سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

پیامک اومده:
همسر، دوست دختر، دوست پسرت الان دقیقا کجاست؟ برای فهمیدن برو به فلان لینک.


رسما یعنی سلب کردن آزادی، یعنی جاسوسی، از همه این ها بدتر یعنی از بین بردن اعتماد، این مهمترین قسمت یک رابطه خوب و سالم.
هر چقدر فروش و استفاده از همچین چیزی بیشتر باشه یعنی ما روابط بیمار بیشتری داریم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۳
سورمه

نوشته مورگان گریفین
ترجمه سورمه
 
افسرده بودن می تواند به شما احساس بیچارگی بدهد. ولی شما بی چاره نیستید. در کنار مشاوره و دارو، کارهای بسیاری هست که می توانید به تنهایی برای مبارزه با افسردگی انجام دهید. تغییر رفتار، فعالیت های بدنی، سبک زندگی و حتا طرز فکر کردن، روش های طبیعی درمان افسردگی هستند.
1.      یک روش روزمره برای خود داشته باشید. یان کوک می گوید اگر شما افسرده اید، به یک روش روزمره نیاز دارید. او روانپزشک و مدیر بخش تحقیقات افسردگی در برنامه کلینیک دانشگاه یو سی ال ای است.
افسردگی می تواند چهارچوب را از زندگی شما بگیرد. روزها یکی پس از دیگری از بین می روند. تنظیم یک جدول روزانه می تواند کمکتان کند تا به مسیر زندگی برگردید.

2.      تعیین هدف. وقتی افسرده اید حس می کنید نمی توانید هیچ کاری انجام دهید. این مساله باعث می شود حس بدتری نسبت به خودتان پیدا کنید. برای بهتر شدن برای خود اهداف روزانه تعیین کنید.
کوک می گوید از چیزهای خیلی کوچک شروع کنید. هدفی برای خود تعیین کنید که می توانید در آن موفق شوید، مثلا هر روز طرف ها را بشویید.

3.      ورزش. به طور موقت آندروفین ها را افزایش می دهد. آنها نوعی مواد شیمیایی  در بدن ما هستند که باعث ایجاد حال خوب می شوند. همچنین برای افراد افسرده فواید بلند مدت دارند. کوک می گوید اینطور به نظر می آید که ورزش منظم مغز را تشویق می کند که به روش مثبت عمل کند.
به چه مقدار ورزش نیاز دارید؟ نیازی نیست که در یک ماراتن شرکت کنید. تنها چند بار پیاده روی در طول هفته کمک می کند.

4.      سالم غذا بخورید. رژیم جادویی برای درمان افسردگی وجود ندارد. بهتر است مراقب آنچه می خورید باشید. اگر افسردگی شما را به سوی پرخوری سوق می دهد، کنترل روی غذا خوردنتان به شما حس بهتری می دهد.
هیچ چیز قطعی نیست اما، کوک می گوید شواهدی وجود دارد که غذاهای حاوی امگا3 و اسیدهای چرب (مثل سالمون و ماهی تن) و فولیک اسید (مثل اسفناج و آوکادو) بر کاهش افسردگی موثرند.

5.      به اندازه کافی بخوابید. افسردگی می تواند باعث دشواری در به خواب رفتن شود و کم خوابی می تواند افسردگی را بدتر کند.
چه می توانید بکنید؟ با ایجاد تغییراتی در سبک زندگی تان شروع کنید. هر روز در ساعتی یکسان  به خواب روید و از خواب بیدار شوید. سعی کنید چرت نزنید. هر آنچه را که مزاحم به خواب رفتنتان می شود از اتاق خارج کنید، از جمله تلویزیون و کامپیوتر را. آن وقت می بینید که وضعیت خوابتان بهبود پیدا می کند.

6.      مسئولیت هایی به عهده بگبرید. وقتی افسرده اید ممکن است بخواهید از زندگی کناره گیری کنید و مسئولیت هایتان را در خانه و محل کار رها کنید. این کار را  نکنید. درگیر ماندن و داشتن مسئولیت های روزانه می تواند به شما کمک که دارای سبکی از زندگی باشید که به از بین بردن افسردگی کمک می کند. مسئولیت ها باعث می شوند حس کنید کاری انجام می دهید.
اگر به مدرسه یا سرکار نمی روید اشکالی ندارد. به کار پاره وقت فکر کنید. اگر خیلی دشوار به نظر می رسد به کار داوطلبانه رو بیاورید.

7.      افکار منفی را به چالش بکشید. در مبارزه تان علیه افسردگی بخش عمده مبارزه، ذهنی است، طرز تفکرتان را تغییر دهید. وقتی افسرده اید به بدترین نتایج ممکن فکر می کنید.
دفعه بعد که درباره خودتان حس بدی داشتید، از منطق به عنوان یک درمان طبیعی افسردگی استفاده کنید. ممکن است حس کنید هیچکس مثل شما نیست، اما  آیا مدرکی  برایش دارید؟ ممکن است حس کنید بی ارزش ترین آدم روی زمین هستید، اما این احتمال واقعی است؟ باید تمرین کنید، اما قبل از اینکه این افکار کنترل تان را به دست بگیرند دست به کار شوید.

8.      قبل از استفاده از مکمل با دکترتان مشورت کنید. کوک می گوید شواهدی برای تاثیر برخی مکمل ها روی افسردگی وجود دارد. آنها شامل روغن ماهی، فولیک اسید، و مکمل های اس آدنوزین متیونین هستند. اما برای اطمینان پژوهش های بیشتری باید صورت گیرد. همیشه قبل از شروع هر نوع مکملی با دکترتان مشورت کنید، به خصوص اگر داروی دیگری مصرف می کنید.

