سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

امروز یک نفر گفت برای تصمیم گرفتن باید به آنچه که جلوی رویمان است توجه کنیم و نه به حرف های ذهنمان.
دارم به این جمله فکر می کنم. به بی شمار دفعاتی که صدای ذهنم جلویم را برای انجام کاری گرفته است. بارهایی که پیش بینی کرده  که موفق نمی شوم، شکست می خورم یا کارم یا حرفم یا سوالم احمقانه است. مدرسه که می رفتم زیاد پیش می آمد سوال هایم را نپرسم. خجالتی بودم و فکر می کردم سوال هایم ممکن است زیادی ساده یا احمقانه باشند و شاید فکر می کردم سوال های احمقانه ممکن است من یا دیگران را بکشد! شاید نمی خواستم جلب توجه کنم یا بهم بخندند. خیلی طول کشید تا بهتر شوم ولی هیچوقت کاملا خوب نشدم.
یادم هست همین دوسال پیش هم که سر کلاس های یک دوره دوست داشتنی می نشستم همین مشکل را داشتم ولی انگار خیلی متوجه اش نبودم. یک روز داشتم برای نون از کلاس تعریف می کردم. بهش گفتم خیلی جالب است که پسری در کلاسمان هست که انگار خیلی شبیه من است. همان سوال هایی را از استاد می پرسد که توی ذهن من هست ولی من نمی پرسم. نون گفت پس در واقع شبیه تو نیست چون سوال هایش را می پرسد ولی تو همان سوال ها را نمی پرسی... و من برگشتم به دوران مدرسه و تازه حواسم جمع شد که آن دخترک خجالتی هنوز  توی ذهنم زنده است و بی سروصدا کار خودش را پیش می برد. این همان صدای ذهن است. وقتی می گوید نپرس، نرو، نبین، امتحان نکن، وقتی می گوید نمی توانی، شکست می خوری و همه از تو بهترند... و اینطور می شود که زندگی نکرده می میریم. 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۱
سورمه

قرار است برویم به یک جشن نامزدی. پسرها زودتر رفته اند و دخترها دارند آماده می شوند هنوز که بعد بروند. یکی از پسرها زنگ می زند به یکی از دخترها و می گوید فضای جشن سنگین است و ممکن است با لباس هایی که دخترها می خواهند بپوشند همخوانی نداشته باشد و شاید معذب شوند با آن لباس ها بیایند. بعد موبایل یکی دیگر از دخترها زنگ می زند و پسر آنور خط به شوخی و جدی می گوید بپوشید و بیاید! 
دخترها بهشان حسابی برخورده و ناراحتند. بعد یکی از دخترها خطاب به بقیه می گوید: من موندم اگه حالا مهمونا لباساشون کمتر از ما بود  اینا زنگ می زدن بگن بِکَنید که حالا می گن بپوشین!

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۰
سورمه

امروز همکاری آمده بود پیشم و درباره زن و شوهری حرف می زد که بعد از 8 سال زندگی از هم جدا شده اند و می خواست من بگویم چرا! جالب بود که با هیچکدام از دو طرف هم هنوز صحبت نکرده بود و فقط حرف های فامیل یکی از طرفین را شنیده بود. گویا بین فامیل اینطور پخش شده بود که مرد یکباره نسبت به زن سرد شده و زن هم برای همین درخواست طلاق کرده و بعد به خوبی و خوشی از هم جدا شده اند. من هم سر صبحی باید حدس می زدم که چرا مرد اینطور ناگهانی سرد شده است. البته این اعتقاد مردمان ما به پدیده های ناگهانی هم خودش مساله جالبی است برای نوشتن. همکار حدسش این بود که حتمن خطایی از زن سر زده که مرد را سرد کرده. بعد هم گفت «به نظرتون از وقتی زن ها شاغل شدن طلاق بیشتر نشده؟» از حرف های قبلیش می دانستم این جمله یعنی چه. قبلا یک بار سر میز ناهار گفته بود «ما اگه کار کردیم مجبور بودیم وگرنه زن بهتره راحت بشینه خونه.»

