سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

یک سالی که با مهدکودک همکاری کردم به این نتیجه رسیدم که عصر مدرن ممکن است خیلی چیزها را برای ما ایرانیان بدتر کرده باشد و انگار ما از هر چیز بدترین نتیجه را می گیریم. 
آن اوایل که مهد شرکت به من سپرده شد چیزهایی دیدم که باورم نمی شد. یکی از آنها، وقایع ساعت ناهار بچه ها بود. تلویزیون بزرگی در ناهارخوری بچه ها قرار داشت. موقع ناهار مربی میز ناهار را می چید. بچه ها می نشستند پشت میز. مربی برایشان غذا می کشید. تلویزیون را روشن می کرد و بعد می رفت با بقیه مربی ها سر میز دیگری غذا می خورد. تلویزیون کمک می کرد بچه ها موقع ناهار سر و صدا نکنند و مزاحمت کمتری برای ناهار خوردن مربیان ایجاد کنند. ناهار که تمام می شد بچه ها ظرف هایشان را همانطور می گذاشتند روی میز و می رفتند دست هاشان را می شستند و برای خواب ظهر آماده می شدند. همه اینها را مادرها هم می دیدند و من اعتراضی از آنها ندیدم. حتا دیده بودم مادرانی که برای ناهار دادن به بچه های کوچکتر به مهد شرکت می آیند گاهی همان استفاده را از تلویزیون می کنند، ساکت کردن بچه.
از اولین کارهایم غدغن کردن تلویزیون در زمان ناهار بود و بعدها کلن تلویزیون را از آن اتاق جابه جا کردم و فقط هفته ای دوساعت اجازه استفاده از آن را دادم. اما در مرحله بعد قرار شد بچه ها در چیدن و جمع کردن میز ناهار سهم خود را انجام دهند. چیدن میز را بر اساس جدولی نوبتی کردیم و هر روز دو نفر از بچه ها با هم میز را می چیدند و خیلی هم این کار را دوست داشتند. اما جمع کردن میز دیگر نوبتی نبود. بعد از تمام شدن غذا سطل زباله و تشت آب کوچکی را کنار میز ناهار خوری می گذاشتیم. هر بچه باید ته بشقابش را در سطل می ریخت و بعد بشقابش را می گذاشت در تشت آب که خیس بخورد تا بعدن به راحتی توسط خانم خدمات مهد شسته شود. اتفاقی افتاد که من انتظارش را نداشتم، بعضی مادرها به این کار اعتراض کردند. گفتند وظیفه مربی  و خدمات مهد است که میز را بچیند و جمع کند. 

امروز رفته بودم مجتمع کوروش. در فودکورتش غذا خوردم. در آن طبقه شما می توانید سینی غذایتان را ببرید و هر جا دلتان خواست بنشینید و همه جا سطل زباله های بزرگی هست که می توانید بعد از اتمام غذا، زباله های سینی تان را در آن ها بریزید و بعد سینی را بالای سطل در جایی که در نظر گرفته شده قرار دهید. ولی اغلب افراد چنین نمی کردند. آنها سینی و ته مانده غذا یا نوشیدنی شان را روی میز باقی می گذاشتند و خدمات باید می آمد و سینی ها را جمع می کرد و زباله ها را در سطل می ریخت.
من آن روزها که مادرها به ماجرای چیدن و جمع کردن میز اعتراض کردند تعجب کردم ولی امروز فهمیدم تعداد آنها بیش از آن است که فکر می کنم. 
نمی دانم این تاثیر مدرنیته است؟ ما فکر می کنیم زندگی مدرن یعنی کسی یا کسانی دنبال ما راه بیفتند و زباله هایمان را برایمان جمع کنند و کارهایمان را برایمان انجام دهند؟ مدرن بودن یعنی پولی شدن همه چیز؟ از خالی کردن سینی مان در سطل زباله تا دانشگاه و مقاله و کتاب و پایان نامه و لابد عشق و علاقه و صمیمیت؟ 


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۰
سورمه

حرف جدیدی نیست. حرف ها همان حرف هایی است که همیشه درباره زن ها و خشونت گفته ام و خواهم گفت. 
خوب است که روزی را به خشونت علیه زنان اختصاص داده اند تا اهمیت و همه گیر بودنش را نشان دهد اما همه روزها می تواند 25 نوامبر باشد به خصوص در کشوری که بعضی هنوز این حرف ها را فانتزی و شیک می دانند،خیلی از زن هایش آگاه نیستند که رفتاری که هر روز با آنها می شود خشونت است یا مردمانش به درستی معنای خشونت را نمی دانند و همه اینها از حجم بالای خشونت در شبکه های مجازی، جک های روزمره، ادبیات هر روزه و کلیپ هایی که برای هم به اشتراک می گذارند مشخص است. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۸
سورمه

امروز همکاری آمده بود پیشم و درباره زن و شوهری حرف می زد که بعد از 8 سال زندگی از هم جدا شده اند و می خواست من بگویم چرا! جالب بود که با هیچکدام از دو طرف هم هنوز صحبت نکرده بود و فقط حرف های فامیل یکی از طرفین را شنیده بود. گویا بین فامیل اینطور پخش شده بود که مرد یکباره نسبت به زن سرد شده و زن هم برای همین درخواست طلاق کرده و بعد به خوبی و خوشی از هم جدا شده اند. من هم سر صبحی باید حدس می زدم که چرا مرد اینطور ناگهانی سرد شده است. البته این اعتقاد مردمان ما به پدیده های ناگهانی هم خودش مساله جالبی است برای نوشتن. همکار حدسش این بود که حتمن خطایی از زن سر زده که مرد را سرد کرده. بعد هم گفت «به نظرتون از وقتی زن ها شاغل شدن طلاق بیشتر نشده؟» از حرف های قبلیش می دانستم این جمله یعنی چه. قبلا یک بار سر میز ناهار گفته بود «ما اگه کار کردیم مجبور بودیم وگرنه زن بهتره راحت بشینه خونه.»

