سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه


اطلاعات بیشتر اینجا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۴
سورمه



فقط تا فردا ساعت 19 فرصت دارید این فیلم را ببینید. توصیه می کنم حتما این کار را بکنید و یکی از مفاخر این مملکت را بیشتر بشناسید. عواید فروش این فیلم به فرهنگنامه کودکان و نوجوانان تعلق می گیرد که آن هم یکی از کارهای کارستان این سرزمین است. فیلم را می توانید از طریق موبایل، تبلت یا کامپیوتر شخصی تان از سایت هاشور ببینید و مظمئنم لذت خواهید برد.

پیوندهای مرتبط:
پروژه کارستان
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
سورمه



1. برد تیم ملی فوتبال ایران مبارک. دیدن باهم بودنمان و شادیمان در کنار هم، باید یادمان بیاورد که آخرش ما همه مان ایران را دوست داریم و پیروزی ایران حال همه مان را خوب می کند.
2. بیلبورد اوج هم تغییر کرد و نشانی از این بود که اعتراض نتیجه می دهد، حالا برای بعضی چیزها با همین سرعت و برای بعضی چیزها دیرتر و سخت تر. سعی کنیم حساس باشیم و سکوت نکنیم. 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۲
سورمه





اینکه سازمان اوج مجبور شده بیاید بگوید سازمان ضد زنی نیست گرچه تنها یک تلاش کاملا لفظی است و بیلبوردهایش در این سال ها حرف دیگری می زنند اما به نظرم نشان از این دارد که مردم اگر واقعا روی خواسته هایشان پافشاری کنند می توانند تغییرات تدریجی ایجاد کنند و این خوب است. خوب تر از آن این حساسیت و واکنشی است که نشان می دهیم و به نظرم قبلا کمتر نشان می دادیم. به این می گویند اعتراض مدنی و شاید داریم کم کم یادش می گیریم. 

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۳
سورمه


22خرداد یا 12 ژوئن روز جهانی مبارزه با کار کودک است. هر سال سازمان ملل آمار کودکان کار را در دنیا اعلام می کند و واقعیت این است که در طول سال ها میزان کودکان کار در جهان کاهش یافته است اما هنوز 152 میلیون کودک بین 5 تا 17 سال کودک کار هستند.

در ایران مشکل همیشگی این است که آماری وجود ندارد. ما گویا معتقدیم با بی آماری مشکلات ممکن است ناپدید شوند حالا می خواهد فرار دختران باشد، آزار جنسی یا کار کودک یا هر مشکل دیگری. درباره آمار کودکان کار بین علمای این حوزه اختلاف است که عددشان از چند هزار تا 7میلیون متغیر است

خوشبختانه برای منع کار کودک در ایران قانونی وجود دارد که کار کودکان زیر 15 سال را ممنوع کرده است اما چیز بیشتری در قانون وجود ندارد. به نظر می رسد مشکل ما با «کودک» از آنجا شروع می شود که در قانون اساسی مان هم هیچ تعریفی از کودک نداریم. در واقع در قانونِ ما، تنها سن بلوغ افراد ذکر شده است که برای دختران 9سال و برای پسران 15 سال است. حتی مسئولیت های قانونی افراد در قانون ما سنین مختلفی دارد. مثلا سن مسئولیت مدنی افراد برای دختران و پسران همان 9 و 15 سال است یا سن ازدواج برای دختران و پسران 13 و 15 سال است اما سن گواهینامه یا رای دادن 18 سال است. یعنی ما کودکانمان را در 9سالگی به خاطر اعمالشان زندان می بریم  ولی نمی گذاریم سوار ماشین بشوند یا رای بدهند. درباره بی اعتقاد بودن ما به «کودکی» مثال دیگر این است که نهضت سوادآموزی وقتی آمار سواد بزرگسالان را اعلام می کند منظورش افراد 10 تا 49 سال است. در واقع اگر کودکی تا 10 سالگی کلاس اول را نگذرانده باشد دیگر تحت نظارت آموزش و پرورش نخواهد بود و باید برود نهضت سوادآموزی. نتیجه اینکه به نظر می رسد قانون ما اعتقادی به «کودک» و «کودکی» ندارد که حالا بخواهد برای «کودک کار» فکری بکند. همان قانونِ کذاییِ «کار زیر 15ساله ها ممنوع» هم به دلیل قبول کنوانسیون کودک از طرف ایران وجود دارد. 