9.      کار جدیدی انجام دهید. وقتی افسرده اید در یک گودال افتاده اید. خود را مجبور به انجام کاری متفاوت کنید. به موزه بروید. کتاب استفاده شده ای را از روی نیمکت پارک بردارید و بخوانید. داوطلبانه در یک یتیمخانه کار کنید. زبان جدیدی یاد بگیرید.
کوک می گوید وقتی خودمان را وادار می کنیم که کار جدیدی انجام دهیم تغییرات شیمیایی در مغز اتفاق می افتد. امتحان کردن چیز جدید میزان دوپامین مغز را تغییر می دهد که با سطح لذت، خوشحالی و یادگیری در ارتباط است.

10.  خوش بگذرانید. اگر افسرده اید  برای آنچه که دوست دارید زمان بگذارید. اگر هیچ چیز برایتان لذت بخش نباشد چی؟ کوک می گوید این فقط یکی از نشانه های افسردگی است. شما به هر حال تلاش کنید.
 عجیب به نظر می رسد اما  باید روی خوش گذراندن کار کنید. کارهایی را در برنامه تان بگنجانید که قبلا از آنها لذت می برده اید حتی اگر امروز برایتان روزمره و سخت به نظر می رسد. به بیرون رفتن با دوستانتان برای شام ادامه دهید. به سینما رفتن ادامه دهید.
کوک می گوید وقتی افسرده اید می توانید مهارت لذت بردن از زندگی را فراموش کنید. باید دوباره بیاموزید که چطور انجامش دهید، تا وقتی که کارهای جالب دوباره جالب به نظر برسند.
 

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۵۵
سورمه

به نظرم بعضی ضرب المثل ها دیگه باید عوض بشن. مثلا وقتشه بگیم «سکوت علامت نارضایتیه».

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۳
سورمه

برخی آداب و رسوم ما در گذشته کاملا نقض کننده حریم خصوصی زنان بوده اند، مانند مجالس شب زفاف. اما امروز هم همچنان حریم خصوصی زنان و حق آنها نسبت به بدنشان مرتبن نقض می شود. یکی از نقض کنندگان این حریم متخصصان زنان و زایمان هستند.
برخی از خانواده ها برای اینکه سندی برای اثبات باکرگی دخترشان داشته باشند قبل از ازدواج برگه ای مبنی بر باکره بودن دخترشان از پزشک می گیرند. غیر از اینکه خود اینکار و مرسوم بودنش چقدر درست است، دوستی که چنین کاری را انجام داده بود برایم تعریف کرد که وقتی وارد اتاق دکتر شد مردد می شود و تصمیم به ترک اتاق می گیرد اما دکتر در اتاق را قفل می کند و مجبورش می کند به معاینه.
به نظر می رسد به دلایلی برخی پزشکان زنان و زایمان که تعدادشان هم کم نیست به زنان و به خصوص دختران مجردی که به آنها مراجعه می کنند به چشم مجرم نگاه می کنند.
دوست دیگری در زمان مجردیش دچار عفونت زنانه شده بود. وقتی از دکتر درباره علت بیماری و چگونگی سرایت پرسیده بود. جواب شنیده بود که : می خوای ببینی از کدومشون گرفتی؟
دوست دیگری اینبار اما متاهل وقتی به مطب دکتر می رود تا چکاپ ساده انجام دهد از پزشک آنچنان برای بچه دار شدن مورد سوال و جواب و فشار قرار گرفت که دست آخر مطب را باچشم گریان ترک کرد.
به نظر می رسد جامعه مردسالاری که از گذشته تا امروز بدن زن را به تصاحب درآورده و خود را مالک آن دانسته امروز نمایندگان برازنده ای به نام متخصص زنان برای خودش پیدا کرده که با همان تحقیری با زن و بدنش رفتار می کنند که در تاریخ رفتار شده است. 
البته مثال هایی که آوردم نسبت به آنچه اینجا خواهید خواند جدی به نظر نمی رسد.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۲
سورمه

محمد علی نجفی شهردار تهران شد. امیدوارم این نجفی همان نجفی باشد که به آموزش و پرورش کمک ها ی بسیاری کرد. امیدوارم حال و حوصله جنگیدن داشته باشد و مثل زمانی که در معاونت میراث فرهنگی بود جا نزند. اگر واقعن نیتش بهببود اوضاع تهران است کار بسیار سخت و پرماجرا و حتا خطرناکی پیش رو دارد. 

 شهرداری تهران آنقدر در فساد فرو رفته است که برای بیرون آوردنش از این منجلاب نه تنها به همت و پشتکار زیادی نیاز است بلکه نیازمند پشتیبانی از طرف کسانی است که قدرت تقابل با این فساد را داشته باشند.
اینکه افرادی انتخاب شدند و برنامه دادند و از برنامه هایشان برای شهر تهران حرف زدند و حرف هایشان در سایت شورای تهران به صورت زنده پخش شد البته تحسین برانگیز بود اما واقعی نبودنش توی ذوق می زد. به عنوان یک شهروند از اینکه بازیم بدهند و فقط ویترین قشنگی جلوی رویم بگذارند، لذت نمی برم. برای خیلی ها مشخص بود که نجفی یک گزینه قبلا انتخاب شده است. 
از این بدتر کاندید کردن الهه کولایی برای شهرداری تهران به عنوان یک حرکت نمادین بود. امیدوارم روزی به جایی برسیم که فقط به عنوان نماد به نقش زن ها نگاه نکنیم و قبول کنیم که می توانند موثر باشند و از قابلیت هایشان استفاده کنند. به خصوص که زنان شاید هنوز کمتر به رانت و فساد گرایش آلوده شده باشند و البته نمی توان نادیده گرفت که یکی از دلایل بالا نیامدنشان در هرم قدرت همین عدم حضورشان در محافل مافیایی رانت و فساد است. شاید به همین دلیل امروز باید از زن ها استفاده کرد نه وقتی که راه بالا آمدن از هرم قدرت را با استفاده از رانتخواری و زدو بند با حلقه های قدرت یاد گرفتند.
در جلسه تشریح برنامه های الهه کولایی آنقدر مشخص بود که این زن فقط نقش یک نماد را دارد که مجبور شد با صدای بلند اعلام کند که واقعا آمده شهردار شود. البته باز هم جای امیدواری است که به جایی رسیده ایم که برای گول زدن نصف جمعیت اقدام به کاندید کردن یک زن می کنیم و می گذاریم برنامه هایش را تشریح کند! شاید از همین مسیر روزی به شهردار و وزیر زن برسیم ولی بسیار کند و بسیار سخت.
این در حالی است که در همین کشورهای دور و برمان هم شهردار زن داریم هم وزیر زن و هم سهمیه سی درصدی برای ورود زنان به مجلس. می دانید که از اروپا حرف نمی زنم، منظورم همین عراق و افغانستان و ترکیه خودمان است. 