 واقعیت این است که همه آدم هایی که می خواهند جدا شوند به بعد از طلاق فکر می کنند. طلاق برای هر دو طرف هزینه های روحی و مادی و اجتماعی دارد اما برای زنان به دلایل مختلف پر تبعات تر است. زنان در کشور ما از نظر اقتصادی وابسته تر و ضعیف ترند. آمار رسمی می گوید تنها 14 درصد زنان شاغلند و این مشاغل هم اغلب کم درآمد تر از مشاغل مردان است. از نظر اجتماعی نگاه به زن مطلقه منفی تر از مرد مطلقه است. از نظر روحی و روانی نیز به دلیل اتکا و تاکید زیادی که در تمام سال های کودکی نوجوانی و جوانی بر ازدواج دختران می شود و خوشبختی و ارزش زنان را در ازدواج آنها جستجو می کند طلاق می تواند ضربه سخت تری به زنان بزند. حالا با همه این تفاسیر و با تمام موانع قانونی و کش و قوس هایی که نظام قضایی ایران در راه طلاق زنان ایجاد می کند چرا زنان جدا می شوند؟ از نظر من دلیلش نمی تواند فقط یک چیز باشد و آنها که فکر می کنند با تنگ تر کردن عرصه بر زنان، کم کردن فرصت های شغلی و معیشتی و از بین بردن آزادی انتخاب زن ها می توانند آنها را به قرون گذشته  برگردانند راه اشتباهی در پیش گرفته اند.

اما به همکارم اینها را نگفتم. به او گفتم به نظرم اگر اشتغال زن ها باعث می شود کمتر در زندگی هایی که راضیشان نمی کند بمانند، چه بهتر که بیشتر شاغل شوند. گفتم شاید  به جای گرفتن حق کار و تصمیم گیری و آزادی زن ها برای اینکه مجبورشان کنیم به ماندن در وضعیتی که دوست ندارند،بهتر باشد جامعه تلاش کند حق زنان را به رسمیت بشناسد و به اندازه تلاششان بهشان بها بدهد. گفتم قرار نیست ما مثل مادربزرگ هامان هر وضعیتی را در خانه های در بسته و در سکوت تحمل کنیم تا بمیریم. امروز راه های دیگری هم هست برای زندگی و ما حق انتخاب بیشتری داریم و از حق انتخابمان استفاده می کنیم. آنها که می خواهند جلوی زن ها را بگیرند بهتر است خودشان را کمی تغییر بدهند و به حال و هوای قرن بیست و یک نزدیک تر شوند. زن ها امروز دیگر تضمینی نمی دهند که اگر با آنها خوب نبودید با شما خوب باشند.


در فیلم خانه ای روی آب دیالوگی هست بین رضا کیانیان و عزت الله انتظامی در نقش پسر و پدر. انتظامی می گوید: مادرت زن نجیبی بود. کیانیان جواب می دهد: نجابت وقتی معنا پیدا می کنه که راه دومی هم وجود داشته باشه. و من فکر می کنم امروز آدم ها به رنگ های واقعی خودشان نزدیکترند و این خوب است نه بد. هرج و مرجی اگر هست به دلیل آزادی آدم ها نیست، به دلیل سرکوب آزادی آدم هاست که آنها را بیمار و خسته و افسرده و خشمگین می کند و می رساندشان به تصمیم های عجیب و غریب و جنون آسا.

کاش آنها که باید، بالاخره این را بفهمند.

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۰
سورمه



فکر می کنم دو ماهی شده باشد که «اژدها وارد می شود» را دیده ام ولی هنوز وقتی اسمش می آید می فهمم که رهایم نکرده است. فیلم از این نظر جالب است که یا خیلی دوستش دارند یا ازش متنفرند! نظر بین اینها کم دیده ام.
مشکل خیلی از نقدهایی که دیدم اما این است که مانی حقیقی را نقد می کنند، نه فیلم را. ما هنوز بلد نشده ایم مشکلاتمان با افراد را از دست آوردهایشان جدا کنیم.
فیلم ساخته شده تا آدم را گیج کند و چیزهایی را که غیرواقعی اند به عنوان واقعیت قالب کند و نگذارد بفهمیم مرز بین خیال و واقعیت کجاست. استفاده از صادق زیباکلام و حجاریان برای گفتن روایت های مستند موضوع را جالب تر می کند و انگار خارج از فیلم هم فیلمی دیگری در جریان است وقتی این دو نفر مصاحبه می کنند که چرا در فیلم حضور پیدا کردند و حرف هایشان در فیلم چقدر حقیقت دارد.

اما از داستان پر معما و پر استعاره فیلم که بگذریم ساختن چنین تصاویر فوق العاده ای به تنهایی جای تشکر دارد. استفاده از جزیره عجیب و سحرآمیز قشم با آن طبیعت شگفت آورش و کنار هم قرار دادن کشتی و قبرستان و لوکیشن داخل کشتی که پر است از خلاقیت و زیبایی و خرت و پرت های دوست داشتنی همه و همه چشم را می نوازد. بازی ها انقدر در فیلم خوب نشسته اند که فکر نمی کنید بازی اند. در کنار اینها موسیقی فیلم که به همه چیز فیلم می آید و صدای علی مصفا برای شخصیت رمزآلود فیلم، کتاب ملکوت و فیلم ابراهیم گلستان. چقدر همه چیز تو در تو و کنجکاوی برانگیز است.
نمی شود کسی را متهم کرد که چرا فیلم را دوست داشته یا دوست نداشته است. ما گاهی فراموش می کنیم که فیلم ها اول از همه برای تفریح و سرگرمی ساخته می شوند و همه چیز بعد از این است که مورد توجه قرار می گیرد. اما درباره اینکه آیا هدف مانی حقیقی فریفتن ماست و تخیل را به جای واقعیت به ما قالب می کند یا نه، من فکر می کنم که حتا اگر اینطور باشد اتفاق بدی نیست. وقتی کسی انقدر واضح ما را به بازی می گیرد انگار هشدار می دهد که باید به هر چیزی که می بینیم و می شنویم با دیده تردید بنگریم، بیشتر بیاندیشیم و هیچ چیز را کامل و درجا نپذیریم، و این هشداریست که این روزها خیلی به کار می آید.

