سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

عروسک ها در خندوانه

دیشب سازندگان عروسک های بومی مهمان خندوانه بودند و خندوانه از حضور زنان و مردانی با پوشش قسمت های مختلف ایران رنگی تر از شب های دیگر بود.

دلم می خواهد اینجا به رامبد جوان و عوامل خندوانه آفرین و خداقوت بگویم و اعلام کنم که چقدر ممنونم که اینطور روی قومیت های ایران متمرکز شده اند و لباس ها، ترانه ها، گویش ها و زیبایی های متنوع آنها را نمایش می دهند.

تا قبل از خندوانه گویش و لهجه متفاوت قومیت های ایران وسیله ای بود برای خنداندن مردم در سریال های تلویزیون و تلویزیون بدل شده بود به یک سرکوب کننده و تحقیر کننده ی قومیت های ایران، اما حالا خندوانه با همکاری عروسکی با لهجه خوزستانی که می تواند به همه لهجه ها، زبان ها و گویش های  ایران آواز بخواند محبوب دل میلیون ها ایرانی است.

خندوانه دارد آرام آرام عزت نفس را به مردمان جای جای ایران بازمی گرداند و بهشان این پیام را می رساند که به خدا شما با همین زبان و پوشش و موسیقی متفاوتتان خیلی زیباترید. دارد به ما می گوید که ملت ایران ببینید چقدر سرزمینتان زیباست و چقدر قشنگی دارد برای لذت بردن. می گوید ایران فقط تهران نیست.

خندوانه حالم را خوب می کند و آرزو می کنم روزی زندگی واقعیمان در ایران هم شبیه خندوانه باشد. دست در دست هم، مهربان و هم دل، و ایستاده به افتخار خودمان، مردم ایران.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۱۱
سورمه

اول اینجا را بخوانید.

این نماینده مجلس ماست که مشت می کوبد توی صورت خبرنگار. البته این فقط تقصیر قاضی پور نیست تقصیر مردمی است که چنین کسی را برای نمایندگی انتخاب می کنند، انگار که مجلس ما چاله میدان است و شاید هم هست وقتی نمایندگان بعد از آن توهین های قاضی پور و حرف های رکیکش اعتبار نامه اش را تصویب می کنند.

قاضی پور واقعن آدم عجیب و غریبی نیست. نمونه اش در جامعه ما خیلی هم زیاد است. چیزی که عجیب است انتخاب او از سوی مردم و حضورش در مکانی مثل مجلس و عبورش از فیلترهای موجود است. باید بترسیم از اینکه مردم و سیستم موجود چه کسانی را بزرگ می کنند و چشمهایشان را روی خطاهایشان می بندد.

پیوند مرتبط:

 آقای قاضی پور مقصر شما نیستید!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۳۸
سورمه

دیروز باید از مترو تئاتر شهر استفاده می کردم و می رفتم فاطمی و بعد دوباره برمی گشتم تئاترشهر. سفری بسیار نزدیک که در کلان شهر تهران، با این همه ادعا،  باید خیلی راحت انجام شود.

برای دسترسی به مترو تئاتر شهر برای عابری که با تاکسی به چهارراه ولیعصر آمده و آنجا پیاده شده دو راه وجود دارد. مسیر زیادی در کنار خیابان و محل تردد ماشین ها، پیاده روی کند تا بالاخره میله های کنار خیابان تمام شوند و عابر بتواند وارد پیاده رو شود یا به روشی که ممکن است غیر متمدنانه به نظر برسد از زیر میله ها رد شود و برود آن طرف میله ها. من روش دوم را انتخاب کردم.


چند  وقتی است خط 3 مترو (خط آبی کمرنگ)  راه افتاده است و از ایستگاه تئاتر شهر هم رد می شود. خط 3 در ابتدا مسافر بسیار کمی داشت چون بسیاری از مردم هنوز از وجودش آگاه نبودند و به همین دلیل قطارها با فاصله نیمساعت تا چهل دقیقه از هم به ایستگاه می آمدند و خط هم  فقط تا ساعت هشت و نیم شب کار می کرد. در حال حاضر مردم زیادی از این خط استفاده می کنند و ایستگاه های این خط در مکان های پر ترددی چون میدان ولیعصر، خیابان فاطمی و خیابان میرزای شیرازی سر برمی آورند اما در فاصله زمانی بین قطارها هیچ تغییری ایجاد نشده و ساعت کار هم تا همان هشت و نیم شب است.

حالا تصور کنید ایستگاه تئاتر شهر را که به خودی خود شلوغ است و فکر کنید بعد از نیم ساعت نیامدن قطار چه حجمی از آدم در آن جمع می شود و در کنار همه اینها معلوم نیست چرا این ایستگاه انقدر گرم است، انگار از دستگاه خنک کننده در آن هیچ خبری نیست! با همه این اوصاف منتظر می مانم و بالاخره قطار تشریف می آورد و می روم فاطمی یا همان میدان جهاد!

کارم که تمام می شود از نیمساعت بیشتر گذشته است و فکر می کنم قطار بعدی لابد رفته و خیلی باید منتظر بمانم و عجله هم دارم در نتیجه بی آر تی را انتخاب می کنم برای برگشت به تئاتر شهر با این تفاوت که این بار یک کیسه بزرگ و سنگین هم دستم است.

