سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه


کتابی که به تازگی خوانده ام ایران در عصر صفوی است. کتاب را راجر سیوری ایرانشناس و متخصص عصر صفوی که بازنشسته دانشگاه تورنتوست، نوشته است و حدود 260 صفحه است. 
کتاب از نظر من خوشخوان و لذتبخش بود و در طول خواندن کتاب چندباری گفتم «مثل حالا»! خوب این خوبی ها و بدی هایی دارد که باید کتاب را بخوانید تا بفهمید. اما واقعا خواندن درباره دوره ای که بسیاری امروز به آن مباهات می کنند و هنوز آثار ارزنده ای از آن در ایران و به خصوص اصفهان باقی مانده است جالب است. با خواندن درباره آن دوران ممکن است بتوان ریشه نظم و ترتیب امروز شهر اصفهان را درک کرد که شاید همان شالوده ای باشد که شاه عباس اول برای آن ریخت یا شاید این فکر به ذهن خطور کند که ارتباطی میان محاصره طولانی و دردناک شهر اصفهان به وسیله محمود افغان و شهرت امروزی مردم آن شهر به مقتصد و بسته بودن وجود دارد.  
من اما هنوز بی اندازه درگیر شخصیت شاه سلطان حسینم. این شخصیت را نمی فهمم و فکر می کنم کتاب هم به اندازه کافی به آن نپرداخته است. امیدوارم این معما برایم حل شود.


حتی در زمان صفویه هم جریان زاینده رود کفاف احتیاجات پایتخت جدید را نمی داد و شاه عباس کوشید بخشی از آب رودخانه کوهرنگ را برای افزایش جریان زاینده رود منحرف سازد. این کار مستلزم شکافتن دیواره کوهستانی میان سرچشمه این دو رودخانه بود که از دو سوی متقابل آب پخشان زاگرس یکی از مرتفع ترین نقاط این رشته کوه نزدیک زردکوه سرچشمه می گیرند. این نقشه بزرگ ابتدا به فکر شاه طهماسب رسید، عباس اول آن را آغاز کرد و نتیجه اش عباس دوم آن را ادامه داد و در 1935م./ 1332 ش. توسط سن الکساندر گیب و همکارانش به پایان رسید. آنها متوجه شدند که خط سیر خندقی که مهندسین شاه عباس حفر کرده اند با مسیر صحیح فاصله اندکی دارد*. /ص 156

بسیاری از مسافران اروپایی میزان امنیت شاهراه های ایران [در زمان شاه عباس اول] را در مقایسه با عثمانی خوب دانسته اند. به عنوان مثال تاورنیه بر این امر تاکید می ورزد که بعد از ایروان، «جدا شدن از کاروان یا حتی سفر کردن کاملا بی خطر» بود. کاروان تونو بعد از رسیدن به ایران نگهبان شبانه نمی گذاشت. دیگران رفتار راهداران ایرانی را با رفتار همکارانشان در سایر کشورها مقایسه کرده اند: اولیاریوس از تفاوت بین خشونت و بی تربیتی روس ها و ادب و تربیت ایرانیان تحت تاثیر قرار گرفته و فرایر از تفاوت میان ظاهر و رفتار هندیان یا ایرانیان شگفت زده شده است. راهداران «دستور داشتند هر کسی را که تنها و از جاده های پرت سفر می کند و برای آنها کاملا ناشناخته است متوقف سازند زیرا امکان داشت به جرم دزدی تحت تعقیب باشد». سایر مسافرین از پیدا شدن  سریع اثاثه شان که به سرقت رفته بود سخن رانده اند. /ص 190

از کتاب ایران عصر صفوی، نوشته راجر سیوری، ترجمه کامبیز عزیزی، نشر مرکز

* این مطلب آدم را به فکر می اندازد که از زمان شاه طهماسب تاکنون راه بهتری غیر از تونل آب نداشته ایم؟

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۰
سورمه

درباره خرمشهر این مطلب را همچنان می توان تکرار کرد و البته این پست اخیراً نوشته شده هم می تواند مرتبط باشد. 

آزادی خرمشهر تبریک دارد به شرط آنکه بدانیم چه از دست دادیم و چه به دست آوردیم. اگر فراموش کنیم باز هم می تواند تکرار شود. بماند که بعد از سی سال خرمشهر هنوز به نقطه قبل از جنگش نرسیده و شاید هیچگاه هم نرسد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۶
سورمه

دارم تمرین تمرکز و سازماندهی مغز می کنم، آنهم بعد از بیش از سی سال که همیشه همین سربه هوایی و کنجکاوی را داشته ام. نمی دانم این مرض از کجا شروع شد ولی حتما اینترنت سهم به سزایی در تقویت آن داشت و البته کنجکاوی ذاتی در دانستن همه چیز هم بی تاثیر نبود. مرض نامبرده چنان است که من در حال حاضر سه مرورگر باز، با 5 تب باز در هرکدام از آنها دارم و در عین حال دو فایل ورد و یک فایل پی دی افم هم بازند و البته تلگرام روی دسک تاپ هم که مگر می شود بسته باشد؟
چطور می شود که این حجم از پنجره را باز می کنم؟ خوب سوال های مختلفی که به ذهنم می رسند و بعد خواندن هر مطلب  سوالات دیگری را تولید می کند و این وضع تمامی ندارد. البته این وضعیت دسک تاپ کامپیوتر شخصیم است. وضع مرورگرهای گوشی موبایلم هم حال و روز بهتری ندارند و همیشه دوتا کتاب نصفه خوانده شده دارم و یک کتاب که بالاخره تصمیم گرفته ام روی آن تمرکز کنم وبالاخره توانسته ام و البته خود آن کتاب منشا سوالات بیشمار دیگری شده که باز باید به خاطرش کتاب خواند و اگر به خاطرش کتاب بخوانم بعد آن کتاب های نیم خوانده قبلی را چه کسی تمام کند؟ خلاصه کلاف سردرگمی است. 
فعلا تنها تلاشم این است که هر کاری که دستم است فقط پنجره های مربوط به آن را باز کنم و بخوانم و به بقیه سوالات کاری نداشته باشم. مثلا وقتی دارم کتاب ایران عصر صفوی (درباره اش خواهم نوشت) را می خوانم و این سوال برایم پیش آمده که این شاه سلطان حسین واقعن همینی است که توی کتاب نوشته یا نویسنده دارد شوخی می کند یا یک چیزهایی از قلم افتاده و می روم شاه سلطان حسین را گوگل می کنم و  میم همان موقع تلویزیون را روشن می کند و صفحه تلویزیون ترامپ را با چشم هایی که دورشان سفید است نشان می دهد جلوی خودم را می گیرم و نمی روم trump makeup را سرچ کنم! البته خود شاه سلطان حسین به حد کافی گیج کننده و برهم زننده کل تمرکز هست. 
پ.ن1: اگر راه حلی دارید ممنون می شوم به اشتراک بگذارید.
پ.ن2: با همه این احوال خوشحالم در عصری زندگی می کنم که خیلی چیزها را می شود به همین راحتی فهمید و البته باز سردرگمم از اینکه بعضی از ما وقتی می توانیم اطلاعاتی درباره منابع خبری، سوابق آدم ها، اسناد و مدارک، کتاب ها و خیلی چیزهای دیگر به دست بیاوریم چرا از گوگل استفاده نمی کنیم یا از سایت کتابخانه ملی ایران یا ایران داک یا هزار جای دیگر. 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۶
سورمه

برای آشنا شدن با سند 2030 یونسکو که اهداف توسعه پایدار را مدنظر قرار داده است می توانید سند انگلیسی و ترجمه فارسی آن را از دانلود کنید. دوره خوبی هم خواهد بود برای آشنایی با مفهوم توسعه پایدار در دنیا. 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۷
سورمه

