سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

امروز همکاری آمده بود پیشم و درباره زن و شوهری حرف می زد که بعد از 8 سال زندگی از هم جدا شده اند و می خواست من بگویم چرا! جالب بود که با هیچکدام از دو طرف هم هنوز صحبت نکرده بود و فقط حرف های فامیل یکی از طرفین را شنیده بود. گویا بین فامیل اینطور پخش شده بود که مرد یکباره نسبت به زن سرد شده و زن هم برای همین درخواست طلاق کرده و بعد به خوبی و خوشی از هم جدا شده اند. من هم سر صبحی باید حدس می زدم که چرا مرد اینطور ناگهانی سرد شده است. البته این اعتقاد مردمان ما به پدیده های ناگهانی هم خودش مساله جالبی است برای نوشتن. همکار حدسش این بود که حتمن خطایی از زن سر زده که مرد را سرد کرده. بعد هم گفت «به نظرتون از وقتی زن ها شاغل شدن طلاق بیشتر نشده؟» از حرف های قبلیش می دانستم این جمله یعنی چه. قبلا یک بار سر میز ناهار گفته بود «ما اگه کار کردیم مجبور بودیم وگرنه زن بهتره راحت بشینه خونه.»

 واقعیت این است که همه آدم هایی که می خواهند جدا شوند به بعد از طلاق فکر می کنند. طلاق برای هر دو طرف هزینه های روحی و مادی و اجتماعی دارد اما برای زنان به دلایل مختلف پر تبعات تر است. زنان در کشور ما از نظر اقتصادی وابسته تر و ضعیف ترند. آمار رسمی می گوید تنها 14 درصد زنان شاغلند و این مشاغل هم اغلب کم درآمد تر از مشاغل مردان است. از نظر اجتماعی نگاه به زن مطلقه منفی تر از مرد مطلقه است. از نظر روحی و روانی نیز به دلیل اتکا و تاکید زیادی که در تمام سال های کودکی نوجوانی و جوانی بر ازدواج دختران می شود و خوشبختی و ارزش زنان را در ازدواج آنها جستجو می کند طلاق می تواند ضربه سخت تری به زنان بزند. حالا با همه این تفاسیر و با تمام موانع قانونی و کش و قوس هایی که نظام قضایی ایران در راه طلاق زنان ایجاد می کند چرا زنان جدا می شوند؟ از نظر من دلیلش نمی تواند فقط یک چیز باشد و آنها که فکر می کنند با تنگ تر کردن عرصه بر زنان، کم کردن فرصت های شغلی و معیشتی و از بین بردن آزادی انتخاب زن ها می توانند آنها را به قرون گذشته  برگردانند راه اشتباهی در پیش گرفته اند.

اما به همکارم اینها را نگفتم. به او گفتم به نظرم اگر اشتغال زن ها باعث می شود کمتر در زندگی هایی که راضیشان نمی کند بمانند، چه بهتر که بیشتر شاغل شوند. گفتم شاید  به جای گرفتن حق کار و تصمیم گیری و آزادی زن ها برای اینکه مجبورشان کنیم به ماندن در وضعیتی که دوست ندارند،بهتر باشد جامعه تلاش کند حق زنان را به رسمیت بشناسد و به اندازه تلاششان بهشان بها بدهد. گفتم قرار نیست ما مثل مادربزرگ هامان هر وضعیتی را در خانه های در بسته و در سکوت تحمل کنیم تا بمیریم. امروز راه های دیگری هم هست برای زندگی و ما حق انتخاب بیشتری داریم و از حق انتخابمان استفاده می کنیم. آنها که می خواهند جلوی زن ها را بگیرند بهتر است خودشان را کمی تغییر بدهند و به حال و هوای قرن بیست و یک نزدیک تر شوند. زن ها امروز دیگر تضمینی نمی دهند که اگر با آنها خوب نبودید با شما خوب باشند.


