سورمه

سورمه
سورمه نام شخصیت زنِ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی است که من اینجا آن را قرض می گیرم.
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۳۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است

سالهای کودکی و نوجوانی خجالتی و درونگرا بودم. البته این دو هم معنی نیستند. خیلی ها فکر می کنند خجالتی ها درونگرا، و درونگراها خجالتی‌اند درحالیکه لزوماً اینطور نیست. اما من هر دو بودم.

خجالتی بودن سخت است، خیلی سخت. خیلی حرف‌ها هست که دلتان می خواهد بزنید اما نمی‌توانید. فکر می‌کنید همه توجهشان به شماست و خودتان را زیر نگاه سنگین دیگران حس می‌کنید. انگار همه شما را زیرنظر گرفته‌اند که چه می‌کنید و چه می‌گویید برای همین گاهی هیچ کاری نمی‌کنید که اشتباه هم نکنید. خیلی وقت‌ها احساستان را بروز نمی‌دهید، اعتراض نمی‌کنید، حتی بازی نمی‌کنید. اینها و خیلی چیزهای دیگر  محدودیت‌هایی هستند که برای خودتان درست می‌کنید. دیگران هم چون از آنچه درون شما می گذرد بی خبرند کمک چندانی نمی‌توانند بکنند.

بچه لاغر اندام بی‌صدایی بودم. همسن و سالانم فکر می‌کردند اتو کشیده و بچه مثبتم. آدم بزرگ ها می گذاشتند به حساب ادب و تربیتم. بزرگترین اشتباه آدم بزرگ ها این بود که فکر می‌کردند بچه ای بهتر است که ساکت‌تر باشد. شاید بیشتر به خاطر راحتی خودشان بود یا تربیت خانواده هایشان در زمانه ای که بزرگ و کوچک خیلی مهم بود و بزرگتر هر چه هم می‌کرد به خاطر بزرگی‌اش باید بهش احترام می‌گذاشتند. هرچه بود به بچه اینطور القا می‌کردند که تو خوبی چون ساکتی، چون سوالی نداری، چون اعتراض نمی‌کنی. تو خوبی که هر چه گفتند می‌گویی چشم. تو خوبی که بازی پرسروصدا دوست نداری، تو خوبی که بلند نمی‌خندی، بلند حرف نمی زنی، و نمره انضباطت همیشه بیست است.

من همین‌طوری هم می‌ترسیدم دستم را سر کلاس‌ها بلند کنم. می ترسیدم سوال احمقانه‌ای بپرسم. می‌ترسیدم فقط من باشم که این موضوع را نفهمیده و سوال می‌کند. اما این اخلاق بزرگترها هم مزید بر علت شد. یادم هست توی کلاس زبان معلمی داشتیم که بچه‌های دیگر را وقتی سوال می پرسیدند تشویق می‌کرد که مثل من باشند «ببینید فلانی رو سوال نمیپرسه» به همین بیشعوری! البته خیلیهای دیگر هم لازم نبود بگویند که از سوال خوششان نمی‌آید، رفتارشان نشان می‌داد.

بزرگترها خیلی بچه ها را دست کم می‌گیرند. فکر می‌کنم آن وقت ها خیلی چیزها را می‌فهمیدم. می‌فهمیدم در فلان زمان وضع مالی‌‌مان خوب نیست و چیزی نمی‌خواستم. هیچوقت اصرار نمی‌کردم چیزی برایم بخرند یا بهم پول توجیبی بدهند. دلیل این یکی خجالتی بودنم نبود به خاطر فهمیدن اوضاع مالی خانواده بود. اما این را خانواده نمی‌فهمید چون درونگرا بودم و آنچه از مغزم می‌گذشت را نمی‌گفتم، ناراحتی‌ها، سوال‌ها، و چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم. خیلی وقت ها فکر می‌کردم خانواده خودش مشکلاتی دارد و من نباید چیزی به آنها اضافه کنم. این تفکر خطرناکی برای یک بچه است همانطور که برای من بود و باعث شد اتفاقات بدی را که در بچگی برایم افتاد به خانواده نگویم.

