سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

بعد از دوسال دوباره رفتم نمایشگاه کتاب. من تا به حال شهرآفتاب نرفته ام. تصور مسافتی که باید بروم و بعد با وجود خستگی راه رفتن زیاد در نمایشگاه و یک عالمه خرید در دستم همه راه را برگردم باعث شده فکر شهرآفتاب را از سرم بیرون کنم. 
من یک «نمایشگاه کتاب برو»ی قهارم، دلیلش هم مامان وبابا بودند که هر سال ما را می بردند نمایشگاه کتاب. آن وقت ها نمایشگاه توی نمایشگاه بین المللی برگزار می شد، همان که سمت اتوبان چمران و خیابان سئول است. انقدر این اتفاق در زندگی من مهم و موثر بود که بزرگ هم که شدم این سنت را خودم ادامه دادم و برایم یک تفریح کامل است. 
آن وقت ها بعد خریدن کتاب ها می رفتیم توی چمن ها نمایشگاه ولو می شدیم و با کتاب های جدید خوش وبش می کردیم و چقدر لذت بخش بود و هنوز آن خوشحالی با من مانده. دیدن مردم که کتاب می خرند، حرف می زنند و ساندویچ می خورند. جمع شدن اینهمه آدم برای کتاب در یک جا، همه اش برای من خیلی قشنگ است.
نمایشگاه کتاب را از نمایشگاه بین المللی به مصلی منتقل کردند به «بهانه ی» ترافیک. می گویم بهانه چون حتما خبر دارید که بعد از آن آنجا تبدیل شد به یکی از مکان های برگزار کننده کنسرت. باز هم شاید خبر داشته باشید که سرِ زمین آن نمایشگاه بین خیلی ها دعواست که یکیشان هم صداوسیماست. به نظر می رسد انتقال یک اتفاق پرسر و صدا و مردمی از آنجا، یک دلیل مهمش این بود که راحتتر بشود برای آن زمین را نقشه کشید، و همین هم شد که در اواخر زمان احمدی نژاد جناب رییس جمهور زمین نمایشگاه را «بخشید» به صدا و سیما. البته در دولت بعد آن زمین پس گرفته شد ولی یکی از درهای نمایشگاه به تصاحب صدا و سیما درآمد. 
یک مساله دیگر هم بحث پولی است که در این میان به جیب شهرداری نمی رفت و می رفت توی جیب شرکت نمایشگاه ها و سازمان توسعه تجارت و شاید دلیل خوبی بود که شهردار وقت فکر کند چرا یک زمین نمایشگاهی نداشته باشیم؟  برگزاری نمایشگاه از فروش غرفه تا چاپ و نصب بیلبورد و فروش غذا و سیستم صدا و خبر کردن رسانه ها و عکس و تصویر و حمل و نقل و خیلی چیزهای دیگر همه اش یعنی پولی که در این میان رد و بدل می شود و شاید اینطور شد که شهرآفتاب به وجود آمد و البته شاید هم واقعا به دلیل ترافیک بود.
اما آیا انتقال یکی از مردمی ترین نمایشگاه های تمام سال های ایران به یکی از دوردست ترین نقاط شهر (یا بیرون شهر) کار درستی است و آیا واقعا معضل ترافیک با بیرون بردن مردم از شهر حل می شود؟ سوال اصلی این است که شهر متعلق به کیست؟ و چرا تهران شهری است که حتما باید در آن ماشین داشت تا راحت زندگی کرد؟ چرا به جای این سیاست های مقطعی یک فکر اساسی برای تغییر کل سیستم حمل و نقل شهر نمی شود؟ چرا مدام عابرپیاده را باید به زیر زمین یا روی هوا یا بیرون شهر بفرستیم تا سواره ها راحتتر تردد کنند و با این وضع چه کسی ترغیب می شود که به جای ماشین از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کند؟ و اصلا چرا باید ترغیب شود وقتی تمام شهر را بر اساس ماشین ها ساخته ایم نه آدم ها و حتا رویدادهای شهر را خارج از شهر برگزار می کنیم تا تردد ماشین ها مختل نشود.
تجربه در دنیا نشان می دهد که عریض تر کردن اتوبان ها فقط ماشین های بیشتری را داخل آنها می کشاند و چیزی که این شهر نیاز دارد یک «بینش» است. بینشی که «انسان محور» باشد و نه «ماشین محور».

