سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
پیوندهای روزانه

۷۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جامعه» ثبت شده است

امروز خبری خواندم با این مضمون که اولین روس.پی خانه دنیا با پرسنل عروسک در بارسلون شروع به کار کرده است. این عروسک ها از جنس سیلیکون هستند و طوری طراحی شده اند که حس لمس یک انسان را به مشتری بدهند. برای شروع چهار عروسک با نژادهای آفریقایی، آسیایی، اروپایی و عروسکی با شمایل کارتون های ژاپنی ساخته شده اند. در زمان ارتباط با این عروسک ها در اتاق موسیقی شهوانی  پخش می شود و تلویزیون های بزرگ فیلم پورن پخش می کنند. 
تیتر یکی از سایت هایی که این خبر را منعکس کرده این است «ارزضای فانتزی ها بدون هیچ محدودیتی». بهشتی برای بعضی آدم ها از جمله آنانی که دوست داشتند خیلی از حرکات فیلم های پورن را امتحان کنند و نمی توانستند یا پارتنرهایشان از اندام ستاره های پورن بی بهره بودند. همه این چهار عروسک سینه های بزرگی دارند، هر طور که از آنها خواسته شود لباس می پوشند،  و برای هر گونه خدمتی آماده هستند. همین طور احساساتی مثل مهربانی، شهوت، خجالت و روشنفکری دارند، احتمالا از هرکدام به میزانی که دل را نزند.
در یکی از خبرها اشاره شده که استفاده از عروسک برای سکس در چین و ژاپن با اقبال خوبی مواجه شده است به خصوص برای آن دسته از مردانی که در نقاط دوری نسبت به خانه خود کار می کنند و در عین حال می خواهند به همسرانشان وفادار بمانند. آیا به واقع چون این «تن» های جدید «عروسک» هستند و نه «آدم» پس ارتباط با آنها خیانت محسوب نمی شود؟ و این روابط تا چه حد می توانند بر زندگی با آدم های واقعی تاثیر گذار باشند؟ این تحقق آرزوها و خیال های جنسی و داشتن عروسک هایی که هر طور که ما می خواهیم لباس می پوشند و رفتار می کنند و فقط در جهت خدمت به ما به وجود آمده اند روان های ما را به چه سمت و سویی خواهند برد؟ یا برعکس، روان های ما به چه وضعیتی دچار شده اند که برای ارتباط محتاج عروسک اند؟
مدیرعامل Realdoll شرکت تولید کنند این عروسک ها، مت مک مولن است که در گفتگو با مجله فوربز گفته آنها از سال 1996 بیش از 5000 عروسک غیررباتیک سکس، به قیمت پنج تا ده هزار دلار فروخته اند. مک مولن می گوید عروسک های جدیدتر غیر از مو و صورت و اندام دلخواه می توانند با شما حرف بزنند، احساس لذت را نشان دهند و نوعی از عشق را به شما ارائه دهند. «نوعی از عشق» عبارت تامل برانگیزی است. عشقی از طرف عروسکی که سعی می کنیم باور کنیم عروسک نیست. عشق از سمت موجود بی جانی که می خواهیم به خود بقبولانیم زنده است. 
به عقب که نگاه می کنیم اینطور به نظر می رسد که انگار حداقل قسمتی از مردان در سرتاسر تاریخ به دنبال نوعی از این سرسپردگی عاطفی و جنسی بوده اند. به دنبال موجودی که هرگز دست رد به سینه شان نزند، بی عیب و نقص باشد، همیشه ستایششان کند و همیشه از رابطه با آنها غرق لذت شود. بین این عروسک های سیلیکونی همه کاره و حوری های بهشتی وعده داده شده چقدر تفاوت هست؟  یا شاید این عروسک ها دوای درد تنهایی مردانی ست که در ارتباط با زن های واقعی دچار مشکل اند، مثل پیگمالیون در اسطوره های یونان یا مهرداد داستان عروسک پشت پرده صادق هدایت، محبتشان را به مجسمه ای ابراز می کنند که برایشان زنده است، آنقدر زنده که باید برای کشتنش تپانچه بخرند.