 از همان وقت ها دوستانم کتاب‌ها بودند. حتما اگر اینترنت در زمان بچگی من بود یکی از بهترین دوستانم می شد. برای مشکلاتم دنبال راه حل بودم و راه حل ها را توی کتاب ها پیدا می کردم. مثلا نوجوان که بودم آن‌قدر از خجالتی بودنم به ستوه آمدم که توی نمایشگاه کتاب کتابی خریدم درباره اعتمادبه‌نفس. کتاب تمرین هایی داشت که انجام دادنش برایم خیلی سخت بود اما شروع کردم. مثلا همیشه توی کلاس درس ردیف های سه و چهار می نشستم تا در دید معلم نباشم. کتاب گفته بود بروم ردیف اول بنشینم، نشستم. از نگاه کردن توی چشم آدم ها موقع حرف زدن می‌ترسیدم، کتاب گفته بود وقت حرف زدن توی چشم آدم ها نگاه کنم، به نظرم سخت ترین کار دنیا بود اما همین کار را کردم. خلاصه یکی یکی تمرین ها را انجام دادم و از خودم آدم دیگری ساختم. امروز خیلی ها باور نمی کنند روزی نمی‌توانستم هنگام وارد شدن به اتاق بلند سلام کنم یا برای اینکه با معلم چشم در چشم نشوم پشت دیگر شاگردها پنهان می شده ام.

این عادت کندوکاو مهمترین و بهترین چیزی است که به من رسید. به نظر خودم دلیلش ترکیب روحیه خجالتی و درونگرایم با موهبت داشتن  پدر و مادری بود که خانه را پر از کتاب کرده بودند و همیشه تشویقمان می کردند به خواندن و هیچوقت ما را از خواندن هیچ کتابی منع نکردند. پس این‌گونه من بارها توانستم خودم را نجات دهم و بعدتر توانستم قلبم را به روی دوستانی باز کنم و کمک بخواهم. کمک خواستن هم مهارتی بود که توانستم به تدریج به دست بیاورم.

همه ما با همه داشته هایمان، با وجود همه آنهایی که دوستمان دارند و دوستشان داریم جایی در قلبمان تنها هستیم. همه ما در تنهایی قلبمان می‌دانیم که همیشه آنکه بیشتر از همه باید هوای ما را داشته باشد خود ماییم. وقتی سن آدم به عددی می‌رسد که می تواند بیست سال پشت سرش را به یاد بیاورد و تحلیل کند، زندگی خیلی عجیب به نظر می رسد. همه آنچه که تاب آورده ایم، شجاعتی که به خرج داده ایم و تغییری که کرده‌ایم می تواند ما را به آینده امیدوار کند. می تواند این احساس را به ما بدهد که همیشه می شود برای خود کاری کرد و این خاصیت زندگی است که بیشتر از آنچه فکر می‌کنی هستی و می‌توانی از تو کار می کشد.

 

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۸ ، ۰۱:۰۰
سورمه

در حالیکه کف دستم رو فشار می دم به پیشونیم بهش می گم: سرم خیلی درد می کنه.

 میاد، سرم رو می گیره تو دستاش، پیشونیمو می بوسه.

می گه: بهت گفته بودم چون سیدم، اگه سرت رو ببوسم دردش ساکت می شه؟

بعد تو چشمام نگاه می کنه و می پرسه: دردت خوب شد؟

 تو چشماش نگاه می کنم و می گم: آره ولی نه به خاطر سید بودنت، به خاطر اینکه تو، همون آدمی هستی که من تو این دنیا از همه بیشتر دوستش دارم.

۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۸ ، ۲۳:۴۹
سورمه

شهریور ماه من است. ماه به دنیا آمدن خودم و بعضی از عزیزترین هام. از اول شهریور حالم خوب است تا آخرش. انگار که ایام شهریوریه برای من پر از لذت و جشن باشد. اینکه محرم افتاده وسطش هم چیزی را عوض نمی کند. به هر حال محرم هم برای من پر از نوستالژی های شیرین است. مثل نذری گرفتن ها، مسجد رفتن های بچگی، شربت زعفران خوردن ها، دیگ های  همسایه مادربزرگ که در سرتاسر خیابان چیده می شد و صبح فردا  قیمه امام حسین اختصاصی می آوردند در خانه مادربزرگ، به رسم همسایگی. سیاه پوشیدن ها، سینه زدن ها، پشت سر هیئت راه رفتن ها که در همان بچگی هم بیشتر شبیه یک مراسم لذت بخش بود تا عزاداری و غمی تویش نبود. نوحه هایش هم زیبا بود حتی، نه مثل حالا که صدای دوبس دوبس نوحه گوش و روان را می خراشد.

اما شهریور، ماه من. ماهی که هوا انگار بویی دارد و حالی که مدام می گوید پاییز زیبا نزدیک است. رنگی شدن خیابان ها را نوید می دهد. آفتاب و باد بازی می کنند توی ایوان، روی میز ِداخلِ ایوان سایه روشن است. حتی پرنده ها انگار حالشان بهتر است. گرما دیگر نفس گیر نیست، مطبوع است. و هر روز امید باران هست. به پایانش هم که نزدیک می شوم سیل تبریک ها و آدم هایی که از دور و نزدیک بهم می گویند به فکرم هستند و دوستم دارند حالم را خوبتر می کند. یادم می اندازد توی این دنیا تنها نیستم، «مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست»، خیلی چیزهای خوب دیگر هم هست، مثل دوست های خوب و خانواده مهربان.

شهریور یک امشاسپند زرتشتی است. امشاسپندان از صفات پاک اهورا مزدا هستند. شهریور کدام صفت است؟ شهریاری، پاسدار فَر و پیروزی شهریاران دادگر و یاور بینوایان و دستگیر مستمندان. اما هیچکدام اینها هم که نباشد شهریور را فقط به خاطر خودم دوست دارم. به خاطر همه آنچه که در این سال ها تحربه کرده ام و همه دوستانی که مثل سرمایه اندک اندک دور خودم جمع کرده ام و شهریور مرا به یاد همه آنها می اندازد و همه این سی و چند سال زندگی.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۵۳
سورمه