در فیلم خانه ای روی آب دیالوگی هست بین رضا کیانیان و عزت الله انتظامی در نقش پسر و پدر. انتظامی می گوید: مادرت زن نجیبی بود. کیانیان جواب می دهد: نجابت وقتی معنا پیدا می کنه که راه دومی هم وجود داشته باشه. و من فکر می کنم امروز آدم ها به رنگ های واقعی خودشان نزدیکترند و این خوب است نه بد. هرج و مرجی اگر هست به دلیل آزادی آدم ها نیست، به دلیل سرکوب آزادی آدم هاست که آنها را بیمار و خسته و افسرده و خشمگین می کند و می رساندشان به تصمیم های عجیب و غریب و جنون آسا.

کاش آنها که باید، بالاخره این را بفهمند.

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۰
سورمه



فکر می کنم دو ماهی شده باشد که «اژدها وارد می شود» را دیده ام ولی هنوز وقتی اسمش می آید می فهمم که رهایم نکرده است. فیلم از این نظر جالب است که یا خیلی دوستش دارند یا ازش متنفرند! نظر بین اینها کم دیده ام.
مشکل خیلی از نقدهایی که دیدم اما این است که مانی حقیقی را نقد می کنند، نه فیلم را. ما هنوز بلد نشده ایم مشکلاتمان با افراد را از دست آوردهایشان جدا کنیم.
فیلم ساخته شده تا آدم را گیج کند و چیزهایی را که غیرواقعی اند به عنوان واقعیت قالب کند و نگذارد بفهمیم مرز بین خیال و واقعیت کجاست. استفاده از صادق زیباکلام و حجاریان برای گفتن روایت های مستند موضوع را جالب تر می کند و انگار خارج از فیلم هم فیلمی دیگری در جریان است وقتی این دو نفر مصاحبه می کنند که چرا در فیلم حضور پیدا کردند و حرف هایشان در فیلم چقدر حقیقت دارد.

اما از داستان پر معما و پر استعاره فیلم که بگذریم ساختن چنین تصاویر فوق العاده ای به تنهایی جای تشکر دارد. استفاده از جزیره عجیب و سحرآمیز قشم با آن طبیعت شگفت آورش و کنار هم قرار دادن کشتی و قبرستان و لوکیشن داخل کشتی که پر است از خلاقیت و زیبایی و خرت و پرت های دوست داشتنی همه و همه چشم را می نوازد. بازی ها انقدر در فیلم خوب نشسته اند که فکر نمی کنید بازی اند. در کنار اینها موسیقی فیلم که به همه چیز فیلم می آید و صدای علی مصفا برای شخصیت رمزآلود فیلم، کتاب ملکوت و فیلم ابراهیم گلستان. چقدر همه چیز تو در تو و کنجکاوی برانگیز است.
نمی شود کسی را متهم کرد که چرا فیلم را دوست داشته یا دوست نداشته است. ما گاهی فراموش می کنیم که فیلم ها اول از همه برای تفریح و سرگرمی ساخته می شوند و همه چیز بعد از این است که مورد توجه قرار می گیرد. اما درباره اینکه آیا هدف مانی حقیقی فریفتن ماست و تخیل را به جای واقعیت به ما قالب می کند یا نه، من فکر می کنم که حتا اگر اینطور باشد اتفاق بدی نیست. وقتی کسی انقدر واضح ما را به بازی می گیرد انگار هشدار می دهد که باید به هر چیزی که می بینیم و می شنویم با دیده تردید بنگریم، بیشتر بیاندیشیم و هیچ چیز را کامل و درجا نپذیریم، و این هشداریست که این روزها خیلی به کار می آید.

پیوندهای مرتبط:

منتقدان چه نظری درباره فیلم اژدها وارد می شود مانی حقیقی دارند؟

نقد لی مارشال بر اژدها وارد می شود

اژدها وارد می شود از نظر حسین سناپور

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۲
سورمه

سوالی که این روزها بی اختیار به ذهن خطور می کند این است که آیا نبود شورای شهر بهتر از بودش نیست؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۳
سورمه

همدلی تعاریف مختلفی دارد اما به طور کلی به توانایی درک احساس دیگران می گویند همدلی. یعنی همان که بتوانیم خودمان را بگذاریم جای افراد یا آنچه برای خود نمی پسندیم برای دیگران هم نپسندیم.