بی ار تی یک وسیله فوق العاده می تواند باشد! ولی نیست. چون جمعیت متقاضی بسیار زیاد است و تعداد اتوبوس کم. نیمساعت فاصله زمانی بین قطارهای مترو هم مزید بر علت می شود که مسافران زیادی از مترو به سمت بی ارتی ها سرازیر شوند. غیر از اینکه سر فاطمی خود به خود شلوغ است و جایی است که خط اتوبوس و ماشین از هم قابل تفکیک نیست و کسانی هم که از اتومبیل استفاده می کنند دچار مشکل می شوند.

خلاصه با اینکه بعد از مدتی انتظار 3 اتوبوس با هم در ایستگاه بی آرتی می ایستند برای آنهمه جمعیت فقط یکی از اتوبوس ها که خودش پر از جمعیت است درهایش را باز می کند. من خیلی بی فرهنگ خودم را هل چپان می کنم توی اتوبوس. با آنهمه آدم که مثل کمپوت کنار هم ایستاده اند و آنهمه ترمزی که راننده می زند، به خصوص در میدان ولیعصر که باز از خط مخصوص اتوبوس خبری نیست، بیچاره می شوم تا برسم.

اینبار با آن کیسه گنده که دستم است نمی توانم از لای نرده ها بروم آنطرف و مجبور می شوم کنار خیابان کلی پیاده بروم تا به انتهای نرده ها برسم. نرده های کنار پارک دانشجو در خیابان انقلاب تا خیابان بعد از ولیعصر ادامه دارد و من واقعن نمی فهمم چرا! حسابی پشیمان می شوم که چرا از لای نرده ها نرفتم آنطرف. بالاخره می رسم! بالاخره!

این حرف را قبلا هم زده ام و مدام تکرارش خواهم کرد که تهران شهری است برای ماشین ها، و نه آدم ها. شهری که اتوبانش را با کلی خرج دو طبقه می کند اما به ناوگان حمل و نقل عمومیش نمی افزاید و سه سال است که خط3 مترویش یا خط پرندش قرار است افتتاح شود و حالا هم که خط3 راه افتاده اوضاعش به این گونه است. تهران شهری است که برای آنکه خدای نکرده آدم ها مزاحم حال ماشین ها نشوند، آنها را به زیر زمین می فرستد و دورتا دور ایستگاه های مترو یکی از پر ترددترین پیاده روهای شهر را حصار می کشد تا نکند یک وقت حال راننده های ماشین های شخصی بد شود. با این وصف نمی دانم چه کسی و چطور فکر کرده است ممکن است روزی تهرانی ها ماشین های شخصی شان را کنار بگذارند و از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنند. چرا باید چنین کنند وقتی غیر از زحمت، ناراحتی و خستگی چیزی برایشان ندارد؟ وقتی با آنها که ماشین ندارند انقدر غیرمنصفانه و ناعادلانه رفتار می شود؟ و داشتن ماشین شخصی انقدر تشویق می شود؟

در تهران مترو وسیله ایست که حتی جوان ها هم به سختی و با ناراحتی می توانند از آن استفاده کنند چه برسد به بچه ها، سالمندان، زنان باردار و افرادی با ناتوانی های جسمی. به خصوص اینکه غیر از همه اینها گاه به گاه بر می خوریم به پله برقی های خاموش و کلی پله برای بالا و پایین رفتن.

یک دلیل همه اینها احتمالا آن است که آنان که باید برای این وضع فکری بکنند خودشان از وسایل نقلیه عمومی استفاده نمی کنند و این مشکلات را نمی بینند. در نتیجه بیشتر به فکر تردد ماشین های شخصیشان در ترافیک تهران و وصل کردن شمال و جنوب و شرق و غرب شهر با انواع اتوبان هستند تا به فکر مترو و تاکسی و اتوبوس.

ناامیدی من از تغییر این وضعیت یک سمتش هم به خود مردم برمی گردد. مردمی که ساده ترین حقوق شهروندی خود را نمی شناسند و همه چیز را به راحتی می پذیرند و فقط زیر لب غر می زنند و خشمشان را سر هم خالی می کنند. مردمی که نمی دانند کسی حق ندارد با آنها اینطور رفتار کند و اینطور نادیده شان بگیرد. مردمی که به زیر زمین فرستاده شده اند اما انگار خودشان خبر ندارند چرا...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۰۱
سورمه


آوای طبیعت پایدار شهریور 1395

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۱۳
سورمه


جشنواره نمایش عروسکی فردا افتتاح می شود و قرار است یک عالم تاتر عروسکی اجرا شود و حسابی خوش بگذرد. جشنواره از فردا دوشنبه آغاز می شود  تا شنبه هفته آینده ادامه خواهد داشت.

مراسم فردا یک فستیوال عروسکی خواهد بود که اگر خواستید همراه شوید توصیه می کنم از خانه یکی دوتا عروسک همراه بیاورید.

در کنار برگزاری نمایش ها، بازارچه فروش عروسک برپا خواهد بود که عروسک های محلی هم به فروش خواهند رسید. عروسک هایی که به دست بانوان روستاها ساخته شده اند.

