سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۵۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

سالهای کودکی و نوجوانی خجالتی و درونگرا بودم. البته این دو هم معنی نیستند. خیلی ها فکر می کنند خجالتی ها درونگرا، و درونگراها خجالتی‌اند درحالیکه لزوماً اینطور نیست. اما من هر دو بودم.

خجالتی بودن سخت است، خیلی سخت. خیلی حرف‌ها هست که دلتان می خواهد بزنید اما نمی‌توانید. فکر می‌کنید همه توجهشان به شماست و خودتان را زیر نگاه سنگین دیگران حس می‌کنید. انگار همه شما را زیرنظر گرفته‌اند که چه می‌کنید و چه می‌گویید برای همین گاهی هیچ کاری نمی‌کنید که اشتباه هم نکنید. خیلی وقت‌ها احساستان را بروز نمی‌دهید، اعتراض نمی‌کنید، حتی بازی نمی‌کنید. اینها و خیلی چیزهای دیگر  محدودیت‌هایی هستند که برای خودتان درست می‌کنید. دیگران هم چون از آنچه درون شما می گذرد بی خبرند کمک چندانی نمی‌توانند بکنند.

بچه لاغر اندام بی‌صدایی بودم. همسن و سالانم فکر می‌کردند اتو کشیده و بچه مثبتم. آدم بزرگ ها می گذاشتند به حساب ادب و تربیتم. بزرگترین اشتباه آدم بزرگ ها این بود که فکر می‌کردند بچه ای بهتر است که ساکت‌تر باشد. شاید بیشتر به خاطر راحتی خودشان بود یا تربیت خانواده هایشان در زمانه ای که بزرگ و کوچک خیلی مهم بود و بزرگتر هر چه هم می‌کرد به خاطر بزرگی‌اش باید بهش احترام می‌گذاشتند. هرچه بود به بچه اینطور القا می‌کردند که تو خوبی چون ساکتی، چون سوالی نداری، چون اعتراض نمی‌کنی. تو خوبی که هر چه گفتند می‌گویی چشم. تو خوبی که بازی پرسروصدا دوست نداری، تو خوبی که بلند نمی‌خندی، بلند حرف نمی زنی، و نمره انضباطت همیشه بیست است.

من همین‌طوری هم می‌ترسیدم دستم را سر کلاس‌ها بلند کنم. می ترسیدم سوال احمقانه‌ای بپرسم. می‌ترسیدم فقط من باشم که این موضوع را نفهمیده و سوال می‌کند. اما این اخلاق بزرگترها هم مزید بر علت شد. یادم هست توی کلاس زبان معلمی داشتیم که بچه‌های دیگر را وقتی سوال می پرسیدند تشویق می‌کرد که مثل من باشند «ببینید فلانی رو سوال نمیپرسه» به همین بیشعوری! البته خیلیهای دیگر هم لازم نبود بگویند که از سوال خوششان نمی‌آید، رفتارشان نشان می‌داد.

بزرگترها خیلی بچه ها را دست کم می‌گیرند. فکر می‌کنم آن وقت ها خیلی چیزها را می‌فهمیدم. می‌فهمیدم در فلان زمان وضع مالی‌‌مان خوب نیست و چیزی نمی‌خواستم. هیچوقت اصرار نمی‌کردم چیزی برایم بخرند یا بهم پول توجیبی بدهند. دلیل این یکی خجالتی بودنم نبود به خاطر فهمیدن اوضاع مالی خانواده بود. اما این را خانواده نمی‌فهمید چون درونگرا بودم و آنچه از مغزم می‌گذشت را نمی‌گفتم، ناراحتی‌ها، سوال‌ها، و چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم. خیلی وقت ها فکر می‌کردم خانواده خودش مشکلاتی دارد و من نباید چیزی به آنها اضافه کنم. این تفکر خطرناکی برای یک بچه است همانطور که برای من بود و باعث شد اتفاقات بدی را که در بچگی برایم افتاد به خانواده نگویم.