 واقعیت این است که همه آدم هایی که می خواهند جدا شوند به بعد از طلاق فکر می کنند. طلاق برای هر دو طرف هزینه های روحی و مادی و اجتماعی دارد اما برای زنان به دلایل مختلف پر تبعات تر است. زنان در کشور ما از نظر اقتصادی وابسته تر و ضعیف ترند. آمار رسمی می گوید تنها 14 درصد زنان شاغلند و این مشاغل هم اغلب کم درآمد تر از مشاغل مردان است. از نظر اجتماعی نگاه به زن مطلقه منفی تر از مرد مطلقه است. از نظر روحی و روانی نیز به دلیل اتکا و تاکید زیادی که در تمام سال های کودکی نوجوانی و جوانی بر ازدواج دختران می شود و خوشبختی و ارزش زنان را در ازدواج آنها جستجو می کند طلاق می تواند ضربه سخت تری به زنان بزند. حالا با همه این تفاسیر و با تمام موانع قانونی و کش و قوس هایی که نظام قضایی ایران در راه طلاق زنان ایجاد می کند چرا زنان جدا می شوند؟ از نظر من دلیلش نمی تواند فقط یک چیز باشد و آنها که فکر می کنند با تنگ تر کردن عرصه بر زنان، کم کردن فرصت های شغلی و معیشتی و از بین بردن آزادی انتخاب زن ها می توانند آنها را به قرون گذشته  برگردانند راه اشتباهی در پیش گرفته اند.

اما به همکارم اینها را نگفتم. به او گفتم به نظرم اگر اشتغال زن ها باعث می شود کمتر در زندگی هایی که راضیشان نمی کند بمانند، چه بهتر که بیشتر شاغل شوند. گفتم شاید  به جای گرفتن حق کار و تصمیم گیری و آزادی زن ها برای اینکه مجبورشان کنیم به ماندن در وضعیتی که دوست ندارند،بهتر باشد جامعه تلاش کند حق زنان را به رسمیت بشناسد و به اندازه تلاششان بهشان بها بدهد. گفتم قرار نیست ما مثل مادربزرگ هامان هر وضعیتی را در خانه های در بسته و در سکوت تحمل کنیم تا بمیریم. امروز راه های دیگری هم هست برای زندگی و ما حق انتخاب بیشتری داریم و از حق انتخابمان استفاده می کنیم. آنها که می خواهند جلوی زن ها را بگیرند بهتر است خودشان را کمی تغییر بدهند و به حال و هوای قرن بیست و یک نزدیک تر شوند. زن ها امروز دیگر تضمینی نمی دهند که اگر با آنها خوب نبودید با شما خوب باشند.


در فیلم خانه ای روی آب دیالوگی هست بین رضا کیانیان و عزت الله انتظامی در نقش پسر و پدر. انتظامی می گوید: مادرت زن نجیبی بود. کیانیان جواب می دهد: نجابت وقتی معنا پیدا می کنه که راه دومی هم وجود داشته باشه. و من فکر می کنم امروز آدم ها به رنگ های واقعی خودشان نزدیکترند و این خوب است نه بد. هرج و مرجی اگر هست به دلیل آزادی آدم ها نیست، به دلیل سرکوب آزادی آدم هاست که آنها را بیمار و خسته و افسرده و خشمگین می کند و می رساندشان به تصمیم های عجیب و غریب و جنون آسا.

کاش آنها که باید، بالاخره این را بفهمند.

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۰
سورمه

چیزی که بیشتر از همه عذاب آور است این ناتوانی است. ناتوانی در کاری کردن برای آدم ها. حتا توصیه هم نمی توانم بکنم. بگویم چه؟

آمده پیشم  می گوید مانده بین دوراهی که نه، چهاراهی! یکی از خدماتی های شرکت است.  می خواهد یک کاری کند ولی نمی داند بکند یا نه. خیلی مبهم حرف می زند. ادامه که می دهیم کم کم می پرسد به گنج اعتقاد دارم یا نه؟ می فهمم دارد از زیرخاکی حرف می زند. ایران پر است از این زیرخاکی ها.