پیوندهای مرتبط:

منتقدان چه نظری درباره فیلم اژدها وارد می شود مانی حقیقی دارند؟

نقد لی مارشال بر اژدها وارد می شود

اژدها وارد می شود از نظر حسین سناپور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۲
سورمه

سوالی که این روزها بی اختیار به ذهن خطور می کند این است که آیا نبود شورای شهر بهتر از بودش نیست؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۵ ، ۰۹:۴۳
سورمه

همدلی تعاریف مختلفی دارد اما به طور کلی به توانایی درک احساس دیگران می گویند همدلی. یعنی همان که بتوانیم خودمان را بگذاریم جای افراد یا آنچه برای خود نمی پسندیم برای دیگران هم نپسندیم.

یکی از وظایف من در شغلم گرفتن تست های روانشناسی از متقاضیان استخدام است. این مدت فهمیده ام که یکی از شاخص هایی که اغلب افراد در آن نمره پایین می آورند همین همدلی است. فکر می کنم با اتفاقاتی که هر روز دارد دور و برمان می افتد و در گوشه و کنار می شنویم باید یک پژوهش جامع درباره وضعیت همدلی در جامعه و علل کاهش آن بین مردم انجام شود.

خبر مربوط به دختری که در خرم آباد بر اثر سیل جان خود را از دست داده و مردمی که به جای کمک کردن ایستاده اند و فیلم گرفته اند و تماشا کرده اند یکی از آن خبرهاییست که باید  تکانمان دهد و برایمان علامت سوال ایجاد کند که چرا چنین اتفاقی می افتد.

در روان شناسی اجتماعی مبحثی داریم که وقتی حادثه ای در برابر دیدگان جمعی از مردم اتفاق ی افتد حالتی پیش می آید که هر کس منتظر می ماند تادیگری برای نجات فرد حادثه دیده اقدام کند و اینطور می شود که هیچکس هیچ اقدامی نمی کند. اما پدیده جدیدتر این سال ها فیلمبرداری با موبایل است. پدیده ی دیگر خندیدن است به اتفاق موجود که چون امروز از این صحنه ها فیلمبرداری می شود می توان آن را فهمید.

یادم هست چندسال پیش به سینما رفته بودیم برای دیدن فیلم انتهای خیابان هشتم. با فیلمی روبرو شدیم که پر بود از بدبختی و سیاهی.آنچه عجیب می نمود اما خنده مردم بود به صحنه های اوج بدبختی آدم های فیلم. این حالت را بعدها باز هم در سینماها دیدم. قبل از آن شاید در دنیای واقعی فقط وقتی با این حالت مواجه شده بودم که بنده خدایی پایش سر می خورد و محکم به زمین می افتاد و از درد به خود می پیچید ولی بینندگان به جای کمک یا دلداری می زدند زیر خنده. اما به نظر می رسد این روزها آن خنده ها به مردن آدم ها در جلوی چشم همدیگر تعمیم یافته است. اینکه چرا؟ سوالی است که بهتر است زودتر برایش پاسخی پیدا کنیم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۰۸:۵۷
سورمه

رییس جمهور شدن ترامپ بعد از اوباما من را یاد دوره ای از زندگی خودمان در ایران می اندازد. ما هم در دوره ای، روی کار آمدن یک تندروی پوپولیست را با شعارهای رنگ و وارنگ، بعد از یک صلح طلب میانه رو چشیده ایم. این آدم های تخریبگر هزینه ای هستند که ما مردم به خودمان تحمیل می کنیم و گویی اصرار داریم به شناختن آدم ها از راه های سخت. اما واقعن این چه قسمتی از وجود ماست که تحمل آزادی و برابری و صلح را ندارد و دنبال تندروی و دشمنی و پرخاش و دروغگویی است؟ شاید دنبال معجزه ایم و حاضر نیستیم برای ساختن دنیایی بهتر قدم از قدم برداریم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۹
سورمه

اینجور وقت ها می گویند فلانی دار فانی را وداع گفت، روحش شاد، یادش گرامی، خدا بیامرزدش و این حرف ها. ولی برای بعضی ها نمی شود این عبارت ها را به کار برد.

دیروز توران میرهادی را از دست دادیم. مطمئنم که خیلی ها اسمش را نشنیده اند. در دوره ای زندگی می کنیم که آنهایی که در حال خدمت به بشریتند درسایه  زندگی می کنند. نه مردم می شناسندشان و نه رسانه ها تلاشی می کنند برای شناساندن. روزها و ساعت ها برنامه اختصاص داده می شود به فوتبالیستها، هنرپیشه ها و از همه بدتر سیاستمدارها، این زیرپا گذارندگان حقوق موجودات روی زمین، ولی در کمتر برنامه ای از آنها که در گوشه و کنار شهر دارند آدم ها، بچه ها، زن ها، محیط زیست، میراث فرهنگی یا حیات وحش را نجات می دهند حرف زده می شود. همه جا پر است از اخبار نشدن ها، تخریب ها، اختلاس ها، پدرسوختگی ها و کمتر جایی هست که از آدم هایی حرف بزند که یک عمر با عشق تلاش کردند، کمک کردند، ساختند، یاد دادند و یک لحظه از یادگیری غافل نشدند.