 از همان وقت ها دوستانم کتاب‌ها بودند. حتما اگر اینترنت در زمان بچگی من بود یکی از بهترین دوستانم می شد. برای مشکلاتم دنبال راه حل بودم و راه حل ها را توی کتاب ها پیدا می کردم. مثلا نوجوان که بودم آن‌قدر از خجالتی بودنم به ستوه آمدم که توی نمایشگاه کتاب کتابی خریدم درباره اعتمادبه‌نفس. کتاب تمرین هایی داشت که انجام دادنش برایم خیلی سخت بود اما شروع کردم. مثلا همیشه توی کلاس درس ردیف های سه و چهار می نشستم تا در دید معلم نباشم. کتاب گفته بود بروم ردیف اول بنشینم، نشستم. از نگاه کردن توی چشم آدم ها موقع حرف زدن می‌ترسیدم، کتاب گفته بود وقت حرف زدن توی چشم آدم ها نگاه کنم، به نظرم سخت ترین کار دنیا بود اما همین کار را کردم. خلاصه یکی یکی تمرین ها را انجام دادم و از خودم آدم دیگری ساختم. امروز خیلی ها باور نمی کنند روزی نمی‌توانستم هنگام وارد شدن به اتاق بلند سلام کنم یا برای اینکه با معلم چشم در چشم نشوم پشت دیگر شاگردها پنهان می شده ام.

این عادت کندوکاو مهمترین و بهترین چیزی است که به من رسید. به نظر خودم دلیلش ترکیب روحیه خجالتی و درونگرایم با موهبت داشتن  پدر و مادری بود که خانه را پر از کتاب کرده بودند و همیشه تشویقمان می کردند به خواندن و هیچوقت ما را از خواندن هیچ کتابی منع نکردند. پس این‌گونه من بارها توانستم خودم را نجات دهم و بعدتر توانستم قلبم را به روی دوستانی باز کنم و کمک بخواهم. کمک خواستن هم مهارتی بود که توانستم به تدریج به دست بیاورم.

همه ما با همه داشته هایمان، با وجود همه آنهایی که دوستمان دارند و دوستشان داریم جایی در قلبمان تنها هستیم. همه ما در تنهایی قلبمان می‌دانیم که همیشه آنکه بیشتر از همه باید هوای ما را داشته باشد خود ماییم. وقتی سن آدم به عددی می‌رسد که می تواند بیست سال پشت سرش را به یاد بیاورد و تحلیل کند، زندگی خیلی عجیب به نظر می رسد. همه آنچه که تاب آورده ایم، شجاعتی که به خرج داده ایم و تغییری که کرده‌ایم می تواند ما را به آینده امیدوار کند. می تواند این احساس را به ما بدهد که همیشه می شود برای خود کاری کرد و این خاصیت زندگی است که بیشتر از آنچه فکر می‌کنی هستی و می‌توانی از تو کار می کشد.

 

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۸ ، ۰۱:۰۰
سورمه

دیشب با چند دوست دورهم جمع بودیم. روی موبایل یکی از بچه ها یک پروکسی برای آیفون آمد، از یک دوست. فقط یکنفر در جمع آیفون داشت. پروکسی را زد و بعد همه یکی یکی به عزیزانشان تصویری زنگ زدند. یکی به خواهرش در اروپا زنگ زد، دیگری به برادرش در کانادا، یکی هم چند روز بود آمده بود سفر و  زن و بچه اش را در شهرستان ندیده بود. مثل قدیمها شده بود که یکنفر توی محل تلفن داشت و همه جمع می شدند خانه اش و تلفن هاشان را می زدند. چقدر اینترنت فاصله هایمان را کم کرده بود و چقدر این روزها بینمان فاصله انداخته اند و دلمان را فشرده اند. 

۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۲:۱۳
سورمه

این مطلب را یادتان هست که نظرتان را پرسیدم؟ خوب من بالاخره تصمیمم را گرفتم و گفتن را انتخاب کردم. خواستم شما را هم از نتیجه مطلع کنم. دست آخر بعد از فکر و مشورت، آن پند «هرچه بر خود نمی پسندی بر دیگران نپسند» را انتخاب کردم. فکر کردم اگر جای دوستم بودم می خواستم همه چیز را به من بگوید، دلم نمی خواست در یک آرامش دروغین بمانم. پس همین راه را رفتم  و نتیجه خیلی بهتر از نتظار من بود.