گیلانی است. شرکت ما اغلب نیروهایش یا گیلانی اند یا ترک. گویا در منطقه شان از این زیرخاکی ها زیاد پیدا می شود و می برند می فروشند. شعارهای اخلاقی می دهم که این ها برای همه مردم ایران است و باید به میراث خبر بدهد و این حرف ها. برایم تعریف می کند که نیروهای مختلف  نمی گذارند این زیرخاکی ها به دست اهلش برسد و غنایم همانجا تقسیم می شود. حتی می گوید با لودر از زمین خمره بیرون می کشند وانگار نه انگار. می گوید وقتی آنها دارند می برند چرا من نبرم. این سوالی است که این روزها خیلی می شنوم.

بعد از وضعیت زندگیش می گوید. از اینکه خودش و زنش هر دو کار می کنند. از دختر بزرگش که رشته اش گرافیک است و خرج لوازم مورد نیاز رشته اش زیاد. از بچه پنج ساله اش حرف می زند که از صبح تا ساعت دو که خواهرش از مدرسه برگردد در خانه تنهاست! مبهوت می شوم. چه باید بگویم؟

-چرا مهدکودک نمی فرستیش؟

-هیچ مهدکودکی ساعت 6 صبح باز نیست. شرکت ماهم که فقط بچه  های خانم ها را می پذیرد. خرج پرستار بچه هم زیاد است، نمی توانم بدهم.

می گوید تلویزیون را از صبح روشن می کنند برای بچه، دو گوشی موبایل هم می دهند دستش که اگر شارژ یکی تمام شد دیگری شارژ داشته باشد. می گوید دوتا کفتر هم خریده است و گذاشته است خانه که همبازی بچه اش باشند. اینها را که می گوید تمام قواعد اخلاقی ام رنگ می بازند. چطور باید درباره درست و غلط حرف بزنم؟

از مسافر کشی بعد از تایم شرکت می گوید و اینکه خسته و کوفته می رسد خانه و تازه آن موقع بچه پنج ساله اش دلش می خواهد بازی کند. کسی نبوده ببردش بیرون برای دویدن. می گوید نمی شود بچه را برای اینکه می خواهد بدود کتک زد.

بچه های بیچاره ی  پنج ساله ی شهر. فکر می کنم چندتا بچه دارند اینطور بزرگ می شوند؟ تک وتنها توی خانه با آموزه های فوق العاده تلویزیون ملی و گوشی های موبایل. نقطه مثبتش احتمالن کفترها هستند.

فکر می کنم به همه سازمان ها و نهادهای موجود در ایران. واقعن دارند چه کار می کنند؟ حالا اگر موضوع دیگری بود همه شان صف می کشیدند برای استنطاق و بررسی و سوال و جواب ولی اینجور وقت ها انگار اصلا وجود ندارند. لابد اگر آماری هم فردا پخش شود از زیرخاکی های دزدیده شده یا کارگرانی با انواع آسیب های روحی یا زن و شوهرهای خسته یا بچه های مشکل دار. ایراد فقط از آنانی است که آمار را پخش کرده اند. می شود ازشان شکایت هم کرد حتی و انداختشان زندان.

گاهی فکر می کنم ما خیلی سال است که در فضایی پر از گند و کثافت داریم دست و پا می زنیم و اتفاقن فرو هم نمی رویم که همه چیز تمام شود و راحت شویم. فقط دست و پا می زنیم و دست و پا می زنیم و دست و پا می زنیم.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۵
سورمه

بعضی آدم ها  پر از عشق اند و تا توانسته اند این عشق را تکثیر کرده اند. ما اما نمی شناسیمشان شاید چون ساکت اند و زرق و برقی ندارند. یک گوشه دارند کار خودشان را می کنند و به خوب کردن حال دنیا مشغولند. ما بیشتر آنهایی را می شناسیم که مشغول خراب کردن و بد کردن حال ما و دنیا هستند. ما آنهایی را که برایمان امید و زیبایی به ارمغان می آورند نمی بینیم.