در این سال ها اما برای به واقعیت در آوردن این قانون تلاش هایی شد که آن هم گرفتن کودکان و بردنشان به بهزیستی بود. اقدامی که تنها تاثیرش بی پناهی بیشتر این بچه ها و ترسشان از مامورین بهزیستی و شهرداری و پلیس است. برعکس چیزی که خیلی از ما فکر می کنیم و نمی دانم چرا، اغلب این کودکان خانواده دارند و وابسته به هیچ باند و دسته ای هم نیستند. مشکل بسیاری از این کودکان و خانواده هایشان فقر است و برای امرار معاش مجبورند کار کنند. برخی از این کودکان مهاجران افغانستانی هستند که برای کار با پدران یا برادرانشان از افغانستان به ایران آمده اند و برای خانواده شان در افغانستان پول می فرستند. به نظر می رسد به جای بگیر و ببند این کودکان باید برای حقوق اولیه شان تلاش کرد یعنی داشتن هویت، سلامت و تحصیل.


برخی از این کودکان اصلا اوراق  هویت ندارند به خصوص کودکان مهاجران غیرقانونی افغانستان. هنوز این معضل بزرگ باقی است که زنان ایرانی نمی توانند تابعیت خود را به فرزندانشان منتقل کنند و زنانی که با مردان افغانستانی ازدواج کرده اند نمی توانند کمکی به کودکان خود برای داشتن حقوق اولیه شان بکنند. البته از سال 1394 بنا به فرمان رهبری مدرسه ها ملزم شدند همه کودکان افغانستانی را ثبت نام کنند اما واقعیت این است که هنوز خانواده هایی هستند که از ترس شناسایی شدن اجازه مدرسه رفتن را به بچه هایشان نمی دهند.



در بحث سلامت و تحصیل مساله مهم برای این خانواده ها پول است. آنها توان مالی رفتن به مراکز درمانی و مخارج مدرسه را ندارند. البته طرح سلامت برای اقشار کم توان بسیار موثر بوده است اما اینجا هم باز بحث غیرقانونی بودن و اوراق هویت مساله ساز است.


در زمینه تحصیل با اینکه قانون اساسی ما می گوید که تحصیل رایگان است اما واقعیت غیر از این است. حتی اگر مدرسه برای ثبت نام هزینه ای نداشته باشد (به فرض)، هزینه های غیرمستقیمی مانند کیف، کفش، اونیفورم، کتاب، دفتر و کلی چیز دیگر هست که این خانواده ها از پسش بر نمی آیند. غیر از این یک مشکل بزرگتر وجود دارد که از آنجاییکه برنامه ای برای این کودکان وجود ندارد فکری هم برایش نمی شود آنهم سر کار بودن این بچه هاست. این بچه ها نمی توانند در مدارس عادی درس بخوانند چون باید بروند سرکار و از آنجاییکه ما عاشق پاک کردن صورت مساله هستیم فقط داد می زنیم که کار این کودکان ممنوع است و تمام کاری که می کنیم گرفتن خودِ این کودکان است! نه به صاحب کار ها کاری داریم و نه خانواده ها! طبق معمول چاره ما در بگیر و ببند است.

در خیابان کار کردن این کودکان و جلوی چشم بودنشان شاید بهتر از کار کردن در کارگاه هایی با وضعیت های خطرناک و غیرقابل دسترس باشد. اینجا هم قانون کار این مشکل بزرگ را دارد که نظارتی بر کارگاه های زیر 5 نفر ندارد. بسیاری از این کودکان شاگرد مغازه هستند با حقوق بسیار کم و بی نظارت. البته از طرف دیگر آنهایی که مهارتی یاد می گیرند می توانند امید بیشتری به تغییر وضعیتشان در آینده داشته باشند.  سوتغذیه و بیماری هایی مانند ایدز و هپاتیت هم از مشکلات برخی از این کودکان است.