اینطور انتخاب ها البته با همه مشورت ها و رایزنی ها در نهایت کاملا فردی است. اغلب اوقات ما برای بسیاری از تصمیم گیری هایمان کاملا تنها هستیم و در تصمیم گیری های اخلاقی شاید از همیشه تنهاتر. و می دانید، فکر می کنم جواب، خیلی وقت ها در عمق ذهنمان حاضر و آماده است اما شجاعت کافی را برای پذیرفتنش نداریم. در واقع می پرسیم و مشورت می کنیم و فکر می کنیم برای جمع کردن شجاعتمان و آخر سر برمی گردیم به همان جواب ته ذهنمان که رو در رو شدن در برابرش ابتدا برایمان سخت بوده است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۸ ، ۲۳:۳۶
سورمه

چند وقت پیش روز جهانی قهوه بود. یکی از این استوری های اینستاگرام پرسیده بود «بار اولی که قهوه خوردین یادتون میاد؟» من بهش فکر کردم و یادم نیامد. بعد فکر کردم به اینکه چرا یادم نیست؟ یا چرا برایم مهم نبوده که یادم باشد؟

 یک کودک کوچک حدود یک ساله دور و بر من هست. می بینم که چطور اولین بارهاش نه تنها پدر و مادرش بلکه ما را هم سر ذوق می آورد. اولین بلند شدن، اولین قدم ها، اولین کلمات... همه اولین هایش بی نهایت مهم و شیرینند. اما انگار جایی در مسیر بزرگ شدن فراموش می کنیم که از اولین بارها سر ذوق بیاییم یا شاید پدر و مادرمان فراموش می کنند و ما یاد می گیریم. ممکن است حتی وقتی در حال تجربه یک اولین هستیم حواسمان به آن نبوده باشد. ذوقی نکنیم و برای همین هم امروز فراموش کرده باشیم. اولین های خلافند که بیشتر در ذهن می مانند مثل اولین سیگار یا اولین بوسه یا اولین آغوش اما بقیه اولین ها انگار زیر خروارها لحظه دیگر مدفون شده اند.

فکر نمی کنم چاره ی ندیدن این اولین ها و ذوق نکردن ها آرزوی زندگی دوباره باشد (چیزی که بعید است به آن برسیم) فکر می کنم چاره اش ذوق کردن برای اولین های از اینجا به بعد است. از یک سنی به بعد شاید تجربه اولین ها نه تنها برایمان هیجان آور نیست بلکه مضطربمان می کند. از جایی به بعد انگار دلمان می خواهد همه چیز آشنا و در دسترس باشد اینجاست که باید یادمان بیفتد اولین بار ها قرار بوده پر از شور زندگی باشند و حالمان را بهتر کنند. روزگاری اینطور بوده اند و امروز هم ما می توانیم آن کارکرد را دوباره بهشان ببخشیم. خلاصه که می شود به جای آرزوی زندگی از دست رفته را کردن از اینجا به بعد را زندگی کرد و شروع کرد به آفریدن اولین ها. پا را از دایره امن فراتر گذاشت و چیزهایی را تجربه کرد که قبلا تجربه ای ازشان نداشته ایم. می شود یک عالم اولین پیدا کرد و ساخت و ذوق کرد و البته این بار فراموش نکرد.

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۸ ، ۲۰:۵۶
سورمه

آدم کم کم بعد از سی سالگی می فهمد که باید آرام تر بود و آدم ها را بیشتر دوست داشت. تا حدی می تواند پشت چهره آدم ها را ببیند و به تنهاییشان و کمبودهاشان پی ببرد چون قبلش به تنهایی و کمبودهای خودش پی برده است. آدم می فهمد یک لبخند ممکن است برای پوشاندن خشم یا غم باشد و پشت یک فریاد ممکن است ترس و بغض نهفته باشد. می فهمد آدم ها پیچیده اند و هر چیزی از آنچه می بینید به شما دورتر است چون فقط قسمتی از کل ماجراست.

