سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تربیت» ثبت شده است

مشغول گذراندن یک دوره ام که به مدرکش نیاز دارم اما مطالب دوره هم بسیار مهم است و مورد نیاز. گذراندن دوره چند ماه طول می کشد و هفته ای سه جلسه باید بروم. برایم جالب و غم انگیز است که ما حتا وقتی از سن مدرسه مان گذشته است و دیگر چوب کسی بالای سرمان نیست چقدر می توانیم مانند بچه مدرسه ای ها از نمره کم بترسیم و امتحان چقدر برایمان مهم و همچنان ترسناک است. یعنی در دوره ای که خودمان پول داده ایم، به اختیار خودمان ثبت نام کرده ایم و به اطلاعات کلاس ها نیاز داریم باز هم فکر می کنیم «وای نمره ام کم نشود». حتا تقلب می کنیم برای نمره بیشتر و وسواس داریم که نمره کم باعث خراب شدن مدرکمان نشود!
 سیستم آموزش پرورش ما البته که در این وضعیت مقصر اصلی است اما ما آدم بزرگ های مختار چرا حواسمان نیست که آب به آسیاب این سیستم نریزیم؟ چرا وقتی می توانیم چیز دیگری باشیم باز هم خودمان را در همان جعبه از پیش تعیین شده محصور می کنیم و چرا خودمان را در حد یک عدد یعنی نمره ای که می گیریم کوچک می کنیم؟ وای به حال بچه های ما اگر ما پدر و مادرشان هستیم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۱:۳۱
سورمه