در این میان کورسوی امید سازمان های مردم  نهادی هستند که در این سال ها از جان مایه گذاشتند تا این کودکان تنها نمانند. از آنها که من می شناسم یکی انجمن حمایت از حقوق کودک است که امکان تحصیل را برای بچه ها فراهم کرده و دیگری مدرسه کودکان کار صبح رویش که حتی به بچه ها وعده غذایی هم می دهد. این تشکل ها فقط با کمک مردم فعالیت می کنند. روش های آموزشی شان منطبق با نیاز این بچه ها (و البته هر بچه ای) شاد و فعال است، روانشناس دارند و تمام تلاششان را به کار گرفته اند اما موانع زیاد است. حتمن سازمان های مردم نهاد دیگری هم وجود دارند که من نمی شناسم.


به نظر می رسد کودکان کار یک تضاد درونی ایجاد می کنند. از طرفی کار آنها کودکی شان را از آنها می دزدد و از طرفی خودشان هم به پولی که از این کار به دست می آورند محتاجند. ما به قانونی نیاز داریم که بتواند هم به کودک و هم به خانواده او کمک کند و برای تحصیل و سلامت کودک کار تمهیداتی بیاندیشد و این واقعیت را بپذیرد که با برخوردهای پلیسی ،که عادت ما در برخورد با هر مشکلی است، هیچ چیز حل نخواهد شد. شاید با قانونی انعطاف پذیرتر برای ملزم کردن خانواده ها و صاحب کار های این بچه ها به ایجاد تمهیداتی برای تحصیل و سلامت آنها بشود کمک بیشتری به این کودکان کرد.


اما ما چه کار می توانیم بکنیم؟ در مواجهه با کودکان کار تصمیم شماست که می خواهید از آنها خرید بکنید یا نه اما با این بچه ها طوری برخورد کنید که به آنها شخصیت بدهد. به آنها احترام بگذارید. دلسوزی نکنید، پول ندهید، گداپروری نکنید، تحقیر نکنید، بی اعتنایی نکنید. اگر می خواهید خرید کنید آنها را مانند یک فروشنده به رسمیت بشناسید و اگر نمی خواهید بی اعتنا نباشید و مودبانه بگویید که جنسشان را لازم ندارید. بهترین چیزی که می توانید به این کودکان بدهید غذای سالم است. اگر در راهتان کودکان کار را می بینید می توانید برایشان غذای سالم، شیر، میوه یا خشکبار ببرید اما طوری باید با آنها ارتباط برقرار کنید که به عزت نفسشان لطمه نزنید. یک کار دیگر هم می توانید بکنید، به سازمان های مردم نهادی که برای این بچه ها دلسوزانه کار می کنند کمک مالی کنید یا اگر در زمینه کودکان قابلیت هایی دارید داوطلبانه با این سازمان ها همکاری کنید. به نظر می رسد اول از همه ما مردم باید بهم کمک کنیم و یک دست هم که صدا ندارد.


۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۵
سورمه

اولین بار دوم دبیرستان بودم. تا همون موقع هم هیچوقت کسی در موردش باهام حرف نزده بود. می دونستم چیه چون وقتی تو یه مساله جز آخرین ها باشی بالاخره یه چیزی قبلا به گوشت خورده ولی به هرحال یادم نمیاد همسن و سال هام زیادم راجع بهش حرف زده باشند. وقتی هم می زدند هیچوقت صریح نبود، همیشه انگار داشتند راجع به یک موضوع ممنوع حرف می زدند. در تمام اون سال ها نه مامان، نه هیچ معلمی در مدرسه، درباره این مساله حرف نزد و احتمالا برای همین خیلی طبیعی بود که خودمان هم یاد بگیریم نباید درباره اش حرف بزنیم. می خواهم بگویم این موضوعی نبود که فقط در جامعه مردانه ممنوع باشد، این یک موضوع کلا ممنوع بود.من بعدها که فهمیدم پسرها برای آلتشان اسم می گذارند و گاهی بین خودشان این اسم ها را صدا می زنند دوزاریم افتاد که فرق ما با آنها از زمین تا کره ماه است. ما بین خودمان هم درباره بدنمان حرف نمی زدیم.
هیچوقت پریود دردناکی نداشتم ولی  همیشه از افسردگی شدید قبل از پریود عذاب کشیدم.  زمان پریود شدن من، اطلاعات انقدر زیاد و در دسترس نبود و اینترنت یک پای زندگی نشده بود و حتی نمی شد مطمئن بود یک مساله دلیلش پریود هست یا نه، طبعا سوال هم نمی کردیم. خیلی به تدریج همه چیز را درباره ی این سیکل طبیعی بدن زنان فهمیدم.
می شود درک کرد که با این پیش زمینه سکوت درباره این دوره زنانه، امروزانقدر در موردش سوتفاهم و عقده و مشکل وجود داشته باشد. هنوز زن های زیادی را می شناسم که مخفیش می کنند. خودم هم گاهی همین کار را می کنم.
یک از آشنایانم که همیشه دردهای خیلی بدی در دوران پریودش داشته و دو پسر بزرگ دارد که یکیشان ازدواج کرده، تا همین امروز هم از پسرهاش مخفی می کندکه این درد پریود است. چند وقت پیش که به خاطر درد پریود کارش به بیمارستان کشید و سرم زد، باز هم به پسرهاش که خیلی هم ترسیده بودند چیزی نگفت. اینکه مردهای ما گاهی درباره پریود آزاردهنده رفتار می کنند احتمالا یک سرش هم به چنین رفتارهایی برمی گردد. بماند که به نظرم امروز انقدر درباره همه چیز اطلاعات در دسترس هست که خیلی رفتارها و برخوردها اصلا قابل قبول نیست.
امسال اتفاق جالبی افتاده و به مناسبت 28 می، که گویا روز جهانی بهداشت قائدگی است خیلی ها شروع کرده اند و در اینستاگرام درباره تجربه این دوره طبیعی بدن زن پست گذاشته اند. از کامنت ها می شود فهمید که چقدر هنوز حرف زدن درباره پریود برای خیلی ها قابل تحمل نیست، اما این حرف زدن ها همه راهی است به سوی عادی سازی چیزی که از اول هم باید عادی می بود. به نظر می آید زن بودن و تمام مسائل مرتبط به آن هنوز برای خیلی ها عادی نیست  و ما چاره ای جز امید و تلاش  نداریم.


۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۲
سورمه

بعد از دوسال دوباره رفتم نمایشگاه کتاب. من تا به حال شهرآفتاب نرفته ام. تصور مسافتی که باید بروم و بعد با وجود خستگی راه رفتن زیاد در نمایشگاه و یک عالمه خرید در دستم همه راه را برگردم باعث شده فکر شهرآفتاب را از سرم بیرون کنم. 
من یک «نمایشگاه کتاب برو»ی قهارم، دلیلش هم مامان وبابا بودند که هر سال ما را می بردند نمایشگاه کتاب. آن وقت ها نمایشگاه توی نمایشگاه بین المللی برگزار می شد، همان که سمت اتوبان چمران و خیابان سئول است. انقدر این اتفاق در زندگی من مهم و موثر بود که بزرگ هم که شدم این سنت را خودم ادامه دادم و برایم یک تفریح کامل است. 
آن وقت ها بعد خریدن کتاب ها می رفتیم توی چمن ها نمایشگاه ولو می شدیم و با کتاب های جدید خوش وبش می کردیم و چقدر لذت بخش بود و هنوز آن خوشحالی با من مانده. دیدن مردم که کتاب می خرند، حرف می زنند و ساندویچ می خورند. جمع شدن اینهمه آدم برای کتاب در یک جا، همه اش برای من خیلی قشنگ است.
نمایشگاه کتاب را از نمایشگاه بین المللی به مصلی منتقل کردند به «بهانه ی» ترافیک. می گویم بهانه چون حتما خبر دارید که بعد از آن آنجا تبدیل شد به یکی از مکان های برگزار کننده کنسرت. باز هم شاید خبر داشته باشید که سرِ زمین آن نمایشگاه بین خیلی ها دعواست که یکیشان هم صداوسیماست. به نظر می رسد انتقال یک اتفاق پرسر و صدا و مردمی از آنجا، یک دلیل مهمش این بود که راحتتر بشود برای آن زمین را نقشه کشید، و همین هم شد که در اواخر زمان احمدی نژاد جناب رییس جمهور زمین نمایشگاه را «بخشید» به صدا و سیما. البته در دولت بعد آن زمین پس گرفته شد ولی یکی از درهای نمایشگاه به تصاحب صدا و سیما درآمد. 
یک مساله دیگر هم بحث پولی است که در این میان به جیب شهرداری نمی رفت و می رفت توی جیب شرکت نمایشگاه ها و سازمان توسعه تجارت و شاید دلیل خوبی بود که شهردار وقت فکر کند چرا یک زمین نمایشگاهی نداشته باشیم؟  برگزاری نمایشگاه از فروش غرفه تا چاپ و نصب بیلبورد و فروش غذا و سیستم صدا و خبر کردن رسانه ها و عکس و تصویر و حمل و نقل و خیلی چیزهای دیگر همه اش یعنی پولی که در این میان رد و بدل می شود و شاید اینطور شد که شهرآفتاب به وجود آمد و البته شاید هم واقعا به دلیل ترافیک بود.
اما آیا انتقال یکی از مردمی ترین نمایشگاه های تمام سال های ایران به یکی از دوردست ترین نقاط شهر (یا بیرون شهر) کار درستی است و آیا واقعا معضل ترافیک با بیرون بردن مردم از شهر حل می شود؟ سوال اصلی این است که شهر متعلق به کیست؟ و چرا تهران شهری است که حتما باید در آن ماشین داشت تا راحت زندگی کرد؟ چرا به جای این سیاست های مقطعی یک فکر اساسی برای تغییر کل سیستم حمل و نقل شهر نمی شود؟ چرا مدام عابرپیاده را باید به زیر زمین یا روی هوا یا بیرون شهر بفرستیم تا سواره ها راحتتر تردد کنند و با این وضع چه کسی ترغیب می شود که به جای ماشین از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کند؟ و اصلا چرا باید ترغیب شود وقتی تمام شهر را بر اساس ماشین ها ساخته ایم نه آدم ها و حتا رویدادهای شهر را خارج از شهر برگزار می کنیم تا تردد ماشین ها مختل نشود.
تجربه در دنیا نشان می دهد که عریض تر کردن اتوبان ها فقط ماشین های بیشتری را داخل آنها می کشاند و چیزی که این شهر نیاز دارد یک «بینش» است. بینشی که «انسان محور» باشد و نه «ماشین محور».

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۵
سورمه
بعضی کوچه های محله ما ،با اینکه پیاده روهای عریضی هم دارد، به دلیل سربالایی بودن کوچه، پله دارد.  در محله ما سالمندان زیادی زندگی می کنند و وقتی توی محله راه می روی می توانی ببینی شان. خیلی هاشان عصازنان این طرف و آنطرف می روند و پیرمردها توی پارک محله می نشینند و شطرنج بازی می کنند و پیرزن ها باهم حرف می زنند. 
دیروز توی کوچه مان پیرزنی را دیدم که به سختی با والکر راه می رفت، خیلی آهسته و باطمانینه ولی داخل خیابان، نه پیاده رو. مشخص بود که دلیلش پله های پیاده رو ست که مجبور شده بیاید توی خیابان. داشتم به خودم فکر می کردم که موقع پیری حال راه رفتن با والکر را دارم یا نه آنهم وقتی که مجبورم وسط خیابان راه بروم در شهری که هیچ چیزش مناسب سالمندان نیست.
 واقعن چطور می شود این شهر را برای همه مناسب سازی کرد؟ برای سالمندان، کودکان، زنان باردار، معلولان و همه؟ ما همه پیر می شویم، ممکن است بچه دار شویم و باور کنید امکان معلول شدن برای همه هست. کاش بتوانیم فکری برای مناسب سازی شهرمان بکنیم یا حداقل به آن حساس باشیم.
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۲
سورمه