بالا رفتن سن انگار آدم را مهربان تر می کند با خودش و دنیا. آدم می فهمد بخشش چیز به درد نخوری نیست و می شود همه چیز را به خاطر داشت ولی ارتباط ها را قطع نکرد. اصلا آدم می فهمد ارتباط ها به چه درد می خورند. مامان همیشه می گفت باید همه آدم ها را نگه داشت و این حرف از نظر من اشتباه ترین حرف دنیا بود. هنوز هم نمی گویم کاملا با آن موافقم اما مامان را می فهمم. آدم از سنی به بعد کم کم مرگ عزیزانش را می بیند یا مرگ عزیزان دوستانش را و بیشتر پی می برد که فرصت کم است و هر کسی که امروز هست ممکن است فردا نباشد و مرگ یک اتفاق واقعی و تنها رویداد بدون راه حل جهان است. انقدر مرگ آدم های زیر چهل سال زیاد شده که  حتا مرگ فردا ممکن است در خانه خودش را بزند یا نزدیکترین دوستانش را. نه اینکه بگویم از فردا برویم همه را ببخشیم چون اعتقادی به ببخشش بی قید و شرط ندارم ولی به نظرم باید به آدم ها فرصت داد برای بخشیده شدن و به خودمان فرصت بدهیم برای آرام شدن و برای زندگی کردن.

 آدم انگار از جایی به بعد کم کم می فهمد که زندگی به خودی خود مهم است حتی اگر هیچ موفقیت عجیب و غریب یا اتفاق بزرگی تویش نیفتد. از یکجایی به بعد آدم دلش برای همین روزمرگی هایی که به دیده تحقیر بهشان نگاه می کند تنگ می شود غذا خوردن، لباس پوشیدن، قدم زدن، حرف زدن با یک دوست یا دیدن پدر و مادرش یا چت کردن با برادر و خواهر.

خلاصه که نمی دانم به خاطر شروع پاییز است یا سنم که یکسال بهش اضافه شده یا چه که امشب این آرامش سکرآور وجودم را گرفته و حس می کنم می شود با کائنات در صلح بود. امیدوارم این احساس دیر بپاید.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۸ ، ۰۱:۲۰
سورمه

شهریور ماه من است. ماه به دنیا آمدن خودم و بعضی از عزیزترین هام. از اول شهریور حالم خوب است تا آخرش. انگار که ایام شهریوریه برای من پر از لذت و جشن باشد. اینکه محرم افتاده وسطش هم چیزی را عوض نمی کند. به هر حال محرم هم برای من پر از نوستالژی های شیرین است. مثل نذری گرفتن ها، مسجد رفتن های بچگی، شربت زعفران خوردن ها، دیگ های  همسایه مادربزرگ که در سرتاسر خیابان چیده می شد و صبح فردا  قیمه امام حسین اختصاصی می آوردند در خانه مادربزرگ، به رسم همسایگی. سیاه پوشیدن ها، سینه زدن ها، پشت سر هیئت راه رفتن ها که در همان بچگی هم بیشتر شبیه یک مراسم لذت بخش بود تا عزاداری و غمی تویش نبود. نوحه هایش هم زیبا بود حتی، نه مثل حالا که صدای دوبس دوبس نوحه گوش و روان را می خراشد.

اما شهریور، ماه من. ماهی که هوا انگار بویی دارد و حالی که مدام می گوید پاییز زیبا نزدیک است. رنگی شدن خیابان ها را نوید می دهد. آفتاب و باد بازی می کنند توی ایوان، روی میز ِداخلِ ایوان سایه روشن است. حتی پرنده ها انگار حالشان بهتر است. گرما دیگر نفس گیر نیست، مطبوع است. و هر روز امید باران هست. به پایانش هم که نزدیک می شوم سیل تبریک ها و آدم هایی که از دور و نزدیک بهم می گویند به فکرم هستند و دوستم دارند حالم را خوبتر می کند. یادم می اندازد توی این دنیا تنها نیستم، «مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست»، خیلی چیزهای خوب دیگر هم هست، مثل دوست های خوب و خانواده مهربان.