خیلی روزها بوده که دلم نمی خواسته مدرسه بروم. هیچوقت اما  بلد نبودم خودم را بزنم به دل درد یا مریضی مثلا. به عذاب وجدانی که اگر چنین کاری می کردم بهم دست می داد نمی ارزید. 
چند وقت پیش که توی کاری بودم که دیگر دوستش نداشتم و فکر می کردم بی معناست خیلی به آن روزها که دوست نداشتم مدرسه بروم فکر کردم. به این فکر کردم که دقیقا چیست که دارد مرا مجبور می کند توی کاری بمانم که دوستش ندارم و به این نتیجه رسیدم که همان مدرسه ای که دوست نداشتم بروم. آن روزها به این نتیجه رسیدم که مدرسه ما را برای همین تربیت کرده بود، برای تبدیل شدن به آدم های بله قربان گویی که کارهاشان را دوست ندارند ولی کاری هم برای عوض کردنش نمی کنند. برای تبدیل شدن به آدم هایی در یک سیستم بروکراتیک بی احساس، به جای نیمکت های زمخت حالا باید پشت میزنشینی را تجربه کنند و به جای حرف شنوی از مدیر و ناظم و معلم حالا باید از رییس هاشان حرف شنوی داشته باشند. آدم هایی که به جای تلاش برای تغییر یا بهتر کردن چیزی به شیطنت های ته کلاس یا اذیت کردن های گاه و بیگاه معلم ها دلخوش بودند تا فضا را کمی برای خودشان قابل تحمل تر کنند.
هنوز باورم نمی شود که انقدر به ما دخترهای جوان 15، 16 ساله سختگیری می شد و در سنی که اینقدر دوست داشتیم زیبا و جذاب و خواستنی باشیم مدرسه تمام تلاشش را برای زشت کردنمان به کار می بست، با آن مانتوهای گشاد و بدرنگ و قوانین من درآوردی احمقانه اش. مثلا مقنعه ها حتمن باید چانه دار می بود، یا نمی شد شلوارمان را تنگ کنیم و مانتو نمی دانم چقدر سانت باید پایین زانو می بود. کفش لژ دار که آن وقت ها مد بود ممنوع بود، گاهی می گفتند کیفهامان را در کلاس ها بگذاریم و خودمان برویم توی حیاط تا کیف هایمان را بگردند. آینه ممنوع بود و هنوز نمی فهمم چه چیز نگاه کردن در آینه می توانست بد باشد. ما هم مبارزه های دلخوشکنمان این بود که نوار کاست خواننده های مختلف را یواشکی  رد و بدل می کردیم یا رمان های روز را می آوردیم مدرسه (بله کتاب غیردرسی و روزنامه هم ممنوع بود) و یواشکی می خواندیم یا آستین های مانتویمان را تا می زدیم بالا و شلوارهامان را تنگ می کردیم و کفش لژدار می پوشیدیم. من اما اغلب این خرده جنایت ها را هم انجام نمی دادم که مبادا نمره انضباطم کمتر از بیست شود و جلوی مادر و پدرم سرافکنده شوم و عذاب وجدان بگیرم.
بهش که فکر می کنم می بینم مدرسه های ما مثل جامعه مان بود، مثل همین وضعی که الان داریم. ممنوع بودن چیزهایی که ممنوع بودنشان مسخره است. ممنوع بودن شادی های انسانی و آن روزها شادی های دخترهای نوجوانی که ما بودیم. عذاب وجدان و احساس  گناهی که دائما برای عادی بودن، برای دوست داشتن و برای خوشحال بودن بهمان تزریق می شد. انگار که غم و زشتی و تنهایی جایزه داشت. یادم هست موهایمان را از زیر مقنعه چک می کردند که رنگ نکرده باشیم و زیر ابرو برداشتن سه روز اخراج موقت داشت و یادم نیست خانواده ای به اینها اعتراض کرده باشد یا شاید ما نفهمیدیم. چقدر ضد جنس مخالف برایمان سخنرانی شد به اسم اینکه زن گوهری است در صدف و پسرهای هم سنمان گرگ هایی هستند در لباس میش. مدرسه جایی بود که همان موقع بذر خیلی چیزها را در ما پاشید. بذر بی اعتمادی، احساس همیشه مجرم بودن و احساس گناه برای ذره ای شادی و عشق. احساس گناه برای هر چیزی که در آن سن باید طبیعی قلمداد می شد. مدرسه جایی بود برای تربیت آدم های غیرسالم.
به همه اینها فکر می کردم و به اینکه در سن و سال و موقعیت من می شود خوشی ها را بر خود حرام نکرد و حداقل جایی کار کرد که شبیه آن مدرسه ای که دوست نداشتم بروم نباشد، با آدم هایی که انتظارشان بله قربان گویی و سکوت و گردن کج کردن نیست و از شاد بودن آدم های دور و برشان شاد می شوند. می شود بیشتر تمرین دوست داشتن و باهم بودن کرد، بیشتر جشن گرفت و بامناسبت و بی مناسبت دور هم جمع شد، بیشتر زیبا شد و در آینه ها بیشتر نگاه کرد و انتقام همه روزهای گذشته را گرفت. فکر کردم حالا دیگر می توانم نروم مدرسه یا می توانم مدرسه ام را عوض کنم یا جزو خرابکارهای کلاس شوم و وقتی معلم نداریم دور از چشم ناظم توی کلاس برقصم. 

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۸
سورمه

چند وقت پیش یک نفر زنگ زد موبایلم. پستچی بود! مجله ای که اشتراکش را گرفته بودم و زمان گرفتن اشتراک آدرس خانه مامان بابا را داده بودم برده بود آنجا و هیچ کس در را باز نگرده بود و از روی شماره ای که روی پاکت مجله بود زنگ زده بود به من. گفتم دیگر آنجا زندگی نمی کنم. گفت فعلا همان دور و برهاست زنگ بزنم ببینم کی می تواند بسته را تحویل بگیرد تا بسته برگشت نخورد اداره پست. زنگ زدم و خلاصه قرار شد یکی از همسایه ها بسته را بگیرد. بهش زنگ زدم و او هم رفت بسته را تحویل آن همسایه داد.
امروز یک پستچی دیگر آمد دم در خانه خودمان. خانه ما طبقه اول است و وقتی در آیفون را باز می کنیم در آپارتمان مشخص است و فاصله اش 5 تا پله بیشتر نیست. پستچی حاضر نشد این 5 تا پله را بیاید بالا و توی چشم هایم نگاه کرد و گفت خانم بیا بگیر بسته ات رو. من هم مجبور شدم بروم شال و کلاه کنم و بروم در کوچه تا بسته را بگیرم.
تفاوت این دو پستچی احتمالا در میزان حس نوعدوستی و همدلی شان بود. آدم ها متفاوتند و فکر می کنم کار ما این است که بفهمیم ریشه این تفاوت ها در چیست و سعی کنیم مداخله هایمان در روان آدم ها، در جامعه، آموزش و برنامه هایمان طوری باشد که این حس نوعدوستی و همدلی را بیشتر کنیم.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۹
سورمه