الهه کولایی در لحظه رای گیری انصراف داد و بعد در مصاحبه اعلام کرد که راه دیگری برایش نمانده بود. فکر می کنم اشتباه بزرگی کرد و بهتر بود حداقل خودش را از این بازی «زن نمادین» بیرون بکشد و بگذارد شورای شهر تهران این نقش را به دوش بکشد که به یک زن کاندید شهرداری تهران رای نداده است و سعی کند برایش دلیل بیاورد یا به افکار عمومی جامعه پاسخگو باشد. اگر حتی هیچکس به کولایی رای نمی داد این بیشتر شکستی برای شورای شهر تهران بود و نه برای کولایی. اگر کاندید شدن کولایی نمادین بود باید حداقل یک «نه» نمادین هم از شورای شهر تهران به این زن نمادین کاندید شهرداری تهران به یادگار می ماند.


۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۴
سورمه


این تصویر در مشهد گرفته شده است. در سال 1335. ولی من را یاد خانه پدر بزرگم در کودکی می اندازد، حوالی دهه شصت، در اصفهان. می توانم حدس بزنم دری که پشت سر خانم های در تصویر دیده می شود چوبی و آبی بسیار کم رنگ است. در اتاق پشتی یک تاقچه دیده می شود که مطمئنم از رنگ های شاد درش استفاده شده. زیرانداز مادربزرگ تصویر مرا یاد پتوهایی که به صورت دولا دورتادور خانه قدیمی پدر بزرگ قرار داشت می اندازد با بالش ها و پشتی ها.اما مادربزرگ من بیشتر شبیه آن خانمی بود که در تصویر دارد سوپ می خورد یا حداقل من او را این شکلی به یاد می آورم. 

دارم به رنگ برنج توی دیس فکر می کنم. باید خوشمزه بوده باشد. و آن لیوانی که به نظر سفالی می آید چشم من را گرفته.
حیف که خانه پدربزرگ توی طرح یکی از اتوبان های اصفهان تخریب شد و من باید در عکس های این و آن به یادش بیاورم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۲
سورمه

میزان سانسور خودخواسته ی ما ایرانیان هم پدیده جالبی است. اینکه چه شد ما از اشعار ایرج میرزا به جایی رسیدیم که امروز اثر بسیار ناچیزی از بسیاری پدیده های اجتماعی، ارتباطی یا خانوادگی در نوشته هایمان جاری است. 
مدتی است در فضای مجازی به دنبال آداب و رسوم شب زفاف می گردم. داستان از آنجا شروع شد که یکی از زنان فامیل خاطراتی را برایم از دوران جوانی اش نقل کرد که مربوط می شد به جشن هایی که در قدیم در حمام ها می گرفته اند و کم کم از آنجا بحث مراسم حنابندان باز شد و برایم گفت که حنابندان اصلا مراسمی بوده که در حمام برگزار می شده و هم برای عروس و هم داماد اجرا می شده است. سر و دست و پای عروس را حنا می گذاشته اند و او را می نشاندند در یک مجمعه ی بزرگ.
بعد حرف کشید به شب زفاف و ایشان خاطراتی تعریف کرد که باعث شگفتی من شد و تصمیم گرفتم بروم به دنبال اینکه واقعا رسم و رسوم ما در این مورد چه بوده است.
 جالب است که اگر شب زفاف را در فضای مجازی جستجو کنید به مطالبی می رسید که تقریبا هیچ توضیح خاص و قابل استنادی در این مورد نداده اند. خیلی از مطالبی که آداب و سوم ازدواج در ایران را توضیح داده اند اصلا به این مورد نپرداخته اند. بماند که بسیاری از این مطالب از روی یک مطلب کپی پیست شده اند.
شاید یک دلیل این خودسانسوری درک این نکته باشد که آداب و رسوم ما در این مورد تجاوزی واقعی و شدید به حریم شخصی افراد بوده است و عروس را در حد یک شی یا ابزار که باید در شب زفاف از درست کار کردنش مطمئن شد تنزل می داده است. گرچه هیچ اطمینانی وجود ندارد که هنوز در قسمت هایی از ایران این آداب و رسوم ادامه نداشته باشد.


۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۱
سورمه

خبرهای این روزها درباره بچه دزدی ها و آزارکودکان و قتل و تجاوز به آنها ناامید کننده و ترسناک است. این فکر مدام در ذهنم رژه می رود که آدمیزاد چگونه موجودی است. چطور می شود در حق یک بچه انقدر بی رحم بود.
خارج از بحث های احساسی و ناراحتی هایی که فکر می کنم این روزها شامل حال خیلی از ما می شود اما فکر می کنم رسانه ای شدن این اتفاقات را باید به فال نیک گرفت. حقیقت این است که قبل از بنیتا و آتنا و ستایش هم چنین اتفاقاتی می افتاده است اما خیلی از آنها پوشیده می ماندند. به خصوص که بسیاری از کودک آزاری ها در چهاردیواری خانه و به وسیله نزدیکترین افراد خانواده صورت می گیرد. گرچه هنوز هم بیمارستان ها و مراکز درمانی ملزم نیستند موارد این چنین را گزارش دهند و نهادی وجود ندارد که والدین و سرپرستان کودک را به سزای اعمالشان برساند یا حداقل بچه را از آنها بگیرد.
یادم هست که وقتی مدرسه راهنمایی می رفتم برای اولین بار درباره خانواده ای شنیدم که بچه شان را در خانه آزار می دادند و انقدر به این کار ادامه داده بودند که بچه مرده بود. این خانواده همسایه یکی از هم کلاسی هایمان بودند و اینطور بود که خبرها به ما می رسید.  کودک را با سیگار و کفگیر داغ سوزانده بودند، بارها و بارها و آخرین بار از ضربه ای به سرش مرده بود. بچه هنوز به سن مدرسه هم نرسیده بود. برای منی که آن وقت ها دوازده سیزده ساله بودم چنین خبری مثل پتک بود. آدم توی آن سن و سال فکر نمی کند همچین اتفاقی ممکن باشد! شاید از همان روزها کم کم به این واقعیت پی بردم که خانه های زیادی در شهر هست که اتفاقاتی مشابه در آنها رخ می دهد اما هیچ فریاد رسی نیست. 
اینکه مردم با اطلاعاتی که امروز به دستشان می رسد درک کنند که ما دچار چه خلاهای قانونی عجیبی هستیم و چه تبعیض هایی را به نام قانون در محکمه هایمان اجرا می کنیم خوب است. این تعجبی که در مردم می بینم خوشحالم می کند، وقتی که ماجرای تفاضل دیه را می شنوند و می فهمند در قانون ما بابت اعدام مردی که به عمد زنی را کشته باید نصف دیه را به خانواده قاتل پرداخت.
ولی امیدوارم مردم به دنبال دانستن بیشتر درباره قانون باشند. مثلا بفهمند که قانون  ما پدری را که بچه اش را می کشد قصاص نمی کند. بدانند که قانون ما در هیچ حالتی وارد چهاردیواری خانه ها نمی شود حتا اگر بچه ای در حال مرگ باشد یا به او تجاوز شده باشد. 
وقتی مردم بدانند واکنش نشان می دهند و می توان این ها را تغییر داد اما تا وقتی واکنشی نشان نمی دهیم وضعیت به همین ترتیب ادامه خواهد داشت. 

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۱
سورمه

به نظر میاد شورای شهر تهران از میان بیشمار وظایف ریز و درشتش فقط به تغییر نام خیابان ها و میادین علاقه داره که البته در این یکی هم چندان طبق سلیقه مردم عمل نمی کنه و به این مساله می شه از تفاوت نام رسمی یا شورایی میادین و خیابان ها با نام مردمیشون پی برد.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۸
سورمه

نمی دانم چطور می شود که زن هم موجودی لطیف و ظریف و با محبت و بااحساس باشد و هم در تاریخ گویی از خیانت و زن گرفتن و صیغه کردن مردش ککش نگزد. در صفحات تاریخ فقط نوشته فلان شاه یا فلان رجل زن گرفت ولی با زنان دیگر هم شیطنت هایی داشت یا زن اولش فلانی بود و زن دومش بهمانی. به همین بی احساسی، به همین سردی، به همین بی خیالی.
 از ازل تا به حال، در طول تاریخ زنان از این همه کوری تاریخ نسبت به عشق زجر کشیده اند، تاریخ را  اما مردان نوشته اند و همین است که پر است از جنگ و کشورگشایی. تاریخ را اگر زنان می نوشتند  غم نامه ی بود از خیانت ها و از دست دادن ها و تنها ماندن ها. جمله هایی با این مضمون که فلانی رفت و جوانی و زیبایی و عمر و امیدم را هم با خودش برد. فلانی جسمش هست ولی خودش نیست، فلانی مهربانیش را برده برای دیگران ولی من مادر بچه هایش هستم و مگر چه می توانم بکنم. و مگر زن ها در تاریخ چه می توانستند بکنند غیر از اینکه سایه شوهر را بالای سر خود نگه دارند لابد، و برای بچه هایشان لالایی های پرسوز و گداز بخوانند که حالا لالایی هایشان بشود تاریخ زنانه، بشود مهر تایید غم هایشان.


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۰
سورمه

بیشتر پدران و مادران، به زبان، اصرار می کنند که دلشان می خواهد فرزندشان از استعداد بالقوه ای که دارد بهره مند شود ولی عملا طوری رفتار می کنند که گویی موفقیت و خوشبختی فرزندشان جز با پیروی از نظر و خواست آنان میسر نیست. از این وضع چه نتیجه ای می توان گرفت جز اینکه روحا و ناخودآگاه سخت وابسته، چسبیده و آویزان به فرزند خود می باشند و حرفی که می زنند با آنچه در دل دارند یکی نیست. تصور آزاد بار آمدن فرزند، چه دختر چه پسر، در دل پدر و مادر اضطرابی عمیق ایجاد می کند زیرا به وجود توانایی های ذاتی و طبیعی در فرزندشان اعتماد و اطمینان ندارند (شاید هم به این دلیل که به خود و توانایی های خود اعتماد ندارند) در مورد جامعه نیز وضع به همین منوال است زیرا چنان که شواهد تاریخی نشان داده است طبقات حاکم برای حفظ مقام و موقعیت خود از شکستن و خرد کردن میل و اراده مردم هیچ ابا نداشته و خودداری نکرده اند.
وقتی فرزند با تلقینات پدر و مادر معتقد شده باشد که اگر به نظر و خواست آنان تن ندهد گناه کرده است مساله جدی تر و پیچیده تر می شود. او در کوشش برای رها سازی خود از قید و بند خواست پدر و مادر سخت دچار اضطراب و احساس گناه می شود و غالباً در چنین حالی خواب هایی می بیند که هم گناهکار است و هم گناهکار نیست.
از کتاب انسان در جستجوی خویشتن، نوشته رولو می، ترجمه سید مهدی ثریا، نشر دانژه