شهریور یک امشاسپند زرتشتی است. امشاسپندان از صفات پاک اهورا مزدا هستند. شهریور کدام صفت است؟ شهریاری، پاسدار فَر و پیروزی شهریاران دادگر و یاور بینوایان و دستگیر مستمندان. اما هیچکدام اینها هم که نباشد شهریور را فقط به خاطر خودم دوست دارم. به خاطر همه آنچه که در این سال ها تحربه کرده ام و همه دوستانی که مثل سرمایه اندک اندک دور خودم جمع کرده ام و شهریور مرا به یاد همه آنها می اندازد و همه این سی و چند سال زندگی.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۵۳
سورمه

 

دور و برمان تازگی ها بچه های کوچک زیاد شده اند. نسل ما یکی یکی شاید باتاخیر دارند پدر و مادر می شوند. پدر و مادری کردن دوست هایم را رصد می کنم و تاثیری که بچه هایشان از هر حرف و حرکتشان می گیرند. می بینم هر حرف و حرکت کوچکی چطور توسط بچه ها تقلید می شود. حتی در بچه های بزرگتر می بینم که طرز حرف زدن و لحنشان شبیه  پدر  یا مادرشان شده.

 یکی از بچه های دور و برمان که تازه یکسالش تمام شده شب ها خیلی دیر به خواب می رود چون شغل پدرش طوری است که خیلی دیر به خانه می آید و بچه بیدار می ماند تا پدر را ببیند و با او بازی کند و بعد بخوابد. من فکر می کنم به بعدها که ممکن است این عادت در بچه بماند و مثلا بچه دیگر بشود آدم بزرگی که دوست دارد شب ها بیدار بماند و صبح ها بخوابد. بعد به این فکر می کنم که هزاران مورد این شکلی هست که در دو سال اول زندگی برایمان اتفاق افتاده و ما به آن عادت کرده ایم و الان اصلا تصوری نداریم که فلان عادت یا فلان روش چرا در ما به وجود آمده و شاید هیچوقت هم نتوانیم بفهمیم و بعد احساس ترس می کنم.

انسان اینطوری است، از بی کنترلی بر زندگیش می ترسد. توی یکی از کتاب های دانشگاه آزمایشی بود که فرد را هیپنوتیزم می کردند و بهش می گفتند وقتی از هیپنوتیزم بیرون آمد برود پنجره را باز کند. فرد از هیپنوتیزم خارج می شد و می رفت پنجره را باز می کرد. بعد انگار چیزی درونش بهش می گفت چرا پنجره را باز کردی؟ و شاید این سوال می ترساندش که باید دلیلی وجود داشته باشد. او برای اینکه احمق به نظر نرسد یا حالش بهتر شود یک دلیل بی خودی می آورد، مثلا می گفت هوا گرم است یا خفه است، تا حس کند روی این لحظه کنترل دارد، حس کند خودش به خواست خودش پنجره را باز کرده یا در واقع تصور اینکه دلیلی دیگری داشته باشد برایش ممکن نبود یا دلش نمی خواست فکر کند که ممکن است بی دلیل یا تحت تاثیر چیزی که نمی داند چیست کاری را انجام داده باشد.