من هیچوقت اهل ورزش نبودم. بچه ساکت و خجالتی بودم که خیلی جنب و جوش نداشت. بیشتر وقت ها یک جا پنهان می شدم و کتاب می خواندم. ورزش برایم مثل یک وظیفه یا مسئولیت جدی بود که علاقه ای به آن نداشتم به خصوص که هیچوقت نمی توانستم بارفیکس بروم و همین برایم مثل یک شکست و سرخوردگی بود. ورزش جدی گرفته نمی شد و هیچکس درباره اش طوری حرف نمی زد که برای سلامت ما ضروری است. یک درس بود که خیلی هم برایش تره خورد نمی کردند و قرار نبود جزیی از زندگی ما باشد یا مثل ریاضی تحویلش بگیرند. کل سال یک جوری می گذشت تا برسد به امتحان دراز و نشست و بارفیکس یا حداقل فقط همینش در ذهنم مانده. غیر از اینها زمان دبیرستان چون باید یک ورزش گروهی انتخاب می کردم و قدم بلند بود به سمت بسکتبال کشیده شدم که برای بدن غیر ورزیده و روحیه ی خجالتی من بیش از حد خشن بود.
خلاصه من و ورزش هرگز قرابتی با هم نداشتیم تا رسیدیم به حوالی سی سالگی و من در سازمانی کار می کردم که برای دیدن مدیر باید از پله بالا و پایین می رفتم و آن وقت بود که فهمیدم چندتا پله ی ناقابل نفس مرا می گیرد. از خودم خجالت کشیدم و به فکر پیری و کوری ام افتادم و فکر کردم که ای دل غافل با این وضع تا ده سال دیگر نمی توانم از جایم تکان بخورم. این بود که آن روزها رفتم و در یک باشگاه برای کلاس ایروبیک ثبت نام کردم. برنامه ام این شده بود که هفته ای سه جلسه بعد از کار بروم ایروبیک. دلیل ایروبیک رفتنم هم تصور فضای شادی بود که ازش داشتم و فکر می کردن روحیه ام را خوب می کند اما مدت زیادی طول نکشید که بفهمم باشگاه و ایروبیک خیلی با من جور نیستند یا در واقع من با آنها جور نبودم.
 مربی های باشگاه همه دختران جوان زیبا و خوش اندام و پرانرژی بودند که لابد قرار بود شبیه آنها بشویم. هر جلسه لباس ها و کفش های مارک می پوشیدند که با جلسات قبل متفاوت بود و مهمتر از همه استاد گرفتن اعتماد به نفس زن ها درباره بدن هایشان بودند. به یکی می گفتند شکمش بزرگ است، دیگری رانهایش را باید آب می کرد و وزن آن دیگری زیادی زیاد بود. روزی که رفتم و گفتم برای این آمده ام که قدرت جسمانی ام بیشتر شود انگار حرف غریبی زده بودم. خلاصه هر کس حتما ایرادی در بدنش  داشت و باید آن ایراد را برطرف می کرد. اینجا هم که همه ادعا می کردند رشته تحصیلی شان تربیت بدنی بوده و مدرک مربیگری دارند هیچ صحبتی درباره سلامتی و ارتباط ورزش با آن نبود. ما قرار بود مانکن های زیبایی شویم شبیه مربی هایمان.
غیر از آن من که جلسه اولی بود که به باشگاه می آمدم باید کنار کسی که دو ماه یا ده ماه بود ایروبیک کار می کرد تمرین می کردم و مربی توقع داشت به اندازه همان همکلاسی های باتجربه تر بتوانم حرکات را تکرار کنم. با منی که با وجود ساعت کار غیرمعمولم از آن کله شهر می آمدم باشگاه و کلی پول داده بودم طوری رفتار می شد که انگار مادرم مرا فرستاده و مربی باید تا حد امکان نگذارد من از زیر ورزش در بروم!  ورزش در باشگاه به معنی فشار بود برای زیبا شدن و به قیمت از بین رفتن اعتماد به نفس و حس خوب داشتن. یکی از مربی ها هر هفته دور کمر و وزن شاگردهایش را می گرفت و من استرس و آشفتگی را در چشمانشان می خواندم وقتی منتظر بودند وزن و دور شکمشان بهشان اعلام شود. خلاصه که بعد از یک دوره عطایش را به لقایش بخشیدم و سعی کردم در شهر بیشتر پیاده روی کنم تا کمتر به اعصابم فشار بیاید.
اما بالاخره امسال به فکر افتادم که فکری به حال جسم خسته ام بکنم. چند نفر از دوستان نزدیکم از جمله مامان بهم گفته بودند یوگا با روحیات من جور است. خیلی این حرف را جدی نگرفته بودم. از پیلاتس هم تعریف شنیده بودم. بالاخره با کمی سرچ یک کلاس یوگا دور و برمان پیدا کردم و رفتم کلاس یوگا. از آن روز حدود سه ماه می گذرد و فکر می کنم یکی از بهترین کارهایی بوده که در طول زندگیم انجام داده ام. حرف مامان و آن دوستان کاملا درست بود. البته که مربی و باشگاه هم حتما خیلی مهمند. یک محیط آرام، ساده و بدون حاشیه، که در آن بیشتر از همه روی سلامت و آرامش آدم ها تاکید می شود و نه هیچ چیز دیگر و مدام به آدم ها گفته می شود خودشان را باید با خودشان مقایسه کنند و آرام آرام و با در نظر گرفتن تفاوت های فردی پیشرفت خواهند کرد و حرکات را راحت تر انجام خواهند داد. بدون آهنگ های عجیب و غریب و سر و صدا، بدون لباس ها و آرایش های مختلف و حرف زدن های وسواسی راجع به هیکل و قیافه. بدون ترازو و بدون نابود کردن اعتماد به نفس آدم ها و ایجاد انواع حس های منفی درباره بدنشان. از همه مهم تر و متفاوت تر خودآگاهی است که یوگا با خودش می آورد و به شما یاد می دهد خیلی بیشتر از قبل به خودتان، بدنتان، طرز ایستادن و نشستن و راه رفتنتان و افکارتان توجه کنید. گاهی فکر می کنم چقدر با بدنم و خودم بدرفتار بوده ام و چقدر خودم را ندیده ام و هنوز هم خیلی جای کار دارم.
در تجربه من یوگا جایی بود که ورزش و سلامتی بالاخره بهم رسیدند و اعتماد به نفس و فردیت آدم ها مهم و باارزش شد. خلاصه که من از جلسه دومی که از کلاس یوگا بیرون آمدم دستم به هر کسی رسیده بهش توصیه کرده ام برود یوگا و باید به شما هم همین توصیه را بکنم.
یوگا برای بچه ها و نوجوان ها هم برگزار می شود و خوشبخت است آن کودک یا نوجوانی که خانواده اش نامش را در این کلاس ها می نویسند و یوگا بخشی از زندگی اش می شود. گرچه ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است.