لینک های مرتبط:
در نیویورک تایمز
در فوربز

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۰۱
سورمه

خبر دادند پیکر ۴ شهروند را از موتورخانه پلاسکو بیرون کشیده اند. روز قبلش گفته بودند به موتورخانه راه یافته اند و چیزی آنجا نبوده است. می گویند این چهار نفر شهروند بوده اند. احتمالا این ها همان کارگرانی هستند که با پیامک خبر از زنده بودن خود داده بودند  ولی کسی در این باره حرفی نمی زند.


در شهر هر جا می نشینی حرف پلاسکو است. هم ناراحتند و یکجوری این ناراحتی را ابراز می کنند ولی آنچه ناراحت کننده تر است عدم اعتماد شدید و ناراحتی فزاینده نسبت به مسئولینی است که دائم در حال پاسکاری مسئولیت اند و باعث شده اند تصورات منفی و بدبینانه مردم بیش از پیش تقویت شود. امروز در تاکسی راننده می گوید خانوم من شک ندارم این بمبگذاری بوده چندتا انفجار رخ داده مگه می شه همینجوری ساختمون منفجر شه. 


این درست است که ما مردم هیچ کاری غیر از غر زدن نمی کنیم و راه را بند میاوریم برای کمک و فقط توقع داریم و همه حرف هایی که این روزها زده می شود اما وقتی اعتمادی در بین نباشد شاید خیلی هم حضور مردم برر سر صحنه حادثه عجیب به نظر نرسد. در بسیاری از شهرهای دنیا اگر چنین حادثه ای رخ دهد تلویزیون ها اخبار زنده از محل حادثه را در اختیار بینندگان می گذارند و اینهمه در دادن خبر درست به مردم تعلل و ضعف وجود ندارد. این تایید و تکذیب های عجیب و غریب و کی بود کی بود من نبودم ها حال همه مان را بدتر و خراب تر کرده است. در عصر دیجیتال و اینترنت این وضعیت خبررسانی آدم را مریض می کند. 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۲
سورمه

این مدت اتفاقات بد زیادی افتاده بود ولی هیچکدام اشکم را اینطور در نیاورده بودند. به خصوص که از اول در جریان خبر قرار نگرفته بودم. وقتی به اینترنت وصل شدم و با تصویر پلاسکوی فروریخته مواجه شدم انگار چیزی در من فروریخت. شاید آدم بخواهد اینطور نشان دهد که فروریختن همه ساختمان ها و کشته شدن همه آدم ها به یک اندازه ناراحتش می کند اما واقعیت این نیست. وقتی ساختمانی که بارها داخلش بوده ای روی نیمکت هایش نشسته ای و به فواره های حوض هایش خیره شده ای و از مغازه هایش برای آنکه بیش از همه دوستش داری با وسواس لباس انتخاب کرده ای، فرو می ریزد، آتش می گیرد و انسان های بی گناه را با خود زنده به گور می کند قلب آدم می گیرد.
 آتش نشان ها، آتش نشان، مرگ آتش نشان ها ناراحت کننده ترین خبرهاست. آدم هایی که نه تنها هیچ تقصیری ندارند که برای نجات در محل حادثه حاضر شده اند.
 از لحظه ای که فهمیده ام چه شده بهت زده ام و لعنت می فرستم به خیلی ها. چطور ممکن است در قلب پایتخت چنین اتفاقی افتاده باشد؟ چطور ممکن است اینطور کمر به نابودی خود بسته باشیم؟ برای نابودی ما انگار هیچ ارتشی لازم نیست، ما خود بهترین نابودگران خودیم. 
در شبکه های اجتماعی می بینم که دست اندرکاران شهر با «تقصیر» دست رشته بازی می کنند. هر کسی توپ را به سمت دیگری پرت می کند تا خودش را مبرا کند. می گویند مالک ساختمان به تذکرها گوش نداده است و من نمی فهمم آنهایی که هر وقت دلشان نخواهد کسی کار کند به راحتی جوازها را باطل و ساختمان ها را پلمب می کنند چطور چنین بهانه ای می آورند و البته مدام می گویند مالکان و نمی گویند بنیاد مستضعفان و این سوال ها و ابهامات را بیشتر می کند. 
می گویند ما نمی گوییم شهردار استعفا بدهد ولی باید فلان کار و بهمان کار را می کرد و نمی گویند نظارت بر شهردار مگر کار همین شما نبوده است؟ تا حالا کجا تشریف داشتید؟ می گویند مردم چرا شهروند خبرنگاری می کنند و نمی گویند اگر انقدر جلوی جریان آزاد اطلاعات را نمی گرفتیم امروز مردم برای عکس گرفتن از بدبختی ها انقدر مشتاق نمی شدند.
 بگذریم از اینکه ما مردم هم به خودمان رحم نمی کنیم. نمی گذاریم ماشین های امدادی به صحنه برسند و من نمی توانم بفهمم این چیست که ما آن را انقدر مسخ و بی حس کرده که توانایی کنار رفتن از سر راه برای کمک به انسان های دیگر را از دست داده ایم؟ مثل آدمی که نشسته و به قتلی نگاه می کند و نگاه می کند و نگاه می کند. مثل معتادی که مغزش دیگر از همه چیز خالی است، مثل یک آدم افسرده ی بی تفاوت، مثل نمی دانم چه... 