اگر توران میرهادی را می شناختید که حتما می دانید چه گوهری را از دست دادیم. او به روحش شاد و خدا بیامرزدش احتیاج ندارد، ما نیاز داریم که او از آن دنیا نیم نگاهی بهمان بیندازد و حواسش بهمان باشد و همچنان برایمان مادری کند. آنها هم که نمی شناسندش بد نیست بروند نامش را گوگل کنند و با یکی از مفاخر ایران آشنا شوند.

پ.ن 1: برای آشنایی با زندگی توران میرهادی می توانید کتاب گفت گو با زمان را بخوانید و لذت ببرید.


پ.ن 2: با تلاش های او فرهنگنامه کودک و نوجوان پایه گذاری شد. این فرهنگنامه قرار است 24 جلد باشد و تا کنون 14 جلد آن منتشر شده است و از بهترین کتاب های منبع و دانشنامه هاییست که می توانید برای کودکتان و البته برای خودتان بخرید و در خانه داشته باشید.


پ.ن 3: پیکر بانو توران میرهادی ساعت ۸ صبح روز جمعه ۲۱ آبان از محل خانه هنرمندان مشایعت و برای خاکسپاری به امامزده عبدالله برده می‌شود.


پیوندهای مرتبط:

شورای کتاب کودک

توران میرهادی در ویکی پدیا

توران میرهادی در سایت آموزک

جشن نامه توران میرهادی

شب فرهنگنامه کودکان و نوجوانان

گفتگو با توران میرهادی بنیانگذار شورای کتاب کودک

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۰
سورمه

چیزی که بیشتر از همه عذاب آور است این ناتوانی است. ناتوانی در کاری کردن برای آدم ها. حتا توصیه هم نمی توانم بکنم. بگویم چه؟

آمده پیشم  می گوید مانده بین دوراهی که نه، چهاراهی! یکی از خدماتی های شرکت است.  می خواهد یک کاری کند ولی نمی داند بکند یا نه. خیلی مبهم حرف می زند. ادامه که می دهیم کم کم می پرسد به گنج اعتقاد دارم یا نه؟ می فهمم دارد از زیرخاکی حرف می زند. ایران پر است از این زیرخاکی ها.

گیلانی است. شرکت ما اغلب نیروهایش یا گیلانی اند یا ترک. گویا در منطقه شان از این زیرخاکی ها زیاد پیدا می شود و می برند می فروشند. شعارهای اخلاقی می دهم که این ها برای همه مردم ایران است و باید به میراث خبر بدهد و این حرف ها. برایم تعریف می کند که نیروهای مختلف  نمی گذارند این زیرخاکی ها به دست اهلش برسد و غنایم همانجا تقسیم می شود. حتی می گوید با لودر از زمین خمره بیرون می کشند وانگار نه انگار. می گوید وقتی آنها دارند می برند چرا من نبرم. این سوالی است که این روزها خیلی می شنوم.

بعد از وضعیت زندگیش می گوید. از اینکه خودش و زنش هر دو کار می کنند. از دختر بزرگش که رشته اش گرافیک است و خرج لوازم مورد نیاز رشته اش زیاد. از بچه پنج ساله اش حرف می زند که از صبح تا ساعت دو که خواهرش از مدرسه برگردد در خانه تنهاست! مبهوت می شوم. چه باید بگویم؟

-چرا مهدکودک نمی فرستیش؟

-هیچ مهدکودکی ساعت 6 صبح باز نیست. شرکت ماهم که فقط بچه  های خانم ها را می پذیرد. خرج پرستار بچه هم زیاد است، نمی توانم بدهم.

می گوید تلویزیون را از صبح روشن می کنند برای بچه، دو گوشی موبایل هم می دهند دستش که اگر شارژ یکی تمام شد دیگری شارژ داشته باشد. می گوید دوتا کفتر هم خریده است و گذاشته است خانه که همبازی بچه اش باشند. اینها را که می گوید تمام قواعد اخلاقی ام رنگ می بازند. چطور باید درباره درست و غلط حرف بزنم؟

از مسافر کشی بعد از تایم شرکت می گوید و اینکه خسته و کوفته می رسد خانه و تازه آن موقع بچه پنج ساله اش دلش می خواهد بازی کند. کسی نبوده ببردش بیرون برای دویدن. می گوید نمی شود بچه را برای اینکه می خواهد بدود کتک زد.

بچه های بیچاره ی  پنج ساله ی شهر. فکر می کنم چندتا بچه دارند اینطور بزرگ می شوند؟ تک وتنها توی خانه با آموزه های فوق العاده تلویزیون ملی و گوشی های موبایل. نقطه مثبتش احتمالن کفترها هستند.

فکر می کنم به همه سازمان ها و نهادهای موجود در ایران. واقعن دارند چه کار می کنند؟ حالا اگر موضوع دیگری بود همه شان صف می کشیدند برای استنطاق و بررسی و سوال و جواب ولی اینجور وقت ها انگار اصلا وجود ندارند. لابد اگر آماری هم فردا پخش شود از زیرخاکی های دزدیده شده یا کارگرانی با انواع آسیب های روحی یا زن و شوهرهای خسته یا بچه های مشکل دار. ایراد فقط از آنانی است که آمار را پخش کرده اند. می شود ازشان شکایت هم کرد حتی و انداختشان زندان.

