثلا یک مرد جوان بود که خشم زیادی از همه چیز داشت. خشم در حرف زدنش موج می زد و فکر می کنم تا آخر جلسه با حرف هایی که شنید شاید آرام تر شد.
در اکثر نظرها اما یک مورد مشترک وجود داشت، خیلی ها نظر خود را جمع می بستند، آنچه خود فکر می کردند را تعمیم می دادند، قضاوت های سیاه و سفید می کردند و نسخه می پیچیدند و در تصور خودشان به جای دیگری مشکل داشتند. مثلا همین آقای عصبانی مدام همه ایرانی ها را به یک چوب راند و انواع صفات منفی را بهشان چسباند. خانمی که از کانادا برگشته بود گفت که زن ها نمی توانند دوری از خانواده را تحمل کنند و مردها می توانند. خانم دیگری که از آمریکا برگشته بود گفت که زن های ایرانی حاضر نیستند بابت برابری هزینه بدهند. و هیچکدام این آدم ها حواسشان نبود که نمی شود اینطور درباره همه ایرانی ها، همه زن ها یا همه هر قشر دیگری صحبت کرد.
خشم هم مزید بر علت بود. یکی از آقایان که از آلمان برگشته بود دلیل برگشتنش را احساس تعلق به ایران عنوان کرد بعد مثال زد که با خودش فکر می کرده اگر ایران به زیر آب برود و دیگر وجود نداشته باشد چه حسی خواهد داشت یا اگر مثل مردم سوریه از روی اجبار در کشور دیگری زندگی کند و این افکار ارزش ایران را برایش پررنگ کرده بودند. وقتی داشت حرف می زد یکی دیگر از آقایان از آن سوی سالن گفت که «کاش برود زیر آب».  آقای دیگری گفت «اگه تا دوسال دیگه خوب بشه این مملکت من می مونم وگرنه اگه بخواد پنجاه سال دیگه خوب می شه که من نیستم اصلا می خوام خوب نشه». به نظرم اینها همه از عصبانیت و نداشتن بود. حتی نمی توانم مطمئن بگویم نداشتن حس تعلق. خشم انقدر زیاد بود که جلوی همه چیز را می گرفت.  یکی از آقایان که موقتا  از آمریکا برگشته بود گفت که خیلی ها به دلیل خشم مهاجرت می کنند و خیلی از پل ها را پشت سرشان خراب می کنند اما بعد که خشمشان فروکش کرد از اینکه راه های برگشت را بسته اند پشیمان می شوند.
در بین صحبت های از به وطن برگشته ها چند نکته مشترک وجود داشت: غصه خوردن از اینکه چرا ایرانی ها مطالبه گر نیستند و اعتراض نمی کنند، چرا فکر می کنند کشورهای دیگر هیچ مشکلی ندارند، چرا مثل بسیاری از کشورها برای بهتر کردن زندگیشان ذره ذره تلاش نمی کنند، چرا نقاط مثبت سرزمینشان را نمی بینند و سختی های زندگی در سرزمینی دیگر را به حساب نمی آورند و چرا نقش خودشان را در تغییر وضعیت به رسمیت نمی شناسند. خیلی هاشان اعتقاد داشتند که در وضعیت فعلی خود مردم هم مقصرند و خیلی وقت ها مردم خودشان حال همدیگر را خراب می کنند، خودشان در صف ها درست نمی ایستند و حق هم را می خورند، خودشان بد رانندگی می کنند و جلوی هم می پیچیند و خیلی کارهای کوچک روزمره دیگر که می تواند شرایط را بهتر کند انجام نمی دهند.
جلسه جالبی بود. این گفتگوها با اینکه گاهی ممکن است عصبانی کننده و بی فایده به نظر برسند اما از نظر من به خصوص برای این روزهای ما بسیار لازم و مفیدند. این روزها ما خسته و خشمگینیم و این گفتگوها می توانند کمک کنند درست تر و شفاف تر مسائل را ببینیم، بیشتر به هم گوش بدهیم، صبورتر باشیم و به یکدیگر اجازه حرف زدن بدهیم. همین طور باعث می شوند بیشتر تحلیل کنیم و کمتر تک بعدی باشیم. این گفتگوها صلح می گسترانند.
 فکر می کنم ایده این جلسه از پادکست رادیو مرز درباره  بازگشت به ایران شکل گرفته بود. اگر این موضوع برایتان جالب است می توانید این پادکست را در کانال تلگرام رادیو مرز یا سایر اپلیکیشن های پادکست  بشنوید.