عروسک فقط متعلق به بچه ها نیست گرچه خیلی خوب است اگر بچه ها را همراه بیاورید تا به عروسک های ایرانی علاقمند شوند و نمایش های ایرانی ببینند اما کودک درون خودتان از همه چیز مهمتر است. دستش را بگیرید و بیاوریدش تئاترشهر.


پیوندهای مرتبط:

خبر مراسم افتتاحیه جشنواره

سایت جشنواره

جدول  اجراها

کانال تلگرام جشنواره

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۴۱
سورمه

فکر می کنم که از نظر تاریخی، دیدن مدال آوری اولین زن ایرانی در المپیک خیلی خوش شانسی است. این اتفاق خیلی بزرگی است و حال خوبش حالا حالاها با من است. به امید دست آوردها بزرگتر برای ایران و زنان ایرانی.

پ.ن: یک عکس برای این پست کم بود.












۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۴۷
سورمه

داشتم مطلبی می خواندم درباره روش زمامداری قاجارها. اینطور که نوشته بود یکی از روش های متداولشان همین مدل «تفرقه بنداز و حکومت کن بوده است». یک جورهایی «انداختن قومیت های مختلف به جان هم» و «ماهی گرفتن از آب گل آلود». از مثل های جمله قبلی می توان فهمید که ما در ادبیات هم از تاریخمان حسابی تاثیر گرفته ایم.

دارم روی بحث اعتماد سازی در سازمان کار می کنم و واقعن نمی دانم از کجا باید شروع کرد؟ چطور می شود فرهنگی را که سالیان سال در ما تنیده شده اصلاح کرد؟ زیر آب زنی و زرنگ بازی و دروغگویی و ظاهر فریبی را چطور می شود از بین برد؟

در تئوری های سازمانی چیزهایی نوشته شده است ولی بعید است در عمل به این خوبی و راحتی باشد.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۳
سورمه

گاهی فکر کرده بودم به اینکه  در گذشته زنان چطور با عادت ماهیانه شان سر می کرده اند. از چه وسیله ای به جای نوار بهداشتی استفاده می کرده اند یا چطور از دیگران پنهانش می کرده اند؟ به هر حال اینطور که به ما یاد داده اند همیشه لازم است این روال طبیعی بدن را که هر ماه به سراغمان می آید پنهان کنیم. در واقع انگار خیلی هم طبیعی قلمداد نمی شود این عادت هر ماهه. طبیعی یعنی قابل قبول، یعنی چیزی که لازم نیست پنهانش کنیم حتا اگر به نظرمان کثیف باشد، مثل دستشویی رفتن. کسی هست که از دستشویی رفتن خجالت بکشد؟ اما عادت ماهیانه چیزی است که به ما یاد دادند ازش خجالت بکشیم. کسی نباید بفهمد. حتی اگر درد می کشیم و حالمان خوب نیست باید بگوییم مریضیم و نگوییم واقعن چه مرگمان است. در داروخانه هم همه نوار بهداشتی ها را در کیسه های سیاه تحویل گرفته ایم. به اینها فکر می کنم و فکر می کنم لابد حالا وضع بهتر است از مثلن ۶۰ سال پیش.
این کتاب به مساله عادت ماهیانه یا دشتان در دوره های کهن تر اشاره دارد و همین طور نظر ادیان و اسطوره های مختلف را در این باره بررسی می کند. جالب است و حتمن خیلی چیزها هست که بعد از خواندن کتاب به دانشمان اضافه می شود و به نظرم سوال اصلی کتاب این است که چرا یک روال طبیعی بدن زن انقدر باید پوشیده و پنهان بماند. گرچه بعد از خواندن کتاب تا حدی حسم این  است که ما امروز بیش از گذشته عادت ماهیانه را پنهان می کنیم. حداقل در گذشته در بعضی اشعار به این موضوع اشاره شده است. گیرم که بار معنایی منفی داشته ولی اسمش آورده شده و انقدر برای مردم عجیب غریب نبوده است. 
پیشنهادم خواندن کتاب برای همه است. برای بیشتر دانستن و بیشتر پذیرفتن آنچه هستیم.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۴
سورمه

اینکه می گویند زمانه ی ما بدتر از زمانه های پیشین است به نظرم شوخی بی مزه ایست و احتمالن دلیلش آن است که ما امروز به دلیل وجود شبکه های اجتماعی و رسانه ها از هر اتفاقی در هرجای دنیا مطلع می شویم و این همه خبر بد با هم روی سرمان خراب می شود. وگرنه انسان قبلن هم همینقدر وحشتناک بوده است.

می توانید برای نمونه اینجا را بخوانید.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۰۹
سورمه

آدم ها در سرزمین ما اگر نخواهند هم، سیاسی می شوند. همه چیز آلوده است به سیاست.  دور نگه داشتن خود از سیاست سخت است.  حرف زدن درباره زن، فیلم، کارگر، حقوق ماهانه، مدل مو، کتاب، لباس، جمع شدن برای سالگرد یک شاعر یا نویسنده، جمع شدن برای جشن گرفتن پایان امتحانات، کار جمعی، کار فردی، کار داوطلبانه، حتی آشغال جمع کردن می توانند سیاسی باشند.

در این میان برخی از آنها  که داعیه دار روشنفکری و روشنگری اند هم به این سیاسی شدن ها دامن می زنند، از جمله رسانه ها ،بیشترشان، و البته روزنامه ها.