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۷
سورمه

ابزارها هم می توانند محدود کننده آزادی های فردی باشند و مستبد. مثلا آیفون به کاربرانش اجازه انتخاب موسیقی دلخواه به عنوان زنگ گوشی را نمی دهد و اگر آیفون دارید چنین کاری ممکن، ولی کمی سخت تر از معمول است. شاید به همین دلیل است که وقتی یک آیفون در یک مکان عمومی زنگ می خورد خیلی ها دست به جیب و کیف می شوند، چون فکر می کنند این زنگ آیفون خودشان است.
 این هم یک جور قالب زدن آدم ها از روی هم و پیش رفتن هر چه بیشتر به سمت دنیایی است که گویی علاقه عجیبی به یک شکل کردن آدم ها دارد. چه وقتی که سایز سینه و باسن و کمر را با انواع سریال ها و فیلم ها و پیام های تبلیغاتی و سالن های مد بهمان دیکته می کند و چه وقتی با همان روش های تبلیغاتی انواع ابزارها و کالاها را به خوردمان می دهد که با تمام محدودیت هایی که قرار است داشته باشند بخریمشان  و بگذاریم در جیبمان و حس باپرستیژ و باکلاس بودن هم بکنیم. دنیای امروز خوب بلد است با توهم آزادی اسیرمان کند (عبارت درستش البته «خرمان کند» است).
در اساطیر یونان تختی است که آدم ها را بر روی آن می گذاشتند و اگر قدشان کوتاهتر از طول تخت بودند آنقدر می کشیدند تا هم اندازه تخت شوند و اگر بلندتر بودند پاهایشان را تا جایی که هم اندازه شوند، قطع می کردند. به نظر داستان دردناکیست. امروز اما این درد را حس نمی کنیم. اسیر همان تخت هستیم اما با این وضوح نمی توانیم بدن هایی که کشیده می شوند و پاهایی که قطع می شوند را ببینیم. امروز غیر از انواع تزریق های چربی و ژل یا بزرگ و کوچک کردن های باسن و سینه و آلت تناسلی که با میل و رغبت و پرداخت پول انجام می دهیم که  قابل رویت ترند، روحمان را هم از روی هم قالب می زنیم، مثل وقتی که تکرار می کنیم «وقتی فلانی دزدید چرا من ندزدم یا وقتی فلانی چنین کرد چرا من نکنم». به نظر می رسد چیزی این میان از بین رفته. چیزی مثل احترام به خود، هویت فردی، آزادی و روی دیگرش که مسئولیت پذیری است.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۵
سورمه

مراجعم ارمنی بود. گفت ما اقلیت های مذهبی نمی تونیم تو شرکتای دولتی استخدام بشیم. فکر کردم به ظلمی که می کنیم به خاطر دین. فکر نکنم خدا از بنده های بی خدا هم فرصت هاشون رو نمی گیره. چه برسه به هموطن ارمنی که خداپرسته،فقط روش پرستیدنش فرق می کنه یا شاید از خیلی از مسلمون ها روش بهتری داشته باشه. کی می دونه کدوممون مومن تریم؟ بماند که سوال اصلی باید این باشه که آیا دین اشخاص غیر از شخصی بودن ربطی به عملکرد سازمانیشون داره؟

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۷
سورمه


کتابی که به تازگی خوانده ام ایران در عصر صفوی است. کتاب را راجر سیوری ایرانشناس و متخصص عصر صفوی که بازنشسته دانشگاه تورنتوست، نوشته است و حدود 260 صفحه است. 
کتاب از نظر من خوشخوان و لذتبخش بود و در طول خواندن کتاب چندباری گفتم «مثل حالا»! خوب این خوبی ها و بدی هایی دارد که باید کتاب را بخوانید تا بفهمید. اما واقعا خواندن درباره دوره ای که بسیاری امروز به آن مباهات می کنند و هنوز آثار ارزنده ای از آن در ایران و به خصوص اصفهان باقی مانده است جالب است. با خواندن درباره آن دوران ممکن است بتوان ریشه نظم و ترتیب امروز شهر اصفهان را درک کرد که شاید همان شالوده ای باشد که شاه عباس اول برای آن ریخت یا شاید این فکر به ذهن خطور کند که ارتباطی میان محاصره طولانی و دردناک شهر اصفهان به وسیله محمود افغان و شهرت امروزی مردم آن شهر به مقتصد و بسته بودن وجود دارد.  
من اما هنوز بی اندازه درگیر شخصیت شاه سلطان حسینم. این شخصیت را نمی فهمم و فکر می کنم کتاب هم به اندازه کافی به آن نپرداخته است. امیدوارم این معما برایم حل شود.