گاهی فکر می کنم ما خیلی سال است که در فضایی پر از گند و کثافت داریم دست و پا می زنیم و اتفاقن فرو هم نمی رویم که همه چیز تمام شود و راحت شویم. فقط دست و پا می زنیم و دست و پا می زنیم و دست و پا می زنیم.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۵
سورمه

نمی دانم با این عملکرد چطور انتظار داریم روستاها خالی نشوند و کسی به شهرها نیایند. ما که با دست خودمان روستاییان را آواره می کنیم و به نظرشان اهمیت نمی دهیم.


کسی به ما راست نگفت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۷:۴۳
سورمه

سد معبر جرم است. زشت کردن خیابان هم شاید جرم نباشد ولی کار خوبی نیست. کاش یک نفر از شهرداریچی ها بیاید بگوید چرا برای پلمب اماکن مختلف از یک وسیله زیباتر و جمع و جورتر استفاده نمی کنند؟ چرا شهرداری به عنوان نهادی که خود مسئول جلوگیری از سد معبر است بارها و بارها به وسیله ی این بلوک های سیمانی زشت، راه مردم را در پیاده روها بند آورده است؟ اینکه زور شهرداری زیاد است را از خبرهای این چند وقت می توان فهمید ولی یک مقدار حس زیباشناسی جای دوری نمی رود. بالاخره شهر همه مان است. زحمت و هزینه اش هم حتمن کمتر است اگر به جای این بلوک های گنده از نوارهای زرد، نارنجی یا هر رنگی که دوست دارید استفاده کنید مثلا.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۶
سورمه

امروز مطلبی خواندم درباره لزوم پرداختن به آسیب های اجتماعی در برنامه ششم توسعه. اصل مطلب خیلی هم به جا و معقول بود اما چیزی که در این خبر نظرم را جلب کرد استفاده از واژه ی «هم باشی سیاه» بود، می دانید که، به جای «ازدواج سفید». هم بامزه بود هم جالب. داشتم تصور می کردم یک بنده خداهایی مجبور شده اند چقدر فکر کنند تا به این واژه برسند. لابد بعدش هم که کلی زحمت کشیده اند بخشنامه شده به همه مدیران و روسا که مبادا زبانم لال بگویید ازدواج سفید، درستش همباشی سیاه است. کلمه ترتمیزی هم هست اتفاقن!
 ولی خوب کل ماجرا خنده دار است. انقدر که در سرزمین ما فسفر برای درست کردن ظواهر سوزانده می شود اگر برای اصل ماجرا سوزانده می شد الان به کهکشان های دیگر هم دست یافته بودیم. مدام نگران کلماتیم و البته فقط کلماتی که اغیار استفاده می کنند وگرنه خودی ها که مشکلی ندارند، نماینده مجلسمان کلماتی استفاده می کند که مناسب چاله میدان هم نیست.
 آنچه نیاز به توضیح ندارد این است که تا وقتی مشکلات را زیر کلمات پنهان می کنیم هیچ چیز درست نمی شود. 

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۶
سورمه

سال ها بعد از مردمانی سخن خواهند گفت که یکی از دلایل انقراضشان ترسیدن از آبروریزی بود. کشوری که دوست نداشت از آسیب های اجتماعیش آماری منتشر کند، مبادا که دشمن بفهمد. و همین شد که در دریایی از اعتیاد، فحشا، ایدز و.. غرق شد و خودش هم نفهمید چطور.

سال ها بعد از مردمانی سخن خواهند گفت که منقرض شدند از بی آبی. در تاریخچه شان نوشته خواهد شد: «با اینکه سال های زیادی از خشک بودن سرزمینشان و در حال اتمام بودن منابع آبی شان خبر داشتند اما مانند یکی از پرآب ترین کشورهای جهان آب مصرف می کردند. مردم این سرزمین حساسیت ویژه ای روی میکروب و تمیزی داشتند و چند برابر مردمان دیگرسرزمین ها برای شستشو از آب استفاده می کردند. ساعت ها در حمام می ماندند و از آب به عنوان جارویی برای برگ ها استفاده می کردند. این مردمان عجیب با وجود اینکه می دانستند خورشید میزان زیادی از آب های سطحیشان را تبخیر می کند و دریاچه ها و رودخانه هایشان در حال از بین رفتن است، مدام سد می ساختند و با وجود اینکه می دانستند پایتختشان در حال نشست است و حتی روی گسل های مرگبار قرار دارد از ساخت و سازهای بزرگ و خالی کردن سفره های زیرزمینی دست نمی کشیدند. آنها واقعن مردمان عجیبی بودند. هنوز علم ما آنقدر پیشرفت نکرده است که از انگیزه های آنان با خبر شویم و بفهمیم چرا با دست خود، خود را از بین بردند.»



۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۰۷:۵۴
سورمه

پرواز به تهران هشت و نیم شب بود. حدود دوساعت قبلترش پیامک آمد که تاخیر دارد و ساعت یازده و نیم انجام می شود. بهم نگاه کردیم و گفتیم دمشان گرم که زودتر خبر داده اند که بیخود  بلند نشویم برویم فرودگاه و علاف شویم.

ساعت 10 بلند شدیم رفتیم فرودگاه دیدیم خبری نیست. نه روی تابلو پروازها بودیم، نه کانتری باز بود. رفتیم از دفتر شرکت هواپیمایی پرسیدیم. اول گفت هنوز معلوم نیست. بعدتر گفت: «دو و چهل دقیقه می پره». من که باید صبح ها ساعت پنج و بیست دقیقه سوار سرویس شوم نگران بودم که نرسم به سرویس. با نگرانی پرسیدم:« 3 نشه؟» گفت: « نه، دو و چل».

کانتر را باز کردند و ملت رفتند کارت پرواز گرفتند و هرکی توانست رفت خانه که شاید دو ساعتی بخوابد.