از یک زمانی به بعد، دیدن و شنیدن اخبار برایم انقدر سخت شد که همه شبکه های خبری اینوری و آنوری را تحریم کردم. با تمام وجودم حس می کردم اینها همه شان با تمام قوا فقط افکار منفی را به خورد مردم می دهند. هیچ خبری از اخبار مثبت نبود، گویی که هیچ خبر مثبتی وجود ندارد ولی اگر چند وقت بدون تلویزیون زندگی می کردم متوجه می شدم که اینطور نیست. شروع کردم به خواندن خبرها به جای شنیدن و دیدنشان. اینطور شد که دایره رسانه های من بزرگتر شد و کسب اطلاعاتم عمیق تر و فهمیدم در دنیا خبرهای دیگری هم هست.

در این مدت با روزنامه شهروند آشنا شدم که به نظرم یکی از بهترین هاست. وقتی همه روزنامه ها تیتر یکشان خبرهای سیاسی روز است، تیتر یک شهروند ممکن است مربوط به زندگی یک محیط بان یا یک رویداد اجتماعی باشد. شهروند به مشکلات عمیق تر آدم ها می پردازد، مشکلات اجتماعی و اقتصادی، از حقوق شهروندی حرف می زند و در کنارش نشانتان می دهد که در همین ایران دارد کارهایی انجام می شود کارستان، به دست مردمی که خیلی خاص و عجیب قدرتمند نبوده اند، یکی بوده اند مثل من و شما، اما فکر کرده اند که به جای غرغر کردن و سپردن خود به دنیای سیاه رسانه ها که انگار رسالتشان پخش ناامیدی است یا نشستن پشت مونیتورها و موبایل ها، می توانند آستین بالا بزنند و کاری را که از دستشان برمی آید انجام دهند.

روزنامه شهروند را دوست دارم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۲
سورمه

عشق آدم را احمق می کند.

پ.ن: این هم سندش.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۰۵
سورمه

من اغلب کتاب می خوانم. در این کتاب ها مکررا از روابط عشقی و جنسی صحبت شده است، چقدر از یکنواخت بودن آنها متعجب می شوم. تعجب من از این است که چگونه ممکن است عشق یکنواخت و پست باشد. بعد درک می کنم که عشق وقتی به نظر پست و کثیف می رسد که زن و مرد پست و کثیف باشند. فکر می کنم اگر من هم با ژرار ازدواج نکرده بودم، ممکن بود همیشه در چهاردیواری احمقانه چنین طرز فکری زندانی بمانم تا جایی که این عمل عالی و ملکوتی تبدیل به یک عمل صرفاً جسمی بشود. باید از معشوقم متشکر باشم که مرا از چنین بلایی نجات داد. حالا معنی نگاه مایوسانه ای را که اغلب در چشمان زن ها می بینم درک می کنم، چون این مرد است که مسئولیت زیبا ساختن یا وحشتناک جلوه دادن لحظه ای را که یک زن و مرد به هم می پیوندند را به عهده دارد. وقتی که یک زن با عشق و علاقه جلو رفت و در عوض با خودخواهی  و عجله روبرو شد خود را آلوده می پندارد. مثل یک کوزه گلی از او استفاده کرده اند، اما زن که تنها از خاک و گل ساخته نشده، او روحی هم دارد.

------

من هرگز فریب زنان چینی یا حتی دختران زیبا و لطیف آنجا را نخورده ام، آن ها بااراده ترین زنان جهان هستند و گرچه ظاهراً همیشه حالت تسلیم شدن را دارند، ولی هرگز واقعاً تسلیم نمی شوند، مردانشان در مقابل آن ها ضعیف هستند. این قدرت زنانه از کجا سرچشمه می گیرد؟ قدرتی است که گذشت قرن ها به آنها عرضه داشته، قدرت یک جنس مطرود. همیشه فرزندان ذکور باعث افتخار والدین خود می شدند، عشق و حمایت همیشه به طرف پسرها معطوف بود و یک دختر می بایستی نسلی پس از نسل دیگر این حقیقت را پذیرفته و در سکوت تحمل کند. از این روست که یک زن چینی قبل از هرکس  و هر چیز به فکر خودش است. مخفیانه از خودش مواظبت می کند و آنچه را به او نمی دهند می دزدد و آنجا که حقیقت به ضررش تمام می شود دروغ می گوید. تقلب را مانند سپری در مقابل خود به کار می برد و به خاطر حفظ آسایش خود از هیچ کار رویگردان نیست، گاهی هم چنین زنی فداکاری را به حد اعلای خود رسانده تبدیل به مادر ژرار می شود.

---------

کارهای طبیعت و زندگی خیلی عجیب و عمیق است. نمی شود از آن ها چیزی فهمید. در میان خشم و کشمکش زندگی، راز عشق به کار خود ادامه می دهد و خون بشر را بهم می آمیزد، چه بخواهیم عشق را قبول کنیم و چه رد.