دارم روی  مطلبی درباره خراسان جنوبی و کرمان کار می کنم و برایم عجیب است که با اینهمه کتاب که هر سال منتشر می شود و اینهمه پایان نامه و مقاله، روی بعضی مناطق این دو استان (به خصوص کرمان) چقدر کم کار شده یا اصلا کار نشده است. خیلی از مطالب هم متعلق به سفرنامه های مسافران خارجی یا برخی از افراد در دوره قاجار است که نور به قبرشان ببارد. 

این فرهنگ مکتوب کردنِ تجربیات و از جمله سفرها، کیمیایی است که ما کمتر از آن بهره برده ایم و به نظرم هر کداممان هر جا هستیم و هر کار می کنیم یا از هر شهر و دیاری آمده ایم بهتر است شروع کنیم به مکتوب کردن هر آنچه تا کنون زندگیش کرده ایم. شاید به نظر نیاید ولی همین سال 1397 هم بعدها جز تاریخ می شود و یک نفر مثل من که دارد تحقیق می کند ممکن است به اتفاقات این روزها نیاز پیدا کند. هر چه به سمت شهرهای کوچکتر و روستاها می رویم این نیاز جدی تر می شود. آداب و رسوم، قصه ها، معماری، خوراک، پوشاک، همه چیز، همه چیز مهم است. جالب و البته تاسف آور است که برای پیدا کردن غذاهای محلی استان ها فهمیدم کتاب های خیلی خیلی کمی در این زمینه داریم. درباره پوشاک هم همین طور. برای کشوری با اینهمه تنوع غذایی و فرهنگی و قومیتی آنهم در قرن 21 به نظرم این دست کمی از فاجعه ندارد. 

پ.ن: یک مشکل دیگر هم به نظرم دسترسی به پایان نامه هاست. باید پایان نامه ها قابل خریداری باشند و بتوان از آنها استفاده کرد. چقدر پایان نامه خوب که متاسفانه دسترسی به آنها بسیار سخت یا شاید غیرممکن است.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۱
سورمه

توی اتوبوس بودم. تو خیابون به مناسبت نیمه شعبان شربت و شیرینی و چای می دادن. یه جا یکیشون اتوبوس رو نگهداشت یه جعبه شیرینی داد گفت پخش کنید بین مسافرا. 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۴
سورمه

امروز بعدازظهر با یک ایرانی که در شهر قاین مقامی دارد ملاقات کردم... تمام بیانات او در دو مطلب خلاصه می شد: «ما ایرانی ها مردم بدبختی هستیم که لیاقت تمدن را نداریم  و برای بندگی ساخته شده ایم» و دیگر این که «انگلیس و روس صرفا برای حفظ منابع خود در ایران هستند. آنها اجازه نخواهند داد که هیچ ملت دیگری به ما کمک کند و منافع تجاری آنها صرفا بهانه هایی است که برای تجاوزات سیاسی از آن استفاده می کنند».
جوانان ایرانی این روزها همیشه بر ناکامی های خود به عنوان یک نژاد افسوس می خورند، خودکم بینی ملی حاصل تمام گفته های آنهاست و چه بسا اوقات عزیز آنها که در انتقاد مخرب از شیوه های علمی رهبرانشان به هدر می رود، ولی البته حاضر نیستند به اعمال خود توجه کنند و از آن انتقاد نمایند.