من که نخوابیدم، میم خوابش برد. یک و نیم بلند شدیم زنگ زدیم اطلاعات پرواز. سامانه اش اینجوری است که شماره پرواز را وارد می کنی می گوید پرواز وضعیتش چیست. ما وارد کردیم گفت شماره اشتباه است. دوباره زنگ زدیم که با اپراتور حرف بزنیم. توی سایت هم فقط زده بود پرواز شماره فلان تاخیر دارد. اما به اپراتور وصل نمی شد. هی می گفت:  شما در صف انتظار شماره اول هستید، شماره در صف انتظار شماره اول هستید اول هستید اول.... ولی خوب گاهی اول بودن بی فایده است. بلند شدیم لباس پوشیدیم رفتیم فرودگاه. گفتند پرواز هنوز از تهران راه نیفتاده و معلوم نیست کی راه بیفتد. بالاخره بعد از نیمساعت گفتند تازه دو و چهل دقیقه از تهران می پرد.

میم همانجا توی فرودگاه اطلاعات پرواز را گرفت و رفت جلویشان ایستاد. همچنان در گوشی صدایی تکرار می کرد اول، اول، اول... ولی تلفن اطلاعات پرواز اصلا زنگ نمی خورد! بهشان گفت ماجرا چیست که زنگ نمی خورد؟ خانومه گفت: حتمن خطتون خرابه یا توی نوبتید.  میم گفت: نفر اولیم. خانومه جواب داد: خط اصلا ازاد است شما چطور پشت خطید ...

میم رفت سراغ  مدیر ترمینال و ماوقع را گفت. مدیر ترمینال گفت اگر شکایتی دارید مکتوب کنید و تمام! میم داغ کرده بود. مردم هم عصبانی بودند از شرکت هواپیمایی، از مدیر ترمینال از اینهایی که با مسافرها مثل هیچی برخورد می کنند و تازه زورشان می آید جواب آدم را بدهند.

به میم گفتم بیا بنشین شکایت بنویسیم. نوشتیم. بعد وسط حرف هامان مدیر ترمینال شروع کرد به طرفداری از کارمندش. میم عصبانی شد گفت این شکایت را پاره کنید بیندازید دور اگر می خواهید اینطور قضاوت کنید. نگران بودیم اصل شکایت به جایی نرسد. از آن ور خود خانم کارمند اطلاعات پرواز داد زد که: بگید بیان خودم جوابشون رو می دم. مدیر ترمیال گفت بروید ببینید چه می گویند. میم عصبانی رفت من و مدیر ترمینال هم رفتیم، مردم دوره مان کرده بودند.

 خانم کارمند اطلاعات پرواز با صدای بلند و انگشت تکان دادن با میم حرف می زد، میم هم صدایش را برد بالا. خانم کارمند گفت مسافر وظیفه اش بوده است ساعت یک و نیم اینجا باشد. میم گفت شما لازم نیست به ما بگویید وظیفه مان چیست. کار بالاگرفت. خانم کارمند اطلاعات پرواز رفت باجه پلیس فرودگاه از میم شکایت کرد به خاطر «بد حرف زدن».

همه چیز خیلی به همه چیز این روزها می آمد. این یک روش متداول است این روزها که آنها که مقصرند از آنها که صاحب حقند شکایت کنند و یک وقت هایی هم بیندازندشان زندان حتی. خانم کارمند که این کار را کرد از ذهنم گذشت چقدر سریع یک آفت می تواند پخش شود.

مردم از بی خوابی و سردر گمی و عدم پاسخگویی کلافه بودند. پلیس که آمد به میم گفت چند لحظه تشریف بیاورید دیگر خونشان به جوش آمده بود. میم با پلیس رفت من هم همراهشان شدم. پلیس به من گفت خانم شما کجا؟

گفتم: من زنشم.

گفت: شما لازم نیست بیاین.

گفتم: چرا لازمه.

افسره سکوت کرد. رفتیم داخل. خانومه نشسته بود روی مبل دو تا افسر دیگر هم نشسته بودند روی مبل یکی هم پشت میز بود. افسر پشت میز نشین گفت آقا توضیح بده چی شده. میم گفت: «والا نمی دونم اینجا ما باید شاکی باشیم ولی مثل اینکه ایشون پیشدستی کرده.»

مردم جمع شده بودند پشت در. یکیشان سرش را کرد داخل گفت: «ما اومدیم بگیم این آقا مقصر نیست، ما شاهد بودیم.»

یکی دیگه گفت: «چرا گرفتینش؟»

افسر پشت میز نشین گفت: «نگرفتیمش می خوایم باهاش صحبت کنیم. اصلا این آقا فامیل منه می خوام باهاش اختلاط کنم.»

من گفتم: «کی گفته فامیل شماست. براچی باید اینجا باشه اصلا؟»

مسافر دیگری که عصبانی شده بود آمد تو با صدای بلند گفت: « همین کارا رو می کنین باعث می شین آدم به نظام فحش بده.»

افسر پشت میزنشین از جایش بلند شد و عصبانی داد زد: «یعنی چی که به نظام فحش بدی؟!»

مسافر گفت: «الان من به نظام فحش می دم دیگه، به خاطر این کارای شما. من جانباز موجیم. شما اعصابم رو خرد کردین. برای چی این اقا رو گرفتین آوردین اینجا.»

افسر پشت میزنشین  با عصبانیت بیشتری گفت: «نباید به نظام فحش بدی ما اینهمه شهید دادیم»

از ذهن من گذشت چرا وقتی اینهمه اختلاس و دزدی و ظلم می بینید یاد شهدا نمی افتید.