پیوندهای مرتبط:

 مالک پلاسکو بنیاد مستضعفان است 

همه چیز درباره پلاسکو

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۲۵
سورمه

امروز تولد احمد محمود بود نویسنده ای که هنوز هم آنقدر که باید نشناخته ایم و داستان هایش را نخوانده ایم. 
خیلی ها اعتقاد دارند که بهترین کتاب احمد محمود کتاب همسایه هاست، من اما فکر می کنم دلیل این انتخاب حجیم بودن و ناشناخته ماندن کتاب مدار صفر درجه است. این ناشناختگی آنقدر زیاد است که وقتی اسم کتاب را می شنوند فکر می کنند داستان کتاب همان داستان سریال مدار صفر درجه است و این دو را بهم ربط می دهند در حالیکه این دو هیچ ربطی بهم ندارند. ریزه کاری ها و زیبایی های کتاب مدار صفر درجه آنقدر زیاد است که می توان با آن زندگی کرد و به خصوص برای کسانی که در اهواز زندگی می کنند یا تا حدی این شهر را می شناسند این زیبایی ها چند برابر می شود چون بعد از کمی خواندن متوجه می شوند که همه مکان ها واقعی است، فقط زمان به عقب برگشته و اهواز بین سال های دهه سی تا پنجاه در برابر شما خودنمایی می کند و این بسیار هیجان انگیز است.
کتاب دیگری که به نظرم خیلی کم خوانده شده زمین سوخته است. کتابی که محمود آن را در سال های اولیه جنگ نوشت در حالیکه برادرش را در جنگ از دست داده بود. کتاب زمین سوخته با خوانش متداولی که  از جنگ دیده و شنیده ایم متفاوت است. داستانی که مثل همه کتاب های محمود داستان نیست و انگار همه چیز واقعی است. داستان این بار در جبهه ها نمی گذرد بلکه داستان مردمی است که در اهواز زندگی می کنند و زمزمه های جنگ را می شنوند و بعد آن را با پوست و خونشان لمس می کنند. قصه مردمی که هنوز هیچ کجا تصویر نشده است و درباره اش حرف زده نمی شود. مردمی که خیلی هاشان ماندند و خیلی هاشان مجبور شدند به ماندن و آنها هم که رفتند اغلب مهمان نوازی ندیدند و زخم زبان ها شنیدند. خیلی ها بعد نوشتن این کتاب احمد محمود را به شتابزدگی متهم کردند اما شاید امروز نظر دیگری داشته باشند. زمین سوخته کتابی است سراسر ضد جنگ که روایتی کمتر شنیده شده از مردمی ارائه می کند که همیشه برای ما تنها گوشه کوچکی از زندگیشان تصویر شده است.
احتمالا احمد محمود به این دلیل کمتر شناخته و خوانده شد که اهل هیاهو نبود. اهل کار بود. اهل مدروز و سخنرانی و خودی نشان دادن نبود، خودش بود و این خود بودن انگار برای ما کمتر ارزشمند است و برای بعضی ضد ارزش. شاید برای همین بود که محمود جایزه ای را که حقش بود نتوانست به خانه ببرد. ولی از آن تلخ تر ما مردمیم که خوب های کم هیاهوی سرزمینمان را نمی شناسیم و قدر نمی دانیم. 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۳
سورمه