همه ما اینطور هستیم. در روز هزاران کار انجام می دهیم که ممکن است دلیلش تربیت پیش از دوسالگی، ژنتیک یا یک خاطره  فراموش شده در ضمیر ناخودآگاهمان باشد. اعتقاداتی داریم که ممکن است با هیچ منطقی جور در نیایند و معلوم نیست از کجا بهشان رسیده ایم اما در زندگیمان جاری اند و حتی یک لحظه فکر کردن به اینکه اینها ممکن است اصلا انتخاب ما نباشند و از جایی وارد زندگیمان شده باشند که نمی دانیم کجاست ترسناک است. این بی اختیاری روی زندگی ما را آسیب پذیر و شکننده می کند. به نظر می رسد خیلی وقت ها بیشتر از آنکه فکر می کنیم هیچ جیز در دستمان نیست ما اما مدام تلاش می کنیم پیش خودمان احمق به نظر نرسیم و برای خودمان و زندگیمان دلایل بهتر و قانع کننده تری دست و پا کنیم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۱۶
سورمه

دوستی دارم که رازی دارد و این راز به طریقی بدون اینکه بخواهم به گوش من رسیده است و آن دوست از این موضوع بی خبر است. بعد هر از چندگاهی که با هم حرف می زنیم او از دوره ای از زندگیش حرف می زند که خیلی سخت بوده ولی ادامه نمی دهد که چرا و چطور و من هربار می دانم از چه حرف می زند و او نمی داند که من می دانم و من هر بار از این دانستن خودم و ندانستن او معذب می شوم.  این روزها سوال اخلاقیه من از خودم این است که باید به او بگویم همه چیز را می دانم یا بگذارم در همین توهم آرامش بخشش بماند؟

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۸ ، ۲۱:۰۱
سورمه

ما مدام فراموش می کنیم، هم ماجراهای خوب و هم اتفاقات بد را از یاد می بریم. البته که می گویند فراموشی خوب است وگرنه چطور می توان با انواع و اقسام دردهای مهیب زندگی کنار آمد؟ اتفاقات تلخ یا مرگ عزیزان را چطور می شود تحمل کرد؟ اما روی دیگر ماجرا وقتی است که فراموشی زندگی را بی رنگ و بو می کند و ما را تبدیل می کند به یک ناراضی همیشگی. مثلا وقتی می گوییم یاد کودکی بخیر و می خواهیم به دوران خوش کودکی برگردیم. یادمان رفته است که چقدر و چرا در آرزوی بزرگ شدن بودیم. یادمان می رود که مشکلات دوران کودکی شاید الان مسخره به نظر برسند ولی در زمان خودشان بزرگترین مشکلات ما بودند. ما به کودک بامزه دوست و فامیل نگاه می کنیم و حسرت می خوریم به  بی خبری او از دنیا و مشکلاتش و فکر می کنیم کودکی یعنی همین بی خبری. یادمان می رود ناراحتی یا گریه های مامان یا دعواهای مامان بابا چقدر وقتی بچه بودیم برایمان بزرگ بود. یادمان می رود چقدر گاهی حس کوچکی و حقارت می کردیم و چقدر وابسته و بی پناه بودیم. یادمان می رود یک خرابکاری چه اضطرابی را در پی داشت یا مدرسه رفتن چه درد سنگینی بود. دوران نوجوانی را از ذهنمان پاک کرده ایم احتمالا به خاطر تمام مشکلات ریز و درشتش. مسخره شدن ها، زشت بودن ها، لباس های بدرنگ و گشاد مدرسه، مدرسه رفتن ها، سرویس سوار شدن ها کله سحر وقتی در خیابان پرنده پر نمی زد، صف بستن ها در حیاط سرد مدرسه چله زمستان، از جلو نظام ها، قیافه خانم ناظم، مقنعه چانه دار پوشیدن ها، همه چیزهایی که در مدرسه ممنوع بود،  همه اجازه هایی که برای هر کاری مجبور بودیم بگیریم، همه جاهایی که نمی توانستیم برویم، همه کارهایی که نمی توانستیم بکنیم، عاشق شدن های نوجوانی با آن تب و تاب بیمار گون و احساس درک نشدن و تنهایی شدید. ما آرزوی بزرگ شدن داشتیم تا از همه اینها فرار کنیم تا اجازه مان دست خودمان باشد و آزاد باشیم و بتوانیم لباسی که می خواهیم بپوشیم و مو رنگ کنیم و ابرو برداریم و با پسری که دوست داریم هرجا دلمان خواست برویم و روی حرف بزرگترها حرف بزنیم و خیلی کارهای دیگر بکنیم و بشویم آن کسی که دلمان می خواهد.
یکی دیگر از این ماجراهای فراموشی مجردی و متاهلی است. خیلی از متاهل ها از متاهلی می نالند چون یادشان رفته چرا ازدواج کردند. همه آن بگیر و ببندهای داخل خانواده پدر مادرهایشان، که با شدتی کمتر در جوانی هم ادامه داشت. هنوز چک شدن برای هر جا رفتن، با چه کسی رفتن، سفرهای محدود، استقلال و آزادی محدود و احساس تنهایی. چرا آدم ها عاشق می شوند؟ چرا آدم ها دنبال زوج می گردند؟ چون نیاز به توجه و عشق و دیده شدن و درک شدن دارند. چون نیاز به با هم بودن و با هم حرف زدن دارند. چون ما نیاز داریم که تنها نباشیم و بدانیم که کسی همیشه با ماست حتی اگر در لحظه با مانیست. بعد اما عاشق می شویم و ازدواج می کنیم و همه این دلایل را از یاد می بریم و فکر می کنیم چه کسی این تصمیم احمقانه را گرفت؟ چرا خودمان را گیر انداختیم؟ داریم از مزایای ازدواج استفاده می کنیم، زندگی خودمان را داریم و از قبل آزادتر و مستقل تر شده ایم، اما چیزی از آن «قبل» در خاطرمان نمانده. تصمیم های خودمان را می گیریم و شرایط بد هم می دانیم که کسی در این دنیا به ما متعهد است و هوایمان را دارد اما باز چیزی که به خودمان می گوییم درباره نیمه خالی لیوان است. بماند که آنهایی که دلایلشان از ابتدا برای ازدواج اشتباه بوده یا شناخت خوبی نسبت به یارشان نداشته اند واقعا ممکن است گرفتار کابوسی شوند که خلاصی از آن راحت نیست.
کل ماجرا اما این است که هر وقت می خواهیم به عقب برگردیم و دوره دیگری را زندگی کنیم بدانیم داریم امروز را از دست می دهیم. بدانیم احتمالا چیزهایی را فراموش کرده ایم. بدانیم داریم خوبی های امروز را کوچک و خوبی های دیروز را بزرگ می کنیم در حالی که زندگی انقدر تغییر نکرده است و ما در کودکی و بزرگسالی در تنهایی و با دوستان امروزمان همیشه مشکلاتی داشته ایم و البته خواهیم داشت. خوبی های زندگی را اگر گاه گاه به خود یادآوری نکنیم ممکن است نتوانیم لذت و استفاده ای که باید را از آن ببریم و روزهایمان را در خاطرات گذشته و حسرت های بی پایان خواهیم سوزاند.