مسافره خیلی تند حرف زده بود. راندیمش بیرون. ترسیدیم برایش بد شود. جو خیلی متشنج شده بود. افسره، مدیر ترمینال را که همراه ما آمده بود فرستاد بیرون که برود مسافرها را کمی آرام کند.  بعد یکی از افسرها که نشسته بود گفت مشکلی نیست فردا بروید دادگاه تا موضوع حل شود. یکی از مسافرها که دم در گوش ایستاده بود با شنیدن  لفظ «دادگاه» داغ کرد. داد زد و بقیه مسافرها را دعوت کرد به سمت اتاقک پلیس که:  «بیاید می خوان ببرنش دادگاه.» مسافرها دوباره آمدند به سمت اتاقک. مرد مسافر میانسال بود. معلوم بود حسابی ناراحت است. شروع کرد به داد زدن که یعنی چه می خواهید ببریدش. افسری که اسم دادگاه را آورده بود از جایش بلند شد، با عصبانیت دستبندش را درآورد. گفت: «داری اغتشاش ایجاد می کنی.» رفتم جلوی افسره ایستادم، آرام بهش گفتم: «آقا این چه کاریه؟ مردم عصبانین، خسته ان، یه جواب درست حسابی نشنیده ان تا الان، با اینکار عصبانی ترشون می کنی.» گفت: «به من مربوط نیست. حوزه استحفاظی من رو بهم ریختن. چهاتاشونو دستبند بزنم می فهمن چه خبره.» گفتم: «چی آقا چارتاشونو دستبند بزنی. مردم قرار بوده هشت و نیم برن، الان دو نصفه شبه هنوز نرفتن، یه جواب درستم بهشون ندادن، صبحم می خوان برن سرکار. خوب عصبانین.» انگار کمی آرام شد. دستبندش را گذاشت جیبش. سر و صدای مردم انگار باعث شد کمی غلاف کنند. با میم دست دادند و از طرف خانم کارمند اطلاعات پرواز که داشت حرص می خورد گفتند ایشان شکایتی ندارند. بعد هم همه را فرستادند سالن پرواز.

میم را فرستادم خانه. می ترسیدم ما که رفتیم آن سالن، بازداشتش کنند. 4 صبح بالاخره پریدیم. صبح نرفتم سرکار. قرص سر درد خوردم و خوابیدم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۱
سورمه

بعضی آدم ها  پر از عشق اند و تا توانسته اند این عشق را تکثیر کرده اند. ما اما نمی شناسیمشان شاید چون ساکت اند و زرق و برقی ندارند. یک گوشه دارند کار خودشان را می کنند و به خوب کردن حال دنیا مشغولند. ما بیشتر آنهایی را می شناسیم که مشغول خراب کردن و بد کردن حال ما و دنیا هستند. ما آنهایی را که برایمان امید و زیبایی به ارمغان می آورند نمی بینیم.

این روزها توران میرهادی در بیمارستان بستری است.

برای آشنا شدن بیشتر با او اینجا را بخوانید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۰۷:۱۸
سورمه

تا ٣٨‌درصد مرگ‌و‌میرها در کشور ناشی از بیماری‌های قلبی و عروقی است، به‌طوری که ایران رکورددار بالاترین آمار مرگ قلبی در جهان  شده است.

روزانه ٣٠٠ نفر در کشور بر اثر عوارض قلبی جانشان را از دست می‌دهند.

حدود ۱۰‌درصد مردم ایران دیابت دارند و ۲۵‌درصد نیز در ۱۰‌سال آینده دچار دیابت می‌شوند.

 نزدیک به ٥٠‌درصد  جمعیت بالای ٥٥‌سال کشور، دارای فشار خون هستند و حدود ٤٠‌درصد هم چربی خون دارند.

۶۷‌درصد ایرانی‌ها دچار اضافه وزن هستند.

طبق آمار مصرف نمک در ایرانی‌ها بالا است و در حالی‌که باید میزان مصرف مجاز نمک برای هر فرد ٢,٥ گرم در روز باشد، ۹ گرم نمک مصرف می‌کنیم.

آمار سنی بروز سکته‌های قلبی و مغزی در ایران حدود ۱۰‌سال پایین‌تر از معیار جهانی است.

بیشتر مواد غذایی ایرانیان  نان و برنج است، در حالیکه مهم‌ترین علت بیماری‌های مزمن و در رأس آنها سکته قلبی و مغزی رژیم غذایی است و رژیم غذایی در ایران به گونه‌ای است که مردم بیش از نیاز بدن‌شان مصرف می‌کنند.

منبع روزنامه شهروند


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۰۶:۴۷
سورمه

درباره ماجرا میزبانی شطرنج زنان از سوی ایران، از طرفی بحث حجاب اجباری است که یکی از روزمره ترین و آزاردهنده ترین اجبارهای تمام این سال هاست و از فرط روزمرگی گاهی آزاردهنده بودنش به چشم خیلی ها نمی آید و این آزاردهنده ترش می کند و دیگری بحث پیشرفت زنان ایران بدون حداقل کمک های بیرونی و با پشت سر گذاشتن انواع موانع و مصایب و به چشم نیامدن ها و سرکوب شدن هاست.
اما  فکر می کنم دادن میزبانی شطرنج زنان به ایران نمی تواند درست باشد. درست این است که زنان به دلیل حجاب از مسابقات جهانی بیرون رانده نشوند. اما اینکه زنان دیگر دنیا را مجبور کنیم که به دلیل میزبانی یک کشور مسلمان به صورت اجباری حجاب داشته باشند به نظر درست نمی آید. 
این مساله وقتی پررنگ تر به نظر می رسد که ما بدانیم کشورهای اسلامی دیگری در دنیا وجود دارند که حجاب در آنها اجباری نیست. به خصوص که این مساله می تواند باعث شود دنیا همچنان به این تفکر اشتباه ادامه دهد که حجاب سنتی است که زنان ایرانِ امروز همگی آن را پذیرفته اند و به اختیار استفاده می کنند و آگاه نباشد که برای نگه داشتن این پارچه ها بر سر زنان هرسال چه پول هایی خرج می شود و چه آزار و اذیت هایی به زنان و خانواده هایشان تحمیل می شود.
غیر از تمام مسائل و مشکلات ما در ایران به نظر می رسد اجبار کردن زنان غیرایرانی به حجاب با بهانه میزبانی، یک حرکت ضد زن  و ضد آزادی به طور کلی است حالا چه به ضرر ما در ایران باشد و چه به نفع ما.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۳
سورمه