از کتاب  نامه هایی از قهستان، نوشته اف. هیل

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۹
سورمه

در راستای پست قبل این را هم اضافه کنم که این عبارت معروف «دزد سر گردنه» در حال حاضر تناسب عجیبی با گرفتن عوارض خروج از کشور در فرودگاه دارد و در آن موقعیت حسابی به ذهن متبادر می شود.


۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۸
سورمه

فرودگاه امام هستیم با دو دوست خارجی و یک دوست ایرانی، ماهم آمده ایم بدرقه شان.دوست ایرانی تا حالا فکر می کرده عوارض خروج از کشور 75 هزار تومن است و تازه می فهمد 220 هزار تومن باید بدهد. کارت عابر بانک همراهش نیست و یکی از ما با کارتمان از عابر بانک پول می کشیم. 
یکی از دوستان خارجی برایش سوال می شود ماجرا چیست. برایش عوارض خروج از کشور را توضیح می دهم و می گویم گران شده. با تعجب می گوید چه احمقانه! ما خارجی ها عوارض بدهیم منطقی تر است. 

بعد کمی فکر می کند و می گوید لابد کشورتان خیلی دوستتان دارد و نمی خواهد از کشور بروید بیرون. می گویم آره، کشورمان عاشق ماست. می گوید پس باید لاو تکس* بدهید دیگر. می خندیم.


*مالیات عشق

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۷
سورمه

در راستای شعار امسال و این پست دکتر میم دلم خواست یک سایت بهتان معرفی کنم و گروهی خلاق که به نظرم تا اینجا خوب کار کرده اند و امیدوارم هر روز بیشتر از قبل موفق شوند. 

می خواهم کشمون را معرفی کنم که به وسیله چندتا جوان خوش فکر و دلسوز راه اندازی شده، جوان هایی که غیر از اینکه به فکر شهر و دیارشان هستند به فکر کشاورزها و مردم و محیط زیست هم بوده اند. نوه های یک کشاورز که شاید بهتر از هر کس درد کشاورزها را بفهمند اما به روز بودن و دلسوزیشان باعث شده از وضعیت کمبود آب، چاه های غیر مجاز و محصولات بی کیفت هم شاکی باشند و بخواهند کاری برای همه اینها انجام دهند، به قول خودشان «ما از وضع زندگی خودمون ناراضی بودیم و می خواستیم زندگی مون رو بهتر کنیم. اما می خواستیم که دنیا هم جای بهتری باشه و اینطوری بود که کشمون شکل گرفت».

پدر بزرگ کشمونی ها


می توانید اینجا درباره شکل گرفتن کشمون بخوانید و مطمئنم بهشان افتخار خواهید کرد که البته کافی نیست. بهتر  است از این کالای ایرانی حمایت کنید، با خرید و معرفی کردنش به دیگران.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۸
سورمه

حمله به سوریه به بهانه استفاده از سلاح شیمیایی مرا یاد حلبچه می اندازد. این دنیای دروغ در دروغ جنگ طلبی است که انتخاب های ما هم در آن نقش پررنگی بازی می کند، انتخاب هایی مثل ترامپ یا ترزا می. 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۹
سورمه

اشتباه است که فکر کنیم جنگ ها یا کشتارها یک مرتبه اتفاق می افتند. برای وقوع جنگ، یک نفرت پراکنی تدریجی  لازم است. ما باید آدم هایی را دوست نداشته باشیم که بتوانیم به مُردنشان راضی شویم. آنها که جنگ را برای منافع یا قدرتشان لازم می دانند از این موضوع آگاهند. آنها با تبلیغات واضح یا نامریی، ما را به سمت این نفرت سوق می دهند و ما خیلی وقت ها ناآگاهانه آب را به آسیاب این نفرت پراکنی می ریزیم. گاهی هم این نفرت زاییده ترس است. ما را از یک قوم، از یک دین یا از یک کشور می ترسانند و اطلاعاتی به ما می دهند که در بهترین حالت تحریف شده است.