قسمت اول این مطلب


مدل محیطی دختران

اگر کودکی را به عنوان دوره ای برای آماده سازی برای بزرگسالی در نظر بگیریم، در می یابیم که برای قرن ها طول دوره کودکی پسران دو برابر دختران بوده است. تاریخچه ی کودکی دو ویژگی ظاهرا متناقض را درباره بلوغ دختران توصیف می کند: از طرفی دختر بسیار پیش از پسر بالغ می شود و از طرف دیگر حتی زمانی که بالغ شده است کودک باقی می ماند.

آریس (1962) درباره بلوغ زودرس دختران می گوید: «جالب است که  تلاش برای متمایز کردن کودکان (از بزرگسالان) تنها محدود به پسران است... چنانکه جدا کردن کودکان دختر از زندگی بزرگسالانه کمتر از آن است که برای پسران صورت گرفته است».

علیرغم درگیری زودرس دختران با بزرگسالان، آنها هیچوقت به بلوغ نمی رسند. همانطور که کودکی به عنوان وضعیت اجتماعی وابسته به بزرگسال تعریف می شود، یا به عنوان وضعیت عدم جهت گیری فرهنگی، یا عدم بلوغ روانشناختی، دختر حتی بعد از ازدواج و مادر شدن هم در این وضعیت باقی می ماند. هال (1904) توضیح می دهد که زن ها هیچگاه از دوره نوجوانی خارج نمی شوند- از نظر روانشناختی و احساسی رشد آنها در دوره نوجوانی متوقف می شود.

سامرویل (1982) ادعا می کند (بر اساس نوشته های یونانیان) تفاوت سنی و تجربه زیاد بین شوهر و زن، زن را بیشتر به دنیای کودکانش نزدیک می کرد تا دنیای شوهرش. سارتر در زندگینامه اش (کلمات) به یاد می آورد که چطور در کنار مادرش در اتاق کودکی او بزرگ شده است. از احوال نورا (شخصیت نمایشنامه خانه عروسک ایبسن) ما می فهمیم که جامعه از زن انتظار داشته است که نابالغ باقی بماند و شخصیتش را طوری پی ریزی کند که در تمام طول عمرش وابسته، مطیع و شکرگزار باشد. محیطی که دختر در آن رشد می یافت طوری سازماندهی می شد که ابزاری برای در چهارچوب قرار دادن شخصیت او به وجود بیاورد و او را در مسیری قرار دهد که تشخیص  ارزش ها و دانش، از بالا بر او اعمال شود.

مدل محیطی برای دختران دو مرحله اصلی داشت: اول در خانه پدر و بعد در خانه شوهر.

پ.ن: فکر می کنم این مطلب ایسنا خیلی با متن بی ارتباط نباشد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۱۳
سورمه

در حالیکه اعتیاد به سیگار در میان مردان کاهش یافته است، ولی در میان زنان چنین نیست. اعتیاد به سیگار در زنان به طور چشمگیری طی سال های جنگ جهانی دوم افزایش یافت. در آن زمان اطلاعات ما از عواقب مرگبار سیگار کشیدن به اندازه امروز نبود. امروز سوال این است: چرا ترک سیگار ظاهرا برای زنان سخت تر است، حال آنکه هشدارهای لازم به طور یکسان به هر دو گروه داده می شود؟ بی شک در سال های اخیر میزان فشار و سردرگمی احساس های درهم و برهم زنان نسبت به مسائل شغلی یا نقشی که باید در خانواده ایفا کنند افزایش یافته است. آیا بین این سردرگمی و افزایش سرطان ریه در زنان رابطه ای هست؟ به نظر ما بله، احتمال دارد.