این روزها توران میرهادی در بیمارستان بستری است.

برای آشنا شدن بیشتر با او اینجا را بخوانید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۰۷:۱۸
سورمه


Why is effort so terrifying?
There are two reasons. One is that in the fixed mindset, great geniuses are not supposed to need it. So just needing it casts shadow on your ability. The second is that, as Nadja suggests, it robs you of all your excuses, Without effort, you can always say, "I could have been [fill in the blank]." But once you try, you can't say that anymore. Someone once said to me, "I could have been Yo-Yo Ma." If she had really tried for it, she wouldn't have been able to say that.
  
Mindset, Carol S.Dweck

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۷
سورمه

گاهی به جایی می رسیم که هیچ کس نمی تواند کمکمان کند جز خودمان. مساله این نیست که دیگران دوستمان ندارند یا برایشان مهم نیستیم یا نمی خواهند کمکمان کنند. مساله فقط این است که آنها ما نیستند و راه ما را انتخاب نمی کنند یعنی نمی توانند چنین کنند. آنها دوستمان دارند و با ذهنشان دنبال بهترین راه برایمان می گردند اما بهترین از نظر خودشان. اینجور وقت هاست که به منحصر به فرد بودن آدم ها پی می بریم و می فهمیم راحت نیست. شاید از دور منحصر به فرد بودن و خود بودن جالب و جذاب و فوق العاده باشد اما زمان تصمیم گیری که فرا می رسد می فهمیم که سخت است.

خودمان بودن گیج کننده  است. انقدر از بچگی بهمان گفته اند چه کنیم و چه نکنیم که گاهی روشن کردن مرز بین ما با دستورات قبلی سخت می شود. این من هستم یا مامان است که توی سر من حرف می زند؟ این منم یا اجبارها و توجیهات و مصلحت های اجتماعی و خانوادگی و ارتباطی؟ شناختن من و پیدا کردنش بین اینهمه زمزمه و سر و صدا سخت است.

آدم گاهی از واکنش خودش نسبت به بعضی چیزها تعجب می کند و می پرسد این دیگر از کجا آمد؟ این چه بود که گفتم؟ چرا این کار را کردم؟ و جوابی ندارد که بدهد. گاهی فکر می کنیم اگر فلان موقعیت پیش بیاید می میرم یا فلان کار را می کنم، ولی وقتی پیش می آید می بینیم که نمرده ایم و راست راست راه رفته ایم و حتی کارهای عجیبی هم آن وسط انجام داده ایم. ما خودمان را هم متعجب می کنیم بعد چطور ممکن است دیگران بتوانند به ما بگویند که چه کار باید بکنیم؟

نمی گویم نباید کمک گرفت یا مشورت کرد ولی فکر می کنم خیلی وقت ها ما خودمان می دانیم باید چه بکنیم. اگر از دیگری می پرسیم به خاطر دانستن نیست. می خواهیم یا جوری فکرمان تایید شود که برویم و آن کار را انجام دهیم یا جوری منصرفمان کنند که عذاب وجدان کم کاری هایمان کمتر آزارمان دهد. خلاصه اینکه جواب ها اغلب پیش خودمان است.

گاهی اما حرف زدن با یک دوست خوب می تواند کمکمان کند که برایمان روشن شود واقعن چه می خواهیم. دوستی که قضاوتمان نکند، باید و نباید ها و آرزوهای خودش را به خوردمان ندهد، و به همهمه ی مغز مغشوشمان چیزی اضافه نکند. کسی که کمک کند دست خودمان را بگیریم و «من» را از چاله ی سروصداهای آزار دهنده ی درونمان بیرون بکشیم. البته که این دوست ها بسیار کم یابند در نتیجه اگر یکی پیدا کردید دودستی بچسبید.