یک سالی که با مهدکودک همکاری کردم به این نتیجه رسیدم که عصر مدرن ممکن است خیلی چیزها را برای ما ایرانیان بدتر کرده باشد و انگار ما از هر چیز بدترین نتیجه را می گیریم. 
آن اوایل که مهد شرکت به من سپرده شد چیزهایی دیدم که باورم نمی شد. یکی از آنها، وقایع ساعت ناهار بچه ها بود. تلویزیون بزرگی در ناهارخوری بچه ها قرار داشت. موقع ناهار مربی میز ناهار را می چید. بچه ها می نشستند پشت میز. مربی برایشان غذا می کشید. تلویزیون را روشن می کرد و بعد می رفت با بقیه مربی ها سر میز دیگری غذا می خورد. تلویزیون کمک می کرد بچه ها موقع ناهار سر و صدا نکنند و مزاحمت کمتری برای ناهار خوردن مربیان ایجاد کنند. ناهار که تمام می شد بچه ها ظرف هایشان را همانطور می گذاشتند روی میز و می رفتند دست هاشان را می شستند و برای خواب ظهر آماده می شدند. همه اینها را مادرها هم می دیدند و من اعتراضی از آنها ندیدم. حتا دیده بودم مادرانی که برای ناهار دادن به بچه های کوچکتر به مهد شرکت می آیند گاهی همان استفاده را از تلویزیون می کنند، ساکت کردن بچه.
از اولین کارهایم غدغن کردن تلویزیون در زمان ناهار بود و بعدها کلن تلویزیون را از آن اتاق جابه جا کردم و فقط هفته ای دوساعت اجازه استفاده از آن را دادم. اما در مرحله بعد قرار شد بچه ها در چیدن و جمع کردن میز ناهار سهم خود را انجام دهند. چیدن میز را بر اساس جدولی نوبتی کردیم و هر روز دو نفر از بچه ها با هم میز را می چیدند و خیلی هم این کار را دوست داشتند. اما جمع کردن میز دیگر نوبتی نبود. بعد از تمام شدن غذا سطل زباله و تشت آب کوچکی را کنار میز ناهار خوری می گذاشتیم. هر بچه باید ته بشقابش را در سطل می ریخت و بعد بشقابش را می گذاشت در تشت آب که خیس بخورد تا بعدن به راحتی توسط خانم خدمات مهد شسته شود. اتفاقی افتاد که من انتظارش را نداشتم، بعضی مادرها به این کار اعتراض کردند. گفتند وظیفه مربی  و خدمات مهد است که میز را بچیند و جمع کند. 

امروز رفته بودم مجتمع کوروش. در فودکورتش غذا خوردم. در آن طبقه شما می توانید سینی غذایتان را ببرید و هر جا دلتان خواست بنشینید و همه جا سطل زباله های بزرگی هست که می توانید بعد از اتمام غذا، زباله های سینی تان را در آن ها بریزید و بعد سینی را بالای سطل در جایی که در نظر گرفته شده قرار دهید. ولی اغلب افراد چنین نمی کردند. آنها سینی و ته مانده غذا یا نوشیدنی شان را روی میز باقی می گذاشتند و خدمات باید می آمد و سینی ها را جمع می کرد و زباله ها را در سطل می ریخت.
من آن روزها که مادرها به ماجرای چیدن و جمع کردن میز اعتراض کردند تعجب کردم ولی امروز فهمیدم تعداد آنها بیش از آن است که فکر می کنم. 
نمی دانم این تاثیر مدرنیته است؟ ما فکر می کنیم زندگی مدرن یعنی کسی یا کسانی دنبال ما راه بیفتند و زباله هایمان را برایمان جمع کنند و کارهایمان را برایمان انجام دهند؟ مدرن بودن یعنی پولی شدن همه چیز؟ از خالی کردن سینی مان در سطل زباله تا دانشگاه و مقاله و کتاب و پایان نامه و لابد عشق و علاقه و صمیمیت؟ 


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۰
سورمه

همدلی تعاریف مختلفی دارد اما به طور کلی به توانایی درک احساس دیگران می گویند همدلی. یعنی همان که بتوانیم خودمان را بگذاریم جای افراد یا آنچه برای خود نمی پسندیم برای دیگران هم نپسندیم.

یکی از وظایف من در شغلم گرفتن تست های روانشناسی از متقاضیان استخدام است. این مدت فهمیده ام که یکی از شاخص هایی که اغلب افراد در آن نمره پایین می آورند همین همدلی است. فکر می کنم با اتفاقاتی که هر روز دارد دور و برمان می افتد و در گوشه و کنار می شنویم باید یک پژوهش جامع درباره وضعیت همدلی در جامعه و علل کاهش آن بین مردم انجام شود.