آلن موریس نویسنده کتاب شعور غیرمتعارف و بنیادگذار «مرکز تکامل فردی» در سیاتل، که مرکزی است خدماتی و مشورتی در امور کار و زندگی معتقد است که انتظارات دختران در سن ورود به دبیرستان تحت تغییرات شدید و گیج کننده ای قرار می گیرد:

 اگر با بچه های مدارس ابتدایی کار کرده باشیم، می دانیم که خداوندگار عالم هوش و ذکاوت را هم به دخترها اعطا کرده است و هم به پسرها. مدارس ابتدایی گویی به وسیله زن ها و برای دختران طرح ریزی می شود. دخترها در مدرسه ابتدایی معتقد می شوند که زن ها «خوب» هستند. زن ها به بچه های ساکتی که دفترچه های نقاشی شان را رنگ می کنند و به حرف های معلم گوش می دهند، احترام می گذارند. دخترها نسبت به پسرها ظرفیت بیشتری برای توجه به درس دارند، قدرت همنوایی فکری آنها بهتر است، و تا پایان سال ششم ابتدایی بیشتر مورد نوازش قرار می گیرند. تا اینجا دخترها از پسرها جلوترند. در اوایل سال هفتم دخترهای کوچک کم کم متوجه می شوند که آدمی معمولی نیستند. کشف می کنند که دخترند. در مشاوره ها متوجه شده ام که بسیاری از پیام های دوپهلو برای زنان از اوایل این سال ها شروع شده است. از این لحظه است که آنها ترجیح می دهند مردم آنها را دوست داشته باشند یا عاشقشان بشوند تا اینکه خودشان بخواهند مردم را رهبری کنند. باهوش بودن و نمره خوب گرفتن بد نیست اما آنها دلشان می خواهد زیبا و مورد پسند باشند. هر چند این امر استثناهایی هم دارد، اما اکثریت زنان توانایی های خود را جدی نمی گیرند. استفاده از استعدادهای خدادادی برای آنها اهمیت چندانی ندارد.

از کتاب ماندن در وضعیت آخر، امی ب.هریس، تامس ای. هریس، ترجمه اسماعیل فصیح، نشر نو

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۷:۱۹
سورمه

پریروز خیابان توانیر را به سمت ولیعصر پیاده می رفتم که پسرکی هفت هشت ساله توی پیاده رو ترقه انداخت. از صدایش ترسیدم. اصولا درک نمی کنم چه لذتی در ترقه زدن هست.

همینطور که مسیرم را می رفتم دیدم پسرک هم جلوتر از من دارد می رود و رسید به مردی حدودن پنجاه ساله با موهای سفید. به مرد که رسیدم پسرک هم آنجا بود. کاملن مشخص بود با هدایت و نظارت مرد ترقه می زند. لابد مرد فکر می کرد چه روحیه ی جوان باحالی دارد.

پرسیدم «پسر شماست؟» تایید کرد. گفتم «بهش بگید ترقه نزنه تو خیابون.» سری تکان داد که یعنی باشه. یک قدم گذاشته بودم که بروم آرام گفت «انقده ترقه است دیگه چیزی نیست» و با دستش یک مقدار خیلی کوچکی را نشان داد که انقده یعنی چقدر. بهش گفتم «خودش شاید انقدر باشد ولی صدایش انقدر نیست.» نمی دانم باید چه می گفتم که بفهمد بقیه آدم ها هم توی این شهر حقی دارند و ترقه خیلی ها را اذیت می کند و می ترساند و چون نمی دانستم راهم را کشیدم و رفتم.

امسال در شبکه های اجتماعی پیام هایی دست به دست می شود که از مردم خواهش می کند چهارشنبه سوری را مثل یک جشن قدیمی و زیبای ایرانی برگزار کنند و سنت هایمان را پاس بدارند و آن شب را به شب موشک باران و پیچیدن صدای انفجار در شهر و لرزیدن شیشه ها تبدیل نکنند. امیدوارم که تاثیر داشته باشد و از روی آتش بپریم و قاشق زنی کنیم و مجبور نشویم از ترسمان دو شب در خانه بمانیم که مبادا زیر پایمان ترقه بزنند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۴۸
سورمه

کارگر روزمزد است. کارش جا به جا کردن کیسه های شکر است. سوادش تا پنجم ابتدایی است. همسن من است.