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۵
سورمه
بعضی کوچه های محله ما ،با اینکه پیاده روهای عریضی هم دارد، به دلیل سربالایی بودن کوچه، پله دارد.  در محله ما سالمندان زیادی زندگی می کنند و وقتی توی محله راه می روی می توانی ببینی شان. خیلی هاشان عصازنان این طرف و آنطرف می روند و پیرمردها توی پارک محله می نشینند و شطرنج بازی می کنند و پیرزن ها باهم حرف می زنند. 
دیروز توی کوچه مان پیرزنی را دیدم که به سختی با والکر راه می رفت، خیلی آهسته و باطمانینه ولی داخل خیابان، نه پیاده رو. مشخص بود که دلیلش پله های پیاده رو ست که مجبور شده بیاید توی خیابان. داشتم به خودم فکر می کردم که موقع پیری حال راه رفتن با والکر را دارم یا نه آنهم وقتی که مجبورم وسط خیابان راه بروم در شهری که هیچ چیزش مناسب سالمندان نیست.
 واقعن چطور می شود این شهر را برای همه مناسب سازی کرد؟ برای سالمندان، کودکان، زنان باردار، معلولان و همه؟ ما همه پیر می شویم، ممکن است بچه دار شویم و باور کنید امکان معلول شدن برای همه هست. کاش بتوانیم فکری برای مناسب سازی شهرمان بکنیم یا حداقل به آن حساس باشیم.
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۲
سورمه

دارم روی  مطلبی درباره خراسان جنوبی و کرمان کار می کنم و برایم عجیب است که با اینهمه کتاب که هر سال منتشر می شود و اینهمه پایان نامه و مقاله، روی بعضی مناطق این دو استان (به خصوص کرمان) چقدر کم کار شده یا اصلا کار نشده است. خیلی از مطالب هم متعلق به سفرنامه های مسافران خارجی یا برخی از افراد در دوره قاجار است که نور به قبرشان ببارد. 

این فرهنگ مکتوب کردنِ تجربیات و از جمله سفرها، کیمیایی است که ما کمتر از آن بهره برده ایم و به نظرم هر کداممان هر جا هستیم و هر کار می کنیم یا از هر شهر و دیاری آمده ایم بهتر است شروع کنیم به مکتوب کردن هر آنچه تا کنون زندگیش کرده ایم. شاید به نظر نیاید ولی همین سال 1397 هم بعدها جز تاریخ می شود و یک نفر مثل من که دارد تحقیق می کند ممکن است به اتفاقات این روزها نیاز پیدا کند. هر چه به سمت شهرهای کوچکتر و روستاها می رویم این نیاز جدی تر می شود. آداب و رسوم، قصه ها، معماری، خوراک، پوشاک، همه چیز، همه چیز مهم است. جالب و البته تاسف آور است که برای پیدا کردن غذاهای محلی استان ها فهمیدم کتاب های خیلی خیلی کمی در این زمینه داریم. درباره پوشاک هم همین طور. برای کشوری با اینهمه تنوع غذایی و فرهنگی و قومیتی آنهم در قرن 21 به نظرم این دست کمی از فاجعه ندارد. 

پ.ن: یک مشکل دیگر هم به نظرم دسترسی به پایان نامه هاست. باید پایان نامه ها قابل خریداری باشند و بتوان از آنها استفاده کرد. چقدر پایان نامه خوب که متاسفانه دسترسی به آنها بسیار سخت یا شاید غیرممکن است.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۱
سورمه

توی اتوبوس بودم. تو خیابون به مناسبت نیمه شعبان شربت و شیرینی و چای می دادن. یه جا یکیشون اتوبوس رو نگهداشت یه جعبه شیرینی داد گفت پخش کنید بین مسافرا. 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۴
سورمه

امروز بعدازظهر با یک ایرانی که در شهر قاین مقامی دارد ملاقات کردم... تمام بیانات او در دو مطلب خلاصه می شد: «ما ایرانی ها مردم بدبختی هستیم که لیاقت تمدن را نداریم  و برای بندگی ساخته شده ایم» و دیگر این که «انگلیس و روس صرفا برای حفظ منابع خود در ایران هستند. آنها اجازه نخواهند داد که هیچ ملت دیگری به ما کمک کند و منافع تجاری آنها صرفا بهانه هایی است که برای تجاوزات سیاسی از آن استفاده می کنند».
جوانان ایرانی این روزها همیشه بر ناکامی های خود به عنوان یک نژاد افسوس می خورند، خودکم بینی ملی حاصل تمام گفته های آنهاست و چه بسا اوقات عزیز آنها که در انتقاد مخرب از شیوه های علمی رهبرانشان به هدر می رود، ولی البته حاضر نیستند به اعمال خود توجه کنند و از آن انتقاد نمایند.