با آگاهی جنسی مشکل دارن اما با ازدواج زیر سن قانونی مشکل ندارن. 
از نظر قانونی و شرعی دختر رو در سن 9 سالگی بالغ می دونن و براش جشن تکلیف می گیرن و جزای کیفری براش در نظر می گیرن و با اجازه قاضی می ذارن ازدواج کنه ولی نباید درباره بدن خودش هیچ اطلاعاتی داشته باشه.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۱
سورمه


ما فراموشکار و خوش خیالیم. لازم است چیزهایی را برای خودمان دوره کنیم و البته چیزهایی هم هست که بهمان نگفته اند. به هر حال به خصوص ما پایتخت نشین ها از جنگ دور بوده ایم. به نشان افتخار بمب هایی هم برایمان ریخته شده است اما آوارگی و مهاجرت و در به دری جنگ را نچشیده ایم و ترسی که شهرهای جنوب غرب و غرب کشور تجربه کرده اند نفهمیده ایم و بعدها هم نخواستیم یا نخواستند که بفهمیم. چیزی هم اگر نشان کسی داده اند مردان جبهه بوده است و خط های مقدم جنگ و نه زندگی آدم های معمولی مثل خودمان که زیر آوار له و لورده شده اند یا زیر خمپاره زن یا شوهرشان را از دست دادند یا در به در و آواره شهرها شده اند. ما کمتر درباره اردوگاه های جنگ زدگان خودمان شنیده ایم بیشتر شاید اردوگاه های آوارگان سوری را دیده باشیم و شاید فکر کرده ایم که جنگ متعلق به همسایه است. لابد سوری ها هم روزی اینطور فکر می کرده اند. به هر حال گویی کسانی در این سرزمین هستند که فکر می کنند جنگ چیز خوبی است. شاید برای آنها منفعتی داشته است یا شاید با آن شرایط بهتر می توانند کنار بیایند. شاید صلح را بلد نیستند. نمی دانم. اما ما مردم شاید فقط فراموش کرده باشیم بدی و وحشتناکی جنگ را. خانمان براندازی و بی رحمیش را. شاید در زمان صلح،جنگ بسیار دور به نظر می رسد. اما اگر نگاهی به مکان کشورمان روی کره جغرافیا بیندازیم و کمی در خاطراتمان بگردیم و بعد هم به بعضی آدم های دور و برمان یا کسانی که این روزها تلویزیون بیشتر نشانشان می دهد گوش بدهیم، بهتر بفهمیم که جنگ می تواند خیلی هم دور نباشد. ولی خوب به قول بعضی ها مردم را نباید جنگ ترساند! 
با این مقدمه بخش هایی از کتاب زمین سوخته احمد محمود را اینجا می گذارم...

بمباران اهواز، عکاس: محسن شاندیز

چهره شهر عوض شده است. مردم، گروه گروه، خانه ها را ترک می کنند و با هر وسیله ای که به دستشان می افتد از شهر خارج می شوند. گروه کثیری پیاده راه افتاده اند. بار و بندیلشان را رو سر گرفته اند و در حاشیه جاده شوشتر، بی آنکه مقصدی داشته باشند، به طرف بیابان می روند. گاری های دستی، دوچرخه ها، چارچرخه ها، مملو از وسایل زندگی است. دو شب پی در پی است که بغداد وحشت ایجاد کرده است. رادیو بغداد تهدید می کند که شهرهارا خواهد کوبید. گوینده بخش فارسی رادیو بغداد، باد به گلو می اندازد  و از مردم شهرهای خوزستان می خواهد که اشیا سبک وزن و گران قیمت خود را بردارند و هرچه زودتر شهرها را تخلیه کنند. خبر موشک هایی که مردم دزفول را زیر آوار مدفون کرده است، رنگ تند خشونت، بی رحمی و ناجوانمردی به تهدید رادیو بغداد می زند. رادیو تهران می گوید که در انفجار موشکی دزفول هفتاد نفر شهید و سیصد نفر زخمی شده اند.



جنگ زده ها در غرب ایران، عکاس: علی هاشمی

مردم تو دشت ولو شده اند. کنار رشته های لوله، با پتو، جاحیم و یا هر چیز دیگر سایبانی افراشته اند و جل و پلاسشان را پهن کرده اند. هر ماشینی که قصد خروج از شهر دارد، همه کس، بی هیچ رودربایستی به ماشین آویزان می شود. فریاد و فحش و فضیحت راننده ها به گوش کسی فرو نمی رود. رو جاده آسفالتی که به رامین و ملاثانی می رود، سیاهی می زند. انبوه مردم مثل مور و ملخ تو هم می لولند. فریاد بچه ها، بوق اتومبیل ها و همهمه مردم قاطی شده است.


جنگ زده های بستان، عکاس: محمد فرنود
مردم با دست خالی از خرمشهر گریخته اند. خانه و زندگی شان را رها کرده اند و حالا، سرگردان، بی اینکه بدانند به کجا می روند، بچه های خردسال را به دوش گرفته اند و تشنه و گرسنه و گرمازده راه می روندتا از پا درآیند. دولت اعلام کرده است که برای جنگ زدگان، اردوگاه  برپا خواهد کرد.



بمباران هوایی شوش، عکاس: غلامرضا دادبین
آبادانی ها و خرمشهری ها، تو اهواز سرگردانند. دسته به دسته و گله به گله، با بار و بنه، در بدر و بی هیچ سرپناهی، اینجا و آنجا، نشسته، خوابیده با لب های خشک و چهره های سوخته از آفتاب و پاهای پرآبله و بی هدف، ویلان و سرگردانند.
-        آبادان دیگه چیزی ازش نمانده
-        بریم را کوبیدن

-        بوارده را کوبیدن

-        پالایشگاه را کوبیدن
-        همه جا آتش
-        همه جا خون
-        دود
-        باروت
-        


اهواز بعد از بمباران هوایی، عکاس: غلامرضا دادبین
بی آبی، بی برقی و بی غذایی، مردم آبادان را زله کرده است. فرودگاه آبادان را زده اند. خسروآباد را زده اند. پالایشگاه یکپارچه دود و آتش است.
-        کی می فهمه من چه دردی می کشم؟
-        وقتی خونه م به آتش کشیده می شه!

-        وقتی بچه هام هراسان میشن!

-        ...


بمباران بیمارستانی آبادان، عکاس: بهمن جلالی
گلوله توپ زده است و دیوار اتاق عمل بیمارستان شماره دو را درهم کوبیده است.
مجروحین جنگ، با دست ها و پاهای بریده، خودشان را از رو تخت ها پرت می کنند و کشان کشان تا پناهگاه وسط حیاط بیمارستان می روند. زخم ها سرباز می کند و خونریزی می شود و بیمارستان بهم می ریزد.


خانواده آبادانی در پناهگاه. عکاس:سعید صادقی
ها سلمان... چرا برگشتی؟
سلمان خسته است. حال حرف زدن ندارد. پیرتر به نظر می رسد. موی سفیدش بیشتر شده است. استخوان گونه هایش بیرون زده است.
چرا برنگردم؟... تو می دونی تو اردوگاه زندگی کردن یعنی چی؟... مثل غربتی!... مثل کولی، هر روز یه جا، هر هفته یه جا. از ئی شهر به اون شهر. تا آدم بخواد جا بیفته و با محل آشنا بشه مثل اجل معلق بالاسر آدم سبز می شن که یالا باید جمع کنین برین جیرفت، برین کرمان، زنجان، مشهد، تبریز... آدم از جان خودش سیر می شه! آدم ذله می شه!
...
باید بری تا بفهمی. جنگ زده مثل مهمون، سه روز اول محترمه. بعد، مثل مرده یواش یواش بو می گیره و می شه سربار جامعه!... روزای اول مثلاً تو یه مدرسه جاش می دن. غذاش می دن. از مسجد مقرری ماها نه بهش می دن. چند روز که گذشت اول غذا قطع می شه. بعد تلفن مدرسه را قطع می کنن. بعد برق. بعد مقرری و اگر یه کم بی زبان باشی آبش را هم می برن. تا حرف بزنی می شی مفت خور سربار جامعه. یه ریزه بیشتر حرف بزنی می شی بادکنک!
بادکنک؟! بادکنک دیگه چیه عبد؟
هیچی!... میگن جنگ زده ها شهر و متورم کردن! ورمش کردن! بادش کردن! آخر دست اگه بگی بابا ما هم آدمیم، روزی برای خودمان کاری داشتیم، حرمتی داشتیم، جا و مکانی داشتیم... زبانم لال، میشی ضد انقلاب!... من قربان همی گلوله توپ می رم. قربان همی خمسه خمسه... بهتر از اینه که بشم ضد انقلاب!