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۷ ، ۰۲:۱۵
سورمه

دوستانی هم هستند که موقع غر زدن ها یا درددل کردن هاشان خیلی دوستت دارند ولی نمی توانند غرها و دردل های تو را بشنوند یا تحمل کنند بعد هم شاکی اند از اینکه چرا سراغشان را نمی گیری.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۴
سورمه

امروز داشتم با «ه» درباره بیزاری ام از انجام کارهای اداری حرف می زدم که من را به مصیبت بزرگتری دچار کرده. انقدر از کار اداری بدم می آید که مدام به تعویقش می اندازم و این به تعویق انداختن باعث می شود در دور طولانی تر و پر مانع تری از کارهای اداری بیفتم. 
به «ه» گفتم دلم می خواهد یک وکیل استخدام کنم تا این کارها را برایم انجام دهد. بعد کمی فکر کردم و گفتم می توانم هم بدلم را پیدا کنم و این مسئولیت خطیر را بسپارم به او! 
«ه» گفت که بهتر است پولی را که می خواهم بدهم به بدلم بگذارم در جیبم و خودم نقش بدلم را بازی کنم و بروم کارهای اداری ام را انجام دهم.
 آخرش نتیجه این شد که خودم نقش بدلم را بازی کنم ولی آن پول را به خودم جایزه بدهم و هر بار که یک کار اداری را انجام دادم  یک کتاب برای خودم بخرم یا خودم را ببرم مغازه ای که تازه در انقلاب کشف کرده ام و کتاب های دست دوم می فروشد و بیشتر از یک کتاب برای خودم بخرم.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۱:۳۴
سورمه

مکان ها پر از احساسند و خاطره. مکان ها می توانند حال شما را خوب یا بد کنند. شما را یاد آدم ها بیندازند. خوشحالتان کنند یا ناراحت یا عصبانی یا حتا مشمئز.یک پارک می تواند شما را ببرد به 10 سال پیش وقتی با کسی  درش قدم می زده اید. البته موسیقی و عطر هم می توانند همین کار را با آدم بکنند. زندگی پدیده غریبی است مثل پازل در حال چینش است که قطعه ها در طی سال ها کنار هم قرار می گیرند و تصویری برای شما می سازند. تصویر خودتان را.
خانه ای بود که چندین سال با بعضی آدم ها درش زندگی کردم. چندی پیش، سال ها بعد از آنکه از آن خانه رفته بودم، خانه نشست کرد و دیوارش ترک بزرگی برداشت و صاحبان خانه مجبور شدند تخلیه اش کنند و بروند در یک برج مدرن زندگی کنند. 