حتی در زمان صفویه هم جریان زاینده رود کفاف احتیاجات پایتخت جدید را نمی داد و شاه عباس کوشید بخشی از آب رودخانه کوهرنگ را برای افزایش جریان زاینده رود منحرف سازد. این کار مستلزم شکافتن دیواره کوهستانی میان سرچشمه این دو رودخانه بود که از دو سوی متقابل آب پخشان زاگرس یکی از مرتفع ترین نقاط این رشته کوه نزدیک زردکوه سرچشمه می گیرند. این نقشه بزرگ ابتدا به فکر شاه طهماسب رسید، عباس اول آن را آغاز کرد و نتیجه اش عباس دوم آن را ادامه داد و در 1935م./ 1332 ش. توسط سن الکساندر گیب و همکارانش به پایان رسید. آنها متوجه شدند که خط سیر خندقی که مهندسین شاه عباس حفر کرده اند با مسیر صحیح فاصله اندکی دارد*. /ص 156

بسیاری از مسافران اروپایی میزان امنیت شاهراه های ایران [در زمان شاه عباس اول] را در مقایسه با عثمانی خوب دانسته اند. به عنوان مثال تاورنیه بر این امر تاکید می ورزد که بعد از ایروان، «جدا شدن از کاروان یا حتی سفر کردن کاملا بی خطر» بود. کاروان تونو بعد از رسیدن به ایران نگهبان شبانه نمی گذاشت. دیگران رفتار راهداران ایرانی را با رفتار همکارانشان در سایر کشورها مقایسه کرده اند: اولیاریوس از تفاوت بین خشونت و بی تربیتی روس ها و ادب و تربیت ایرانیان تحت تاثیر قرار گرفته و فرایر از تفاوت میان ظاهر و رفتار هندیان یا ایرانیان شگفت زده شده است. راهداران «دستور داشتند هر کسی را که تنها و از جاده های پرت سفر می کند و برای آنها کاملا ناشناخته است متوقف سازند زیرا امکان داشت به جرم دزدی تحت تعقیب باشد». سایر مسافرین از پیدا شدن  سریع اثاثه شان که به سرقت رفته بود سخن رانده اند. /ص 190

از کتاب ایران عصر صفوی، نوشته راجر سیوری، ترجمه کامبیز عزیزی، نشر مرکز

* این مطلب آدم را به فکر می اندازد که از زمان شاه طهماسب تاکنون راه بهتری غیر از تونل آب نداشته ایم؟

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۰
سورمه

درباره خرمشهر این مطلب را همچنان می توان تکرار کرد و البته این پست اخیراً نوشته شده هم می تواند مرتبط باشد. 

آزادی خرمشهر تبریک دارد به شرط آنکه بدانیم چه از دست دادیم و چه به دست آوردیم. اگر فراموش کنیم باز هم می تواند تکرار شود. بماند که بعد از سی سال خرمشهر هنوز به نقطه قبل از جنگش نرسیده و شاید هیچگاه هم نرسد.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سورمه

دارم تمرین تمرکز و سازماندهی مغز می کنم، آنهم بعد از بیش از سی سال که همیشه همین سربه هوایی و کنجکاوی را داشته ام. نمی دانم این مرض از کجا شروع شد ولی حتما اینترنت سهم به سزایی در تقویت آن داشت و البته کنجکاوی ذاتی در دانستن همه چیز هم بی تاثیر نبود. مرض نامبرده چنان است که من در حال حاضر سه مرورگر باز، با 5 تب باز در هرکدام از آنها دارم و در عین حال دو فایل ورد و یک فایل پی دی افم هم بازند و البته تلگرام روی دسک تاپ هم که مگر می شود بسته باشد؟
چطور می شود که این حجم از پنجره را باز می کنم؟ خوب سوال های مختلفی که به ذهنم می رسند و بعد خواندن هر مطلب  سوالات دیگری را تولید می کند و این وضع تمامی ندارد. البته این وضعیت دسک تاپ کامپیوتر شخصیم است. وضع مرورگرهای گوشی موبایلم هم حال و روز بهتری ندارند و همیشه دوتا کتاب نصفه خوانده شده دارم و یک کتاب که بالاخره تصمیم گرفته ام روی آن تمرکز کنم وبالاخره توانسته ام و البته خود آن کتاب منشا سوالات بیشمار دیگری شده که باز باید به خاطرش کتاب خواند و اگر به خاطرش کتاب بخوانم بعد آن کتاب های نیم خوانده قبلی را چه کسی تمام کند؟ خلاصه کلاف سردرگمی است. 
فعلا تنها تلاشم این است که هر کاری که دستم است فقط پنجره های مربوط به آن را باز کنم و بخوانم و به بقیه سوالات کاری نداشته باشم. مثلا وقتی دارم کتاب ایران عصر صفوی (درباره اش خواهم نوشت) را می خوانم و این سوال برایم پیش آمده که این شاه سلطان حسین واقعن همینی است که توی کتاب نوشته یا نویسنده دارد شوخی می کند یا یک چیزهایی از قلم افتاده و می روم شاه سلطان حسین را گوگل می کنم و  میم همان موقع تلویزیون را روشن می کند و صفحه تلویزیون ترامپ را با چشم هایی که دورشان سفید است نشان می دهد جلوی خودم را می گیرم و نمی روم trump makeup را سرچ کنم! البته خود شاه سلطان حسین به حد کافی گیج کننده و برهم زننده کل تمرکز هست. 
پ.ن1: اگر راه حلی دارید ممنون می شوم به اشتراک بگذارید.
پ.ن2: با همه این احوال خوشحالم در عصری زندگی می کنم که خیلی چیزها را می شود به همین راحتی فهمید و البته باز سردرگمم از اینکه بعضی از ما وقتی می توانیم اطلاعاتی درباره منابع خبری، سوابق آدم ها، اسناد و مدارک، کتاب ها و خیلی چیزهای دیگر به دست بیاوریم چرا از گوگل استفاده نمی کنیم یا از سایت کتابخانه ملی ایران یا ایران داک یا هزار جای دیگر. 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۶
سورمه