قربانیان بمباران هوایی عراق در زیوه. عکاس: سیف الله طاهری
نرگس از در بدریهاش حرف می زند. از تنگ ملاوی. از اردوگاه جنگ زدگان و از گل محمدش.
چی بگم خواهر... گل محمدم از سرما مرد. خناق گرفت. نمیدونم، سیاه سرفه... شایدم از سرما مرد!.. ما که مال گرمسیریم اونجا نمی تونیم زندگی کنیم. گل محمدم شب تاسحر مثه کوره سوخت. سحر، وقتیکه هوا گرگ و میش بود تسلیم کرد... سرد شد!
از حرف هایش دستگیرم می شود که قدم به قدم با چهارتا بچه قد و نیم قد و شکم برآمده، رفته است تا رسیده است به اردوگاه جنگ زدگان و دستگیرم می شود که تو چادر زندگی کرده است با چند تخته پتو و یک وعده غذا، که شکم بچه ها سیر نمی شده است و هوای سرد ملاوی.

از کتاب زمین سوخته، نوشته احمد محمود، انتشارات معین 

پ.ن: انتخاب عکس ها از من است و لزوما ارتباطی بین عکس و نوشته نیست، غیر از اینکه همه مربوط به جنگ هشت ساله ایران هستند.

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۴۹
سورمه

قرار است برویم به یک جشن نامزدی. پسرها زودتر رفته اند و دخترها دارند آماده می شوند هنوز که بعد بروند. یکی از پسرها زنگ می زند به یکی از دخترها و می گوید فضای جشن سنگین است و ممکن است با لباس هایی که دخترها می خواهند بپوشند همخوانی نداشته باشد و شاید معذب شوند با آن لباس ها بیایند. بعد موبایل یکی دیگر از دخترها زنگ می زند و پسر آنور خط به شوخی و جدی می گوید بپوشید و بیاید! 
دخترها بهشان حسابی برخورده و ناراحتند. بعد یکی از دخترها خطاب به بقیه می گوید: من موندم اگه حالا مهمونا لباساشون کمتر از ما بود  اینا زنگ می زدن بگن بِکَنید که حالا می گن بپوشین!

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۰
سورمه

ویژه نامه نوروز اندیشه پویا پرونده ای در ارتباط با فیلم ماجرای نیمروز منتشر کرده که توصیه می کنم اول فیلم را ببینید و بعد بخوانیدش. حرف های مهدویان درباره فیلمش جالب است و البته اگر با فضا و آدم های آن سال ها آشنایی ندارید شاید سرنخ هایی بهتان بدهد که در سرچ هایتان به دنبال چه اسامی و کلید واژه هایی بگردید. همین طور نظر بعضی از کسانی که آن روزها را به چشم دیده اند درباره فیلم آمده است.

-------------------------------------------

مهدویان: اصلا اینکه اعتراضات مسالمت آمیز در کشور ما برای سال ها خشکید، علتش را در سی ام خرداد شصت و ترورهای بعد از آن باید جستجو کرد. موقع ساختن فیلم یک روز سر ناهار با پدرم درباره این موضوع حرف زدم. می دانستم به بنی صدر رای داده است. پدرم سال هاست که دیگر به سیاست توجهی ندارد. از او پرسیدم آیا شما از عزل بنی صدر ناراحت بودی. گفت بله. گفتم چرا اعتراضی نکردی؟ گفت «تو فضای آن سال را ندیده ای. مجاهدین شروع کردند به کشت و کشتار. همه ترسیدند من هم ترسیدم. جوری بود که دو نایلون پر از روزنامه انقلاب اسلامی و چند کارتن کتاب شریعتی را که داشتم از ترسم زیر همین خانه چال کردم. فضا جوری شد که خشک و تر سوختند. اصلا موضوع اعتراض سیاسی خفه شد.» مساله من نمایش این فضاست. اتفاقا تماشاگری که پیش زمینه تاریخی درباره فیلم ندارد فیلم را خوب فهمیده. علت استقبال از فیلم در جشنواره نیز همین بود. او سردرگم نیست و می داند موضوع فیلم خشونت و اضطراب است. برخلاف تحلیلگران که سردرگم هستند من می خواستم تماشاچی را روی صندلی میخکوب کنم که از خود بپرسد این چه وضعیت جامعه است؟ یک اپوزیسون که سهمش را نگرفته، چرا این وضع را درست کرده؟ چه حقی زایل شده که باید این شکل از آدم کشی رواج یابد؟


مهدویان: نسل ما نسلی است که همه چیز ناقص به او رسیده. نسل شلوغی بودیم. در مدرسه در نیمکت سه نفره ما را می نشاندند. ما را به صف عادت دادند. نسل من به باختن عادت دارد. ما یاد گرفتیم در شرایط بحران زندگی کنیم و گلیم از آب بکشیم. زیرا هیچ چیزی برای ما پیش بینی نشده بود. نه نیمکت مدرسه، نه صندلی دانشگاه و نه شغل. برای همه اینها در صف ایستادیم و با هم مسابقه دادیم. ما زیاد بودیم و بخشی از ما یکباره به سینما آمد. وقتی در دهه هفتاد ما پشت میز دبیرستان بودیم، کسی در سینما فکر نکرده بود که ما بزرگ می شویم و به سینما می آییم. بنابراین نسل من با نسل پیشین که تماشاچی ها بلیت به دست  و مشتاق آماده در صف داشت که چهار-پنج کارگردان را تماشا می کردند فرق دارد. الان ما فقط سالی 35 فیلم اولی در سینما داریم. نسل قبلی مخاطب تضمین شده داشت اما ما باید تلاش کنیم فیلم خوب بسازیم و مخاطب را جذب کنیم. خلاصه کنم، باید از آب کره بگیریم.


محسن امین زاده: بی تردید سازمان مجاهدین خلق جنایتکارترین و بدنام ترین گروه تاریخ سیاسی معاصر ایران است اما بدترین ضربات این سازمان، قتل ها و جنایت های تروریستی اش نبود. این سازمان بذر مسموم خشونت، نفاق، دروغ، فریب، بی اعتمادی و تردید را در میان نیروهای سیاسی سالم و اخلاقی کشور کاشت  پدیده ای که فاصله های میان انتقاد و مخالفت و دشمنی را در مناسبات میان نیروهای سیاسی به شدت مخدوش کرد و راه را برای سرکوب منتقد سیاسی به بهانه امنیت و مقابله با ضد امنیت هموار نمود. از آفات بزرگ مبارزه با مجاهدین خلق نیز،شکل گیری متقابل برخی جریان هایی بود که خشونت شان محدود به مجاهدین خلق نماند. آنان ترجمان مشترکی از مخالفان خود و مخالفان نظام داشتند و تمایزی میان منتقد و مخالف و معاند نظام قائل نبودند و علاقمند بودند که هر انتقادی را با ترجمانی افراطی و با شبیه سازی با مفاهیمی چون نفوذ و نفاق، با خشونت پاسخ گویند.