نامه ای از پکن، پرل باک، ترجمه بهمن فرزانه، نشر امیرکبیر

در گود ریدز

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۴۳
سورمه

در ادبیات روان شناسی صنعتی و مدیریت وقتی از لزوم تغییر و تحول در سازمان صحبت می شود یکی از دلایلی که خیلی به آن اشاره می شود سرعت رقابت در بازار است. مثلن گفته می شود باید به نیروی انسانی در سازمان اهمیت داد، سازمان ها روابط با کارکنان را ارتقا ببخشند، با کارکنان صادق باشند، جلوی اشتراک اطلاعات ارزشمند را نگیرند، تفویض اختیار کنند، آموزش دهند و چه و چه و بعد که می پرسی چرا می گویند رقابت در بازار. خوب حتمن می دانید که مثل بیشتر علوم علم مدیریت، روان شناسی و روان شناسی صنعتی هم وارداتی هستند و بسیاری از مقاله های ما با پیشینه و دلایل مقاله های غربی نوشته می شوند. بله در غرب رقابت در بازار وجود دارد ولی ما باید از خودمان بپرسیم در ایران هم چنین رقابتی در صنایع هست؟ شاید چون رقابتی نیست مقاله ها در حد مقاله باقی مانده اند و کار عملی ناچیزی در رابطه با تحول سازمان ها و اهمیت بیشتر به نیروی انسانی صورت گرفته است.

ظاهرن ما مصداق بارز ضرب المثل «اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره راه رفتن خودشم یادش رفت» هستیم. نه تنها در رابطه با ادبیات سازمانی که به طور کلی در رابطه با مدرن شدن در تمام زمینه ها. ما آنچه که واقعن می توانستیم از تاریخچه و میراثمان در راستای موفقیت استفاده کنیم به طور کامل ندیده گرفتیم و از غرب هم تنها ظواهر را وارد کردیم. مثلن چند روز قبل خبر آمد که ما قنات هایمان را ثبت جهانی یونسکو کرده ایم. در سرزمین ما قنات یکی از راه های ذخیره و برداشت آب بوده است. پدران و مادران ما به درستی دریافته بودند که در کشوری با اقلیم ایران، آبی که در معرض تابش خورشید باشد تبخیر می شود و این گونه مقدار زیادی از منابع آبی از دست خواهد رفت، به  همین علت قنات و کاریز و آب انبار می ساختند. تمام سازه های اینچنین آب را در معرض تابش آفتاب قرار نمی دانند. اما ما همه این دانسته ها  را کنار گذاشتیم، سدها را وارد کردیم و تلاشی برای مدرن کردن آنچه خود داشتیم نکردیم. این کار را با معماریمان هم انجام دادیم. در مصرف روزانه مان هم همین اتفاق افتاد. ما حتی از وسایلی که ساختن آن را بهتر از مردمان سرزمین های دیگر بلد بودیم ،مانند انواع صنایع دستی، گذشتیم و برای دخترانمان ظروف و فرش و پرده های خارجی خریدیم.

اگر به سازمان ها برگردیم یکی دیگر از مصادیق این رفتار دوگانه، طراحی فضاهای سازمانی است. ایرانیان تا دوره پهلوی اول خانه هایی با معماری درونگرا داشته اند. خانه های بدون پنجره با بیرونی ساده و دارای حیاط و حوض. برای ایرانی ها حتی زن و مرد بودن کسی که در خانه را به صدا در می آورده مهم بوده است. خانه ها اندرونی و بیرونی داشته اند. دالان و هشتی برای وقفه انداختن در ورود افراد و دیده نشدن داخل خانه طراحی شده بودند. بعد مدرن شدیم و بدون در نظر گرفتن اقلیم، دما، مصالح و شاید از همه مهتر عادت های تاریخی مان این مدرن شدن را تا جایی پیش بردیم که رسیدیم به سازمان هایی با اتاق های بدون دیوار، پارتیشن های کوتاه و بلند که چیزی به نام حریم خصوصی در آنها وجود ندارد. جالب است بدانیم که امروز حتی در غرب هم درباره طراحی فضاهای سازمانی به صورت باز مناقشه در گرفته است و برخی تحقیقات نشان می دهد که این طراحی مناسب نیست و می تواند باعث کاهش عملکرد سازمانی شود.

فکر می کنم ما در هر جا که هستیم و در موضوعات مختلف باید به بحث بومی کردن توجه کنیم. در خانه، سازمان، محیط زیست، شهرسازی، معماری و حتی روابط شخصیمان. هر گردی گردو نیست و هر چیزی که برای دیگری خوب است ممکن است برای ما خوب نباشد یا حداقل علت های خوب بودن متفاوت باشند و حداقل قرار نیست وقتی می بینم آنچه وارد می کنیم در کشور مبدا دیگر منسوخ و مطرود شده بر وارد کردن آن اصرار بورزیم، اتفاقی که متاسفانه از خیلی جهات دارد  می افتد . انگار در بعضی موارد ما وارد کننده علم پنجاه سال پیش دنیایی هستیم که خودش هم آنچه پنجاه سال پیش بوده را نقد می کند و قبول ندارد. شاید  نیاز اولیه ما تحلیل بیشتر خودمان و شناخت نیازهای واقعیمان است تا بعد به بتوانیم برایشان راه حل پیدا کنیم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۱:۴۹
سورمه



چند وقتی است یک کتاب فروشی زیر پل سیدخندان باز شده. چند باری از جلویش رد شده بودم ولی فرصت نداشتم داخلش را ببینم. ویترینش که از بیرون خیلی جذاب و  وسوسه انگیز بود. سیدخندان واقعن یک کتابفروشی اینچنین کم داشت به خصوص در آن قسمت زیر پل بین شریعتی و سهروردی، با یک فضای راحت برای پرسه زدن.