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۵ ، ۰۹:۱۶
سورمه

در آفتاب وسط ظهر وایساده بودم منتظر تاکسی. روزهای تعطیل هم که تاکسی کم است. خانمی زد روی ترمز و گفت تا جایی مرا می رساند. اول گفتم نه و این حرف ها بعد دیدم جدی اصرار می کند سوار شدم. 
گفت: یه جا پیاده تون می کنم که انقدر آفتاب نباشه. 
گفتم: فکر کردم نسل آدمایی مثل شما منقرض شده تو این دوره زمونه. 
گفت: اگه بخواید این روزا طبق زمونه پیش برید هیچکار نباید برای هیچکس بکنید. 
و من رو برد تا اونجایی که می خواستم برم و من مدام در حال تشکر بودم... نه فقط برای رسوندن، به خاطر اینکه روزم رو ساخت.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۳
سورمه

زخم های زندگی زیادند. نمی دانم باید چجور آدمی باشید که زخمی در زندگی نداشته باشید. زندگی با خودش درد و رنج و غم دارد.  زخم ها اما با هم متفاوتند. بعضی زخم ها هستند که می شود راحت و بلند بلند درباره شان حرف زد و حتی بهشان مباهات کرد و حمایت و توجه گرفت. این زخم ها خوبیشان این است که حمایت لازم را برای خوب شدن به دست می آورند. آدم ها می آیند دور شما جمع می شوند و به خاطر حادثه ای که ناراحتتان کرده با شما همدردی و همراهی می کنند. اما بعضی زخم ها را باید پنهان نگهداشت و این زخم ها غم انگیزترند چون درد این زخم ها تا مدت ها با شما خواهد ماند، نه به این دلیل که زخم های عمیق تر و آسیب زننده تری هستند (که چه بسا هستند) بلکه به این دلیل که نمی توانید درباره شان حرف بزنید. مجبورید مخفیشان کنید. مجبورید خودتان با خودتان حرف بزنید. خودتان به تنهایی به دنبال راه حل درمانتان بگردید و خودتان حال خودتان را خوب کنید. حتی اگر روزی درباره مشکلتان حرف زدید این حرف زدن هیچوقت آنطور نمی تواند کامل و با جزییات باشد. به همین دلیل است که سوگواری آدم برای این زخم ها و به دوش کشیدن دردشان بیشتر طول می کشد و حتی ممکن است تا زمان مرگ با آدم بمانند.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۱۰
سورمه

دیروز درباره اش که حرف زد چشم هردوتامان از اشک خیس شد. یکی از همکارهاست که سه سال پیش زنش را از دست داده خودش مانده و یک بچه دو ساله. آن موقع ها خیلی تلاش کرد که بچه اش را بیاورد مهد شرکت. شرکت اما قبول نکرد چون مزایای مهد فقط متعلق به زنان شرکت است، تبعیضی برخلاف تبعیض های مرسوم. البته دلیل اصلیشان این بوده است که «ما نزدیک هزار نفر پرسنل مرد داریم و اگر به شما اجازه دهیم صدای آن 999 نفر دیگر در می آید ولی تعداد پرسنل زن فقط30 نفر است».

اینها را قبلا هم درباره اش شنیده بودم که آخر مجبور می شود بچه را بگذارد پیش مادرش. چیزی که نشنیده بودم این بود که پرایدش را نفروخته چون زنش با آن رانندگی می کرده و ماشین عروسیشان بوده و ازش خاطره دارد. اینکه خانه ای که با زنش در آن زندگی می کرده دست نزده. وسایل زنش همانطور که بوده هنوز هم هست ولی در آن خانه زندگی نمی کند. رفته خانه مادرش. هفته یکی دو ساعت تنهایی می رود آنجا می ماند. لابد با زنش حرف می زند یا اشک هایش را می برد آنجا. گفته زنم از آن زن ها بود که نمی شود فراموششان کرد. گفته انقدر هم را دوست داشته اند که زنم همان وقت ها که زنده بود نگران بود که اگر یکیمان بمیرد تکلیف آن دیگری چه می شود.

همکارم این چیزها را برایم تعریف می کرد و ما دو زن بودیم که سر ناهار برای همکارمان و عشقش اشک می ریختیم و فکر می کردیم چرا عاقبت معدود عشق های واقعی  باید این شکلی باشد.

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۳۹
سورمه