خبر مربوط به دختری که در خرم آباد بر اثر سیل جان خود را از دست داده و مردمی که به جای کمک کردن ایستاده اند و فیلم گرفته اند و تماشا کرده اند یکی از آن خبرهاییست که باید  تکانمان دهد و برایمان علامت سوال ایجاد کند که چرا چنین اتفاقی می افتد.

در روان شناسی اجتماعی مبحثی داریم که وقتی حادثه ای در برابر دیدگان جمعی از مردم اتفاق ی افتد حالتی پیش می آید که هر کس منتظر می ماند تادیگری برای نجات فرد حادثه دیده اقدام کند و اینطور می شود که هیچکس هیچ اقدامی نمی کند. اما پدیده جدیدتر این سال ها فیلمبرداری با موبایل است. پدیده ی دیگر خندیدن است به اتفاق موجود که چون امروز از این صحنه ها فیلمبرداری می شود می توان آن را فهمید.

یادم هست چندسال پیش به سینما رفته بودیم برای دیدن فیلم انتهای خیابان هشتم. با فیلمی روبرو شدیم که پر بود از بدبختی و سیاهی.آنچه عجیب می نمود اما خنده مردم بود به صحنه های اوج بدبختی آدم های فیلم. این حالت را بعدها باز هم در سینماها دیدم. قبل از آن شاید در دنیای واقعی فقط وقتی با این حالت مواجه شده بودم که بنده خدایی پایش سر می خورد و محکم به زمین می افتاد و از درد به خود می پیچید ولی بینندگان به جای کمک یا دلداری می زدند زیر خنده. اما به نظر می رسد این روزها آن خنده ها به مردن آدم ها در جلوی چشم همدیگر تعمیم یافته است. اینکه چرا؟ سوالی است که بهتر است زودتر برایش پاسخی پیدا کنیم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۰۸:۵۷
سورمه

رییس جمهور شدن ترامپ بعد از اوباما من را یاد دوره ای از زندگی خودمان در ایران می اندازد. ما هم در دوره ای، روی کار آمدن یک تندروی پوپولیست را با شعارهای رنگ و وارنگ، بعد از یک صلح طلب میانه رو چشیده ایم. این آدم های تخریبگر هزینه ای هستند که ما مردم به خودمان تحمیل می کنیم و گویی اصرار داریم به شناختن آدم ها از راه های سخت. اما واقعن این چه قسمتی از وجود ماست که تحمل آزادی و برابری و صلح را ندارد و دنبال تندروی و دشمنی و پرخاش و دروغگویی است؟ شاید دنبال معجزه ایم و حاضر نیستیم برای ساختن دنیایی بهتر قدم از قدم برداریم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۹
سورمه

چیزی که بیشتر از همه عذاب آور است این ناتوانی است. ناتوانی در کاری کردن برای آدم ها. حتا توصیه هم نمی توانم بکنم. بگویم چه؟

آمده پیشم  می گوید مانده بین دوراهی که نه، چهاراهی! یکی از خدماتی های شرکت است.  می خواهد یک کاری کند ولی نمی داند بکند یا نه. خیلی مبهم حرف می زند. ادامه که می دهیم کم کم می پرسد به گنج اعتقاد دارم یا نه؟ می فهمم دارد از زیرخاکی حرف می زند. ایران پر است از این زیرخاکی ها.

گیلانی است. شرکت ما اغلب نیروهایش یا گیلانی اند یا ترک. گویا در منطقه شان از این زیرخاکی ها زیاد پیدا می شود و می برند می فروشند. شعارهای اخلاقی می دهم که این ها برای همه مردم ایران است و باید به میراث خبر بدهد و این حرف ها. برایم تعریف می کند که نیروهای مختلف  نمی گذارند این زیرخاکی ها به دست اهلش برسد و غنایم همانجا تقسیم می شود. حتی می گوید با لودر از زمین خمره بیرون می کشند وانگار نه انگار. می گوید وقتی آنها دارند می برند چرا من نبرم. این سوالی است که این روزها خیلی می شنوم.