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۲
سورمه

امشب فیلم ماجرای نیمروز را دیدم. فیلم احتمالا برای آنها که آن سال ها را دیده اند و آنهایی که ندیده اند جلوه متفاوتی خواهد داشت. گرچه آنقدر گریم ها و طراحی صحنه و لباس خوبست که آنها را که دیده اند به تمجید وا خواهد داشت و برای آنها که ندیده اند فرصتی فراهم می آورد برای دیدن. 
نمی دانم واقعن علاقه به تصویر کشیدن ماجراهای مجاهدین خلق بیشتر شده یا فضای بازتر این مجال را فراهم کرده است. تاریخ انتشار کتاب گود سال 1393 است. من خبر ندارم که در ارشاد مانده بوده یا نه. فیلم سیانور  در سال 1394 و ماجرای نیمروز در 1395 ساخته شده اند. همه این محصولات که به تاریخ معاصر نگاه کرده اند حالم را خوب می کنند، من را وادار به جستجو می کنند و باعث می شوند در اینترنت به دنبال اسامی و مهم تر از آن واقعیت بگردم و البته احساس حماقت نکنم. حتما کتاب ها و فیلم های دیگری هم هست که من از آنها بی خبرم ولی حداقل در این سه مورد به نظرم نتیجه ی کار بسیار خوب بوده است. حیف است اسم فیلم خوب ایستاده در غبار را نبرم که درباره مجاهدین نیست ولی مستندواره ای  جالب درباره یکی از فرماندهان جنگ است.
جالبتر اینکه برخی از دست اندر کاران اصلی این محصولات در نیمه ی آخر دهه پنجاه و نیمه اول دهه شصت متولد شده اند. برای مثال مهدی افشار نیک نویسنده رمان گود متولد 1355، محمد حسین مهدویان کارگردان ماجرای نیمروز متولد  1360،بهروز شعیبی کارگردان فیلم سیانور متولد 1358 و  سید محمود رضوی تهیه کننده سیانور و ماجرای نیمروز متولد سال 1359 هستند. به نظر می رسد نسلی که آن روزها به دنیا آمده خیلی کنجکاو است که از حقیقت آن سال ها سر در بیاورد. 
دلیلش را شاید بشود حدس زد. نسلی که تا حدی برخی از فضاهای آن دوران را در بچگی تجربه کرده یا از طریق پدر و مادر و دایی و خاله و اقوام دیگر درگیر بعضی اتفاقات آن دوران شده، پدر و مادرش همان هایی بودند که انقلاب کردند یا با آن مخالف بودند، جنگ را تجربه کردند و حتا در آن کشته شدند یا کشته دادند یا به طیف های مختلف سیاسی آن زمان وابستگی هایی داشتند. اما هیچوقت  نخواستند یا نتوانستند برای کودکانشان بسیاری از مسائل آن دوران و تناقض های موجود در آن را توضیح بدهند یا شاید هم توضیحی نداشتند. همه اینها گیجی و سردرگمی را در بچه های این نسل پدید آورد و مدارس هم به جای کمک به حل و توضیح مسائل در کتاب های تاریخ خود بیشتر به این سردرگمی با نگاه تک بعدی دامن زد. در نتیجه آنها امروز به دنبال یافتن پاسخ ها و همین طور ارائه خوانش خودشان از اتفاقاتی هستند که همیشه یک سویه و مغرضانه یا بدون توضیح کافی بهشان نمایش داده شده بود. اقبال عمومی به سمت این فیلم ها و کتاب ها هم شاید نشانه همین کنجکاوی در نسلی باشد که دوست دارد واقعیت ها را بداند بدون اینکه شعورش را دست کم گرفته باشند. 
امیدوارم این روند ادامه داشته باشد، مطمئنن دیدن و شنیدن نگاه های مختلف، تحمل ها را بالا خواهد برد و شکیبایی را بیشتر خواهد کرد و اینها یعنی حرکت به سمت صلح بیشتر بین مردمانی با عقاید مختلف.

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۷
سورمه

اولین بار که کسی از نزدیکانم مرد چهارساله بودم. مادربزرگم مرده بود. خاطرات محوی از آن زمان دارم و یادم نمی آید غمگین بوده باشم. شاید کودک در آن سن درک نکند که مرگ چیست. بزرگتر که شدم فهمیدم مادربزرگم حدود پنجاه سال داشت که مرد و سکته قلبی کرده بود و سیگار می کشید. 
این روزها کتابی را تمام کرده ام که مرا یاد مرگ های مختلفی که در این سال ها دیده و شنیده ام می اندازد. مرگ واقعیت انکار نشدنی زندگی است و به قول مامان تنها چیزی است که چاره ندارد. 
 انگیزه ام از خریدن و خواندن این کتاب کمک به دوستی بود که تازگی ها همسرش را خیلی ناگهانی از دست داد. با جستجوهایم در نت به این کتاب رسیدم و خواندمش تا مطمئن شوم می تواند کمک کند. کتاب خطاب به مشاوران و روانشناسان نوشته شده اما برای هر کسی قابل فهم و خواندن است. کتاب به احساسات فردی که به سوگ نشسته می پردازد و رفتارهای عادی یا نیازمند درمان را معرفی می کند. همینطور برای کسانی که می خواهند به کسی که در سوگ است کمک کنند هم بسیار مفید است و بسیاری از رفتارها و حرف هایی که ما به اشتباه به سوگواران می زنیم را در خود آورده است. فکر می کنم این کتاب را همه باید بخوانیم چون دیر یا زود به آن نیاز پیدا خواهیم کرد. 
 
بخش هایی از کتاب:

مردم از هزاران سال پیش از ظهور متخصص بهداشت روانی سوگواری می کرده اند. با وجود این، به تجربه و به واقع می بینیم مردم برای کمک گرفتن در مقابله با ماتم هایشان به سراغ ما می آیند. این تا حدی شاید به سبب دین زدایی در عصر ما باشد. پیشتر مردم در وقت مصیبت از رهبران مذهبی یاری می طلبیدند، اما حالا چون بسیاری از آدم ها به سازمان های مذهبی رسمی تعلق ندارند به سراغ دست اند کاران بهداشت روانی می روند.  در گذشته اعضای خانواده گسترده به یکدیگر نزدیک بودند و محله دارای پیوندی انسجام بخش بود که افراد را در مقابله با ضایعه یاری می داد. اما اکنون شاید دیگر آن نوع جامعه وجود نداشته باشد تا از نزدیک از فرد حمایت کند، خانواده گسترده هم به اندازه گذشته متداول نیست.
 

ماتم را به بیماری بدنی تشبیه کرده اند. در عهد عتیق، اشعیای نبی گوشزد می کند که دلشکستگان را التیام دهید، چنان که گویی ماتم شدید می تواند به قلب آدمی صدمه بزند. هم داغ و هم بیماری بدنی برای التیام یافتن نیاز به زمان دارند و در واقع هر دوی آنها دارای جنبه های عاطفی و جسمی اند.
 

شعارهای کلیشه ای حرف هایی است که دوستان خوش نیت و گاه مشاوران تحویل شخص می دهند. حرف های کلیشه ای غالباً کمکی به کسی نمی کند. بسیاری از زنانی که من روی آنها مطالعه کرده ام می گفتند «وقتی کسی پیشم می آمد و می گفت «می دانم چه احساسی داری» دلم می خواست سرش داد بزنم «تو نمی دانی من چه احساسی دارم و شاید هم هیچ وقت ندانی، چون هیچوقت شوهرت را از دست نداده ای». اظهارنظرهایی از قبیل «بارک الله، شجاع باش»، «زندگی برای زنده هاست»، «این هم زود تمام می شود»، «خوب تحمل می کنی»، «سر یک سال تمام می شود»، «درست می شود»، «خودت را از تک وتا نینداز» به طور کلی هیچ کمکی به مصیبت دیده نمی کند. حتی گفتن اینکه «متاسفم» می تواند نقطه اختتامی باشد برای خودداری از ادامه بحث. کسانی وقتی می خواهند حال کسی را بهتر کنند شروع می کنند به وراجی های پرلفت و لعاب درباره ضایعه ها و فاجعه هایی که در زندگی خودشان اتفاق افتاده است، شاید بی توجه به این نکته که مقایسه کردن مصایب کار مفیدی نیست. آدم های دردمند ما را مستاصل می کنند. این استیصال را می توان با جمله ساده ای مانند «نمی دانم چه بگویم» اذعان کرد.
 