این موج خبری که درباره سالمندی به راه افتاده که ایران سالمندترین کشور دنیا می شود و ... به نظرم برای ترساندن مردم و پیش بردنشان به سمت تولید مثل است. اصولا همه چیز را در زمین ملت انداختن و از چاله به چاه افتادن مهارت اختصاصی سیاستمداران ماست.

بسیاری از ملت ها رشد جمعیت منفی داشته اند و الان هم جز مرفه ترین کشورهای دنیا هستند. دلیلش این است که وضعیت خود را از سیستم سنتی به مدرن تغییر داده اند، تغییرات جامعه جدید را پذیرفته اند و برایش دنبال راهکار گشته اند. سیاستمداران ما اما اصرار شدیدی دارند که یک طوری ما را به دوره قاجار برگردانند. می خواهند زن ها را بچپانند توی خانه. بچه ها را از یکی به 7 تا (یا حتا 14 تا) افزایش دهند، مرد را به رییس بلامنازع خانواده تبدیل کنند، صیغه را رواج دهند، تعدد زوجات را تبلیغ کنند، برای زنان سرپرست خانوار مردانی مناسب پیدا کنند، مهدکودک ها را ببندند و کودک را 24 ساعت  بفرستند پیش مادری که دیگر شاغل نیست و نشسته به رفت و روب و پخت و پز و شستشو. فقط حوض کم دارد که متاسفانه در تبدیل روستای تهران به ابرشهر تهران دیگر حوضی نمانده!

دوست دارند ظاهرمان مدرن باشد. برج و پاساژ و پالادیوم و اتوبان دو طبقه  داشته باشیم ولی زندگیمان مثل 100 سال پیش ارباب رعیتی باشد و البته که هست وقتی آنها که خلافکارند از آنها که خلافشان را آشکار کرده اند شکایت می کنند و آنها را می اندازند زندان و دوقورت نیمشان هم باقیست.

به هر حال راه حل این است که تغییرات جامعه را بپذیریم چون جلویش را نمی شود گرفت. راه حل این است که بپذیریم خیلی از آدم ها امروز نمی خواهند اصلا بچه داشته باشند و کسی هم حق ندارد بهشان بگوید چرا. این سیل عظیم دهه شصتی ها که انقدر زیاد بودند که لب دریا هم که می رفتند خشک می شد الان همان هایی هستند که یک بچه بیشتر نمی خواهند چون طعم تلخ افزایش جمعیت را چشیده اند. چه گلی به سرشان زدید که حالا دارید می ترسانیدشان از پیری؟خدمتگزار ملتید یا رییس ملت؟ بله بله! ما هنوز رعیتیم.

در یک جامعه مدرن نهادها جایگزین خانواده سنتی می شود. دیگر مادربزرگ نیست که بچه را نگه می دارد بلکه پرستار بچه و مهدکودک این کار را انجام می دهند. پس به جای تلاش برای بستن مهدکودک ها، آنها را ارتقا بدهیم و نظارتمان را بیشتر کنیم.

در جامعه مدرن خدمات درمانی را توسعه می دهند به طوری که همه اقشار جامعه را در بر بگیرد و همه بتوانند از آن استفاده کنند نه اینکه حق بیمه از حقوقمان کم شود، ولی وقتی مریض شدیم مجبور باشیم دنبال بیمه درمانی مان بدویم و ثابت کنیم مریض بوده ایم. نه اینکه کسی بمیرد چون پول نداشته همان لحظه بدهد و عملش نکرده اند. نه اینکه کسی در این مملکت زندگی کند ولی چون مهاجر است خدمات درمانی به او ارائه نشود. سیستم درمانی کشور را قوی کنید و نظارت کنید روی کار دکترها و بیمارستان های مملکت.

به جای ترساندن مردم از پیری، روی فرهنگی کار کنید که رفتار زننده ای با مهاجران دارد. به جای  گنده کردن خون پدری قانونی را درست کنید  که نمی گذارد زن ایرانی تابعیتش را به فرزندش منتقل کند.

به جای سخنرانی و مانع تراشی و ترساندن مردم و شکایت از آنها که حقایق را آشکار می کنند بروید کارتان را درست انجام بدهید!

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۷
سورمه


Why is effort so terrifying?
There are two reasons. One is that in the fixed mindset, great geniuses are not supposed to need it. So just needing it casts shadow on your ability. The second is that, as Nadja suggests, it robs you of all your excuses, Without effort, you can always say, "I could have been [fill in the blank]." But once you try, you can't say that anymore. Someone once said to me, "I could have been Yo-Yo Ma." If she had really tried for it, she wouldn't have been able to say that.
  
Mindset, Carol S.Dweck

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۷
سورمه

این چه سیستمی است که اینهمه از حضرات و دولتی ها و... حساب توییتر دارند و مدام هم در توییتر نظر می دهند اما توییتر فیلتر است.

 این را چطور برای کسی که در ایران زندگی نمی کند  می توان توضیح داد؟ ما توییتر را فیلتر می کنیم بعد خودمان  ازش استفاده می کنیم و درباره مسائل جاری مملکت توییت می گذاریم!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۰۹:۰۰
سورمه