چند روز پیش بالاخره فرصتش پیش آمد و رفتم داخلش را دیدم. فضای راحت با انرژی مثبت و موسیقی خوب که در فضا پیچیده بود و فروشنده های خوش اخلاق. از آنطرف ها رد شدید بهشان سر بزنید.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۰۹:۲۷
سورمه

دیروز همراه یک تور تهرانگردی بودم درباره مصدق. سرپرست گروه تاریخ را برایمان دوره کرد و از تولد تا مرگ مصدق را شیرین و با جزییات برایمان تعریف کرد. یک جاهایی اشکم سرازیر شد از سرنوشت مان. از دسیسه چینی ها و نقشه های عجیب و غریبی که برایمان کشیدند. دیروز که همراه قصه کودتا 28 مرداد  و سر مزار کشته شدگان سی تیر بودم فکر نمی کردم چندساعت بعد در کشور همسایه کودتا شود.

گویا کودتا در ترکیه شکست خورده و امیدوارم شکست خورده بماند و باعث مشکلات بیشتر برای ترکیه نشود. برعکس بعضی ها که در همین چندساعت گفتند دلشان خنک شده و اردوغان حقش بود من فکر می کنم اینجور وقت ها نباید انقدر خودخواه بود و به شخصیت ها فکر کرد. باید به مردم آن سرزمین فکر کرد و عاقبتشان. بگذریم از اینکه ناامنی در کشورهای دور و بر ما برای ما هم خوب نخواهد بود.

کودتای 28 مرداد برای مردم ایران آنچنان ناامیدی و افسردگی به همراه داشت و آنچنان اثرات عمیقی گذاشت که هنوز از بین نرفته است و در ناخوآگاه ما باقیست. ما هنوز حق داریم به قدرت های جهان به خاطر آنچه شصت سال پیش بر سر ما آوردند بدبین باشیم. شصت سال یعنی همین چند وقت پیش. یعنی آدم های زیادی دور برمان هستند که آنوقت ها هم بوده اند و بدتر از آن، انگار هنوز خیلی چیزها تغییر نکرده است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۰۹:۰۲
سورمه

مرد ۴۳ ساله است و زن ۳۵ ساله. سه بچه دارند دو دختر و یک پسر. بزرگترینشان دانشجوست و کوچکترینشان راهنمایی. خانه شان کمتر از پنجاه متر است با یک اتاق خواب. مرد ۱۲ ساعت در روز کار می کند. زن خانه دار است. مشکل مرد اینطور که بیان می کند کم شدن ارتباط عاطفیشان در این دوسال است و البته کم شدن ارتباط جنسی و بی میلی زن. بحث جلو می رود حرف می زند از بی حوصلگی زن، حضور دائمی بچه ها، و کمبود جا. از حرف هایش می فهمم زن یکبار همین چندماه پیش کلی قرص خواب خورده. نمی دانم چرا مرد روی این حرفش خیلی نمی ماند. زن بی حوصله است،بیرون نمی رود،رابطه اش با فامیلش قطع است،دوستی ندارد،کار نمی کند،تفریح نمی کند...  افسرده است. 
مرد مدام از این می گوید که چقدر زنش را دوست دارد و تا به حال به کسی بد نگاه نکرده و فکر بودن با کس دیگری نبوده و نیست. به شک هایش درباره برادرش می گوید. به اینکه دوست دارد زنش چطور لباس بپوشد. از ترسهایش درباره از دست دادن زنش.  

به همه خانه های کمتر از پنجاه متر فکر می کنم. به همه زن های خانه دار و مردان کارگر با ۱۲ ساعت کار و شیفت شب. به بچه های قد و نیم قدشان. به آرزوهایشان برای سکس. به زن و مردی که چون هیچ جایی برای انجام«آن کار»ندارند باهم می روند حمام. به بچه هایی که  دست زدن پدرشان به مادرشان را بد می دانند.  به زن و مردی فکر می کنم که می نشینند جلوی تلویزیون و سریال های رنگ و وارنگ می بیندد با خانه های درندشت، روابط پر از خیانت، رابطه های جنسی زیاد...

می روم به گذشته ها. به مردمی فکر می کنم در خانه های حیاط دار زمان پهلوی اول که چندتا خانوار توی یک خانه زندگی می کردند، هر کدام در یک اتاق. بعد شب های تابستان همه جا می انداختند توی ایوان یا بالای پشت بام می خوابیدند. همه همسایه ها انگار فامیل بزرگی بودند باهم. به روابطی فکر می کنم که توی این خانه ها شکل می گرفت. اذیت های جنسی، بچه آزاری ها، روابط نامشروع. و همیشه پوشیده می ماند. یاد کتاب همسایه های احمد محمود می افتم که تصویری اینچنین را در کتاب نشانمان می دهد. کتابی که هم قبل انقلاب ممنوع بود و هم بعد انقلاب. 
به حرف های این روزهای بعضی کارشناسان فکر می کنم که حرف از مهم بودن سکس می زنند، اهمیت سکس در طلاق ها. به همه تبلیغات ماهواره برای سایز سینه و افزایش میل جنسی فکر می کنم. آیا کسی تا به حال به تاثیر متراژ خانه روی سکس فکر کرده؟ یا تاثیر تعداد بچه ها روی میل جنسی؟ یاد کتاب «و حتی یک کلمه هم نگفت» هاینریش بل می افتم. الان بهتر می فهمم چرا این کتاب سال هاست تجدید چاپ نمی شود. 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۰:۲۱
سورمه