رنج و التیام در سوگواری و داغدیدگی، نوشته ج. ویلیام وردن، ترجمه محمد قائد، نشر طرح نو

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۱۵
سورمه

سال 96 است و من دست و دلم به نوشتن نمی رود. حالم خوب است ولی بی حوصله ام. شاید با خودم می گویم که چه؟ بنویسم که چه؟ قبلا می نوشتم که چه؟ شاید نوشتن حالم را بهتر می کرد ولی از یک جا به بعد انگار به این نتیجه می رسی که حال بدت با این چیزها بهتر نمی شود. شاید هم حالم زیادی خوب است و برای نوشتن باید بدحال بود. هرچه که هست برای مکتوب کردن دیده ها و شنیده ها دستم نه به قلم می رود، نه به کیبرد ولی دلم هم برای نوشتن تنگ شده! واقعن آدمیزاد گاهی یک مرض های عجیبی دارد که نه دردش معلوم است نه درمانش! احتمالا چاره اش سگ محلی است. یک مقدار باید به خودم سگ محلی کنم شاید، تا تعادل برقرار شود.
برای اولین پست سال 96 پست مغشوشی است ولی از اینکه سال 96 سال مغشوشی باشد نباید ترسید. مگر تا این سن سال مغشوش کم دیده ایم؟
امیدوارم امسال ترس هایمان کمتر و امیدهایمان بیشتر باشد. عزیزانمان را کمتر از دست بدهیم و بیشتر ببینیمشان و قدرشان را بدانیم. به چندتا از آرزوهایمان برسیم یا در راهشان قدم های اساسی برداریم. شجاعتمان برای بلند شدن و دنبال کردن آنچه دوست داریم بیشتر شود و روزهای پربارمان بیشتر از روزهای بیهوده مان باشد. امیدوارم کمتر خبرهای بد بشنویم و بیشتر قدم های موثر برداریم برای زیباتر کردن و بهتر کردن دنیای اطرافمان و سال که تمام شد بگوییم چه سال خوبی بود سال خروس هم برای خودمان، هم برای عزیزانمان و هم برای ایرانمان. 

*از ه.الف.سایه


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۴
سورمه

امروز خبری خواندم با این مضمون که اولین روس.پی خانه دنیا با پرسنل عروسک در بارسلون شروع به کار کرده است. این عروسک ها از جنس سیلیکون هستند و طوری طراحی شده اند که حس لمس یک انسان را به مشتری بدهند. برای شروع چهار عروسک با نژادهای آفریقایی، آسیایی، اروپایی و عروسکی با شمایل کارتون های ژاپنی ساخته شده اند. در زمان ارتباط با این عروسک ها در اتاق موسیقی شهوانی  پخش می شود و تلویزیون های بزرگ فیلم پورن پخش می کنند. 
تیتر یکی از سایت هایی که این خبر را منعکس کرده این است «ارزضای فانتزی ها بدون هیچ محدودیتی». بهشتی برای بعضی آدم ها از جمله آنانی که دوست داشتند خیلی از حرکات فیلم های پورن را امتحان کنند و نمی توانستند یا پارتنرهایشان از اندام ستاره های پورن بی بهره بودند. همه این چهار عروسک سینه های بزرگی دارند، هر طور که از آنها خواسته شود لباس می پوشند،  و برای هر گونه خدمتی آماده هستند. همین طور احساساتی مثل مهربانی، شهوت، خجالت و روشنفکری دارند، احتمالا از هرکدام به میزانی که دل را نزند.
در یکی از خبرها اشاره شده که استفاده از عروسک برای سکس در چین و ژاپن با اقبال خوبی مواجه شده است به خصوص برای آن دسته از مردانی که در نقاط دوری نسبت به خانه خود کار می کنند و در عین حال می خواهند به همسرانشان وفادار بمانند. آیا به واقع چون این «تن» های جدید «عروسک» هستند و نه «آدم» پس ارتباط با آنها خیانت محسوب نمی شود؟ و این روابط تا چه حد می توانند بر زندگی با آدم های واقعی تاثیر گذار باشند؟ این تحقق آرزوها و خیال های جنسی و داشتن عروسک هایی که هر طور که ما می خواهیم لباس می پوشند و رفتار می کنند و فقط در جهت خدمت به ما به وجود آمده اند روان های ما را به چه سمت و سویی خواهند برد؟ یا برعکس، روان های ما به چه وضعیتی دچار شده اند که برای ارتباط محتاج عروسک اند؟
مدیرعامل Realdoll شرکت تولید کنند این عروسک ها، مت مک مولن است که در گفتگو با مجله فوربز گفته آنها از سال 1996 بیش از 5000 عروسک غیررباتیک سکس، به قیمت پنج تا ده هزار دلار فروخته اند. مک مولن می گوید عروسک های جدیدتر غیر از مو و صورت و اندام دلخواه می توانند با شما حرف بزنند، احساس لذت را نشان دهند و نوعی از عشق را به شما ارائه دهند. «نوعی از عشق» عبارت تامل برانگیزی است. عشقی از طرف عروسکی که سعی می کنیم باور کنیم عروسک نیست. عشق از سمت موجود بی جانی که می خواهیم به خود بقبولانیم زنده است. 
به عقب که نگاه می کنیم اینطور به نظر می رسد که انگار حداقل قسمتی از مردان در سرتاسر تاریخ به دنبال نوعی از این سرسپردگی عاطفی و جنسی بوده اند. به دنبال موجودی که هرگز دست رد به سینه شان نزند، بی عیب و نقص باشد، همیشه ستایششان کند و همیشه از رابطه با آنها غرق لذت شود. بین این عروسک های سیلیکونی همه کاره و حوری های بهشتی وعده داده شده چقدر تفاوت هست؟  یا شاید این عروسک ها دوای درد تنهایی مردانی ست که در ارتباط با زن های واقعی دچار مشکل اند، مثل پیگمالیون در اسطوره های یونان یا مهرداد داستان عروسک پشت پرده صادق هدایت، محبتشان را به مجسمه ای ابراز می کنند که برایشان زنده است، آنقدر زنده که باید برای کشتنش تپانچه بخرند.