یکی از وظایف من در شغلم گرفتن تست های روانشناسی از متقاضیان استخدام است. این مدت فهمیده ام که یکی از شاخص هایی که اغلب افراد در آن نمره پایین می آورند همین همدلی است. فکر می کنم با اتفاقاتی که هر روز دارد دور و برمان می افتد و در گوشه و کنار می شنویم باید یک پژوهش جامع درباره وضعیت همدلی در جامعه و علل کاهش آن بین مردم انجام شود.

خبر مربوط به دختری که در خرم آباد بر اثر سیل جان خود را از دست داده و مردمی که به جای کمک کردن ایستاده اند و فیلم گرفته اند و تماشا کرده اند یکی از آن خبرهاییست که باید  تکانمان دهد و برایمان علامت سوال ایجاد کند که چرا چنین اتفاقی می افتد.

در روان شناسی اجتماعی مبحثی داریم که وقتی حادثه ای در برابر دیدگان جمعی از مردم اتفاق ی افتد حالتی پیش می آید که هر کس منتظر می ماند تادیگری برای نجات فرد حادثه دیده اقدام کند و اینطور می شود که هیچکس هیچ اقدامی نمی کند. اما پدیده جدیدتر این سال ها فیلمبرداری با موبایل است. پدیده ی دیگر خندیدن است به اتفاق موجود که چون امروز از این صحنه ها فیلمبرداری می شود می توان آن را فهمید.

یادم هست چندسال پیش به سینما رفته بودیم برای دیدن فیلم انتهای خیابان هشتم. با فیلمی روبرو شدیم که پر بود از بدبختی و سیاهی.آنچه عجیب می نمود اما خنده مردم بود به صحنه های اوج بدبختی آدم های فیلم. این حالت را بعدها باز هم در سینماها دیدم. قبل از آن شاید در دنیای واقعی فقط وقتی با این حالت مواجه شده بودم که بنده خدایی پایش سر می خورد و محکم به زمین می افتاد و از درد به خود می پیچید ولی بینندگان به جای کمک یا دلداری می زدند زیر خنده. اما به نظر می رسد این روزها آن خنده ها به مردن آدم ها در جلوی چشم همدیگر تعمیم یافته است. اینکه چرا؟ سوالی است که بهتر است زودتر برایش پاسخی پیدا کنیم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۰۸:۵۷
سورمه

رییس جمهور شدن ترامپ بعد از اوباما من را یاد دوره ای از زندگی خودمان در ایران می اندازد. ما هم در دوره ای، روی کار آمدن یک تندروی پوپولیست را با شعارهای رنگ و وارنگ، بعد از یک صلح طلب میانه رو چشیده ایم. این آدم های تخریبگر هزینه ای هستند که ما مردم به خودمان تحمیل می کنیم و گویی اصرار داریم به شناختن آدم ها از راه های سخت. اما واقعن این چه قسمتی از وجود ماست که تحمل آزادی و برابری و صلح را ندارد و دنبال تندروی و دشمنی و پرخاش و دروغگویی است؟ شاید دنبال معجزه ایم و حاضر نیستیم برای ساختن دنیایی بهتر قدم از قدم برداریم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۹
سورمه

اینجور وقت ها می گویند فلانی دار فانی را وداع گفت، روحش شاد، یادش گرامی، خدا بیامرزدش و این حرف ها. ولی برای بعضی ها نمی شود این عبارت ها را به کار برد.

دیروز توران میرهادی را از دست دادیم. مطمئنم که خیلی ها اسمش را نشنیده اند. در دوره ای زندگی می کنیم که آنهایی که در حال خدمت به بشریتند درسایه  زندگی می کنند. نه مردم می شناسندشان و نه رسانه ها تلاشی می کنند برای شناساندن. روزها و ساعت ها برنامه اختصاص داده می شود به فوتبالیستها، هنرپیشه ها و از همه بدتر سیاستمدارها، این زیرپا گذارندگان حقوق موجودات روی زمین، ولی در کمتر برنامه ای از آنها که در گوشه و کنار شهر دارند آدم ها، بچه ها، زن ها، محیط زیست، میراث فرهنگی یا حیات وحش را نجات می دهند حرف زده می شود. همه جا پر است از اخبار نشدن ها، تخریب ها، اختلاس ها، پدرسوختگی ها و کمتر جایی هست که از آدم هایی حرف بزند که یک عمر با عشق تلاش کردند، کمک کردند، ساختند، یاد دادند و یک لحظه از یادگیری غافل نشدند.