برای آشنا شدن با سند 2030 یونسکو که اهداف توسعه پایدار را مدنظر قرار داده است می توانید سند انگلیسی و ترجمه فارسی آن را از دانلود کنید. دوره خوبی هم خواهد بود برای آشنایی با مفهوم توسعه پایدار در دنیا. 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۷
سورمه

با آگاهی جنسی مشکل دارن اما با ازدواج زیر سن قانونی مشکل ندارن. 
از نظر قانونی و شرعی دختر رو در سن 9 سالگی بالغ می دونن و براش جشن تکلیف می گیرن و جزای کیفری براش در نظر می گیرن و با اجازه قاضی می ذارن ازدواج کنه ولی نباید درباره بدن خودش هیچ اطلاعاتی داشته باشه.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۱
سورمه


ما فراموشکار و خوش خیالیم. لازم است چیزهایی را برای خودمان دوره کنیم و البته چیزهایی هم هست که بهمان نگفته اند. به هر حال به خصوص ما پایتخت نشین ها از جنگ دور بوده ایم. به نشان افتخار بمب هایی هم برایمان ریخته شده است اما آوارگی و مهاجرت و در به دری جنگ را نچشیده ایم و ترسی که شهرهای جنوب غرب و غرب کشور تجربه کرده اند نفهمیده ایم و بعدها هم نخواستیم یا نخواستند که بفهمیم. چیزی هم اگر نشان کسی داده اند مردان جبهه بوده است و خط های مقدم جنگ و نه زندگی آدم های معمولی مثل خودمان که زیر آوار له و لورده شده اند یا زیر خمپاره زن یا شوهرشان را از دست دادند یا در به در و آواره شهرها شده اند. ما کمتر درباره اردوگاه های جنگ زدگان خودمان شنیده ایم بیشتر شاید اردوگاه های آوارگان سوری را دیده باشیم و شاید فکر کرده ایم که جنگ متعلق به همسایه است. لابد سوری ها هم روزی اینطور فکر می کرده اند. به هر حال گویی کسانی در این سرزمین هستند که فکر می کنند جنگ چیز خوبی است. شاید برای آنها منفعتی داشته است یا شاید با آن شرایط بهتر می توانند کنار بیایند. شاید صلح را بلد نیستند. نمی دانم. اما ما مردم شاید فقط فراموش کرده باشیم بدی و وحشتناکی جنگ را. خانمان براندازی و بی رحمیش را. شاید در زمان صلح،جنگ بسیار دور به نظر می رسد. اما اگر نگاهی به مکان کشورمان روی کره جغرافیا بیندازیم و کمی در خاطراتمان بگردیم و بعد هم به بعضی آدم های دور و برمان یا کسانی که این روزها تلویزیون بیشتر نشانشان می دهد گوش بدهیم، بهتر بفهمیم که جنگ می تواند خیلی هم دور نباشد. ولی خوب به قول بعضی ها مردم را نباید جنگ ترساند! 
با این مقدمه بخش هایی از کتاب زمین سوخته احمد محمود را اینجا می گذارم...

بمباران اهواز، عکاس: محسن شاندیز

چهره شهر عوض شده است. مردم، گروه گروه، خانه ها را ترک می کنند و با هر وسیله ای که به دستشان می افتد از شهر خارج می شوند. گروه کثیری پیاده راه افتاده اند. بار و بندیلشان را رو سر گرفته اند و در حاشیه جاده شوشتر، بی آنکه مقصدی داشته باشند، به طرف بیابان می روند. گاری های دستی، دوچرخه ها، چارچرخه ها، مملو از وسایل زندگی است. دو شب پی در پی است که بغداد وحشت ایجاد کرده است. رادیو بغداد تهدید می کند که شهرهارا خواهد کوبید. گوینده بخش فارسی رادیو بغداد، باد به گلو می اندازد  و از مردم شهرهای خوزستان می خواهد که اشیا سبک وزن و گران قیمت خود را بردارند و هرچه زودتر شهرها را تخلیه کنند. خبر موشک هایی که مردم دزفول را زیر آوار مدفون کرده است، رنگ تند خشونت، بی رحمی و ناجوانمردی به تهدید رادیو بغداد می زند. رادیو تهران می گوید که در انفجار موشکی دزفول هفتاد نفر شهید و سیصد نفر زخمی شده اند.



جنگ زده ها در غرب ایران، عکاس: علی هاشمی

مردم تو دشت ولو شده اند. کنار رشته های لوله، با پتو، جاحیم و یا هر چیز دیگر سایبانی افراشته اند و جل و پلاسشان را پهن کرده اند. هر ماشینی که قصد خروج از شهر دارد، همه کس، بی هیچ رودربایستی به ماشین آویزان می شود. فریاد و فحش و فضیحت راننده ها به گوش کسی فرو نمی رود. رو جاده آسفالتی که به رامین و ملاثانی می رود، سیاهی می زند. انبوه مردم مثل مور و ملخ تو هم می لولند. فریاد بچه ها، بوق اتومبیل ها و همهمه مردم قاطی شده است.


جنگ زده های بستان، عکاس: محمد فرنود
مردم با دست خالی از خرمشهر گریخته اند. خانه و زندگی شان را رها کرده اند و حالا، سرگردان، بی اینکه بدانند به کجا می روند، بچه های خردسال را به دوش گرفته اند و تشنه و گرسنه و گرمازده راه می روندتا از پا درآیند. دولت اعلام کرده است که برای جنگ زدگان، اردوگاه  برپا خواهد کرد.