بعد از وضعیت زندگیش می گوید. از اینکه خودش و زنش هر دو کار می کنند. از دختر بزرگش که رشته اش گرافیک است و خرج لوازم مورد نیاز رشته اش زیاد. از بچه پنج ساله اش حرف می زند که از صبح تا ساعت دو که خواهرش از مدرسه برگردد در خانه تنهاست! مبهوت می شوم. چه باید بگویم؟

-چرا مهدکودک نمی فرستیش؟

-هیچ مهدکودکی ساعت 6 صبح باز نیست. شرکت ماهم که فقط بچه  های خانم ها را می پذیرد. خرج پرستار بچه هم زیاد است، نمی توانم بدهم.

می گوید تلویزیون را از صبح روشن می کنند برای بچه، دو گوشی موبایل هم می دهند دستش که اگر شارژ یکی تمام شد دیگری شارژ داشته باشد. می گوید دوتا کفتر هم خریده است و گذاشته است خانه که همبازی بچه اش باشند. اینها را که می گوید تمام قواعد اخلاقی ام رنگ می بازند. چطور باید درباره درست و غلط حرف بزنم؟

از مسافر کشی بعد از تایم شرکت می گوید و اینکه خسته و کوفته می رسد خانه و تازه آن موقع بچه پنج ساله اش دلش می خواهد بازی کند. کسی نبوده ببردش بیرون برای دویدن. می گوید نمی شود بچه را برای اینکه می خواهد بدود کتک زد.

بچه های بیچاره ی  پنج ساله ی شهر. فکر می کنم چندتا بچه دارند اینطور بزرگ می شوند؟ تک وتنها توی خانه با آموزه های فوق العاده تلویزیون ملی و گوشی های موبایل. نقطه مثبتش احتمالن کفترها هستند.

فکر می کنم به همه سازمان ها و نهادهای موجود در ایران. واقعن دارند چه کار می کنند؟ حالا اگر موضوع دیگری بود همه شان صف می کشیدند برای استنطاق و بررسی و سوال و جواب ولی اینجور وقت ها انگار اصلا وجود ندارند. لابد اگر آماری هم فردا پخش شود از زیرخاکی های دزدیده شده یا کارگرانی با انواع آسیب های روحی یا زن و شوهرهای خسته یا بچه های مشکل دار. ایراد فقط از آنانی است که آمار را پخش کرده اند. می شود ازشان شکایت هم کرد حتی و انداختشان زندان.

گاهی فکر می کنم ما خیلی سال است که در فضایی پر از گند و کثافت داریم دست و پا می زنیم و اتفاقن فرو هم نمی رویم که همه چیز تمام شود و راحت شویم. فقط دست و پا می زنیم و دست و پا می زنیم و دست و پا می زنیم.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۵
سورمه

امروز مطلبی خواندم درباره لزوم پرداختن به آسیب های اجتماعی در برنامه ششم توسعه. اصل مطلب خیلی هم به جا و معقول بود اما چیزی که در این خبر نظرم را جلب کرد استفاده از واژه ی «هم باشی سیاه» بود، می دانید که، به جای «ازدواج سفید». هم بامزه بود هم جالب. داشتم تصور می کردم یک بنده خداهایی مجبور شده اند چقدر فکر کنند تا به این واژه برسند. لابد بعدش هم که کلی زحمت کشیده اند بخشنامه شده به همه مدیران و روسا که مبادا زبانم لال بگویید ازدواج سفید، درستش همباشی سیاه است. کلمه ترتمیزی هم هست اتفاقن!
 ولی خوب کل ماجرا خنده دار است. انقدر که در سرزمین ما فسفر برای درست کردن ظواهر سوزانده می شود اگر برای اصل ماجرا سوزانده می شد الان به کهکشان های دیگر هم دست یافته بودیم. مدام نگران کلماتیم و البته فقط کلماتی که اغیار استفاده می کنند وگرنه خودی ها که مشکلی ندارند، نماینده مجلسمان کلماتی استفاده می کند که مناسب چاله میدان هم نیست.
 آنچه نیاز به توضیح ندارد این است که تا وقتی مشکلات را زیر کلمات پنهان می کنیم هیچ چیز درست نمی شود. 

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۶
سورمه

پرواز به تهران هشت و نیم شب بود. حدود دوساعت قبلترش پیامک آمد که تاخیر دارد و ساعت یازده و نیم انجام می شود. بهم نگاه کردیم و گفتیم دمشان گرم که زودتر خبر داده اند که بیخود  بلند نشویم برویم فرودگاه و علاف شویم.