آن خانه برای من نمادی بود از سنت های پوچ، از محدودیت ها، مقیاس کوچکتری بود از یک جامعه بسته و یک جو خفقان، از فضایی که آزارها پاسخی غیر از سکوت نداشتند و آنچه هجوم می آورد تنهایی بود. آن خانه مرا یاد آدم های دو رو می انداخت آدم هایی که ناظران به تار مویشان قسم می خوردند و من می دانستم که چقدر در اشتباهند. آن خانه برایم نماد بزرگی بود از تظاهر، از تصویر ایده آلی که آدم ها از خودشان به دنیا نشان می دهند، آن خانه برایم نماد پوچی بود، اعتقادات پوچ که به دردی نمی خوردند و در شرایط سخت هیچ کمکی از دستشان بر نمی آمد. نماد خدای بداخلاق لجوجی که منتظر اشتباهات بنده هایش نشسته بود تا حسابشان را برسد و مدام تحقیرشان می کرد. نماد مسلم دروغ و دورویی در عین توهم معصومیت.
سال هاست که آنجا زندگی نمی کردم ولی هر از چند گاهی سری به آن خانه و ساکنانش می زدم از روی ادب شاید یا عادت یا اجبار یا شاید دوست داشتن. شبی که شنیدم خانه نشست کرده برای ساکنینش نگران شدم اما برای خانه نه. با اینکه عاشق خانه های قدیمی ام و فکر می کنم باید نگهشان داشت و حفظشان کرد اما از فروریختن این یکی ککم هم نگزید. ترک روی دیوار این خانه برای من مثل ترک خوردن سلول زندان بود، سلولی که مدت ها بود که فکر می کردم اسیرش نیستم اما کیست که از فروریختن زندان سابقش خوشحال نشود؟ 
می دانم، تقصیر از خانه نبود، خانه ها که نمی توانند به کسی آزاری برسانند، خانه ها که نمی توانند روی درها قفل بزنند، خانه ها که کلیدهاشان را از ساکنینشان دریغ نمی کنند آنهم خانه ای که حیاط دارد برای نشستن و حرف زدن و باهم بودن زیر نور خورشیدی که متعلق به همه است. اما مکان ها، مکان ها آدم را یاد آدم ها و اتفاقات می اندازند و تغییرشان یا از بین رفتنشان یا بازسازیشان می تواند نمادی باشد از تغییر آدم های درونشان. 
خانه که فروریخت فکر کردم شاید انقدر آدم هایش تغییر نکردند و درجا زدند که خانه خواست با فروریختنش مجبورشان کند به تغییر. خواست بهشان بگوید تکانی به خودشان بدهند و زندگی شان را ببرند در خانه ای که پنجره های بزرگ رو به نور داشته باشد،  شاید که فکرهاشان هم پر از نور شود. البته «خانه ی نشست کرده» هم پنجره های بزرگی داشت اما با پرده های مخمل ضخیمی که تاریکی را به ارمغان می آورد پوشیده شده بودند. 
می دانم تقصیر از خانه نبود ولی حس مکان ها با آدم می ماند، زنده و کامل. آدم نمی تواند زندان خودش را دوست بدارد یا حداقل اگر روزی فروریخت ناراحت شود.
اورهان پاموک در کتاب «استانبول» از عمارت هایی چوبی حرف می زند که به آنها یالی می گویند. تعریف می کند که خیلی از این یالی ها در سال های متمادی آتش می گرفتند و از بین می رفتند و تفریح مردم این بود که بنشینند و این آتشسوزی را تماشا کنند. پاموک اینطور نتیجه می گیرد که مردم استانبول به خاطر غم و اندوه از دست رفتن یک امپراطوری بزرگ پانصد ساله، به این عمارت های عثمانی به چشم نشانه های شکست و سرافکندگی می نگریسته اند. این عمارت ها آنها را یاد شکستشان می انداخت و در جمهوری جدیدی که قرار بود آنها را غربی کند و هویت سابقشان را ازشان بگیرد دیگر این خانه های چوبی کارایی نداشتند. اما من به این فکر می کنم و احتمالا شما هم که آن عمارت های زیبای عثمانی قسمتی از مردم استانبول بودند و در واقع مردم به آتش گرفتن بخشی از وجود خودشان می نگریسته اند.
شاید من هم از فروریختن بخشی از وجود خودم شادم. بخشی که در آن خانه گذشت و حالا قسمتی از هویت من است. ولی فروریختن آن خانه بخش بزرگی از اندوه مرا با خودش برد یا حتا شاید برعکس، روزی که اندوهم از آن اتفاقات را پشت سر گذاشتم آن خانه هم فروریخت. 