بمباران هوایی شوش، عکاس: غلامرضا دادبین
آبادانی ها و خرمشهری ها، تو اهواز سرگردانند. دسته به دسته و گله به گله، با بار و بنه، در بدر و بی هیچ سرپناهی، اینجا و آنجا، نشسته، خوابیده با لب های خشک و چهره های سوخته از آفتاب و پاهای پرآبله و بی هدف، ویلان و سرگردانند.
-        آبادان دیگه چیزی ازش نمانده
-        بریم را کوبیدن

-        بوارده را کوبیدن

-        پالایشگاه را کوبیدن
-        همه جا آتش
-        همه جا خون
-        دود
-        باروت
-        


اهواز بعد از بمباران هوایی، عکاس: غلامرضا دادبین
بی آبی، بی برقی و بی غذایی، مردم آبادان را زله کرده است. فرودگاه آبادان را زده اند. خسروآباد را زده اند. پالایشگاه یکپارچه دود و آتش است.
-        کی می فهمه من چه دردی می کشم؟
-        وقتی خونه م به آتش کشیده می شه!

-        وقتی بچه هام هراسان میشن!

-        ...


بمباران بیمارستانی آبادان، عکاس: بهمن جلالی
گلوله توپ زده است و دیوار اتاق عمل بیمارستان شماره دو را درهم کوبیده است.
مجروحین جنگ، با دست ها و پاهای بریده، خودشان را از رو تخت ها پرت می کنند و کشان کشان تا پناهگاه وسط حیاط بیمارستان می روند. زخم ها سرباز می کند و خونریزی می شود و بیمارستان بهم می ریزد.


خانواده آبادانی در پناهگاه. عکاس:سعید صادقی
ها سلمان... چرا برگشتی؟
سلمان خسته است. حال حرف زدن ندارد. پیرتر به نظر می رسد. موی سفیدش بیشتر شده است. استخوان گونه هایش بیرون زده است.
چرا برنگردم؟... تو می دونی تو اردوگاه زندگی کردن یعنی چی؟... مثل غربتی!... مثل کولی، هر روز یه جا، هر هفته یه جا. از ئی شهر به اون شهر. تا آدم بخواد جا بیفته و با محل آشنا بشه مثل اجل معلق بالاسر آدم سبز می شن که یالا باید جمع کنین برین جیرفت، برین کرمان، زنجان، مشهد، تبریز... آدم از جان خودش سیر می شه! آدم ذله می شه!
...
باید بری تا بفهمی. جنگ زده مثل مهمون، سه روز اول محترمه. بعد، مثل مرده یواش یواش بو می گیره و می شه سربار جامعه!... روزای اول مثلاً تو یه مدرسه جاش می دن. غذاش می دن. از مسجد مقرری ماها نه بهش می دن. چند روز که گذشت اول غذا قطع می شه. بعد تلفن مدرسه را قطع می کنن. بعد برق. بعد مقرری و اگر یه کم بی زبان باشی آبش را هم می برن. تا حرف بزنی می شی مفت خور سربار جامعه. یه ریزه بیشتر حرف بزنی می شی بادکنک!
بادکنک؟! بادکنک دیگه چیه عبد؟
هیچی!... میگن جنگ زده ها شهر و متورم کردن! ورمش کردن! بادش کردن! آخر دست اگه بگی بابا ما هم آدمیم، روزی برای خودمان کاری داشتیم، حرمتی داشتیم، جا و مکانی داشتیم... زبانم لال، میشی ضد انقلاب!... من قربان همی گلوله توپ می رم. قربان همی خمسه خمسه... بهتر از اینه که بشم ضد انقلاب!


قربانیان بمباران هوایی عراق در زیوه. عکاس: سیف الله طاهری
نرگس از در بدریهاش حرف می زند. از تنگ ملاوی. از اردوگاه جنگ زدگان و از گل محمدش.
چی بگم خواهر... گل محمدم از سرما مرد. خناق گرفت. نمیدونم، سیاه سرفه... شایدم از سرما مرد!.. ما که مال گرمسیریم اونجا نمی تونیم زندگی کنیم. گل محمدم شب تاسحر مثه کوره سوخت. سحر، وقتیکه هوا گرگ و میش بود تسلیم کرد... سرد شد!
از حرف هایش دستگیرم می شود که قدم به قدم با چهارتا بچه قد و نیم قد و شکم برآمده، رفته است تا رسیده است به اردوگاه جنگ زدگان و دستگیرم می شود که تو چادر زندگی کرده است با چند تخته پتو و یک وعده غذا، که شکم بچه ها سیر نمی شده است و هوای سرد ملاوی.

از کتاب زمین سوخته، نوشته احمد محمود، انتشارات معین 

پ.ن: انتخاب عکس ها از من است و لزوما ارتباطی بین عکس و نوشته نیست، غیر از اینکه همه مربوط به جنگ هشت ساله ایران هستند.

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۴۹
سورمه

قرار است برویم به یک جشن نامزدی. پسرها زودتر رفته اند و دخترها دارند آماده می شوند هنوز که بعد بروند. یکی از پسرها زنگ می زند به یکی از دخترها و می گوید فضای جشن سنگین است و ممکن است با لباس هایی که دخترها می خواهند بپوشند همخوانی نداشته باشد و شاید معذب شوند با آن لباس ها بیایند. بعد موبایل یکی دیگر از دخترها زنگ می زند و پسر آنور خط به شوخی و جدی می گوید بپوشید و بیاید! 
دخترها بهشان حسابی برخورده و ناراحتند. بعد یکی از دخترها خطاب به بقیه می گوید: من موندم اگه حالا مهمونا لباساشون کمتر از ما بود  اینا زنگ می زدن بگن بِکَنید که حالا می گن بپوشین!

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۰
سورمه