اگر توران میرهادی را می شناختید که حتما می دانید چه گوهری را از دست دادیم. او به روحش شاد و خدا بیامرزدش احتیاج ندارد، ما نیاز داریم که او از آن دنیا نیم نگاهی بهمان بیندازد و حواسش بهمان باشد و همچنان برایمان مادری کند. آنها هم که نمی شناسندش بد نیست بروند نامش را گوگل کنند و با یکی از مفاخر ایران آشنا شوند.

پ.ن 1: برای آشنایی با زندگی توران میرهادی می توانید کتاب گفت گو با زمان را بخوانید و لذت ببرید.


پ.ن 2: با تلاش های او فرهنگنامه کودک و نوجوان پایه گذاری شد. این فرهنگنامه قرار است 24 جلد باشد و تا کنون 14 جلد آن منتشر شده است و از بهترین کتاب های منبع و دانشنامه هاییست که می توانید برای کودکتان و البته برای خودتان بخرید و در خانه داشته باشید.


پ.ن 3: پیکر بانو توران میرهادی ساعت ۸ صبح روز جمعه ۲۱ آبان از محل خانه هنرمندان مشایعت و برای خاکسپاری به امامزده عبدالله برده می‌شود.


پیوندهای مرتبط:

شورای کتاب کودک

توران میرهادی در ویکی پدیا

توران میرهادی در سایت آموزک

جشن نامه توران میرهادی

شب فرهنگنامه کودکان و نوجوانان

گفتگو با توران میرهادی بنیانگذار شورای کتاب کودک

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۰
سورمه

چیزی که بیشتر از همه عذاب آور است این ناتوانی است. ناتوانی در کاری کردن برای آدم ها. حتا توصیه هم نمی توانم بکنم. بگویم چه؟

آمده پیشم  می گوید مانده بین دوراهی که نه، چهاراهی! یکی از خدماتی های شرکت است.  می خواهد یک کاری کند ولی نمی داند بکند یا نه. خیلی مبهم حرف می زند. ادامه که می دهیم کم کم می پرسد به گنج اعتقاد دارم یا نه؟ می فهمم دارد از زیرخاکی حرف می زند. ایران پر است از این زیرخاکی ها.

گیلانی است. شرکت ما اغلب نیروهایش یا گیلانی اند یا ترک. گویا در منطقه شان از این زیرخاکی ها زیاد پیدا می شود و می برند می فروشند. شعارهای اخلاقی می دهم که این ها برای همه مردم ایران است و باید به میراث خبر بدهد و این حرف ها. برایم تعریف می کند که نیروهای مختلف  نمی گذارند این زیرخاکی ها به دست اهلش برسد و غنایم همانجا تقسیم می شود. حتی می گوید با لودر از زمین خمره بیرون می کشند وانگار نه انگار. می گوید وقتی آنها دارند می برند چرا من نبرم. این سوالی است که این روزها خیلی می شنوم.

بعد از وضعیت زندگیش می گوید. از اینکه خودش و زنش هر دو کار می کنند. از دختر بزرگش که رشته اش گرافیک است و خرج لوازم مورد نیاز رشته اش زیاد. از بچه پنج ساله اش حرف می زند که از صبح تا ساعت دو که خواهرش از مدرسه برگردد در خانه تنهاست! مبهوت می شوم. چه باید بگویم؟

-چرا مهدکودک نمی فرستیش؟

-هیچ مهدکودکی ساعت 6 صبح باز نیست. شرکت ماهم که فقط بچه  های خانم ها را می پذیرد. خرج پرستار بچه هم زیاد است، نمی توانم بدهم.

می گوید تلویزیون را از صبح روشن می کنند برای بچه، دو گوشی موبایل هم می دهند دستش که اگر شارژ یکی تمام شد دیگری شارژ داشته باشد. می گوید دوتا کفتر هم خریده است و گذاشته است خانه که همبازی بچه اش باشند. اینها را که می گوید تمام قواعد اخلاقی ام رنگ می بازند. چطور باید درباره درست و غلط حرف بزنم؟

از مسافر کشی بعد از تایم شرکت می گوید و اینکه خسته و کوفته می رسد خانه و تازه آن موقع بچه پنج ساله اش دلش می خواهد بازی کند. کسی نبوده ببردش بیرون برای دویدن. می گوید نمی شود بچه را برای اینکه می خواهد بدود کتک زد.