ساعت 10 بلند شدیم رفتیم فرودگاه دیدیم خبری نیست. نه روی تابلو پروازها بودیم، نه کانتری باز بود. رفتیم از دفتر شرکت هواپیمایی پرسیدیم. اول گفت هنوز معلوم نیست. بعدتر گفت: «دو و چهل دقیقه می پره». من که باید صبح ها ساعت پنج و بیست دقیقه سوار سرویس شوم نگران بودم که نرسم به سرویس. با نگرانی پرسیدم:« 3 نشه؟» گفت: « نه، دو و چل».

کانتر را باز کردند و ملت رفتند کارت پرواز گرفتند و هرکی توانست رفت خانه که شاید دو ساعتی بخوابد.

من که نخوابیدم، میم خوابش برد. یک و نیم بلند شدیم زنگ زدیم اطلاعات پرواز. سامانه اش اینجوری است که شماره پرواز را وارد می کنی می گوید پرواز وضعیتش چیست. ما وارد کردیم گفت شماره اشتباه است. دوباره زنگ زدیم که با اپراتور حرف بزنیم. توی سایت هم فقط زده بود پرواز شماره فلان تاخیر دارد. اما به اپراتور وصل نمی شد. هی می گفت:  شما در صف انتظار شماره اول هستید، شماره در صف انتظار شماره اول هستید اول هستید اول.... ولی خوب گاهی اول بودن بی فایده است. بلند شدیم لباس پوشیدیم رفتیم فرودگاه. گفتند پرواز هنوز از تهران راه نیفتاده و معلوم نیست کی راه بیفتد. بالاخره بعد از نیمساعت گفتند تازه دو و چهل دقیقه از تهران می پرد.

میم همانجا توی فرودگاه اطلاعات پرواز را گرفت و رفت جلویشان ایستاد. همچنان در گوشی صدایی تکرار می کرد اول، اول، اول... ولی تلفن اطلاعات پرواز اصلا زنگ نمی خورد! بهشان گفت ماجرا چیست که زنگ نمی خورد؟ خانومه گفت: حتمن خطتون خرابه یا توی نوبتید.  میم گفت: نفر اولیم. خانومه جواب داد: خط اصلا ازاد است شما چطور پشت خطید ...

میم رفت سراغ  مدیر ترمینال و ماوقع را گفت. مدیر ترمینال گفت اگر شکایتی دارید مکتوب کنید و تمام! میم داغ کرده بود. مردم هم عصبانی بودند از شرکت هواپیمایی، از مدیر ترمینال از اینهایی که با مسافرها مثل هیچی برخورد می کنند و تازه زورشان می آید جواب آدم را بدهند.

به میم گفتم بیا بنشین شکایت بنویسیم. نوشتیم. بعد وسط حرف هامان مدیر ترمینال شروع کرد به طرفداری از کارمندش. میم عصبانی شد گفت این شکایت را پاره کنید بیندازید دور اگر می خواهید اینطور قضاوت کنید. نگران بودیم اصل شکایت به جایی نرسد. از آن ور خود خانم کارمند اطلاعات پرواز داد زد که: بگید بیان خودم جوابشون رو می دم. مدیر ترمیال گفت بروید ببینید چه می گویند. میم عصبانی رفت من و مدیر ترمینال هم رفتیم، مردم دوره مان کرده بودند.

 خانم کارمند اطلاعات پرواز با صدای بلند و انگشت تکان دادن با میم حرف می زد، میم هم صدایش را برد بالا. خانم کارمند گفت مسافر وظیفه اش بوده است ساعت یک و نیم اینجا باشد. میم گفت شما لازم نیست به ما بگویید وظیفه مان چیست. کار بالاگرفت. خانم کارمند اطلاعات پرواز رفت باجه پلیس فرودگاه از میم شکایت کرد به خاطر «بد حرف زدن».

همه چیز خیلی به همه چیز این روزها می آمد. این یک روش متداول است این روزها که آنها که مقصرند از آنها که صاحب حقند شکایت کنند و یک وقت هایی هم بیندازندشان زندان حتی. خانم کارمند که این کار را کرد از ذهنم گذشت چقدر سریع یک آفت می تواند پخش شود.