معلوم است تا به حال پشت کامپیوتر ننشسته. به جای چپ کلیک، راست کلیک می کند. بهش طریق گرفتن موس و چطور علامت زدن سوالات را یاد می دهم و تاکید می کنم هر سوالی داشته باشد می تواند بپرسد. انقدر آرام حرف می زند که به سختی صدایش را می شنوم.


آخرش که آزمون تمام می شود تشکر می کنم و می گویم می تواند برود. دم در تعلل می کند. برمی گردد و برایم می گوید که دو فرزند دارد. یک دختر هشت ساله و یک پسر یک ساله و نگران دخترکش است که یک وقت احساس نکند به خاطر فرزند جدید بهش بی توجهی شده و می پرسد من چی پیشنهاد می کنم. می گوید بچه هایش را خیلی دوست دارد به خصوص دخترش را.


آخرش بهم می گوید: «ما نمی دونستیم یه همچین جاییم تو شرکت هست. می تونیم بیایم اگه مشکلی راجع به بچه ها داشتیم بپرسیم؟» بهش می گویم که هر وقت خواست می تواند بیاید.


یک چیزهایی انگار ربطی به تحصیلات و سطح سواد و شغل ندارد. نمی دانم به چی ربط دارد.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۰۸:۵۶
سورمه


اینکه کم کم داریم می فهمیم کودکان مهم اند و آموزششان چقدر می تواند در آینده مملکت تاثیر داشته باشد خیلی خوب است. البته امیدوارم آموزش پرورش هم به عنوان بزرگترین نهاد آموزش دهنده کودکان در کشور یک روز این را بفهمد ولی تا آن روز خیلی خوب است که در گوشه و کنار شهر برنامه ها و رخدادهایی در رابطه با کودکان به وجود می آید و برگزار می شود که پشت هرکدامش فکر و خلاقیت و دغدغه بوده است.

جایزه لاکپشت پرنده، گوزن زرد و سپیدار هم جز این رویدادها هستند. دیروز اختتامیه جایزه سپیدار با حضور دکتر معصومه ابتکار و شخصیت هایی مانند محمد درویش، فریدون عموزاده خلیلی، هوشنگ مرادی کرمانی، فرهاد حسن زاده و ... برگزار شد. جمع شدن همین چند اسم کنار هم حال من را خوب می کند. 

محمد درویش، معصومه ابتکار، فریدون عموزاده خلیلی و هوشنگ مرادی کرمانی


جایزه سپیدار برای آشنا کردن بیشتر خانواده ها با کتاب های محیط زیستی کودک برگزار شده است و امیدوارم مثل لاکپشت پرنده همه گیر شود و از این به بعد محیط زیست سهم بیشتری از قفسه های کتابخانه های کودکانمان و فکر و ذهن آنها داشته باشد.


فرهاد حسن زاده


احمد مسجد جامعی در کنار سایر دوستان


این خانم خبرنگار برای کسی آشنا نیست؟ :)



منصور ضابطیان و اندیشه فولادوند


عکس ها از سایت سازمان محیط زیست و ایبنا


لینک مرتبط:


گزارش ایبنا

گزارش شهروند امروز


فهرست جوایز

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۲
سورمه

بیشتر دیروز را به این فکر می کردم که کاش به جای همه چیزهایی که در زندگی ما زن ها رویش تاکید شده است کمی روی پول درآوردن و داشتن استقلال مالی تاکید می شد. کاش بهمان می گفتند دختر جان اول مستقل شو و بعد هر کار خواستی بکن. خواستی عاشق شو یا ازدواج کن یا خوشگل باش یا خانوم باش یا هر چیز دیگری ولی قبلش یاد بگیر پول دربیاوری و برای خودت یک خانه داشته باشی. یاد بگیر فقط روی خودت حساب کنی. نه به خاطر اینکه مادر و پدر دوستت ندارند، یا اگر فردا عاشق شدی نمی شود روی کمکش حساب کنی، یا دوستی دور و برت نیست، نه! حتا اگر بهترین خانواده، بهترین معشوق، بهترین دوست ها را داشتی، یاد بگیر و فقط روی خودت حساب کنی چون زندگی پیش بینی ناپذیر است و در این مسیر خیلی چیزها یاد خواهی گرفت و احساس قدرت خواهی کرد و خواهی فهمید که وقتی بتوانی به خودت تکیه کنی دیگر دلیل دوست داشتن آدم ها فقط آدم ها خواهند بود نه متعلقاتشان، نه احساس وابستگی، نه احساس ضعف، نه به دست آوردن چیزهایی که نداری و کس دیگری باید برایت به دست بیاورد. 
می دانید، من این نظریه را خیلی قبول دارم که عامل وضعیت بد زنان را وضعیت اقتصادیشان می داند. خانواده ها با تربیتشان، جامعه با فشارش و همه آموزه هایی که زن را برای خانه و مرد را برای بیرون تربیت می کنند، در حال خیانت به زنان هستند. واقعیت این است که فردی که برای بیرون رفتن از خانه، کار کردن، پول در آوردن و مالک بودن تربیت می شود در آینده ثروتمندتر از کسی است که برای هیچکدام از اینها تربیت نشده است. و اینطور است که مردها در جهان ثروتمندتر از زن ها هستند و زن ها هر روز فقیرتر می شوند و از خودشان دارایی و املاکی ندارند. حتا زنانی که شاغل هستند بیشتر داراییشان را خرج وسایل مصرفی می کنند و به دنبال خرید ملک یا سرمایه گذاری نیستند چون یادگرفته اند که اینها وظیفه کس دیگری است و آنها فقط باید آنچنان از نظر اجتماع مطلوب باشند که آن کس را به دست بیاورند. به همین دلیل است که زنان سرپرست خانوار جز آسیب پذیرترین اقشار جامعه ما هستند چون هرگز در جامعه ما زنی را برای نداشتن مرد آموزش نداده اند. همیشه زن موجود ناقصی بوده که برای رسیدن به زندگی مطلوب به مرد نیاز داشته و مرد سایه ای داشته که اگر نباشد مشکلات زن هر روز بزرگتر و بزرگتر می شده.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۵۲
سورمه

دیشب در یک جمع خانوادگی یک دختر یک سال و نیمه به مادرش گفت: «به عمو بگو بهم بگه چه ناناز شدی» مادر بچه هم این را به عموی بچه گفت. عمو هم رو به دخترک گفت «چه ناناز شدی» بعد دخترک حسابی خوشحال شد و گل از گلش شکفت.
مادر دخترک درباره علاقه دخترش به ماتیک و شانه و لوازم آرایش و خوشگل بودن گفت. دخترک مدام می رفت سراغ بشقاب های روی میز و دوست داشت آنها را به آشپزخانه ببرد. مادر دخترک گفت:«تو خونه هم همین جوریه، همش بشقابا رو می بره آشپزخونه، دوست داره کمک کنه». خانم صاحبخانه که دختری نداشت و چهار تا پسر داشت با حسرت گفت: «آره خوبی دختر همینه. از بچگی به کاسه بشقاب علاقه داره».

چند وقت پیش در یک جمع دیگر پسر بچه 3 ساله ای به لوازم آشپزخانه علاقه داشت. فلاسک های چای را جمع می کرد، بشقاب ها را می چید، می رفت سراغ قابلمه ها و مادرش مدام بهش می گفت: «نکن، دست نزن». از مادر پرسیدم چرا انقدر جلوی بچه را می گیرد. گفت: «می ترسم رو شخصیتش تاثیر منفی بذاره. بزرگ هم شد همین رفتارا روش بمونه.»

 بچه ها خیلی کارها می کنند، به خیلی چیزها دست می زنند و برایشان آن مفهومی را ندارد که در ذهن ماست. بگذاریم تجربه کنند بدون اینکه مدام بهشان برچسب بزنیم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۸
سورمه