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۸ ، ۱۲:۵۲
سورمه

امروز داشتم با «ه» درباره بیزاری ام از انجام کارهای اداری حرف می زدم که من را به مصیبت بزرگتری دچار کرده. انقدر از کار اداری بدم می آید که مدام به تعویقش می اندازم و این به تعویق انداختن باعث می شود در دور طولانی تر و پر مانع تری از کارهای اداری بیفتم. 
به «ه» گفتم دلم می خواهد یک وکیل استخدام کنم تا این کارها را برایم انجام دهد. بعد کمی فکر کردم و گفتم می توانم هم بدلم را پیدا کنم و این مسئولیت خطیر را بسپارم به او! 
«ه» گفت که بهتر است پولی را که می خواهم بدهم به بدلم بگذارم در جیبم و خودم نقش بدلم را بازی کنم و بروم کارهای اداری ام را انجام دهم.
 آخرش نتیجه این شد که خودم نقش بدلم را بازی کنم ولی آن پول را به خودم جایزه بدهم و هر بار که یک کار اداری را انجام دادم  یک کتاب برای خودم بخرم یا خودم را ببرم مغازه ای که تازه در انقلاب کشف کرده ام و کتاب های دست دوم می فروشد و بیشتر از یک کتاب برای خودم بخرم.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۱:۳۴
سورمه