از کتاب  نامه هایی از قهستان، نوشته اف. هیل

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۹
سورمه

در راستای پست قبل این را هم اضافه کنم که این عبارت معروف «دزد سر گردنه» در حال حاضر تناسب عجیبی با گرفتن عوارض خروج از کشور در فرودگاه دارد و در آن موقعیت حسابی به ذهن متبادر می شود.


۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۸
سورمه

فرودگاه امام هستیم با دو دوست خارجی و یک دوست ایرانی، ماهم آمده ایم بدرقه شان.دوست ایرانی تا حالا فکر می کرده عوارض خروج از کشور 75 هزار تومن است و تازه می فهمد 220 هزار تومن باید بدهد. کارت عابر بانک همراهش نیست و یکی از ما با کارتمان از عابر بانک پول می کشیم. 
یکی از دوستان خارجی برایش سوال می شود ماجرا چیست. برایش عوارض خروج از کشور را توضیح می دهم و می گویم گران شده. با تعجب می گوید چه احمقانه! ما خارجی ها عوارض بدهیم منطقی تر است. 

بعد کمی فکر می کند و می گوید لابد کشورتان خیلی دوستتان دارد و نمی خواهد از کشور بروید بیرون. می گویم آره، کشورمان عاشق ماست. می گوید پس باید لاو تکس* بدهید دیگر. می خندیم.


*مالیات عشق

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۷
سورمه

در راستای شعار امسال و این پست دکتر میم دلم خواست یک سایت بهتان معرفی کنم و گروهی خلاق که به نظرم تا اینجا خوب کار کرده اند و امیدوارم هر روز بیشتر از قبل موفق شوند. 

می خواهم کشمون را معرفی کنم که به وسیله چندتا جوان خوش فکر و دلسوز راه اندازی شده، جوان هایی که غیر از اینکه به فکر شهر و دیارشان هستند به فکر کشاورزها و مردم و محیط زیست هم بوده اند. نوه های یک کشاورز که شاید بهتر از هر کس درد کشاورزها را بفهمند اما به روز بودن و دلسوزیشان باعث شده از وضعیت کمبود آب، چاه های غیر مجاز و محصولات بی کیفت هم شاکی باشند و بخواهند کاری برای همه اینها انجام دهند، به قول خودشان «ما از وضع زندگی خودمون ناراضی بودیم و می خواستیم زندگی مون رو بهتر کنیم. اما می خواستیم که دنیا هم جای بهتری باشه و اینطوری بود که کشمون شکل گرفت».

پدر بزرگ کشمونی ها


می توانید اینجا درباره شکل گرفتن کشمون بخوانید و مطمئنم بهشان افتخار خواهید کرد که البته کافی نیست. بهتر  است از این کالای ایرانی حمایت کنید، با خرید و معرفی کردنش به دیگران.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۸
سورمه

حمله به سوریه به بهانه استفاده از سلاح شیمیایی مرا یاد حلبچه می اندازد. این دنیای دروغ در دروغ جنگ طلبی است که انتخاب های ما هم در آن نقش پررنگی بازی می کند، انتخاب هایی مثل ترامپ یا ترزا می. 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۹
سورمه

اشتباه است که فکر کنیم جنگ ها یا کشتارها یک مرتبه اتفاق می افتند. برای وقوع جنگ، یک نفرت پراکنی تدریجی  لازم است. ما باید آدم هایی را دوست نداشته باشیم که بتوانیم به مُردنشان راضی شویم. آنها که جنگ را برای منافع یا قدرتشان لازم می دانند از این موضوع آگاهند. آنها با تبلیغات واضح یا نامریی، ما را به سمت این نفرت سوق می دهند و ما خیلی وقت ها ناآگاهانه آب را به آسیاب این نفرت پراکنی می ریزیم. گاهی هم این نفرت زاییده ترس است. ما را از یک قوم، از یک دین یا از یک کشور می ترسانند و اطلاعاتی به ما می دهند که در بهترین حالت تحریف شده است.