لینک های مرتبط:
در نیویورک تایمز
در فوربز

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۰۱
سورمه

رمانی که تازگی خوانده ام نامش «گود» است. یک داستان سیاسی برای دوره کردن تاریخ معاصر ایران از دهه سی تا اواخر هشتاد. کتابی که همه چیز دارد، سیاست، تاریخ، عشق، جنگ، صلح، شخصیت های واقعی و غیرواقعی از قشرها و گروه های مختلف جامعه و سیاست، حضور زن به معنای حقیقیش و میزان متنابهی تهران و کمی خوزستان.
من تاریخ ایران را دوست دارم و درباره اش کنجکاوم و هرچه می خوانم بیشتر حس می کنم که هیچ چیز نمی دانم. انگار توی مدرسه هیچ چیز به ما یاد ندادند. تاریخ واقعی ایران خیلی پیچیده تر از چیزی است که مدرسه سعی کرده بود به ما بخوراند. دلیل کنجکاوی ام هم همین است. هر چه هم جلوتر رفتیم فهمیدیم که خیلی چیزها را اصلن به ما نگفته اند چه برسد به حرف زدن درباره خوبی یا بدیشان، به خصوص درباره تاریخ معاصر.
حالا گود داستانی است که درباره تاریخ معاصر ایران حرف می زند. راجع به زورخانه ای در بازار تهران که گودش بو گرفته است و سقف بازارچه که در حال ریختن است. درباره چهار زن چریک که هر کدام به راهی کشیده می شوند و سرنوشت متفاوتی پیدا می کنند. 
حضور پررنگ محله ها و خیابان های تهران در کتاب جذاب است. دلتان می خواهد بروید بازارچه نایب السلطنه را از نزدیک ببینید و به حمام قبله سر بزنید. دوست دارید خیابان ادیب الممالک و محله آب منگل و امامزاده یحیی را از نزدیک ببینید. تهران به هم ریخته، تهران مغشوش، تهران خسته، تکه تکه، زخمی.
نگاه کتاب به زن حال آدم را خوب می کند. زن در کتاب دیده شده است، نه به عنوان زن که به عنوان یک آدم با همه اهداف و انگیزه ها و آرزوهایی که آدم ها می توانند داشته باشند. زن های کتاب تصمیم گیرنده و انتخاب کننده اند و تاثیر خودشان و انتخاب هایشان همه جا دیده می شود، برعکس بسیاری از روایت های تاریخی که در آنها از زنان خبری نیست، انگار که وجود نداشته اند یا فقط حضوری سایه وار و بی اهمیت دارند.
همین طور شیوه ی روایت کتاب بسیار جالب است. کتاب هجده فصل دارد که هر فصل متعلق به دوره تاریخی خاصی است اما فصل ها به ترتیب تاریخی شان مرتب نشده اند. مثلا فصل اول در سال 42 اتفاق می افتد و فصل دوم در سال 84 و با همین وضعیت داستان ادامه پیدا می کند و کم کم ابهامات برای خواننده برطرف می شود. شاید اول کمی گیج کننده باشد اما من  دوست داشتم و لذت بردم از این فهم تدریجی.
همین طور کتاب پر است از شخصیت های واقعی که می طلبد مدام بروید و شخصیت ها را گوگل کنید تا کتاب را بهتر بفهمید، تاریختان هم خوب می شود. غیر از  این تلاش برای رمز گشایی از نمادهایی که در کتاب قرار داده شده اند هم خواندن کتاب را جذاب تر می کند.
جاهایی از کتاب صلح را به رخمان می کشد و انسان بودن را. انگار می گوید حواسمان باشد که هریک از ما می توانیم جای هریک از شخصیت های داستان باشیم. انگار می گوید کمتر قضاوت کنیم و بیشتر حواسمان به خودمان باشد. به هر حال ایران را، هر طور که امروز هست، ما ساخته ایم، ما ایرانی ها.
 

بخش هایی از کتاب:

رو کرد به مریم گفت «تو مریمی؟ می دونی نورا کیه؟ ما یه نورا داشتیم که همیشه توی سر من می زد. مثل تو که الان می زنی. اون هم می زد توی سر من که این چیزا چیه؟ من براش یه کتونی سفید خریده بودم. تازه بهش پیتزا هم دادم. مستانه هم بود. شماها می شناسین مستانه رو؟ بعد اون هم گفت این زندگی که دوست داری همینه؟ اون هم می زد. اون هم توی سر من می زد. الان هم که با روسری آبی می آد باز می زنه. تقی هم می زد. با اون دستای پر موش می زد. می گفت باید تغییر ایدئولوژی بدیم. می زد. می گفت باید تز رکود رو بنویسم، باز می زد. می گفت الان وقت رکوده باز می زد. می گفت مرکزیت باید بره خارج، باز می زد. وقتی هم رفت خارج گفت بزنن. الان نورا می آد می زنه. فقط لیلا خوب بود نمی زد. می گفت سرنوشتت توی این روسری آبیه. من با اون روسری شوهر کردم. می دونی من با شهرام عروسی کردم. اون خودش نمی دونست. اما ما زن و شوهر بودیم. اون نمی دونست اما من هم براش بچه آوردم، هم بزرگ کردم. فرستادمش خارج درس بخونه چریک نشه. چریک باید سیانور بخوره. من به بچه م گفتم فقط نون خامه ای بخور. برو زندگی کن کسی هم نذار توی سرت بزنه. تو مریمی؟ مریم که نیستی. تو مستانه ای؟ نیستی که... اونا توی سر من نمی زدن.»
.......................
البته این رو بگم که آدم وقتی ساکسیفون می زنه قیافه اش خیلی مضحک می شه و بهتره کسی نوازنده رو نبینه و فقط به صدای تولید شده گوش بده. اما واسه اون که می زنه، وقتی دهنش رو پر باد می کنه چشم هاش بهتر می بینن. یعنی مجبور می شن بهتر ببینن. فشار از پایین می آد دیگه. کلا من اعتقاد دارم هر چی فشار از پایین باشه اون بالاها رو به واکنش وا می داره. مثل آبجی من که وقتی از پایین داد می زنه بالاخره من اون بالا مجبور می شم جواب بدم. فکر می کنم این مدلی هم که شما روسری تون رو گره می زنین یه جور داد زدن از پایینه تا یکی اون بالا صداتون رو بشنوه. گفتم که روسری شما فقط حجاب نیست. یه جور داد زدنه.  شایدم یه نوع هیپی مذهبیه. راستی امکانش هست مذهبی ها هم هیپی بشن. شما می دونین هیپی چیه؟ همه فکر می کنن من هیپی ام. من اصلا نمی دونم هیپی چی هست، از این مدل مو و سر و وضع خوشم می آد. هم امکانش رو می ده آدم تابلو بشه و بره تو چشم ها، هم این که مردم بگن ولش کن این خاک توسر هیپی رو و کاری به کارم نداشته باشن. من هر دو رو دوست دارم. هم اینکه برم تو چشم و هم این که بگن ولش کن خاک تو سر هیپی رو. مثل همون روز که ساکسیفون نزدم. در این دو حالت حق انتخاب با ماست. هر وقت دلمون خواست و از جو و فشا خوش مون اومد می ریم تو چشم و مثلا ساز می زنیم، اگه هم نه، فقط صدای عرعر ازش در می آریم که همه به مون بگن خاک توسر.
.....................
صاحب این کلاه ها کجان؟ یعنی جنازه ها رو بردن، کلاه ها مونده؟ من دیر رسیدم؟ کار من جنازه جمع کردنه. فرقی داره عراقی یا ایرانی؟ به سید زهرا گفتم اگه عراقی شیعه بود چی؟ اگه مثل بچه های ما عکس کربلا و حرم سیدالشهدا داشت چی؟
گفت «من دیدم. دیدم عراقی ای رو که کشته شده بود، توی جیبش عکس حرم مشهد بود. دخیلم یا رضا»
«چه کردی باهاش؟»
«چه می تونستم بکنم؟ حق و باطل مگه دست منه؟ حکم خداست که نباید جنازه ی مسلمون روی زمین بمونه. اون شیعه، من هم شیعه. لباساش رو درآوردم به اسم رضا تو خاکستون خاکش کردم»
«کفن و غسل چی؟»
«نه ندادم»
«همینا مگه نبودن شهر و دیارت رو ازت گرفتن؟بابات رو؟ داداشت رو؟»
«وقتی قراره خاک کنی باس خاک کنی دیگه... تازه ش هم اگه غسل و کفن می دادمش بچه هامون می فهمیدن شاید نمی ذاشتن.»