میم تعریف می کند  در اتوبوسی که از شهر ایکس به شهر ایگرگ می رفته با شاگرد راننده سر دمای داخل اتوبوس و گرما بحثش شده و طرف جلوی چند نفر دیگر به میم توهین کرده. بعد معلوم شده طرف اصلن شاگرد راننده نبوده و پسر صاحب اتوبوس بوده و دانشجوی فوق لیسانس و لابد فکر می کرده که هر کس با اتوبوس مسافرت می کند قاعدتن از یک دانشجوی فوق لیسانسی که بابایش یک اتوبوس دارد کم ارزش تر است و می شود بهش توهین کرد. میم می گفت برای پسره عجیب بوده که میم جوابش را داده و بهش اعتراض کرده که این چه طرز حرف زدن با مسافر است.

خلاصه میم پی قضیه را گرفته و به تعاونی مذکور زنگ زده و ماجرا را تعریف کرده و گفته شکایت قضایی می کند. تعاونی هم خودش پیگیر شده و به میم زنگ زده اند که ما این اتوبوس را کلن از خط می اندازیم بیرون. یه کم دل میم سوخته که اینها از کار بیکار می شوند ولی همچنان سر شکایتش هست ولی می گفت شاید آخرش رضایت بدهم.

شاید کس دیگری جای من بود به میم می گفت آره رضایت بده و دیگر متنبه شدند و بیکار می شوند گناه دارند و اینها. ولی من بهش گفتم رضایت نده.

می دانید چیزی که من دارم این روزها می بینم این است که خیلی از بلاهایی که دارد سر ما می آید از دزدی و دروغگویی گرفته تا هزار چیز دیگر اصلن تقصیر آن دسته ای از ماست که فکر می کنیم خیلی صبور و دلسوز و دل رحمیم. در حالیکه  فقط آدم های بی ثبات و بدون عزت نفسی هستیم که هیچ ارزشی برای خودمان قائل نیستیم و چهارچوبی نداریم. خط قرمزی نداریم که وقتی آدم ها از آن رد شدند بزنیم به سیم آخر و ترمز دستی را بکشیم. ما غرغر می کنیم ولی اعتراض نمی کنیم. تهدید می کنیم ولی تهدیدهایمان را عملی نمی کنیم. داد و بی داد می کنیم ولی سر بزنگاه غیبمان می زند. خیلی از آدم هایی که امروز سر ما را کلاه می گذارند همان هایی هستند که از چیزهای کوچک تری شروع کردند ولی ما هیچ چیز بهشان نگفتیم. جایمان را در صف ها گرفتند، بقیه پولمان را ندادند، با ما بد حرف زدند، جواب سربالا بهمان دادند یا حتا بهمان توهین کردند و ما به خاطر ترس یا حوصله دردسر نداشتن یا راه افتادن کارمان بی خیالشان شدیم و یکجوری خودمان را گول زدیم. اینها که می بینید امروز گاهی جان و مال مردم برایشان بی اهمیت است یک دلیلش این است که دیده اند برای خود ما هم مهم نیست.

خلاصه که به نظرم این حرف ها که در باب ارزش بخشش می زنند خیلی هم درست نیست یا حداقل کاملن  تک بعدی است.  بخشش آداب دارد. آدمی که پشیمان نیست یا هیچ کاری برای جبران اشتباهش نکرده، نباید بخشیده شود چون این به معنی تایید اشتباه اوست. این بخشیدن ها یعنی من اشتباهت را تایید می کنم باز هم این کار را بکن، باز هم این بلا را سر مردم بیاور، چون آنها هم بدتر از من به سادگی چشمهایشان را روی این اشتباهات خواهند بست.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۰:۳۶
سورمه

یک جایی باید باشد برای تسلی دادن آدم هایی که همه بارها روی دوش آنهاست. آنها که همش فکر این هستند که کسی نباید مشکلاتشان را بفهمد. آنها که بار کل زندگی را به دوش می کشند و خم به ابرو نمی آورند. آنها که دنبال جلب ترحم کسی نیستند محکم اند صبورند رازدارند و از همه بدتر فکر می کنند اگر دردشان را باکسی شریک شوند آبرویشان رفته. یک فکری باید برای اینها کرد. اینها ممکن است از غصه دق کنند ولی کسی نفهمد چرا. زیر بار غم و عصبانیت له شوند ولی صدایشان در نیاید. اینها گاهی گیر کرده اند در وضعیتی که حس می کنند فقط آنها هستند که می توانند زندگی کس دیگری را نجات دهند این کس دیگر ممکن است دوست، پدر، مادر، بچه، شوهر یا زن باشد اینها حواسشان به خودشان نیست. یکی باید باشد اینها را با خودشان آشتی دهد. بهشان بگوید ببین دنیا بالاخره بدون تو، بدون ما هم یکجوری می چرخد. تا حالا نشده یکی رفته باشد یا حتی مرده باشد و به دنیا بر خورده باشد. زندگی ادامه دارد و ما را به جاییش حساب نمی کند. تازه شاید اگر آدم ها را به حال خودشان رها کنیم بیشتر مغزشان را به کار بیندازند و بیشتر سعی کنند بار خودشان را خودشان به دوش بکشند. جایی باید باشد برای زدن این حرف ها.