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۷ ، ۰۲:۱۰
سورمه

مدت زیادیه که اینورا نیومدم. بارها شد که اومدم چیزی بنویسم و جلوی خودم روگرفتم. نخواستم بیام از وضع موجود و ناراحتی ها و قیمت دلار ناله کنم. به نظرم غر زدن یا گلایه کردن دردی از ما دوا نمی کنه. فکر کردم بد کردن حال همدیگه فقط ناامیدتر و منفعل ترمون می کنه. راه حل به نظرم اینه که آینده رو از خودمون نگیریم و امید داشته باشیم. هم ما هم ملت های دیگه خیلی وقت ها تو سختی و جنگ و ناراحتی و اتفاقات بد بودن ولی دنیا هیچوقت تموم نشده. گاهی مردم کشورها تونستن مشکلات رو حل کنن و گاهی هم نه. کشورها شکست خوردن یا پیروز شدن، تجزیه شدن و از بین رفتن یا با هم متحد شدن. پس زندگی بعد از بدترین روزها و هولناک ترین اتفاقات ادامه داشته. بعد از حمله مغول یا 28 مرداد 32 باز مردم زندگی کردن. پس باید امید داشت و هر کس هر جا که هست ادامه بده و سعی کنه آدم بهتری باشه و فردا رو در حد خودش بهتر از امروز بسازه. ژاپن بعد از بمب اتم یا اروپا بعد از جنگ جهانی بهتر از قبل شدن و سعی کردن راه های صلح و قانون و پیشرفت رو پیدا کنن. ما هم اگر می خوایم پیش بریم باید تجربه های دیگران رو بخونیم ولی راه حل های خودمون رو پیدا کنیم. حقیقتا فکر می کنم یکی از بهترین کارهایی که این روزها باید انجام بدیم تاریخ خوندنه، تاریخ ایران و جهان. تاریخ پیشرفت یا از بین رفتن کشورها، تجزیه شدن یوگسلاوی یا اتفاقات جنگ های جهانی. فکر می کنم مهمه که مغزهای قوی داشته باشیم تا بتونیم خودمون، خانواده هامون، دوستامون و کشورمون رو نجات بدیم و تغذیه مغز کتاب خوبه.

چندتا کتاب هم معرفی می کنم:
استبداد (بیست درس قرن بیستم) از تیموتی اسنایدر
کتاب جمع و جور و کوچیکیه ولی بسیار مهمه

گیرنده شناخته نشد
یک داستان کوچیک و جمع و جور از نشر ماهی که برای دونستن اینکه چی میشه که شستشوی مغزی داده میشیم و بینمون تفرقه می افته و بعد جنگ ها راه می افتن دید خوبی بهمون می ده

بالکان اکسپرس
یک کتاب خوشخوان و نسبتا کم حجم درباره تجزیه یوگسلاوی. مهمه از این نظر که تفرقه اندازی های قومی همیشه در کشور ما بوده و بهتره بیشتر درباره اش بدونیم. گرچه ما و یوگسلاوی قابل مقایسه نیستیم ولی در مثل مناقشه نیست.

اما کسانی که کتاب های قطور می خونن
صلحی که همه صلح ها را بر باد داد و دکترین شوک به نظرم کتاب های خیلی خوبی هستن. 
البته که این روزها خدا رو شکر کتاب های خیلی خوبی در بازار کتاب هست و باید بیشتر وقت گذاشت و استفاده کرد.

پ.ن: دلم برای اینجا تنگ شده بود.


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۵
سورمه