بچه های بیچاره ی  پنج ساله ی شهر. فکر می کنم چندتا بچه دارند اینطور بزرگ می شوند؟ تک وتنها توی خانه با آموزه های فوق العاده تلویزیون ملی و گوشی های موبایل. نقطه مثبتش احتمالن کفترها هستند.

فکر می کنم به همه سازمان ها و نهادهای موجود در ایران. واقعن دارند چه کار می کنند؟ حالا اگر موضوع دیگری بود همه شان صف می کشیدند برای استنطاق و بررسی و سوال و جواب ولی اینجور وقت ها انگار اصلا وجود ندارند. لابد اگر آماری هم فردا پخش شود از زیرخاکی های دزدیده شده یا کارگرانی با انواع آسیب های روحی یا زن و شوهرهای خسته یا بچه های مشکل دار. ایراد فقط از آنانی است که آمار را پخش کرده اند. می شود ازشان شکایت هم کرد حتی و انداختشان زندان.

گاهی فکر می کنم ما خیلی سال است که در فضایی پر از گند و کثافت داریم دست و پا می زنیم و اتفاقن فرو هم نمی رویم که همه چیز تمام شود و راحت شویم. فقط دست و پا می زنیم و دست و پا می زنیم و دست و پا می زنیم.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۵
سورمه

نمی دانم با این عملکرد چطور انتظار داریم روستاها خالی نشوند و کسی به شهرها نیایند. ما که با دست خودمان روستاییان را آواره می کنیم و به نظرشان اهمیت نمی دهیم.


کسی به ما راست نگفت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۷:۴۳
سورمه

سد معبر جرم است. زشت کردن خیابان هم شاید جرم نباشد ولی کار خوبی نیست. کاش یک نفر از شهرداریچی ها بیاید بگوید چرا برای پلمب اماکن مختلف از یک وسیله زیباتر و جمع و جورتر استفاده نمی کنند؟ چرا شهرداری به عنوان نهادی که خود مسئول جلوگیری از سد معبر است بارها و بارها به وسیله ی این بلوک های سیمانی زشت، راه مردم را در پیاده روها بند آورده است؟ اینکه زور شهرداری زیاد است را از خبرهای این چند وقت می توان فهمید ولی یک مقدار حس زیباشناسی جای دوری نمی رود. بالاخره شهر همه مان است. زحمت و هزینه اش هم حتمن کمتر است اگر به جای این بلوک های گنده از نوارهای زرد، نارنجی یا هر رنگی که دوست دارید استفاده کنید مثلا.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۶
سورمه

امروز مطلبی خواندم درباره لزوم پرداختن به آسیب های اجتماعی در برنامه ششم توسعه. اصل مطلب خیلی هم به جا و معقول بود اما چیزی که در این خبر نظرم را جلب کرد استفاده از واژه ی «هم باشی سیاه» بود، می دانید که، به جای «ازدواج سفید». هم بامزه بود هم جالب. داشتم تصور می کردم یک بنده خداهایی مجبور شده اند چقدر فکر کنند تا به این واژه برسند. لابد بعدش هم که کلی زحمت کشیده اند بخشنامه شده به همه مدیران و روسا که مبادا زبانم لال بگویید ازدواج سفید، درستش همباشی سیاه است. کلمه ترتمیزی هم هست اتفاقن!
 ولی خوب کل ماجرا خنده دار است. انقدر که در سرزمین ما فسفر برای درست کردن ظواهر سوزانده می شود اگر برای اصل ماجرا سوزانده می شد الان به کهکشان های دیگر هم دست یافته بودیم. مدام نگران کلماتیم و البته فقط کلماتی که اغیار استفاده می کنند وگرنه خودی ها که مشکلی ندارند، نماینده مجلسمان کلماتی استفاده می کند که مناسب چاله میدان هم نیست.
 آنچه نیاز به توضیح ندارد این است که تا وقتی مشکلات را زیر کلمات پنهان می کنیم هیچ چیز درست نمی شود. 

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۶
سورمه