 آنچه اینجا نقش مهمی بازی می کند «کلیشه های ذهنی» است. در واقع کلیشه همان سیاه و سفید دیدن است. آن گزاره هاییست که با همه یا هیچ شروع می شود. «همه مسلمانان... » «همه یهودی ها ... » «هیچ زنی...» یا «هیچ مردی ... » و این به قومیت ها و کشورها هم تعمیم پیدا می کند. «همه ایرانی ها...» «همه افغانی ها... » «همه کردها...» «همه لرها...» «همه عربها...». 
ذهن ما کلیشه ساز است به این دلیل که لازم دارد اطلاعات را طبقه بندی کند تا بهتر در خاطرش بمانند، اما کلیشه ها در عین حال خطرناکند چون باعث می شوند ما انسان ها را محدود کنیم و نتوانیم واقعیتشان را ببینیم آنهم به دلیل چیزهایی مثل جنسیت، ملیت یا قومیت که هیچ انسانی نمی تواند خودش تعیین کننده آن ها باشد و با آن ها به دنیا آمده است.
کلیشه ها خطرناکند چون  اگر ناآگاهانه استفاده شوند می توانند آدم ها را از هم متنفر کنند، چون می توانند منجر به جنگ شوند، کشورها را تجزیه کنند و کوره های آدم سوزی و اردوگاه های کار اجباری به راه بیندازند. کلیشه ها خیلی کوچک و بی ضرر به نظر می رسند اما می توانند منجر به فاجعه شوند.
حالا وقتی جوک قومیتی تعریف می کنیم، لهجه کسی را مسخره می کنیم، به لباس متفاوت کسی می خندیم و آداب و رسوم دیگری را برنمی تابیم  باید یادمان باشد که هر چند کم، ما پیام آور جنگ هستیم. فقط با شناختن کلیشه ها و استفاده نکردن از آنها ممکن است بتوانیم روی آرامش را ببینیم. با تمرین احترام به تفاوت ها و سیاه و سفید ندیدن آدم ها به دلیل جبر جغرافیایی که در آن متولد شده اند و رشد کرده اند. 

بهتر است تمرین کنیم و مچ خودمان را بگیریم. ببینیم هر روز از چندتا کلیشه ذهنی استفاده می کنیم. چندبار صفتی را به کل یک ملت، یک قوم یا یک جنس تعمیم می دهیم. چندبار همه پیروان یک دین را باهم می نوازیم. در حرف های دیگران هم بگردیم دنبال کلیشه ها، در فیلم ها، در کتاب ها. حساس شویم و کم کم جلوی خودمان را بگیریم و جلوی دیگران را هم. 


پ.ن: نامه مهدی یراحی درباره فیلم لاتاری انگیزه نوشتن این پست شد. 

مرتبط:

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۱۳
سورمه

سال نو مبارک وبلاگستانی ها. امیدوارم سال 97 خبرهای خوبش بیش از خبرهای بدش باشه و حال ایرانمون بهتر بشه. 
شعار امسال رو گذاشتم سال مهربونی بیشتر و تلاش بیشتر. تا ببینیم چی سر راهمون میاد. ضمن اینکه امیدوارم امسال بیشتر بنویسم.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۵
سورمه

این سیستم ترجمه کتاب ها واقعا  یک مشکل است و نمی دانم کجا باید این مشکل را حل کند. رفتم کتابی از فردریک بکمن بخرم. سه ناشر چاپش کرده اند با سه عنوان: من دوستت داشتم، من دوستت دارم، معامله زندگی! این آخری که شاهکار ترجمه است احتمالا.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۳
سورمه

بیا برقصیم، رقص هم این روزها یک راه مبارزه است.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۹
سورمه


سینمایی که چند وقتی است تعطیل است و چه حیف. 

سال ساخت سینما 1337 است.