صبح دوستی برایم فاش کرده که چند ماه است فهمیده پسرش معتاد است و حالا نمی داند چه خاکی توی سرش بریزد. از مغزم نمی رود بیرون. تصویرش توی ذهنم است که بعد از اینکه یکی یکی اعضای خانواده اش را برایم می شمارد که حالا با این فاجعه چکار می کنند و غصه همه شان را می خورد بهم نگاه می کند و می گوید «ولی کی به فکر منه؟» خودش هم می داند کسی به فکرش نیست.

 بعضی آدم ها تکیه گاهی ندارند. در واقع خودشان نخواسته اند که حمایت کسی را داشته باشند. همیشه نقش تکیه گاه را خودشان بازی کرده اند. هیچوقت نتوانسته اند از کسی دست بکشند. همیشه بیشتر به فکر دیگری بوده اند تا خودشان. تا آمده اند به فکر خودشان باشند احساس گناه کرده اند که حالا بچه ام، شوهرم یا مادرم چه می شود... و از طرفی نخواسته اند از کسی کمک بگیرند یا سفره دلشان را باز کنند. انگار بهشان احساس ضعف می دهد این کارها.

گرچه حالا هم که یکیشان برای من حرف زده واقعن نمی دانم چطور می شود کمکش کرد. خیلی سخت است اینجور وقت ها که نمی دانی برای کسی که درد می کشد و دوستش داری چه می توانی بکنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۰:۱۲
سورمه

قسمت اول این مطلب


مدل محیطی دختران

اگر کودکی را به عنوان دوره ای برای آماده سازی برای بزرگسالی در نظر بگیریم، در می یابیم که برای قرن ها طول دوره کودکی پسران دو برابر دختران بوده است. تاریخچه ی کودکی دو ویژگی ظاهرا متناقض را درباره بلوغ دختران توصیف می کند: از طرفی دختر بسیار پیش از پسر بالغ می شود و از طرف دیگر حتی زمانی که بالغ شده است کودک باقی می ماند.

آریس (1962) درباره بلوغ زودرس دختران می گوید: «جالب است که  تلاش برای متمایز کردن کودکان (از بزرگسالان) تنها محدود به پسران است... چنانکه جدا کردن کودکان دختر از زندگی بزرگسالانه کمتر از آن است که برای پسران صورت گرفته است».

علیرغم درگیری زودرس دختران با بزرگسالان، آنها هیچوقت به بلوغ نمی رسند. همانطور که کودکی به عنوان وضعیت اجتماعی وابسته به بزرگسال تعریف می شود، یا به عنوان وضعیت عدم جهت گیری فرهنگی، یا عدم بلوغ روانشناختی، دختر حتی بعد از ازدواج و مادر شدن هم در این وضعیت باقی می ماند. هال (1904) توضیح می دهد که زن ها هیچگاه از دوره نوجوانی خارج نمی شوند- از نظر روانشناختی و احساسی رشد آنها در دوره نوجوانی متوقف می شود.

سامرویل (1982) ادعا می کند (بر اساس نوشته های یونانیان) تفاوت سنی و تجربه زیاد بین شوهر و زن، زن را بیشتر به دنیای کودکانش نزدیک می کرد تا دنیای شوهرش. سارتر در زندگینامه اش (کلمات) به یاد می آورد که چطور در کنار مادرش در اتاق کودکی او بزرگ شده است. از احوال نورا (شخصیت نمایشنامه خانه عروسک ایبسن) ما می فهمیم که جامعه از زن انتظار داشته است که نابالغ باقی بماند و شخصیتش را طوری پی ریزی کند که در تمام طول عمرش وابسته، مطیع و شکرگزار باشد. محیطی که دختر در آن رشد می یافت طوری سازماندهی می شد که ابزاری برای در چهارچوب قرار دادن شخصیت او به وجود بیاورد و او را در مسیری قرار دهد که تشخیص  ارزش ها و دانش، از بالا بر او اعمال شود.

مدل محیطی برای دختران دو مرحله اصلی داشت: اول در خانه پدر و بعد در خانه شوهر.

پ.ن: فکر می کنم این مطلب ایسنا خیلی با متن بی ارتباط نباشد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۱۳
سورمه

پرویز تناولی به دلیل نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی از طریق مجسمه سازی با شکایت نیروی انتظامی ممنوع الخروج شده است. اینکه چطور با مجسمه سازی می شود به انتشار اکاذیب پرداخت را لابد نیروی انتظامی با ذهن روشن و غیر مشوشش می تواند توضیح بدهد ولی چیزی که این روزها بعد از مرگ کیارستمی و پهن کردن فرش قرمز برای جسدش بیشتر خود را به رخ می کشد این است که در این سرزمین هنرمند خوب، هنرمند مرده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۸:۰۰
سورمه