از کتاب گود، نوشته مهدی افشار نیک، نشر چشمه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۳۴
سورمه

این شب های اهواز دارد مرا یاد بچگی هایم در تهران می اندازد. در دهه شصت خیلی شب ها برق می رفت. آنوقت ها تهرانپارس بودیم. در آپارتمانی که بچه زیاد داشت. همسن و سال بودیم و همبازی. برق که می رفت شمع ها روشن می شدند. شب های زیادی را زیر نور شمع به یاد دارم. همسایه ها می آمدند بیرون دم در می نشستند و حرف می زدند. من یادم نیست بزرگترها چطور به این برق رفتن ها نگاه می کردند ولی به نظرم یک رویداد طبیعی شده بود. حتی خوش می گذشت شاید، آن جلوی در نشستن ها و حرف زدن ها. این جمله آخر را که نوشتم یاد زلزله رودبار افتادم. من البته بعدها فهمیدم آن تکانی که ما در خانه خوردیم و همه از خانه هامان بیرون ریختیم همان زلزله رودبار بوده. آن موقع هم همه همسایه ها آمدند بیرون. ما فلکه سوم تهرانپارس بودیم. فلکه سوم مثل یک پارک بود ومی رفتیم می نشستیم آنجا.
غرض اینکه این برق رفتن های اهواز هم دارد کم کم عادی می شود انگار. امشب هم یک نم باران زد و برق بسیاری از مناطق اهواز رفت. ما هنوز برق داریم که البته خیلی امیدی ندارم همین طور روشن بمانیم! باز خوبیش این است که تلگرام هست. توی گروه ها پیام می فرستم «هرکی برق نداره پاشه بیاد اینجا» یکی از دوستان می نویسد «مرسی، ما دیگه عادت کردیم»
کاش عادت نکنیم. امیدوارم درست شود این اوضاع. در سال 95 مثل سال 65 زندگی کردن گریه آور است آنهم در جزیره ثبات و وقتی خبری از جنگ نیست.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۴
سورمه

امروز اهواز رگبار شدید شد. انتظار داشتیم دوباره برقا بره. ترانسای اهواز به خاک و باد و بارون حساسن! ولی خوب در کمال تعجب برق نرفت. البته محله ما اینطور بود، یکی دوتا از محله ها برقشون رفته بود.
با میم نشستیم جلو تلویزیون که با تعجب می گه: برقا نرفت! نکنه مردیم؟ مطمئنی زنده ایم؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۴۵
سورمه



ساعت چهار و نیم صبح برق رفت. برق که می رود آب هم می رود و گاهی تلفن (مثل امروز) و تقریبا ساعت دو بعد از ظهر بود که برق آمد. جدود ده روز پیش هم این اتفاق افتاده بود و در بعضی مناطق اهواز تا 8 شب همچنان ادامه داشت. علتش خاک نشسته روی ترانس های برق عنوان شد که به دلیل باران و مه به گل تبدیل شده و در ترانس ها مشکل ایجاد کرده است.
من اما نمی توانم اینها را بپذیرم. این چندسال اخیر طوری با مشکل ریزگردها برخورد می شود که انگار مساله جدیدی است. البته در ایران تا وقتی موضوعی به پایتخت کشیده نشود جدی گرفته نمی شود. پدیده خاک هم وقتی دیده شد که پایش به تهران باز شد و گرنه من به عنوان دانشجویی که از سال 81 در اهواز سکونت داشته می توانم ادعا کنم که به چشم خاک را در همان سال ها هم دیده ام. بله خیلی کم رخ می داد اما رخ می داد و اگر برایش از همان زمان برنامه ریزی صورت می گرفت امروز به فاجعه تبدیل نمی شد.
 اما ترانس های برق، کسی نیست که در اهواز زندگی کرده باشد و به یاد نداشته باشد انفجار ترانس ها در زمان های باران های سیل آسای اهواز یا در گرمای شدید را. چیزی که نمی فهمم این است که من به عنوان یک غیر اهوازی که چندین سال در اهواز زندگی کرده و می کند این را فهمیده ام که برق اهواز مشکلی دارد. از 15 سال پیش اینطور بوده و آدم فکر می کند لابد 15 سال برای ارتقا، تعمیر یا بهینه سازی زیرساخت های برق یک شهر کافی باشد. این ها موضوعاتی نیستند که به دولت خاصی مربوط باشند. درد این است که خوزستان استان فقیر یا دور افتاده ای هم نیست. نفت ایران را تامین می کند و یکی از پر تردد ترین فرودگاه های کشور را دارد و مسئولین بارها و بارها به این استان آمده اند. حداقل می توانند مسئولین چنین استانی را از مدیران قدرتمندتر و با تدبیرتر انتخاب کنند. خوزستان همان استانی است که ما برای نجاتش از دست دشمن شهدای زیادی دادیم. آنها که جان دادند تا خاکمان را پس بگیرند از ما انتظار بیشتری برای آباد کردن این خاک دارند. کم کم به سالگرد 30 سالگی اتمام جنگ نزدیک می شویم. 30 سال زمان زیادی است، خیلی زیاد، انهم برای کشوری که فقیر نیست. آنهم برای استانی که شاید وجود نفت زیبایی های دیگرش را برای اغلب ما پنهان کرده ولی دارای طبیعت زیبا، تالاب های مهم، تنوع زیستی بسیار، خاک حاصلخیز و میراث فرهنگی با اهمیت است و البته مردم فوق العاده مهربانی هم دارد. با همه اینها به دلیل سو مدیریت ها و بی تفاوتی ها باید در شرایطی شبه جنگی به سر ببرد، بدون آب و برق و تلفن، در حالی که همه جا پوشیده از خاک است و مردم همه ماسک به صورت دارند. در سال 95 اهواز همچنان جنگ زده است.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۴۵
سورمه

خبر دادند پیکر ۴ شهروند را از موتورخانه پلاسکو بیرون کشیده اند. روز قبلش گفته بودند به موتورخانه راه یافته اند و چیزی آنجا نبوده است. می گویند این چهار نفر شهروند بوده اند. احتمالا این ها همان کارگرانی هستند که با پیامک خبر از زنده بودن خود داده بودند  ولی کسی در این باره حرفی نمی زند.


در شهر هر جا می نشینی حرف پلاسکو است. هم ناراحتند و یکجوری این ناراحتی را ابراز می کنند ولی آنچه ناراحت کننده تر است عدم اعتماد شدید و ناراحتی فزاینده نسبت به مسئولینی است که دائم در حال پاسکاری مسئولیت اند و باعث شده اند تصورات منفی و بدبینانه مردم بیش از پیش تقویت شود. امروز در تاکسی راننده می گوید خانوم من شک ندارم این بمبگذاری بوده چندتا انفجار رخ داده مگه می شه همینجوری ساختمون منفجر شه. 


این درست است که ما مردم هیچ کاری غیر از غر زدن نمی کنیم و راه را بند میاوریم برای کمک و فقط توقع داریم و همه حرف هایی که این روزها زده می شود اما وقتی اعتمادی در بین نباشد شاید خیلی هم حضور مردم برر سر صحنه حادثه عجیب به نظر نرسد. در بسیاری از شهرهای دنیا اگر چنین حادثه ای رخ دهد تلویزیون ها اخبار زنده از محل حادثه را در اختیار بینندگان می گذارند و اینهمه در دادن خبر درست به مردم تعلل و ضعف وجود ندارد. این تایید و تکذیب های عجیب و غریب و کی بود کی بود من نبودم ها حال همه مان را بدتر و خراب تر کرده است. در عصر دیجیتال و اینترنت این وضعیت خبررسانی آدم را مریض می کند. 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۲
سورمه

اگر فیلم فروشنده را ندیده اید این مطلب داستان را لو دهد.