 آنچه اینجا نقش مهمی بازی می کند «کلیشه های ذهنی» است. در واقع کلیشه همان سیاه و سفید دیدن است. آن گزاره هاییست که با همه یا هیچ شروع می شود. «همه مسلمانان... » «همه یهودی ها ... » «هیچ زنی...» یا «هیچ مردی ... » و این به قومیت ها و کشورها هم تعمیم پیدا می کند. «همه ایرانی ها...» «همه افغانی ها... » «همه کردها...» «همه لرها...» «همه عربها...». 
ذهن ما کلیشه ساز است به این دلیل که لازم دارد اطلاعات را طبقه بندی کند تا بهتر در خاطرش بمانند، اما کلیشه ها در عین حال خطرناکند چون باعث می شوند ما انسان ها را محدود کنیم و نتوانیم واقعیتشان را ببینیم آنهم به دلیل چیزهایی مثل جنسیت، ملیت یا قومیت که هیچ انسانی نمی تواند خودش تعیین کننده آن ها باشد و با آن ها به دنیا آمده است.
کلیشه ها خطرناکند چون  اگر ناآگاهانه استفاده شوند می توانند آدم ها را از هم متنفر کنند، چون می توانند منجر به جنگ شوند، کشورها را تجزیه کنند و کوره های آدم سوزی و اردوگاه های کار اجباری به راه بیندازند. کلیشه ها خیلی کوچک و بی ضرر به نظر می رسند اما می توانند منجر به فاجعه شوند.
حالا وقتی جوک قومیتی تعریف می کنیم، لهجه کسی را مسخره می کنیم، به لباس متفاوت کسی می خندیم و آداب و رسوم دیگری را برنمی تابیم  باید یادمان باشد که هر چند کم، ما پیام آور جنگ هستیم. فقط با شناختن کلیشه ها و استفاده نکردن از آنها ممکن است بتوانیم روی آرامش را ببینیم. با تمرین احترام به تفاوت ها و سیاه و سفید ندیدن آدم ها به دلیل جبر جغرافیایی که در آن متولد شده اند و رشد کرده اند. 

بهتر است تمرین کنیم و مچ خودمان را بگیریم. ببینیم هر روز از چندتا کلیشه ذهنی استفاده می کنیم. چندبار صفتی را به کل یک ملت، یک قوم یا یک جنس تعمیم می دهیم. چندبار همه پیروان یک دین را باهم می نوازیم. در حرف های دیگران هم بگردیم دنبال کلیشه ها، در فیلم ها، در کتاب ها. حساس شویم و کم کم جلوی خودمان را بگیریم و جلوی دیگران را هم. 


پ.ن: نامه مهدی یراحی درباره فیلم لاتاری انگیزه نوشتن این پست شد. 

مرتبط:

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۱۳
سورمه

سال نو مبارک وبلاگستانی ها. امیدوارم سال 97 خبرهای خوبش بیش از خبرهای بدش باشه و حال ایرانمون بهتر بشه. 
شعار امسال رو گذاشتم سال مهربونی بیشتر و تلاش بیشتر. تا ببینیم چی سر راهمون میاد. ضمن اینکه امیدوارم امسال بیشتر بنویسم.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۵
سورمه

این سیستم ترجمه کتاب ها واقعا  یک مشکل است و نمی دانم کجا باید این مشکل را حل کند. رفتم کتابی از فردریک بکمن بخرم. سه ناشر چاپش کرده اند با سه عنوان: من دوستت داشتم، من دوستت دارم، معامله زندگی! این آخری که شاهکار ترجمه است احتمالا.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۵۳
سورمه

بیا برقصیم، رقص هم این روزها یک راه مبارزه است.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۹
سورمه


سینمایی که چند وقتی است تعطیل است و چه حیف. 

سال ساخت سینما 1337 است.

لینک های مرتبط:
مهر: خاطرات زیادی در سینما گلریز خاک می خورد
همشهری محله: روزگار سپری شده سینما گلریز

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۳
سورمه