مردم از بی خوابی و سردر گمی و عدم پاسخگویی کلافه بودند. پلیس که آمد به میم گفت چند لحظه تشریف بیاورید دیگر خونشان به جوش آمده بود. میم با پلیس رفت من هم همراهشان شدم. پلیس به من گفت خانم شما کجا؟

گفتم: من زنشم.

گفت: شما لازم نیست بیاین.

گفتم: چرا لازمه.

افسره سکوت کرد. رفتیم داخل. خانومه نشسته بود روی مبل دو تا افسر دیگر هم نشسته بودند روی مبل یکی هم پشت میز بود. افسر پشت میز نشین گفت آقا توضیح بده چی شده. میم گفت: «والا نمی دونم اینجا ما باید شاکی باشیم ولی مثل اینکه ایشون پیشدستی کرده.»

مردم جمع شده بودند پشت در. یکیشان سرش را کرد داخل گفت: «ما اومدیم بگیم این آقا مقصر نیست، ما شاهد بودیم.»

یکی دیگه گفت: «چرا گرفتینش؟»

افسر پشت میز نشین گفت: «نگرفتیمش می خوایم باهاش صحبت کنیم. اصلا این آقا فامیل منه می خوام باهاش اختلاط کنم.»

من گفتم: «کی گفته فامیل شماست. براچی باید اینجا باشه اصلا؟»

مسافر دیگری که عصبانی شده بود آمد تو با صدای بلند گفت: « همین کارا رو می کنین باعث می شین آدم به نظام فحش بده.»

افسر پشت میزنشین از جایش بلند شد و عصبانی داد زد: «یعنی چی که به نظام فحش بدی؟!»

مسافر گفت: «الان من به نظام فحش می دم دیگه، به خاطر این کارای شما. من جانباز موجیم. شما اعصابم رو خرد کردین. برای چی این اقا رو گرفتین آوردین اینجا.»

افسر پشت میزنشین  با عصبانیت بیشتری گفت: «نباید به نظام فحش بدی ما اینهمه شهید دادیم»

از ذهن من گذشت چرا وقتی اینهمه اختلاس و دزدی و ظلم می بینید یاد شهدا نمی افتید.

مسافره خیلی تند حرف زده بود. راندیمش بیرون. ترسیدیم برایش بد شود. جو خیلی متشنج شده بود. افسره، مدیر ترمینال را که همراه ما آمده بود فرستاد بیرون که برود مسافرها را کمی آرام کند.  بعد یکی از افسرها که نشسته بود گفت مشکلی نیست فردا بروید دادگاه تا موضوع حل شود. یکی از مسافرها که دم در گوش ایستاده بود با شنیدن  لفظ «دادگاه» داغ کرد. داد زد و بقیه مسافرها را دعوت کرد به سمت اتاقک پلیس که:  «بیاید می خوان ببرنش دادگاه.» مسافرها دوباره آمدند به سمت اتاقک. مرد مسافر میانسال بود. معلوم بود حسابی ناراحت است. شروع کرد به داد زدن که یعنی چه می خواهید ببریدش. افسری که اسم دادگاه را آورده بود از جایش بلند شد، با عصبانیت دستبندش را درآورد. گفت: «داری اغتشاش ایجاد می کنی.» رفتم جلوی افسره ایستادم، آرام بهش گفتم: «آقا این چه کاریه؟ مردم عصبانین، خسته ان، یه جواب درست حسابی نشنیده ان تا الان، با اینکار عصبانی ترشون می کنی.» گفت: «به من مربوط نیست. حوزه استحفاظی من رو بهم ریختن. چهاتاشونو دستبند بزنم می فهمن چه خبره.» گفتم: «چی آقا چارتاشونو دستبند بزنی. مردم قرار بوده هشت و نیم برن، الان دو نصفه شبه هنوز نرفتن، یه جواب درستم بهشون ندادن، صبحم می خوان برن سرکار. خوب عصبانین.» انگار کمی آرام شد. دستبندش را گذاشت جیبش. سر و صدای مردم انگار باعث شد کمی غلاف کنند. با میم دست دادند و از طرف خانم کارمند اطلاعات پرواز که داشت حرص می خورد گفتند ایشان شکایتی ندارند. بعد هم همه را فرستادند سالن پرواز.

میم را فرستادم خانه. می ترسیدم ما که رفتیم آن سالن، بازداشتش کنند. 4 صبح بالاخره پریدیم. صبح نرفتم سرکار. قرص سر درد خوردم و خوابیدم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۱
سورمه