این قسمت از حرف های فرهادی  در مصاحبه اش درباره فیلم فروشنده و سیلی عماد را خیلی دوست داشتم: 


مصاحبه کننده: من بعد از دیدن فروشنده مدام از خود می‌پرسم راه‌حل چیست و عماد در آن موقعیت چه باید می‌کرد؟ که هم واقعی باشد و هم به لحاظ اخلاقی قابل قبول آیا باید شدت بیش‌تری از یک سیلی زدن از خود نشان می‌داد یا نه باید همان سیلی را هم نمی‌زد؟


فرهادی: بگذارید خاطره‌ای تعریف کنم. برای تحقیق روی فیلم‌نامه‌ای به زندان سنت کونتین در آمریکا رفته بودم. یکی از مسئولان  زندان جاهای مختلف را نشان می‌داد و توضیحاتی ارائه می‌کرد. اصرار کردم اتاق اعدام را ببینم. به اتاقی رفتیم که یک محفظه شیشه‌ای و دو صندلی داخل آن در وسط اتاق واقع شده بود. جایی بود که افرد را در آن اعدام می‌کردند. اعدامی‌ها را روی صندلی می‌بستند و شیر گازی را باز می‌کردند تا منجر به مرگ اعدامی شود. مردی که به عنوان راهنما توضیح می‌داد گفت چند روش برای اعدام وجود دارد. مثل تزریق سم کشنده، اعدام با همین اتاقک شیشه‌ای و یکی دو روش دیگر که الان یادم نیست و این اعدامی‌ست که خود انتخاب می‌کند با چه روشی اعدام شود. از ما پرسید اگر به فرض قرار باشد اعدام‌تان کنند ترجیح می‌دهید که با کدام یک از این روش‌ها کارتان تمام شود .هرکس روشی را انتخاب کرد، یکی گفت تزریق، یکی گفت اتاق گاز، مرد توضیح داد که این سوال را از اعدامی‌هاهم قبل از اعدام می‌پرسند. اما در واقعیت پاسخ این سوال را غالبا نمی‌دهند. با تعجب پرسیدم چرا؟! گفت: همین که شیوه اعدام‌شان را انتخاب کنند به معنای آن است که تا این‌جای قضیه و حکمی که درباره‌شان صادر شده را قبول دارند و حالا بحث فقط سر شیوه انجام آن است. آن‌ها غالبا جواب نمی‌دهند چون صورت مسئله‌شان شیوه اعدام نیست بلکه به پیش از این لحظه معترضند. برگردم به سوال شما و بعضی دیگر که پس از دیدن فیلم می ‍پرسند. خنده‌دار و همزمان غم‌انگیزست جای آن‌که مسئله این باشد که چرا اساسا افراد چنین مسیری را طی می‌کنند تا به این نقطه برسند ما درگیر این می‌شویم که با چه شیوه‌ای خاطی مجازات شود. مسئله اصلی‌تر آن است که چرا آن مرد با موی سفید در این سن همچنان نیازمند رابطه جنسی بیرون از چارچوب خانواده است و راه پیش پای چنین فردی چیست. مسئله این است که طی چه شرایطی عماد ناچار می‌شود این مسیر را برای مجازات انتخاب کند. وقتی درباره شیوه برخورد عماد به عنوان مسئله اصلی صحبت می‌کنیم انگار پذیرفته‌ایم این اتفاق‌ها در جامعه به طور طبیعی‌ هست و راه‌حلی نیست حالا دعوافقط برسر شیوه برخورد است. راه‌حل پاسخ و پیدا کردن چرایی وجود چنین موقعیت‌های در اجتماع است. به جای این‌که به دنبال راه‌حل و پیششنهاد برای عماد باشیم باید فکر ی برای صورت مسئله‌های پیش از سیلی عماد کرد.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۱۶
سورمه

موسیقی خاصیت های زیادی دارد و مسائل زیادی هم. یکی از مسائلش این است که می شود با آن خاطره بازی کرد، یعنی جدا از اینکه یک ترانه یا آهنگ چقدر به تنهایی زیبا یا زشت است ،وقتی شما آن را در زمان یا مکان  خاصی گوش میدهید انگار آن موسیقی به خورد آن لحظه می رود و وقتی شما سال بعد، پنج سال بعد یا 10 سال بعد آن ترانه را گوش می کنید دیگر فقط به آن ترانه گوش نمی دهید، شما دارید یک فیلم سینمایی می بینید. شما یک روز بارانی یا آفتابی را می بینید، دانشکده، خانه فلان دوست یا فلان کافه را می بینید، شما گریه های تنهاییتان را می بینید یا خنده هایتان  دو نفره تان را. بعضی آهنگ ها شما را یاد آدم های خاصی می اندازند. ممکن است آهنگی را که سابقن دوست داشته اید کنار گذاشته باشید چون شما را یاد آدمی می اندازد که دوست ندارید به یادش بیفتید. موسیقی غمگین می تواند شما را شاد کند و موسیقی شاد می تواند شما را غمگین کند فقط به این دلیل که به لحظه ای در گذشته چنان آمیخته است که دیگر معنایش آن چیزی که به نظر می رسد نیست. 
موسیقی چیز غریبی است و مغز آدمی از آن هم غریب تر است.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۰۸
سورمه

این مدت اتفاقات بد زیادی افتاده بود ولی هیچکدام اشکم را اینطور در نیاورده بودند. به خصوص که از اول در جریان خبر قرار نگرفته بودم. وقتی به اینترنت وصل شدم و با تصویر پلاسکوی فروریخته مواجه شدم انگار چیزی در من فروریخت. شاید آدم بخواهد اینطور نشان دهد که فروریختن همه ساختمان ها و کشته شدن همه آدم ها به یک اندازه ناراحتش می کند اما واقعیت این نیست. وقتی ساختمانی که بارها داخلش بوده ای روی نیمکت هایش نشسته ای و به فواره های حوض هایش خیره شده ای و از مغازه هایش برای آنکه بیش از همه دوستش داری با وسواس لباس انتخاب کرده ای، فرو می ریزد، آتش می گیرد و انسان های بی گناه را با خود زنده به گور می کند قلب آدم می گیرد.
 آتش نشان ها، آتش نشان، مرگ آتش نشان ها ناراحت کننده ترین خبرهاست. آدم هایی که نه تنها هیچ تقصیری ندارند که برای نجات در محل حادثه حاضر شده اند.
 از لحظه ای که فهمیده ام چه شده بهت زده ام و لعنت می فرستم به خیلی ها. چطور ممکن است در قلب پایتخت چنین اتفاقی افتاده باشد؟ چطور ممکن است اینطور کمر به نابودی خود بسته باشیم؟ برای نابودی ما انگار هیچ ارتشی لازم نیست، ما خود بهترین نابودگران خودیم. 
در شبکه های اجتماعی می بینم که دست اندرکاران شهر با «تقصیر» دست رشته بازی می کنند. هر کسی توپ را به سمت دیگری پرت می کند تا خودش را مبرا کند. می گویند مالک ساختمان به تذکرها گوش نداده است و من نمی فهمم آنهایی که هر وقت دلشان نخواهد کسی کار کند به راحتی جوازها را باطل و ساختمان ها را پلمب می کنند چطور چنین بهانه ای می آورند و البته مدام می گویند مالکان و نمی گویند بنیاد مستضعفان و این سوال ها و ابهامات را بیشتر می کند. 
می گویند ما نمی گوییم شهردار استعفا بدهد ولی باید فلان کار و بهمان کار را می کرد و نمی گویند نظارت بر شهردار مگر کار همین شما نبوده است؟ تا حالا کجا تشریف داشتید؟ می گویند مردم چرا شهروند خبرنگاری می کنند و نمی گویند اگر انقدر جلوی جریان آزاد اطلاعات را نمی گرفتیم امروز مردم برای عکس گرفتن از بدبختی ها انقدر مشتاق نمی شدند.
 بگذریم از اینکه ما مردم هم به خودمان رحم نمی کنیم. نمی گذاریم ماشین های امدادی به صحنه برسند و من نمی توانم بفهمم این چیست که ما آن را انقدر مسخ و بی حس کرده که توانایی کنار رفتن از سر راه برای کمک به انسان های دیگر را از دست داده ایم؟ مثل آدمی که نشسته و به قتلی نگاه می کند و نگاه می کند و نگاه می کند. مثل معتادی که مغزش دیگر از همه چیز خالی است، مثل یک آدم افسرده ی بی تفاوت، مثل نمی دانم چه... 

پیوندهای مرتبط:

 مالک پلاسکو بنیاد مستضعفان است 

همه چیز درباره پلاسکو

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۲۵
سورمه