لینک های مرتبط:
مهر: خاطرات زیادی در سینما گلریز خاک می خورد
همشهری محله: روزگار سپری شده سینما گلریز

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۳
سورمه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۱
سورمه


«نگار» هم گویا از آن فیلم هایی است که بعضی ها خیلی دوستش داشتند و بعضی خیلی بدشان آمد. من جز دسته اولم. «نگار» واقعن یک «فیلم» است و نمی خواهد پیام خاصی به آدم بدهد یا بگوید چطور باش و چطور نباش. فیلم می بینی و لذت می بری و تمام و همین خیلی برای من یکی مهم است. 
آخر فیلم را هم بعضی ها دوست نداشتند اما من خیلی پسندیدم. انقدر که باب شده پایان فیلم باز یا تلخ باشد یا پیام اخلاقی خاصی داشته باشد و نگار هیچکدام اینها نیست. یک فیلم متفاوت و عجیب که آدم را درگیر می کند و با خودش می کشد. فیلمی که پیچیدگیش دلنشین و به جاست و وقتی تمام می شود دلتان خنک شده است. دل من یکی که خنک شد لااقل.
فیلم هایی مثل نگار یا اژدها وارد می شود واقعن برای لذت بردن از «فیلم» ساخته می شوند و امیدوارم بیشتر شوند. گرچه ما جامعه ای هستیم با یک «والد» بسیار سختگیرکه تمام تلاشش را می کند ما را در چهارچوب خاصی محصور کند و همش داد از اخلاق و پیام و شعار بزند و خلاقیت را بکشد ولی آدم هایی مثل رامبد جوان «کودک درون» قدرتمندی دارند و راه خودشان را می روند. 
به امید اینکه «کودک های درون» ما حالشان خوب شود و بتوانند فیلم هایشان را بسازند، حرف هایشان را بزنند و خلاقیتشان را نشان دهند.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۵۲
سورمه


توی این روزهای حال خراب کن می خواهم یک کتاب حال خوب کن بهتان معرفی کنم. البته انقدر در این مدت محبوب شده که شاید هم خوانده باشیدش. بله، «مردی به نام اُوه». این کتاب درباره مردی است به نام اُوه که فکر می کنم حداقل این طرف ها نسل آدم هایی شبیه او در حال منقرض شدن است. 

کتاب غم و شادی را باهم در شما ایجاد می کند و ممکن است وسط غم ناگهان شروع کنید به خندیدن. این کتاب را دوستی به من معرفی کرد که زمانی که با مترو اینور و آنور می رود با موبایلش و از طریق فیدیبو کتاب می خواند و من بعد خواندن این کتاب ازش پرسیدم واقعن چطور ممکن است این کتاب را بدون اینکه دیگران فکر کنند آدم دیوانه است توی مترو خواند؟ چون من با کتاب خندیدم و گریه کردم. 
یکی دیگر از جذابیت های کتاب برای ما ایرانی ها، شخصیت ایرانی کتاب است. زنی به نام پروانه که شخصیت جالبی هم دارد. اگر بروید و درباره فردریک بکمن نویسنده کتاب بخوانید می فهمید که او یک نویسنده سوئدی است که همسری ایرانی دارد و جالب است که در مصاحبه ای وقتی ازش می پرسند روشش برای نوشتن چیست پاسخ می دهد که وقتی کمی از رمانش پیش می رود آن را به دست همسرش می دهد تا بخواند و منتظر می ماند تا ببیند کجاهای متن همسرش بلند شروع می کند به خندیدن و بعد به همان سبک ادامه می دهد. از کتاب «مردی به نام اُوه» هم می توان فهمید که نویسنده احتمالن آدمی است که به عشق اهمیت می دهد و برای زن ها احترام زیادی قائل است.
کتاب با دو ترجمه (شاید هم بیشتر!) در بازار کتاب هست که من ترجمه فرناز تیمورازف از نشر نون را خواندم و راضی بودم. این سیستمی که تازگی باب شده و یک کتاب پرفروش با چند ترجمه از ناشرهای مختلف بیرون می آید به نظر خیلی جالب نیست. البته شاید بتوانیم ترجمه بهتر را انتخاب کنیم ولی خیلی هم مطمئن نیستم. فکر می کنم هر سال انقدر کتاب منتشر می شود که جا برای مترجم ها تنگ نباشد، منتها همه حوصله جستجو و انتخاب کتاب خوب را ندارند.

از روی این کتاب فیلمی هم ساخته شده که رقیب فیلم فروشنده اصغر فرهادی در اسکار بود.

خلاصه اگر می خواهید یک کتاب لطیف و حال خوب کن بخوانید این پیشنهاد من است. 


قسمتی از کتاب:
سونیا همیشه می گفت دوست داشتن یک نفر مثه این می مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید می شه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت زده می شه  که یکهو مال خودش شده اند و مدام می ترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یه  اشتباه بزرگ کرده و اصلاً نمی تونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب می شه، چوب هاش در هر گوشه و کناری ترک می خورن و آدم کم کم عاشق خرابی های خونه می شه. آدم از همه سوراخ سنبه ها و چم و خم هایش خبر داره. آدم می دونه وقتی هوا سرد می شه، باید چی کار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه ، کدوم قطعه کف پوش تاب می خوره وقتی آدم پا رویشان می گذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقاً باعث می شن حس کنی توی خونه خودت هستی.