احتمالا اما مثل یالی های استانبول آن خانه هم مرا یاد سرافکندگی هایم می انداخت. یاد تنهایی هایم، غصه هایم و آن قسمت از زندگیم که راحت نمی توان درباره اش حرف زد، یاد ترس ها و ضعف هایم. آن خانه برای من نماد تمام بی کسی هایم بود و از فروریختنش نارحت نشدم. گرچه خوشبختانه فروریختنش خاطره های غم انگیزم را از بین نبرد. همان بهتر که خاطره ی اندوه  می ماند و رسوب می کند، چون بدون اندوه و روزهای سرد تنهایی دیگر روزهای خوشحال و گرم معنای خود را از دست می دهند.


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۵
سورمه

امروز یک نفر گفت برای تصمیم گرفتن باید به آنچه که جلوی رویمان است توجه کنیم و نه به حرف های ذهنمان.
دارم به این جمله فکر می کنم. به بی شمار دفعاتی که صدای ذهنم جلویم را برای انجام کاری گرفته است. بارهایی که پیش بینی کرده  که موفق نمی شوم، شکست می خورم یا کارم یا حرفم یا سوالم احمقانه است. مدرسه که می رفتم زیاد پیش می آمد سوال هایم را نپرسم. خجالتی بودم و فکر می کردم سوال هایم ممکن است زیادی ساده یا احمقانه باشند و شاید فکر می کردم سوال های احمقانه ممکن است من یا دیگران را بکشد! شاید نمی خواستم جلب توجه کنم یا بهم بخندند. خیلی طول کشید تا بهتر شوم ولی هیچوقت کاملا خوب نشدم.
یادم هست همین دوسال پیش هم که سر کلاس های یک دوره دوست داشتنی می نشستم همین مشکل را داشتم ولی انگار خیلی متوجه اش نبودم. یک روز داشتم برای نون از کلاس تعریف می کردم. بهش گفتم خیلی جالب است که پسری در کلاسمان هست که انگار خیلی شبیه من است. همان سوال هایی را از استاد می پرسد که توی ذهن من هست ولی من نمی پرسم. نون گفت پس در واقع شبیه تو نیست چون سوال هایش را می پرسد ولی تو همان سوال ها را نمی پرسی... و من برگشتم به دوران مدرسه و تازه حواسم جمع شد که آن دخترک خجالتی هنوز  توی ذهنم زنده است و بی سروصدا کار خودش را پیش می برد. این همان صدای ذهن است. وقتی می گوید نپرس، نرو، نبین، امتحان نکن، وقتی می گوید نمی توانی، شکست می خوری و همه از تو بهترند... و اینطور می شود که زندگی نکرده می میریم. 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۱
سورمه