کتاب مردی به نام اُوه، نوشته فردریک بکمن، ترجمه فرناز تیمورازف، نشر نون


لینک های مرتبط: 

کتاب در شهرکتاب آنلاین

کتاب در طاقچه 

ایبنا: کتاب مردی به نام اُوه چگونه جهانی شد

مصاحبه با فردریک بکمن درباره مردی به نام اُوه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۲۵
سورمه

اینجا اهواز است



این یکی کوهدشت لرستان


به نظر می رسد قرار است صبر کنیم همه مملکت این شکلی بشود و بعد همه با هم بمیریم و از ما بهتران هم تشریف ببرند بلاد کفر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۰۳
سورمه


امشب فیلم نفس را دیدم. سوای همه چیزهایی که می شود راجع به فیلم گفت و تاثیری که روی من گذاشت قسمتی از آن خیلی برایم سوزناک بود. آنجایی که بهار در جواب پدرش که می پرسد آرزویش چیست می گوید «دلم می خواست پسر بودم». پدرش که می پرسد چرا  جواب می دهد «چون پسرا موهاشون شولیده پولیده نیست، رو دست آدم هم باد نمی کنن». 
 خیلی از ما دخترها حداقل در لحظاتی از زندگیمان دلمان خواسته که پسر می بودیم، فقط شاید علت ها با هم فرق کنند. چقدر حیف که نصف جمعیت بخواهند شبیه آن نصف دیگر باشند. زندگی با یک جنسیت چقدر ملال اگیز می شود و چه چیزهایی که از دست نمی رود.
 اما فیلم نفس یک بابای فوق العاده دارد که امیدوارم ما به ازای بیرونیش انقدر زیاد شود که همه دخترها دوست داشته باشند دختر بمانند و رنگ های خودشان را روی دنیا بپاشند.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۴۱
سورمه



این یعنی تیشه به ریشه امید مردم زدن. خیلی سخته ببینی همون معدود آدم هایی که دارن کار می کنن و تلاش می کنن و می خوان برای ایران کاری انجام بدن راهی زندان می شن.  ناراحت کننده است که حتی کار کردن تو حوزه محیط زیست هم سیاسی بشه اونم در حالیکه الان بیشتر از هر وقت دیگه ای در این سال ها نیاز به مشارکت مردم احساس می شه اما حالا با دیدن همچین اتفاقی از هر وقت دیگه ای ناامیدتر و سرخورده تریم و مردم هم بیشتر خودشون رو عقب خواهند کشید. 
ناامیدکننده تر از اون اینه که همه اینها زمانی داره اتفاق می افته که فساد در دستگاه های مختلف بیداد می کنه و این انقدر عادی شده که مدام می شنویم «وقتی همه می دزدن چرا من ندزدم» و همه جا پر شده از رشوه بگیر و دزد اما دقیقا دست گذاشته می شه روی دلسوزترین ها و به جای اینکه قدر همچین آدم هایی رو دونسته بشه زندانی می شن. 
چند نفر مثل کاوه مدنی داریم که از اون سر دنیا برگزده ایران برای کمک به مملکتش؟ کاش یه کاری بکنن که بمونه و امیدوار باشه به تغییر تا شاید دیگران هم ببینن و ترغیب شن به برگشت. گرچه با مرگ کاووس سیدامامی کارها خیلی سخت شدن و غصه ها زیاد.
به قول ملک الشعرای بهار: همیشه در پی آزار اهل مملکت‌اند، گمان برندکه این است مملکت‌رانی

*از ترانه محلی صبر گلاره سیما بینا


لینک های مرتبط:
درخواست مشترکت چهار انجمن علمی از رییس جمهور در پی درگذشت کاووس سیدامامی
روایت نماینده تهران از مرگ یک فعال محیط زیست
قوه قضاییه درباره دستگیری فعالان محیط زیست و مرگ دکتر سیدامامی در زندان پاسخگو باشد
توییت کاوه مدنی، معاون سازمان محیط زیست، درباره بازداشت برخی فعالین محیط زیست

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۴
سورمه