گاهی فکر می کنم در هجده نوزده سالگی چطور آن موسیقی های پر سر و صدای متال را گوش می دادم. الان فقط قادر به گوش دادن به تعداد قلیلی از آن ها هستم.
حدسم این است که صدایی که درون سرم داشته ام انقدر بلند بوده که نیاز به صدای بلندتری برای ساکت کردنش داشته ام.
امروز هم گاهی موسیقی را به همین منظور استفاده می کنم و راستش هنوز هم خوب جواب می دهد.

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۸
سورمه

دارم تمرین تمرکز و سازماندهی مغز می کنم، آنهم بعد از بیش از سی سال که همیشه همین سربه هوایی و کنجکاوی را داشته ام. نمی دانم این مرض از کجا شروع شد ولی حتما اینترنت سهم به سزایی در تقویت آن داشت و البته کنجکاوی ذاتی در دانستن همه چیز هم بی تاثیر نبود. مرض نامبرده چنان است که من در حال حاضر سه مرورگر باز، با 5 تب باز در هرکدام از آنها دارم و در عین حال دو فایل ورد و یک فایل پی دی افم هم بازند و البته تلگرام روی دسک تاپ هم که مگر می شود بسته باشد؟
چطور می شود که این حجم از پنجره را باز می کنم؟ خوب سوال های مختلفی که به ذهنم می رسند و بعد خواندن هر مطلب  سوالات دیگری را تولید می کند و این وضع تمامی ندارد. البته این وضعیت دسک تاپ کامپیوتر شخصیم است. وضع مرورگرهای گوشی موبایلم هم حال و روز بهتری ندارند و همیشه دوتا کتاب نصفه خوانده شده دارم و یک کتاب که بالاخره تصمیم گرفته ام روی آن تمرکز کنم وبالاخره توانسته ام و البته خود آن کتاب منشا سوالات بیشمار دیگری شده که باز باید به خاطرش کتاب خواند و اگر به خاطرش کتاب بخوانم بعد آن کتاب های نیم خوانده قبلی را چه کسی تمام کند؟ خلاصه کلاف سردرگمی است. 
فعلا تنها تلاشم این است که هر کاری که دستم است فقط پنجره های مربوط به آن را باز کنم و بخوانم و به بقیه سوالات کاری نداشته باشم. مثلا وقتی دارم کتاب ایران عصر صفوی (درباره اش خواهم نوشت) را می خوانم و این سوال برایم پیش آمده که این شاه سلطان حسین واقعن همینی است که توی کتاب نوشته یا نویسنده دارد شوخی می کند یا یک چیزهایی از قلم افتاده و می روم شاه سلطان حسین را گوگل می کنم و  میم همان موقع تلویزیون را روشن می کند و صفحه تلویزیون ترامپ را با چشم هایی که دورشان سفید است نشان می دهد جلوی خودم را می گیرم و نمی روم trump makeup را سرچ کنم! البته خود شاه سلطان حسین به حد کافی گیج کننده و برهم زننده کل تمرکز هست. 
پ.ن1: اگر راه حلی دارید ممنون می شوم به اشتراک بگذارید.
پ.ن2: با همه این احوال خوشحالم در عصری زندگی می کنم که خیلی چیزها را می شود به همین راحتی فهمید و البته باز سردرگمم از اینکه بعضی از ما وقتی می توانیم اطلاعاتی درباره منابع خبری، سوابق آدم ها، اسناد و مدارک، کتاب ها و خیلی چیزهای دیگر به دست بیاوریم چرا از گوگل استفاده نمی کنیم یا از سایت کتابخانه ملی ایران یا ایران داک یا هزار جای دیگر. 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۶
سورمه